نویسنده: حسین سناپور. ۱۳۳۹/ خالق مجموعه‌های سمت تاریک کلمات، با گارد باز، رمان‌های نیمه‌ی غایب و ویران می‌آیی، همگی نشر چشمه. داستان از مجموعه‌ی سمت تاریک کلمات. ۱۳۸۴

دلم سنگین، زبانم تلخ

: الو؟

: الو، بله، بفرمایید!

: سلام. خیری هستم، پدر فتانه.

: سلام پدر جان. ببخشید نشناختم. تازه از خواب بیدار شدم. صدای شما هم کمی گرفته بود. طوری شده؟ - الو! الو!

: بله، بله. اجازه بدهید. صبر کنید حواسم را جمع کنم. یعنی شما نمی‌دانید؟ یعنی من باید بگویم که چطور شده؟

: خب، راست‌اش، نمی‌دانم. یعنی از کجا بدانم. دیشب عروسی مطابق پسند و شان خانواده‌ی شما نبوده؟ یا اتفاقی افتاده که من بی‌خبرم؟

: شما کجای آن خانه هستید که از زن خودتان بی‌خبرید؟ یا نکند توی عالم دیگری هستید؟

: چرا باید از فتانه بی‌خبر باشم؟ همین حالا از پیش او بلند شدم و آمدم به تلفن جواب بدهم.

: خوابی مگر آقا! در خواب راه می‌روید و حرف می‌زنید نکند؟ فتانه الان این‌جا است. روی تخت دراز کشیده و زار می‌زند. یک ساعت است دارم باهاش حرف می‌زنم شاید آرامش کنم، نمی‌شود. آن از دیشب‌ام، که تا صبح خواب به چشم‌ام نیامده که شب اول را چطور صبح می‌کند، این هم از صبحانه‌ی اول صبحم، که لقمه در گلو، دخترم را با چشم گریان جلو میز صبحانه دیدم. چرا، نمی‌دانم. می‌فهمید آقا، نمی‌گوید تا بدانم. نمی‌تواند بگوید لابد. صبح اولین روز عروسی، نه یک روز و دو روز و نه چند ساعت دیرتر، دخترم برگشته این‌جا، پیش پدر تنهاش، که لیاقت درد دل شنیدن هم ندارد. می‌توانید بفهمید من چه حالی دارم آقا یا نه؟

: صبر کنید! صبر کنی! عصبانی چرا…

: البته من می‌فهمم. مشکلات اولین شب‌ها را می‌فهمم. اما دخترم را می‌شناسم. ده سال است بدون مادر سر کرده. بچه که نیست. از بابت شما هم، گرچه خیال‌ام راحت راحت نبود، اما فکر این یکی را اصلا نمی‌کردم، این به خانه برگشتن در صبح عروسی را. نمی‌دانم یعنی نمی‌شود آدم راجع به آدم‌ها اشتباه نکند، نمی‌شود؟

: خب اگر اجازه می‌دهید بگویم که نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده و چه سوتفاهمی پیش آمده. وقتی فتانه همین حالا روی تخت مثل شاهزاده‌ها خوابیده، چمدان‌اش هم باز و کف اتاق است، نمی‌فهمم دیگر این حرف‌ها از کجا می‌آید.

: چه می‌گویی عزیزم، جانم، پسرم! من می‌گویم الان دارد این‌جا طوری زار می‌زند که انگار در همین اولین شب عروسی‌اش تمام تصوراتش درباره‌ی شما و زندگی مشترک‌اش با شما، برباد رفته. یعنی بر باد رفتن یک شبه‌ی تمام آرزوهاش. آرزوهای من هم بالطبع همین‌طور. بی‌چمدان و کوفت و زهرمار، بلند شده و با یک تاکسی دربست فقط خودش را رسانده این‌جا. آن‌وقت شما می‌گویید الان مثل شاهزاده‌ها روی تخت خوابیده؟ یعنی رک و راست بفرمایید بنده از دیشب تا حالا دیوانه شده‌ام!

: اختیار دارید. من جسارت نمی‌کنم. گیرم که من اصلا در مرخصی نیستم تا در خانه باشم و دارم مثلا از شرکت یا جای دیگر با تلفن همراه و یا تلفن دیگر، که خط خانه را منتقل کرده‌ام روش، به شما جواب می‌دهم و خبر از خانه‌ی خودم و زنم ندارم. فرض کردن که اشکالی ندارد؟ فقط خود شما ببینید آخر اصلا طبیعی است که دختر با شخصیت و معقولی مثل فتانه صبح اولین روز بعد از عروسی به هر دلیل و بهانه‌ای بلند شود و بیاید خانه‌ی پدرش؟

: من هم همین را می‌پرسم از شما. آخر فکر کنید ببینید چه‌کار کرده‌اید که فتانه مجبور شده چنین کاری بکند.

: خب، مشکل همین‌جا است که چنین کاری نکرده. اصلا من می‌دانم که خیلی دعواها هم اگر بین ما باشد، او دختری نیست که چنین کاری بکند. من که دیگر بچه نیستم. سی و خرده‌ای سال‌ام است. دسته‌کم سه ماه هم هست که از نزدیک فتانه را می‌شناسم. اگر چنین دختری بود که من اصلا آن‌قدر راغب نمی‌شدم برای ازدواج. اگر هم چنین کاری کرده بود، یعنی دیگر ادامه، یا به‌تر، شروع این زندگی را بی‌معنی کرده بود. آن‌هم فتانه که هیچ چیز این خانه را به صرف خوش‌آمدن خودش انتخاب نکرده و از رنگ صورتی سری قابلمه‌هاش گرفته تا گلدان بگونیاش را با من هم مشورت کرده. همین چند روز پیش به من گفت هنوز نیامده، آن‌قدر به این خانه عادت کرده که انگار سال‌ها است این‌جا زنده‌گی کرده و ماندن در خانه‌ی شما برایش سخت است. برای همین هم می‌گویم فتانه چنین کاری نکرده و نمی‌کند.

: آقا این حرف‌ها چی است می‌گویی؟ آسمان و ریسمان مگر داریم می‌بافیم؟ یا مگر فیلم پلیسی جنایی داریم بازی می‌کنیم؟ دختر من الان توی اتاق خواب روی تخت افتاده و صدای گریه‌اش را هم من هنوز می‌شنوم.

: خب، من می‌دانم که این آپارتمان اجاره‌ای پنجاه متری با آپارتمان صد و بیست متری شما قابل مقایسه نیست، و اگر خود فتانه از انرژی اثاثیه‌ی این خانه و گرماش نمی‌گفت، من تعجب نمی‌کردم از این حرف که مثلا او بلند شده و صبح اولین روز عروسی برگشته خانه‌ی، به قول خودش، دلگیر و سرد پدرش. اما طبیعی است که با این شناختی که من از او پیدا کرده‌ام، حتا اگر همین حالا هم توی رختخواب ندیده بودم‌اش، باور نمی‌کردم.

: آقا من از همان روز بله‌بران که شما به جای برادر بزرگتر و مادرتان جواب همه‌ی حرف‌ها را خودتان یک تنه، آن‌ هم خند‌خندان و بیش‌تر با شوخی می‌دادید، فهمیدم که زیرک‌اید، فهمیدم که باهوش‌اید، فهمیدم با تجربه‌اید، اما فکر می‌کردم با این‌ها زنده‌گی دخترم را به‌تر می‌کنید، نه این که فراری‌اش بدهید و پدرش را دیوانه کنید.

: نمی‌دانم دیگر چه بگویم.

: دیگر چه دارید بگویید؟ بیایید با همسرتان صحبت کنید و برگردانیدش آن‌جا.

: فتانه از آن دخترهایی نیست که روز اول ازدواج، حالا به هر دلیل قهر می‌کنند و بر می‌گردند خانه‌ی پدرشان. اگر چنین دختر بود، معناش این بود که من درباره‌اش اشتباه کرده بودم، اما می‌دانم این‌طور نیست. می‌دانم اگر هم اینطور بود، پدرش هم تلفن نمی‌کرد که از من شکوه کند و بخواهد بروم و دخترش را برگردانم. خودش حتما با او حرف می‌زد و بر‌می‌‌گرداندش. من شما و فتانه این‌طور شناخته‌ام.

: بله من هم خوش‌ام نمی‌آید از این کار. برای این هم تلفن نکرده بودم. تلفن کرده بودم که بفهمم چه شده، آن‌وقت بتوانم درست باهاش حرف بزنم. اما حالا گمان می‌کنم به‌تر است شما باهاش حرف بزنید.

: ببخشید، نمی‌خوام بیش‌تر از این ناراحت‌تان بکنم، ولی فتانه الان در اتاق‌خواب است و بی‌معنی است که من با او تلفنی حرف بزنم.

: ای داد بر من! آقا باور کنید من منظورتان را فهمیدم. فقط اگر اشکالی ندارد چند لحظه گوشی را نگه دارید. این کار را که به خاطر من می‌کنید؟

: بله، البته.

: ممنونم. گوشی! – دیگر واقعا دیوانه شدم. شما دوتایی می‌خواهید دیوانه‌ام کنید. آن هم تازه وقتی که خیال می‌کردم از مسئولیت این دختر بی‌مادر خلاص شده‌ام.

: چه شد مگر؟

: نمی‌خواهد با شما حرف بزند. هرچه می‌گویم شوهرت دارد با گوشه و کنایه به من می‌گوید دیوانه‌ شده‌ام که می‌گویم تو این‌جایی و نه در خانه‌ی او، گوش نمی‌دهد و زیر بار نمی‌رود. بیست و چهار سال با من این کار را نکرده بود که حالا دارد می‌کند.

: خودتان را ناراحت نکنید!

: بس کن آقا! دیگر بیش‌تر از این به من توهین نکن.

: من معذرت می‌خواهم. به‌تر است یک وقت دیگر حرف بزنیم.

: یک وقت دیگر؟ همین الان باید این مشکل را حل کنی، نه یک وقت دیگر.

: من فکر می‌کنم مشکل هرچه هست خود به خود حل می‌شود.

: بله، مشکل شما دوتا ممکن است، اما توهینی که به من می‌کنید چه؟

: متاسف‌ام. نمی‌خواستم این‌طور بشود، اما من چه می‌توانم بگویم؟

: نکند بازهم می‌خواهید بگویید که فتانه الان روی تخت در خواب ناز است؟

: چیز دیگری نمی‌توانم بگویم.

: نکند به این زودی یکی را جایگزین فتانه کرده‌اید؟

: این چه حرفی است؟ مگر این شما نبودید که به من می‌خندیدید که اگر نه از همان سه ماه پیش، دسته‌کم از حدود ماه گذشته، هر روز به بهانه‌یی می‌آمدم دیدن فتانه؟

: همان وقت باید می‌فهمیدم یک چیز غیر عادی در رفتارت هست.

: حالا هر تعبیری بخواهید، می‌توانید بکنید.

: آخر عزیز من، داماد من، نباید کاری می‌کردی این دختر روز اول زندگی مشترک‌اش با گریه برگردد خانه‌ی پدرش. اما حالا که کردی، نمی‌دانم چه‌طور کردی و دیگر هم نمی‌خواهم بدانم، اما اگر چیز مهمی نیست، بیا و دست زن‌ات را بگیرو ببر.

: متاسفانه فتانه خواب است و فکر نمی‌کنم تا یکی دو ساعت دیگر هم بیدار شود. ولی وقتی بیدار شد، می‌گویم خودش زنگ بزند و خیال‌تان را راحت کند.

: می‌دانستم قدی، اما فکر نمی‌کردم این همه پررو هم باشی که راحت و سرراست بگویی دیوانه‌ام.

: می‌خواهید همین حالا بیدارش کنم؟

: لازم نیست بیشتر از این بازی در بیاوری.

: متاسف‌ام. قصدم ناراحت کردن‌تان نبود.

: نمی‌خواهد متاسف باشی، فقط یک کم شعور به خرج بده و بفهم که چه‌طور داری از نگرانی دیوانه‌ام می‌کنی. بفهم وقتی به‌ات می‌گویم من ده سال است این دختر را دست تنها بزرگ کرده‌ام و مجبور بوده‌ام هم به رخت و لباس و خوردن‌اش فکر کنم، هم به زنانه‌گی و بقیه‌ی چیزهاش، یعنی چه. بفهم که خیال می‌کردم دیگر از شب عروسی‌اش به بعد راحت می‌شوم و حالا می‌بینم انگار بدتر شده. بدون نگرانی برای حال او هم به قدر کافی دلیل دارم برای دیوانه شدن از این به بعد. لطفا شما دیگر هم‌دست نشوید با پیری به ضد من. حالا خواهش می‌کنم، تمنا می‌کنم بیا این‌جا و با زن‌ات دست‌کم حرف بزن.

: با شناختی که من از شما دارم، حتا اگر فحش هم از شما بشنوم، می‌توانم مطمئن باشم که اشتباه شنیده‌ام، یا سوتفاهمی پیش آمده. چون من همان‌قدر که عاشق مهربانی و بی‌ریایی فتانه شده‌ام، مجذوب شخصیت و وقار شما هم شده‌ام. می‌خواهم بگویم چیزی نظر مرا درباره‌ی شما نمی‌تواند عوض کند. بنابراین فقط می‌توانم بگویم از وضعی که پیش آمده متاسف‌ام و گمان می‌کنم به‌تر است گرفتار اتفاقات لحظه‌ای و گذرا نشویم و بگذاریم زمان خودش همه چیز را درست کند.

: مرد حسابی! من همین حالا هم دارم دیوانه می‌شوم. آن‌وقت تو می‌گویی به جای حل کردن، این چیزها را به زمان برسانیم؟

: خب اگر فرض کنیم این مشکل یک نفر با خودش است، آن وقت چاره‌ای جز صبر کردن نیست. به هر حال زنده‌گی مشترک با زنده‌گی مجردی خیلی فرق می‌کند.

: منظورت این است که من حاضر نیستم وضع فعلی‌ام را قبول کنم و یک شبه دیوانه شده‌ام؟

: امکان ندارد من به شما توهین کنم.

: پس داری به فتانه توهین می‌کنی.

: من به هیچ‌کس توهین نمی‌کنم.

: پس لابد این من‌ام که دارم تورا دیوانه فرض می‌کنم.

: اگر هم این‌طور باشد مهم نیست. من با خودم مشکلی ندارم.

: یعنی من با خودم مشکل دارم؟

: فکر می‌کنم به‌تر است این گفت و گو را تمام کنیم.

: من هم حالا فکر می‌کنم دخترم حق دارد که نمی‌خواهد با تو حرف بزند. فقط امیدوارم دیگر هیچ‌وقت نخواهد به آن‌جا برگردد.

: او همین حالا هم این‌جاست.

: نه، اشتباه کردم که گفتم تو پر رویی. تو پر رو نیستی، تو پاک دیوانه‌ای.

: من متاسفم از…الو؟

:

: الو؟