برچسب: حامد جلالي

ابرهای لجنی/ حامد جلالی

نمی‌خواستم دیگر از آن وقت‌ها حرف بزنم، شاید ارزش حرف زدن ندارد. می‌گوید: «اگر نگویی، پس من چه بنویسم؟»
معلم انشایشان خاطره‌ای از پدر و مادرها خواسته است. مگر من خاطره‌ی دیگری ندارم که می‌خواهم از آن وقت‌ها تعریف کنم؟ شاید هم ندارم. آخر تنها خاطره‌ای که از خود، یادگاری برایم گذاشته، همان است؛ وقتی آن‌طور می‌شوم و می‌دود بالای سرم و داد می‌زند و پیرزن را خبر می‌کند.
تمام این ها را پیرزن بعداً برایم تعریف می‌کند. من که یادم نمی‌آید. همان‌طور که با آن دستان چروکیده، دستمال سفیدی در آب می‌زند و روی پیشانی‌ام می‌گذارد، می‌گوید: «نمی‌دانی قیافه ات چطور می‌شود. اگر من نبودم چه کار می‌کردی؟» می‌گویم:«بزرگ می‌شود  و دکتر می‌شود، آن‌ وقت درمانم می‌کند». پیرزن می‌خندد و می‌گوید:«پسر من هم قرار بود درس بخواند، خُب…» بقیه اش را نمی‌گوید. بارها برایم تعریف کرده و من اصرار کرده بودم جلویش چیزی نگوید. بعد قهقهه می‌زند…
مادر سفره‌ی صبحانه را پهن کرد. شیر و نان را گذاشت سر سفره. رفت دم درِ زیرزمین و گفت:«بیایید صبحانه». صدای تالاق و تولوق پاهای پدر و برادر آمد و بعد خودشان. من با عروسکم بازی می‌کردم. پدر درِ زیرزمین را قفل کرد. اسلحه‌ی کوچکی از کمرش بیرون آورد و گذاشت زیر بالش کنار اتاق. سردم بود، رفتم کنار چراغ نشستم. در با صدایی باز شد. مادر گوشش را گرفت.
سقف خانه انگار می‌آید پایین. پنجره‌ها می‌رقصند. لجنی ها می‌آیند. برادر توی آتش نشسته، مادر هم میان لجنی هاست. مارها از توی زیرزمین می‌آیند بالا… سپس می‌دود، همه جا تاریک می‌شود .
پیرزن می‌گوید:«دخترم، دخترم!» صورتم خیس شده. چشم هایم را باز می‌کنم. آن دو نگاهم می‌کنند. می‌گوید:«پسر جان، بس کن، این قدر مادرت را اذیت نکن». پسر بلند می‌شود . دستش را می‌گیرم. می‌گویم:«ایرادی ندارد، بنشین».
زل زده بودم به نوک تفنگ سرباز لجنی. قدش آن قدر بلند بود که سرش به سقف می‌خورد. خیلی دوست داشتم بروم کنار تفنگش. حتماً گرم بود، چون از آن آتش بیرون می‌زد. نمی‌دانم چرا گریه می‌کردم. شاید از سرما بود و نبود.
وقتی مادر را می بردند، برادر از زیر بالش اسلحه را برداشت و پرید طرف لجنی‌‌ها. آن وقت بود که از نوک تفنگ آتش درآمد، رفت توی دل برادر و افتاد. بی‌چاره مادر، باید این همه لباس می‌شست. خوش به حالش! حتماً گرم شده بود. توی خون‌ها راحت خوابیده بود.
لجنی ها انگار مرا ندیده‌اند. رفتند طرف زیرزمین. دست‌ها‌ی پدر رفت بالا. بردندش طرف دیوار، لباس‌هایش را گشتند. بعد دست‌هایش را بستند. برادر را هم مچاله کردند گوشه اتاق. می‌لرزیدم. نمی‌دانم از ترس بود یا نبود.
پیرزن می‌لرزید. بی‌چاره از وقتی بچه هایش رهایش کردند و رفتند، هیچ‌کس را ندارد. نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت نگفته‌ام بی‌چاره من. آخر من هم به غیر از این پسر کسی را ندارم. پدرش رفت و دیگر برنگشت. سه نفری یک طوری می‌گذرانیم. پسر هم که درس می‌خواند. شاید نباید این ها را برایش بگویم. یک موقع می‌ترسم برای بچه‌ام بد بشود. اما من که حرفی نزدم، فقط از خودم گفتم.
لجنی ها از زیرزمین جعبه هایی می‌آوردند بالا. پدر بلند می‌شود، یکی از لجنی ها با پاشنه‌ی پوتین می‌زند توی کمرش. می‌افتد روی جسد برادر. بلند بلند گریه می‌کنم، اما مرا نگاه نمی‌کند… شاید به خاطر این که لجنی ها بلند بلند حرف می‌زنند. چند نفر از ما فیلم می‌گیرند. دو یا سه نفر که روی کلاهشان علامت قرمزی است و سر تا پا سفید پوشیده‌اند، می‌آیند طرف برادر. زن سفید و مو بوری هم می‌آید طرف من. تمام بدنم را نگاه می‌کند. دیگری که مرد سیاهی است  با موهای وزوزی، می‌پرسد: «دخترم، حال تو خوب است؟» من فقط گریه می‌کنم.
طوفان شد انگار. موهای زن پیچید دور گردنم. سرفه می‌کردم، باز هم و چند بار دیگر. شیر و نانی که نخورده بودم را بالا آوردم. برادر خونش را می‌پاشید توی آسمان. مادر برای لجنی‌ها لالایی می‌خواند. علامت قرمز لباس سفید ها می‌دود دنبالم… پسر هم دوید. همه جا تاریک شد. پیرزن گفت: «لعنت به آن‌ها،  لعنت!» پرسید:«کی ها؟» جواب داد: «نمی‌دانم، همه‌‌شان، اصلاً تمام مردها». گفت:«یعنی به من هم؟ آخر هم مرد شدم». گفت:«قربان تو برم من، بدو! مادرت چشم‌هایش را باز کرد. شربتش را بیاور». شربت را که خوردم، گفتم:«منظورش نامردها بود». گفت:«مادر، زود خوب شو. فردا باید تمام کنم». پیرزن سری تکان داد و غرغر کنان رفت توی اتاق خودش. پسر هم مداد و دفترش را آورد و نشست کنارم.
پر از بچه بود. همه سفید پوشیده بودند. به من هم پوشانده بودند. مادر نبود. دیگر هیچ‌ وقت او و پدر را ندیدم. هر وقت می‌خواهم ببینمشان آن‌ طور می‌شوم؛ همان یادگار قدیمی. شاید اگر توی زیرزمین چیزی قایم نمی‌کردیم، آن‌طور نمی‌شد. نمی‌دانم؛ شاید هم آن همه بچه توی زیرزمین خانه شان چیزی قایم کرده بودند. هیچ‌ وقت نفهمیدم. همه می‌گویند حق داشته‌اند. مداد هنوز می‌نویسد. دفترش خونی شده، اما باز هم می‌نویسد. ولی من که دیگر حرفی نمی‌زنم، فقط گریه می‌کنم. خودش هم نمی‌داند که از آن خاطرات یادگار دارد؛ یعنی هر وقت آن ‌طور شد، گفتم که چیزی نیست و نگذاشتم بفهمد. خودم هم باورم نمی‌شد؛ آخر او حتی آن خاطره را ندیده و حتی کامل نشنیده.
پسر توی خون شنا می‌کند. انگار پایش گرفته است. دست و پا می‌زند. پدرش آن طرف خون‌ها می‌خندد. مادر توی ابرهای لجنی نشسته است. دست می‌اندازد پایین، نجاتش می‌دهد. پسر می‌خندد. داد می‌زند: «مادر، مادر، دیدمش». می‌گویم:«این ها را برایت نگفتم که تو هم بروی. زود برگرد. دیگر برایت تعریف نمی‌کنم». پدر را دیگر نمی‌بینیم. می‌رود توی ابرهای لجنی. خون‌ها می‌آیند بالا. فرار می‌کنم تا من را نگیرند. در و دیوار دارند می‌رقصند… تاریک می‌شود .
صدای پسر دیگر نمی آید. پیرزن فریاد می‌زند و جیغ می‌کشد:«خاک توی سرم، خون … خون! دیدی چطور شد؟ دیگر تکان نمی‌خورد». شاید باز هم می‌خواهد حرف بزند، اما من دیگر نمی‌خواهم بشنوم. بس است تا حالا هر چه شنیده‌ام. می‌خواهم دیوارها برقصند. می‌خواهم تاریک باشد.
خیابان‌ها تاریکند. مردم با چراغ قوه می‌دوند. لجنی ها جشن گرفته‌اند. صدا توی صدا بلند و بلندتر می‌شود . فقط صدای گریه‌ی زن‌ها خوب شنیده می‌شود . گوش هایم را می‌گیرم. نگاه می‌کنم به ماه. صورتش لجنی شده.
ستاره‌ها می‌دوند جلوی ماه، زانو می‌زنند، می‌پرند روی زمین. مردم هم می‌پرند توی هوا. شاید می‌خواهند ستاره بگیرند. گوشم را می‌گیرم، دیگر هیچ صدایی نمی‌شنوم. در خانه باز می‌شود . مادر گوش هایش را می‌گیرد. برادر آتش را می‌خورد. مادر می‌گوید:«بیا عزیزم، بیا صبحانه ات را بخور، بعد هم می‌توانی بگویی». داد می‌زنم:«نمی‌خواهم از آن وقت‌ها بگویم». می‌گوید: «آره مادر، ارزش ندارد. بخور، بخور».
می‌گوید:«لعنت به هر چی مرده». می‌گویم:«ارزش تعریف کردن ندارد، ولش کن…» و می‌خندم، بلند بلند. دست می‌کشم روی بالش. می‌گویم:«پسرم، نوشتی؟ اگر تمام شد، پاره‌اش کن، آخر ارزش ندارد. فهمیدی؟» بالش را تکان می‌دهد و صدایش را تغییر می‌دهد و می‌گوید: «چشم مادر! شما شربتت را بخور. باید بخوابی». می‌گویم:«باشد، مادر جان».
شربت را می‌خورم و می‌خوابم. کاش دیگر بیدار نشوم و این بازی را با پیرزن شروع نکنم… .
۲۷/۱/۸۲


آداب بی‌قراری / حامد جلالی

روزی حکیمی بود بس ذهنی که حکایاتی مرقوم می‌فرمود اندر عوالم آداب بی‌قراری. وی که رسم طبابت ذهن در ولایت جسم را از ناظم‌الاطبا گل‌شیرالدوله فرا گرفته بود، قدری از  بی‌قراری دل را به رشته‌ی تحریر درآورد. در ولایت کبیره‌ی حکیم، که مردمش زبان رسمی کشورشان را برگرفته از زبان عامیانه‌ی خود می‌دانستند، خانی بود بس نازنین و خوبروی.
خان حکایت ما، حکیم را زیادت دوست می‌داشت و روایت بی‌قراری حکیم را تورق می‌نمود که با شفقت و مهربانی فرمود: “دلبری که چنین خوب آراسته‌ای، ما دیده‌ایم.”
از حکیم انکار و از خان اصرار: “دلبرک تو را به تو می‌رسانیم، ای حکیم از جان عزیز‌تر” و دستور فرمود دلبرک حکیم را ، که دخترک ۹۰ ساله‌ی زیر گذر بود، به بستر حکیم بردند. وقتی حکیم و دلبرک را در حجله نشاندند، خان شواهد را یک به یک از مو تا ناخن پای دلبرک را به حکیم نشان داد و فرمود: “این موی پریشان، این …..لرزان. این…..و…..این سلسله جنبان، از بهر تو ای جان”
حکیم گفت: “ای خان، من از ذهن نوشتم، نیست عین، به قرآن” خان مهربان قصه‌ی ما، تمام حرف‌های حکیم را از فروتنی و تواضع او دید و به اجبار وی را به حجله فرستاد.
صبح، بی‌قراری حکیم مداوا شد و وی را افقی از حجله درآوردند و روی سنگ قبرش نوشتند:
“هذا قبر من تشهد نتیجة افکاره”.■


تبرئه نامه استاد! / حامد جلالی

می‌گویند ادیبی بود بس بزرگ که اندر عوالم هپروت سیر می‌کرد و گه گاه چیزکی می‌نوشت و پزکی می‌داد. اندر چپق چاق کردن استاد بود و گاهی قهوه‌خانه‌ی داش غلام  که او کافه نادری‌اش می‌خواند، می‌نشست. عینک گرد با قاب مشکی می‌زد و سیگار هما می‌کشید و اراجیف می‌بافت . وقتی بالای سر جنازه عمه‌اش به دختر عمه‌اش دست درازی کرد؛ گوشت کوبی نوش جان کرد و مغزش جا به جا شد و زبان فرنگی بر ذهنش جاری شد و هوای فرنگستان به سرش زد . القصه در محل اقامت خود در پی شیر تا آفتابه‌ای پر کند و قضای حاجت به جا آورد که لوله‌ای دید و شیرش را باز کرد و نشست به انتظار آب . صدای فش فش هوا آمد و استاد با خود گفت: « مغسی کم الله بالخیر به ولایت صغیره خودمان، که لااقل از شیر آبش باد نمی آید» و باز نشست به انتظار قطره‌ای آب …….. تا اینکه آرام آرام بی حس شد و افتاد و به خواب مرگ فرو رفت و جان به جفرو رفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد. راویان شکر‌شکن و طوطیان اخبار؛ خبر آوردند که استاد اندر فرنگ خودکشی فرموده‌اند و هزار حرف و حدیث که البته همه به نفع حضرات باقی بود و بر بار حماقت خلق الله می‌افزاد. حقیر پس از سال‌ها تحقیق و تفحص کشف نمودم که استاد شیر گاز را با شیر آب اشتباه گرفته و با آفتابه‌ای در دست شهید قضای حاجت شدند. پس رونوشتی از تحقیق خود را به خدای زدم تا بر پل صراط قدم های غافل استاد؛ استوار باشد که ایشان بر جهالت و بی فرهنگی این مرز و بوم جان دادند و خدای ناکرده دست به عمل شنیع خودکشی نزده‌اند ….. خدایش رحمت کناد.


  • توجه: سایت خانه داستان سرو در مرورگر Internet Explorer دارای اشکالات جدی است. برای ورود به سایت و استفاده از امکانات آن، از مرورگرهای دیگر استفاده کنید. سایت خانه داستان سرو بیشترین مطابقت را با مرورگرهای رایگان Firefox و Google Chrome دارد.

  • حق چاپ © 1996-2010 خانه داستان سرو. تمامی حقوق محفوظ است.
    قالب iDream توسط Templates Next \ فارسی شده توسط اژدری | قدرت گرفته از وردپرس فارسی