ینجا، روی‌ همین‌ صندلی‌ راحتی‌ نشسته‌ بود و دود سیگارش‌ را از درون‌ بینی‌اش‌ بیرون‌ می‌داد. میز گرد و کوچکی‌ پیش‌رویش‌ بود و یک‌ قاب‌ عکس‌ که‌ سیاه‌ و سفید بود و رنگ‌ باخته‌. چشم‌های‌ سیاهش‌ را دوخته‌ بود توی‌ قاب‌ عکس‌ و یک‌ دسته‌ حُسن‌ یوسف‌ که‌ چرخ‌ می‌زد از نسیم‌ بادی‌ که‌ ورودش‌ را یاد ندارم‌. خواستم‌ وجودم‌ را یاد آور بشوم‌، پس‌سؤالی‌ کردم‌ پس‌ از چند سرفه‌ مصنوعی‌:«مال‌ خیلی‌ قدیمه‌؟» و جوابی‌ نداد. این‌ بار با صدایی‌ نسبتاً بلندتر: «عکس‌ رومی‌گم‌ مال‌ کیه‌؟» چشم‌ هایش‌ را به‌ طرفم‌ چرخاند و دوباره‌ به‌ نقطه‌ اولش‌. به‌ طرفش‌ رفتم‌. نگاهش‌ را دنبال‌ کردم‌ که‌ خشک‌ شده‌ بود توی‌ چهار چوب‌ عکس‌. در ذهنم‌ چرخی‌ زدم‌ پیرامون‌ آدمهای‌ عکس‌، سه‌ مرد با کت‌ و شلوار وکراوات‌های‌ مرتب‌ و منظم‌ و موهای‌ شانه‌ خورده‌ و براق‌ و دو زن‌ که‌ یک‌ در میان‌ بین‌ آنها بودند. زنهای‌ زیبایی‌ بودند ولباس‌های‌ زیبایی‌ هم‌ به‌ تن‌ داشتند. موهای‌ پیچ‌ خورده‌ که‌ تا روی‌ سینه‌ هایشان‌ آمده‌ بود. بویی‌ به‌ من‌ رسید خوش‌، که‌ رنگ‌ یاس‌ داشت‌ و عطر لیمو، وجودم‌ نوازش‌ شد از آن‌ عطر و آن‌ فضا وقتی‌ خودم‌ را میان‌آنها حس‌ کردم‌. زنها می‌خندیدند و مردها هم‌ گویی‌ از روی‌ اجبار لبهایشان‌ را باز کرده‌ بودند. به‌ نشانه‌ لبخند. از پشت‌ که‌آنها را دیدم‌ هیچ‌ بر تن‌ نداشتند، عریان‌ بودند، سفید و سیاه‌ یک‌ در میان‌. خال‌ کوبی‌ بزرگی‌ به‌ شکل‌ نقالان‌ بر کمرداشتند. خیره‌ شدم‌. معاشقه‌ زن‌ و مردی‌ بود به‌ شکل‌ و شمایل‌ ایرانیان‌ قدیم‌ که‌ موهایی‌ بلند داشتند و دستمالی‌ که‌ برسر بسته‌ بودند نشانگر آن‌ بود، شاید نه‌، مهم‌ هم‌ نبود.
صحنه‌ دیگر جنگ‌ بود بین‌ دو مرد با سبیل‌های‌ تاب‌ خورده‌ و چشم‌های‌ درشت‌ که‌ یکی‌ بروی‌ سینه‌ دیگری‌ نشسته‌ بود و می‌خواست‌ گلویش‌ را پاره‌ کند، اوج‌ هنر بر پشت‌ دیگری‌ بود صحنه‌ نبرد بین‌ مردانی‌ با لباسهای‌ بلند و پارچه‌هایی‌ که‌گرد شده‌ بود روی‌ سرشان‌، شاید عربها بودند، همه‌ شمشیر بر دست‌ و سوار بر اسب‌ بودند و فرمان‌ حمله‌ داشتند وگروهی‌ هم‌ کشته‌ و مجروح‌ بر زمین‌ .
رد تازیانه‌ بر کمر دیگری‌ دیده‌ می‌شد، از کنار گوشش‌ شروع‌ می‌شد و به‌ انتهای‌ کمرش‌ می‌رسید و در میانشان‌ جملاتی‌دیده‌ می‌شد به‌ خط‌ میخی‌ که‌ غیر قابل‌ فهم‌ بود برای‌ من‌. بر پشت‌ آخری‌ هیچ‌ دیده‌ نمی‌شد. شب‌ بود و نقاط‌ سفیدی‌ به‌ نشانه‌ ستاره‌، نزدیک‌ شدم‌ نقاط‌ سفید فانوس‌هایی‌ بودند که‌ به‌ دست‌ زنها و مردان‌ که‌ صورت‌ نداشتند داده‌ شده‌ بود، باید خیلی‌ دقت‌ می‌کردم‌ تا می‌دیدم‌ ولی‌ از حوصله‌ من‌ خارج‌ بود. باز چرخی‌ زدم‌ به‌ دورشان‌، هنوز بو می‌آمد و بینی‌ام ‌را نوازش‌ می‌داد. دست‌ توی‌ جیب‌ مردها بردم‌، پر بود از پول‌ و تریاک‌ و عکس‌هایی‌ که‌ قبلاً بر پشت‌ آنها دیده‌ بودم‌ .
برق‌ طلاهای‌ آویخته‌ به‌ گردن‌ زنها چشم‌هایم‌ را می‌زد. بدنهای‌ سفید و سیاه‌ با قامتهای‌ بلند و زیبا که‌ طلاها هیچ‌ نقشی‌در زیبایی‌ آنها نداشت‌. لبم‌ را نزدیک‌ لب‌ یکی‌ از زنها بردم‌. بوی‌ شراب‌ از دهانش‌ می‌آمد. از همان‌ شرابهایی‌ که‌ هفت‌سال‌ از عمر آن‌ گذشته‌، می‌گفتند قطره‌ای‌ از آن‌ دوای‌ هر مجنون‌ و آب‌ حیات‌ هر مرده‌ است‌. و زندگی‌ دوباره‌ برای‌ من‌که‌ مجنون‌ بودم‌ و مرده‌. مرده‌ای‌ که‌ فقط‌ راه‌ رفتن‌ و خوردن‌ و خوابیدنش‌ به‌ زنده‌ها می‌ماند. باز سر بردم‌ توی‌ دهان‌ زن ‌شاید جانی‌ تازه‌ بگیرم‌، ولی‌ افسوس‌ که‌ آنها جانش‌ را گرفته‌ بودند و نعشش‌ را به‌ من‌ می‌دادند که‌ بوی‌ تنفر و انزجار دیوانه‌ام‌ می‌کرد.