زن خیره شد به آب قلیان و پرکهای گل سرخ که توی آب غوطه میخوردند .پکی زد و دودش را داد بیرون .
- اوف…چقدر تنده…
برای چندمین بار آبش را عوض کرد، زغالها را گداخت. بوته پیر گل سرخ توی گلدان بی برگ شده بود. آخرین گلبرگش را کند و انداخت توی آب. پکی زد و نشست توی هشتی روی حصیر چوبی .
- بابات بیاد…بابات…
که نیم خیز شد به در. گوش داد اما…
- نه حتماً باد بود…
باد که توی درختان باغ میپیچید، شاخههای خشک تکان تکان میخوردند.
- اینا چرا خشک شدن…انگار صد ساله آبشون ندادن!…
دست کشید روی آخرین گلبرگ گل سرخ که ژاله داشت اما دستش خیس نشد.برگشت جلوی آینه. صورتش توی آینه غبار داشت. شاید از آینه بود و شاید…غبار، سنگین نشسته بود روی آینه و بلند نمیشد.
نشست. دود تند توتون که پایین میرفت؛ انگار میخورد. آنوقت بود که سرش گیج میرفت، چشمهایش تار میشد و… بلند شد. دست کرد توی هاون سنگی که جلوی در بود و نبات و کنجد سائیده ریخت توی لیوان .
- هر روز… با هم میریم تو این باغ… میریم ری… درشکه سواری…
صندوق را باز کرد. پارچههای رنگی روی هم تلنبار بودند. یکی یکی بیرون کشید و نگاه کرد.
- با این برات یه پیرهن بدوزم… یه شاهپوش… بپوشی بشی قرص ماه… بشی کاکل زری مادر…
باد خنک غروب که میزد برگها صدا میکردند. کم کم باد تندتر میشد و هو هو میکرد. زن پنجره ارسی را بست. نورکم رنگ غروب از پشت شیشههای رنگی میافتاد روی دیوار، روی صندوقچه و روی صورت زن که حالا توی سهکنجی اطاق روبروی در نشسته بود.
- پس چرا نیومد؟…
سرش را گرفت بیرون و یک وری تا ته باغ را نگاه کرد. حیاط پر بود از برگهای خشک و آنطرفتر در، که بسته بود ودیوارهای بلند باغ. باد برگها را بازی میداد، بلند میکرد و میآورد تو. پنجره را بست. نور زرد و قرمز و سبز و آبی دوباره افتاد روی دیوار. تکیه داد به کومه رختخواب .
- لالا…لالا…
صدای در، زن را به خود آورد. بلند شد. خیسی صورتش را توی آینه پاک کرد. زن پشت غبار آینه، انگار بود و نبود. جلوی در ایستاد. مرد آمد. اما… خیره شد. دقت کرد. مرد انگار مرد او نبود اما…
- چرا… خودشه… اما لباساش… اون…
زنی پشت سر مرد آمد تو. مرد کراوات سلاهش را سفت کرد.
- بفرمائید… خواهش میکنم.
زن آمد تو. عینکش را از روی صورت برداشت. نگاه کرد.
- بد نیست… داخلشم میشه نگاه کرد؟
-ها؟… بله… خواهش میکنم… بفرمائید.
ابروهای به هم پیوسته زن توی هم فرو رفت.
- این… این کیه؟…
صدای زن توی باغ پیچید. لای درختها، پشت برگها، انارها…
- این باغ ملک پدریمه… از پدرم… پدربزرگم… یا… جدم یا شاید عقبتر.
زن لباسهای روی بند را دست کشید که انگار پوسیده بودند و فرو ریختند و خاک که بلند شد گفت:
- اِ… ببخشید اینجا خیلی وقته متروکهس… اینه که…
- متروک؟… متروک چیه مرد؟ ملک پدری چیه؟… مگه مال من نیس… مگه خودت جشن مهر… تو برگریزون… قولشوندادی؟…
خم شد و ته حوض را نگاه کرد.
- این آبم میشه؟
- بله… با چاه… چاهش هم اونطرفه…
- موتورخونه چی؟
مرد خندید.
- نه… گفتم اینجا خیلی وقته…
زن دستش را بلند کرد و محکم زد توی صورت مرد.
- اما اگه بخواهید میشه براش…
- یعنی؟… لابد… حتماً خیالاتی شدم… حتماً…
برگشت طرف اطاق.
- این هاون سنگی رو ببینید… چقدر خاک توشه. اینا هم با خونن؟
زن برگشت.
- نه!… دست نزن… تو
- قابل نداره… رو وسائلش کنار مییایم… اگه نخواستین میگم همه رو بریزن بیرون…
زن نشست روی زمین.
- مرد تو چت شده…؟ اون چیه انداختی دور گردنت… این کیه… چی میگی؟
صدای زن که از گلو بیرون میزد جذب میشد انگار. جذب دیوارهای نمور… درختها… برگها و…
برگشت تو و نشست پشت قلیان. پک محکمی به قلیان زد و دودش را داد بیرون.
- هر غلطی دلت میخواد بکن…!
خیره مانده بود به زن و مرد که آرام آرام میآمدند طرف اطاق. خیره شد به آتش سرخ روی قلیان، آب موج دار تویشیشه سبز و برگهای گل سرخ که مدام بالا و پایین میرفت. در باز شد.
- خواهش میکنم…
زن آمد و بعد مرد و صدای پای مرد که سنگین توی اطاق میپیچید.
- چه ستونهائی! اینجا کلنگیه… نیس؟
- راستش اینجا عتیقه س… دراش، دیواراش، گچبری هاش… جون میده برا موزه.
- موزه…؟ موزه…! موزه یا هر چی دیگه… حق نداری بیاریش اینجا، اینجا خونهی منه…
برگشت. قلیان را از توی هشتی برداشت و پرت کرد طرف مرد. قلیان از وسط سینهی مرد گذشت و آن طرف خورد بهدیوار و شکست. گلبرگها روی دیوار چسبیده بودند و زغالها روی زمین توی آبها جزجز میکردند.
زن رفت طرف هشتی.
- اینجارو… چه بساط قشنگی.
دست بود به قلیان که خاک گرفته بود و زغال سرش که خاک شده بود.
- چه خاک سنگینی…
- عرض کردم اینجا…
- خوب…! خیلی قشنگه… این تابلوها مال شماست؟
- اینا… فکر میکنم مال… نمیدونم.
- خیلی شبیه شماس!
- راستی!… حتماً… تصادفیه!… خوب چه طور بود؟
- عالیه… فردا که نه… پس فردا… برای محضر وقت میگیرم. شمام بیائید اونجا…
عینکش را گذاشت و گفت:
- راست میگی اینجا جون میده برای موزه…
و مرد تصدیق کرد. در را که بست و رفت، مرد کتش را درآورد.
توی اطاق چرخی زد. جلوی آینه ایستاد. گره کراواتش را سفت کرد، زد بیرون از حیاط گذشت و از در خارج شد. زنگوشه اطاق نشسته بود. سوسوی کمرنگ خورشید از بالای شیشههای رنگی میآمد تو و مینشست کف اطاق. زندستها را ستون کرده و خیره شده بود به گلبرگهای گل سرخ. باد توی درختهای انار هوهو میکرد.