دو کوچه از محلة خودشان بالاتر بودند. دو زن با چادرهای مشکی از خیابان میگذشتند. احمد خم شد و در گوشعلی چیزی گفت. علی گاز داد. پشت سر زنها رسیدند. احمد متلکی گفت و چادر را از سر زن جوان کشید. نگاه زن بهچشمهای احمد افتاد. زن با دست هایش سرش را گرفت. همانجا نشست. با سرعت از آنجا دور شدند.
علی با خنده گفت: دیدی پسر چه کیفی کردیم؟ چقدر ترسیدند. بیچاره چه جیغی کشید… احمد… احمد… پسر چراحرف نمیزنی؟!
موتور را کناری کشید و ایستاد. پیاده شد. رنگ از چهرة احمد پریده بود. حرف بزن پسر ببینم چیشده؟! احمد به زور لبهایش را جنباند: « مادر و خواهرم».
خرداد ۲۱م, ۱۳۸۸ عند ۴:۲۲ ق.ظ
سلام خواهر خوش حال میشم منرو لینک کنید
متشکر شما مهدی وصالی
یه سر به وبلاگ بزن نظر یادتون نره