پنجره‌ نیمه‌ باز است‌. باد خنکی‌ داخل‌ می‌شود و پرده‎ی‌ توری‌ را روی‌ هوا می‌رقصاند. بوی‌ یاس‌ از باغ‌ می‌آید.
صدای‌ جیرجیرکها کلافه‌ام‌ می‌کند. سرم‌ را روی‌ بالش‌ نرمم‌ فشار می‌دهم‌. انگار توی‌ بدنم‌ چیزی‌ دارد گر می‌گیرد.
لحظه‌ لحظه‌ رختخواب‌ گرفته‌ می‌شود. ملافه‌ را بین‌ پایم‌ می‌کشم‌ از خنکی‌ ملافه‌ ذوق‌ می‌کنم‌ اما فایده‌ای‌ ندارد. پایم‌ را روی‌ تشک‌ می‌مالم.‌ سرم‌ را بر می‌گردانم‌ مهتاب‌ کمی‌ اتاق‌ را روشن‌ کرده‌. به‌ سقف‌ نگاه‌ می‌کنم‌. سقف‌ می‌زند پنجره‌ها کوچکتر می‌شود، درها، انگار می‌خواهند بیافتند رویم‌. صدای‌ خنده‌ می‌آید. سرم‌ را تکان‌ می‌دهم‌. صدای‌ طبل‌ بود یا شیپور… یکی‌ می‌خندد.
از باغ‌ شیطونکها بالا می‌آیند صورتهاشان‌ را به‌ شیشه‌ها می‌چسبانند و شکلک‌ درمی‌آورند. از آشپزخانه‌ صدای‌ ترق‌ و توروق‌ می‌آید. بی‌بی‌ می‌گفت‌: آدم‌ که‌ می‌ترسه‌ یه‌ گنجشک‌ توی‌ دلش‌ پرپر می‌زنه‌ .
کنار در پشتی‌ انگار یک‌ شیطونک‌ به‌ من‌ خیره‌ شده‌. دمپایی‌ را در می‌آورم‌ و می‌دوم‌. شیطونکها دنبالم‌ می‌کنند.
در را می‌بندم‌، نفس‌ نفس‌ می‌زنم‌، روی میز توالت‌ ماما پر است‌. شیطونکها خودشان‌ را به‌ در می‌زنند. می‌روم‌ داخل‌ کمد لباسها کز می‌کنم‌. پاهایم‌ را داخل‌ شکم‌ می‌گیرم‌. یک‌ خط‌ نور از لای‌ در دیده‌ می‌شود. شیطونکها می‌آیند و می‌دوند. جیغ‌ می‌زنم‌. یک‌ جیغ‌ بلندتر. با دستم‌ در کمد را می‌گیرم‌. باز هم‌ جیغ‌ می‌کشم‌. یکی‌ از آنها دارد در را باز می‌کند. زورش‌خیلی‌ زیاد است‌. بالاخره‌ آنرا باز می‌کند. خشکم‌ می‌زند. نگاهم‌ کرد.
- بازم‌ اون‌ مهمونیای‌ لعنتی‌ شروع‌ شدن‌: خم‌ می‌شود بغلم‌ می‌کند. دست‌ دور گردنش‌ می‌اندازم‌. بلندم‌ می‌کند.
قلبش‌ گرم‌ است‌ مثل‌ همیشه‌. می‌خواهد جدایم‌ کند اما دستهایم‌ را به‌ هم‌ قفل‌ می‌کنم‌ .
- پس‌ بی‌بی‌ کجاس‌ ؟
- نمی‌دونم‌
- مامانت‌ خیلی‌ وقته‌ رفته‌ ؟
- آره‌ .
هنوز گنجشک‌ توی‌ دلم‌ پرپر می‌زد در باز شد یک‌ قالب‌ نور ریخت‌ کف‌ اتاق‌. بی‌بی‌ رسید بالای‌ سرم‌.
خدا مرگم‌ بده‌ چی‌ شده‌؟
آنها هم‌ آمدند. بی‌ بی‌ دولاّ شد. گونه‌ هایش‌ افتاد. چشمهایش‌ پر از وحشت‌ بود: آقا خیلی‌ بدنش‌ داغه‌. بابا دست‌ بزرگش‌ را روی‌ پیشانیم‌ گذاشت‌. صدای‌ گریه‌ می‌آمد. مثل‌ همیشه‌ گریه‌ می‌کرد. بابا می‌گفت‌:
فقط‌ از پس‌ اینکار خوب‌ بر میاد. دستش‌ را روی‌ صورتم‌ کشید.
ـ یه‌ دیقه‌ ساکت‌ باش‌ ببینم‌. بی‌ بی‌ خانم‌ رو از اینجا ببر. زنگم‌ بزن‌ دکتر بیاد.
زیر پایش‌ با بلوکها بازی‌ می‌کردم‌. روی‌ مبل‌ نشسته‌ بود و روزنامه‌ می‌خواند. صدای‌ ماشین‌ از باغ‌ می‌آمد. نورش‌ روی‌
شیشه‌های‌ در سالن‌ ریخت‌.
- ددی‌ ماما اومد.
سرم‌ را از پشت‌ میز بلند کردم‌. در سالن‌ را باز کرد و با عصبانیت‌ به‌ هم‌ کوبید .
- چرا نیومدی‌ ؟ همه‌ با شوهراشون‌ اومده‌ بودن‌ الاّ من‌ . چرا نیومدی‌؟ ها؟
از روی‌ مبل‌ بلند شد: برای‌ چی‌ بچه‌ رو تنها گذاشتی‌. واجب‌ که‌ نبود .
- قرار بود بی‌ بی‌ یه‌ ساعته‌ برگرده‌ .
- کو کجاس‌؟ عزیزم‌ می‌ری‌ اتاقت‌؟ وقتشه‌ بگیری‌ بخوابی‌.
- نه‌ ددی‌. خوابم‌ نمیاد.
- برو اتاق‌ ما. مام‌ الان‌ میاییم‌. پاشو عزیزم‌ پا شو.
در را پشت‌ سرم‌ می‌بندم‌. به‌ در تکیه‌ می‌دهم‌. باز هم‌ مثل‌ همیشه‌. با دو دستم‌ گوشهایم‌ را می‌گیرم‌. محکمتر محکمتر،اما باز صدایشان‌ را می‌شنوم‌ .
- تو لیاقت‌ این‌ مهمونیا رو نداری‌. اصلاً لیاقت‌ هیچی‌ رو نداری‌. تو باید بر گردی‌ همون‌ جایی‌ که‌ توش‌ بزرگ‌ شدی‌ یادت‌ نیس‌، لباسات‌ بوی‌ کاه‌ و پشکل‌ می‌داد. بابام‌ تو رو آدم‌ کرد. تو از خودت‌ چی‌ داری‌؟ هیچی‌ هر چی‌ داری‌ مال‌ منه‌. تو هیچی‌ نداشتی‌ و نداری‌.
همه‌ جا روشن‌ می‌شود. شکلها می‌رقصند، می‌چرخند، توی‌ یک‌ مثلث‌ افتاده‌ام‌. ارتفاع‌، قاعده‌، ۱۲، ۳۴…
انگار کمی‌ خنک‌ شدم‌. روی‌ سرم‌ کیسه‌ای‌ بود. از آن‌ بخار بلند می‌شد .
آن‌ دور را صورتی‌ می‌بینم‌، صدایی‌ می‌آید، آشناست‌. بابا صدامو می‌شنوی‌؟ باز هم‌ صدای‌ دیگری‌. عزیزم‌ نمی‌خوای‌چیزی‌ به‌ ماما بگی‌؟ پاها را داخل‌ شکم‌ جمع‌ می‌کنم‌. به‌ دیوار تکیه‌ می‌دهم‌ و صورتم‌ را به‌ خنکی‌ دیوار می‌سپارم ‌صداها می‌لرزند. سر می‌خورند و می‌ریزند توی‌ سرم‌ .
- برای‌ چی‌ پسر منو بردی‌ دکتر نشون‌ دادی‌؟ مگه‌ پسر من‌ دیوونه‌ اس‌؟
- فقط‌ دیوونه‌ها رو که‌ پیش‌ دکتر نمی‌برن‌. پسر ما مشکل‌ داره‌، می‌فهمی‌؟
- اون‌ هیچیش‌ نیس‌. اون‌ شاگرد اولّه‌. تو خودت‌ دیوونه‌ای‌ فکر می‌کنی‌ همه‌ مثل‌ تو دیوونه‌ ان‌ .
- دیوونه‌ تویی‌ نه‌ من‌ .
صداها دوباره‌ لیز می‌خورند و می‌ریزند بیرون‌. پنجره‌ها بزرگتر می‌شوند. شکلها رفته‌اند. کسی‌ دیگر شیپور نمی‌زند. هوا هم‌ خنکتر شده‌. دکتر بالای‌ سرم‌ ایستاده‌. یک‌ چیزی‌ را از بین‌ دندانهایم‌ می‌کشد بیرون‌. خش‌ و خش‌ صدا می‌دهد.
خطر رفع‌  شده‌. مثل‌ اینکه‌ تبش‌ پایین‌ اومده‌.