برچسب: اسدالله امرایی

حریر کشمیر ساشیمی / کرولین فورد - اسدالله امرایی

کرولین فورد اهل تورنتوست. داستان‌هایش در مجلات مختلف چاپ می‌شود. مدرس دانشگاه است و در دانشگاه‌های مختلف از جمله در جمهوری چک و مکزیک درس داده. داستان حریر کشمیر ساشیمی حکایت دردآور زنان و دخترانی است که برای گذران زندگی مجبور به نوعی خاص از تن فروشی هستند.

دو آشپز سوشی‌پز کارشان را زیر نور چراغ‌های مهتابی شروع می‌کنند. برش‌های سرد خیس گوشت را در دایره‌های هم مرکز می‌چینند. از ماهی تن صورتی تا هشت پای سفید رنگ باخته. بی‌صدا و فرز هستند. دست‌هاشان به سرعت حرکت می‌کند و بر اثرهنری‌شان خیمه می‌زنند. جراحانی هستند که عمل ظریفی را انجام می‌دهند. حرکت چرخشی از ناف او شروع می‌شود. حجاب حاجز او مثل صفحه شطرنج است. به سمت بالا تنه می‌روند و سینه‌اش را با بادکش‌ها ی گرد شاخک‌های اختاپوس می‌پوشانند، گلویش را با برگ‌های سبز شیزو ، زیر شکمش برش سه گوشی از ماهی بادکنکی می‌گذارند که اگر درست حاضر نشود، سمی می‌شود. جای موهای زهار. حس تماس با مرگ ترسناک‌تر است به خصوص وقتی که طرف، زنی خارجی باشد و بخواهند روی او غذا بخورند. پاهای او را با رول کالیفرنیا پوشانده اند. گل‌های خوراکی را در ناف او می‌گذارند، زیربغل‌هایش، پشت گوشش و لای موهایش، حتی یکی را لای پایش می‌گذارند. حسابی تزیین شده است. او را از آشپزخانه‌ی به شدت پرنور به رستوران نیمه تاریک می‌آورند. چشم‌هایش که به نور کم عادت می کند، فقط سقف را می‌بیند که با ستاره‌های هالوژن سوزن سوزن پوشانده شده. صدای زمزمه‌ی مردان را می‌شنود که رسیدن او را به سر میزشان تحسین می‌کنند. چاپاستیک‌ها که تکه‌های ماهی را از روی سینه، شانه و دست‌های او بر می‌دارند، حس می‌کند سیخ توی تن او می‌کنند. تصویر خودش را در آینه‌ی مطلای اتاق پرو مجسم می‌کند. توی خیاط خانه بی‌نقص است. توی لباس مارک آرمنی معصوم است. مردها که تکه‌های سرد ماهی را برمی‌دارند، تکه‌هایی از پوست سرد را آشکار می‌کنند. به سقف خیره می‌شود و خودش را در ساحل می‌بیند. کاش می‌شد لبخند بزند، اما بی‌حال می‌ماند. ماهی خام مثل پتوست. می‌خواهد دراز بکشد، پاهایش را تکان بدهد اما باید صبر کند تا مهمانی تمام شود. به لباس کلوین کلاین که فردا می‌خرید فکر می‌کند، ساشیمی مثل حریر کشمیر به نظر می‌آید. پچپچه‌های مستانه را راحت تر می‌تواند ندیده بگیرد چون سر در‌نمی آورد.  تق و تق چوب‌های غذا‌خوری را نمی‌تواند ندیده بگیرد. یکی ماهی بادکنکی را به کل از یاد می‌برد و هل می‌دهد به جایی که نباید، یکی دیگر سعی می کند نوک سینه‌اش را به جای یک تکه گوشت خوردنی بکند. هیچ‌کدام از مردها جلو چشم او نمی‌آیند تا جایی که او می‌توانست بگوید هیچ کدام سعی هم نکردند چهره او را ببینند. او فقط یک میز است، یک سفره و بشقاب زنده که نبض دارد. مرد‌ها گران‌ترین غذای دنیا را صرف می‌کنند. آخرش ترتیبات هنرمندانه تمام می‌شود و درست مثل جدولی نیمه کاره رها شده می‌ماند. صدای کوبیدن دست پایان مهمانی را اعلان می‌کند. دخترک را می‌غلتانند.■


قتل مشکوک / بروس هالند راجرز- اسدالله امرایی

خیلی خب این قتلی مشکوک است. مقتول توی مزرعه‌ی کنار جاده‌ی شماره ۳۶ ایالات متحده افتاده است. دمر. صبح زود است. در افق سمت شرق جاده کپه‌ای ابر به چشم می‌آید اما آسمان بالای سر آبی است. آفتاب‌زده، اما هنوز پیدایش نشده. ببینید. دلم می‌خواهد شما این چیزهایی را که می‌خواهم ببینید. سمت غرب کپه‌ای ابر شکم داده بالای فلت آیرونز. گفتم که آسمان آبی است. اما گمان نمی‌کنم دقیقاً متوجه شده باشید. آبی روشن؟ آبی تند؟ از این فاصله قله لانگزپیک و مانت میکر را می‌بینی که برف‌پوش است و نور صبحگاهی آن را به رنگ نارنجی درآورده.
می‌بینی؟ کوه‌های نارنجی روشن را توی زمینه آسمان آبی می‌بینی؟ ابرهای سنگین را می‌بینی که روی فلت آیرونز شکم داده؟
اصلاً می‌توانی حس کنی. آن نور برای کسی که وسط زمین ایستاده چه معنی دارد؟ البته آنجا کسی نایستاده. فقط جسد است. آن هم دمر افتاده. آواز چکاوک هم بلند می‌شود، آنها فقط در حد خاصی از نور آواز می‌خوانند. در نور سحرگاهی یا کلاغ پر دم غروب. آوازشان اینطور است سه نت آرام و کوتاه بعد چهچهه‌ای بسیار تند و پیچیده که اصلاً نمی‌توان وصفش کرد. صدا را فقط یک لحظه می‌شود توی ذهن مجسم کنی، بعد محو می‌شود. می‌دانم به چه چیزی فکر می‌کنی.
به سراغ جسد می‌رویم، قول می‌دهم، اما اول می‌خواهم مطمئن شوم که می‌توانی نور را ببینی، دو کپه ابر، کوه‌های نارنجی و آسمان آبی پشت آن. بهار آمده، پای تپه‌های سبز است. آفتاب بالا می‌آید و ابرهای بالای فلت آیرویز را بخار می‌کند. می‌بینی که تپه‌ها چقدر سبز است. چکاوک از خواندن می‌افتد.
جاده الف.م.۳۶ خیلی شلوغ است اما کسی جسد را ندیده. هر کسی می‌توانست این جسد را ببیند. همین جا روی زمین افتاده. گویی مرد مرده را با گلوله از پشت زده‌اند و او به رو افتاده است. دوروبر سوراخی که توی پیراهنش ایجاد شده خون زیادی دیده نمی‌شود. احتمالاً آنطرف که گلوله بیرون آمده، باید حکایت دیگری باشد.
آیا او را اینجا کشته‌اند؟ آیا انتظارش را داشت؟ آیا دو نفر دست‌های او را گرفته بودند و سومی تفنگ را رو به او گرفته بود؟ کالیبر تفنگ چند بوده؟ آیا طرف خرده‌فروش مواد بود؟ شاهد جنایتی دیگر؟ شوهری حسود؟ فاسق؟ شاید زنش او را کشته. شاید انتظارش را نداشت. شاید او را جای دیگری کشته‌اند به اینجا آورده‌اندش. انداخته‌اند و رفته‌اند.
خاک زمین زراعی نرم است. رد پاهایی روی آن به چشم می‌خورد. با دیدن ردپاها شاید یکی پیدا شود و داستان را بگوید حداقل بخشی از آن را که می‌تواند. کالیبر تفنگ را هم تشخیص می‌دهند. جسد را شناسایی می‌کنند و زندگی‌اش را مرور می‌کنند، بعد هم نوبت بازجویی از مظنونین می‌رسد.
اما ما نمی‌کنیم.
این ماجرا از آن مشکوک‌ها نیست.
صورت او به خاک چسبیده اما کمی تاب دارد. این وقت سال،  این موقع صبح بوی خاک و علف تازه چیز دیگری است.
دهان مرد باز است. زبانش لای دندان گیر کرده، انکار می‌خواسته شبنم روی علف‌ها را بچشد. این نشانه چیزی نیست. همین است که هست…کاش می‌توانستم کلمه‌ای برای آبی آسمان بیابم.■


دوری از عزیزان / جیمز تیت - اسدالله امرایی

جیمز تیت‌ (James Tate)، نویسنده‌ی امریکایی در سال ۱۹۴۳ در کانزاس سیتی درایالت میسوری به دنیا آمد. ده‌ها کتاب شعر و داستان کوتاه دارد. این داستان را هوشنگ گلشیری بسیار دوست داشت. به یاد او در وبلاگ می‌گذارم. در جایی هم گفته‌ام که همدلی را از همزبانی خوش تر می‌داشت. یادش بیدار و سبز.
زیتا بعد از آن که شوهرش مرد، تصمیم گرفت پوست صورتش را بردارد. آرزویی که همه‌ی عمر حسرتش را داشت. وسط عمل فشار خونش کاهش یافت و مجبور شدند عمل را متوقف کنند. وقتی سعی کرد در آن سفر اندوهبار به خانه کمربند ایمنی‌اش را ببندد، شانه‌اش را از دست داد. او را که به بیمارستان رساندند، متوجه شدند که سرطان تمام بازوی او را گرفته و به همه جا ریشه دوانده است. بعد پرتودرمانی شروع شد. حالا زیتا توی آرایشگاه می‌نشیند، موی سرش ریخته و گریه می‌کند و گریه می‌کند.
مادرم این حرف‌ها را پشت تلفن می‌گوید. می‌گویم: مادر زیتا کیه؟
مادرم می‌گوید: زیتا منم. تمام زندگی‌ام زیتا بوده‌ام، تاس و گریان. آن وقت تو که پسرم هستی و باید مرا بهتر از هرکسی بشناسی، خیال می‌کنی من فقط مادرت هستم.
گریه می‌کنم و می‌گویم: مادر من در حال مرگ هستم!■


داستان‌ها / جان ادگار وایدمن - اسدالله امرایی

اشاره: جان ادگار وایدمن (John Edgar Wideman) در سال ۱۹۴۱ در واشنگتن به دنیا آمد. بعد از مدتی به همراه خانواده به پنسیلوانیا رفت و در جمع سیاهان آفریقایی‌تبار یزرگ شد. حاصل کارش ده‌ها مجموعه داستان و رمان است و تنها نویسنده‌ای است که دوبار جایزه‌ی پن فاکنر را برده. بیشتر به عنوان مدرس داستان‌نویسی معروف است.

مردی موز در دست در باران قدم می زند. از کجا می‌آید؟
به کجا می‌رود. چرا موز می‌خورد. باران با چه شدتی می‌بارد. موز را از کجا آورده. اسم موز چیست. با چه سرعتی حرکت می‌کند. آیا به باران اهمیتی می‌دهد. توی ذهنش چی می‌گذرد. کی این پرسش‌ها را می‌پرسد. کی قرار است جواب بدهد. چرا. اهمیتی هم دارد. درباره‌ی مردی که در باران قدم می‌زند و موز می‌خورد چند تا پرسش می‌شود پرسید. آیا پرسش قبلی یکی از آن‌هاست یا جنسش فرق می‌کند و ربطی به مرد، باران یا رفتن ندارد. اگر ندارد به چه چیزی مربوط می‌شود. آیا هر پرسش، پرسش بعدی را ایجاد می‌کند. اگر چنین است چه فایده‌ای دارد. اگر این طور است پرسش آخر کدام است. آیا مرد جواب هیچ کدام از پرسش‌ها را می‌داند. آیا از موز خوشش می‌آید. راه رفتن در باران. آیا سنگینی نگاه‌ها را روی خود حس می‌کند، سنگینی پرسش‌ها چی. چرا رنگ زرد روشن موز، تنها رنگی است توی دنیای خاکستری، که پرده‌ی باران در آن همه‌چیز را خاکستری‌تر کرده. پرسش بعد از پرسش بعد از پرسش را می‌دانم. تنها جوابی که می‌دانم این است هر داستانی که بخواهم از این مرد که در باران موز خورد دربیاورم، داستانی اندوهگین خواهد بود، مگر آن‌که همراه تو پشت پنجره‌ای بایستم و دوتایی به او نگاه کنیم.■


راننده‌ی حواس پرت / ایوان ایگوئث - اسدالله امرایی

امروز صبح مثل همیشه من و کلودیا از خانه بیرون زدیم تا با ابوطیاره‌ای که ده سال پیش، پدر و مادرم به عنوان هدیه برای ازدواجمان خریده بودند، سرکار برویم. کمی که رفتیم، چیزی کنار پدال گاز به پایم گرفت. کیف پول یا یک … ؟ ای دل غافل! نکند دیشب وقتی ماریا را به خانه رساندم، موقع خداحافظی، از سر حواس پرتی، چیزی جا گذاشته. نزدیک بود چراغ قرمز را رد کنم. کلودیا گفت: “کجای کاری؟ انگار حواست پرته؟“ بعد زیر لب چیزی گفت که من دیگر حواسم نبود. دست و پایم عرق کرده بود و با ناامیدی می‌خواستم همه‌ی حس لامسه‌ام را به کف کفشم منتقل کنم تا دقیقاً بفهمم آن جا چی می‌گذرد و بی‌آنکه بویی ببرد، بردارمش. سرانجام توانستم با پایم آنرا از کنار پدال گاز به کنار کلاچ بیاورم و بعد آن‌را به طرف در سراندم. می‌خواستم همزمان با باز کردن در ماشین، یواشکی آن را توی خیابان بیندازم! اما هر کاری کردم نشد. تصمیم گرفتم برای لحظه‌ای حواس کلودیا را پرت کنم و بعد آن‌را بردارم و از پنجره بیندازم بیرون، اما نمی‌شد! کلودیا به در تکیه داده و رفته بود تو نخ من. حسابی کفری شده بودم. سرعتم را کم کردم و توی آینه ماشین گشت پلیس را دیدم. فکر کردم بهتر است برای اینکه از گشتی پلیس فاصله بگیرم، بیشتر گاز بدهم. اما اگر می‌دیدند چیزی از پنجره ماشین به بیرون پرت می‌شود، می‌توانستند هر فکری بکنند! کلودیا که انگار نگران چبزی بود، پرخاش‌کنان گفت: “ مگر سر می‌بری؟“
دیدم که پلیس حداقل یک چهار راه عقب مانده است. بعد به میدانی رسیدیم و من با استفاده از فرصت به گلودیا گفتم دستش را از پنجره بیرون ببرد تا به سمت راست بپیچم و در یک لحظه شیء عجیب را برداشتم، کفش راحتی با بندهای آبی. بی‌درنگ انداختمش بیرون و بعد با احساس غرور عجیبی کنار میدان توقف کردم. از شادی دلم می‌خواست داد بکشم. از ماشین پیاده بشوم و برای خودم کف بزنم و پیروزی‌ام را جشن بگیرم. اما وقتی دوباره ماشین پلیس را در آینه دیدم، خشکم زد. فکر کردم الان می‌ایستند. کفش را برمی‌دارند و بعد صدا می‌زنند: آهای. کلودیا با لحن خاصی پرسید: “ چی شده؟“ گفتم: نمی دانم…
گشتی پلیس از کنار ما گذشت. من هم راهم را کشیدم و یک راست تا جلو ساختمان محل کار کلودیا رفتم. پشت سر ما یک تاکسی ترمز کرد و لزه لزه چرخ‌ها بند آمد. دیر رسیده دیگری بود از آن‌ها که آرایش خود را توی تاکسی کامل می‌کنند.
به کلودیا گفتم: “ خداحافظ عزیزم“. با پای برهنه دنبال کفش بند آبی‌اش می گشت.■                   IVAN EGÜEZ


  • توجه: سایت خانه داستان سرو در مرورگر Internet Explorer دارای اشکالات جدی است. برای ورود به سایت و استفاده از امکانات آن، از مرورگرهای دیگر استفاده کنید. سایت خانه داستان سرو بیشترین مطابقت را با مرورگرهای رایگان Firefox و Google Chrome دارد.

  • حق چاپ © 1996-2010 خانه داستان سرو. تمامی حقوق محفوظ است.
    قالب iDream توسط Templates Next \ فارسی شده توسط اژدری | قدرت گرفته از وردپرس فارسی