در را که‌ باز کردم‌ ،تیشه‎ی‌ فرهاد بود که‌ روی‌ کوه‌ ضرب‌ گرفته‌ بود: شیرین‌! شیرین! آقا معلم‌ گفت‌: کجا بودی‌ شیرین‌؟
آقا، آقام‌، آقام‌ گفته‌
می‌دونم‌. بشین‌.
پنجره‌ها باز بود، بوی‌ بهار ریخته‌ بود توی‌ کلاس‌، بعضی‌ دست‌ها رفته‌ بود زیر چانه‌ها و بعضی‌ لب‌ها تا بناگوش‌ باز بود از داستان‌ آقا معلم‌ من‌ که‌ نشستم‌، خسرو حرفهایش‌ را زده‌ بود و رفته‌ بود.بیچاره‌ فرهاد.
زنگ‌ فارسی‌ بود. و چشم‌های‌ آقا معلم‌ که‌ با من‌ بالا و پایین‌ می‌شد گاهی‌ زیر میز و گاهی‌ تو کیف‌…
وحید از پشت‌ پنجره‌ نصف‌ کله‌اش‌ پیدا بود. آقا معلم‌ گفت‌: تو خوب‌ شعر می‌گی‌ ولی‌ باید بدونی‌ برای‌ کی‌ و چی‌می‌گی‌ حتی‌ اگر مدرسه‌ نیایی‌. مادر گفت‌: چند تا از این‌ نونا رو ببر برا آقا معلم‌. بگو تازه‌ از تنور درآوردیم‌ .از وقتی‌ که‌عمه‌ منیر به‌ آقام‌ گفته‌ بود: می‌خوام‌ وحید غلام‌ شما باشه‌ ، سایه‌ به‌ سایه‌ من‌ راه‌ می‌آمد، حتی‌ وقتی‌ رفتم‌ خونه‎ی‌ آقامعلم‌، گفت‌ مواظب‌ خودت‌ باش‌، نخندی‌، حرف‌ هم‌ نمی‌زنی‌، نونا رو می‌دی‌، زود بر می‌گردی‌.
به‌ وحید گفتم‌: آقا معلم‌ می‌گه‌ نونا بو سیب‌ می‌ده‌ .
آقا معلم‌ داد زد، حواست‌ کجاست‌ شیرین‌! اینا رو که‌ برا خودم‌ نمی‌خونم‌، اینا فرهنگ‌ و تمدن‌ و گذشته‎ی‌… باید بفهمی‌،بفهمی‌ که‌ این‌ شعرها و قصه‌ها چی‌ تو دلشون‌ دارند. هر چی‌ توی‌ کله‌اش‌ بود از حافظ‌، سعدی‌ و ادبیات‌ و… از دهانش‌ریخت‌ بیرون‌، روی‌ نگاه‌ من‌، که‌ روی‌ سیاهی‌ پشت‌ پنجره‌ و چشم‎هایش‌ دور می‌زد. سیاهی‌ بالا آمد تا رسید به‌ چشم‌هایم‌. من‌ گیر کرده‌ بودم‌ توی‌ تارها، معلم‌ و زنگ‌ فارسی‌ و کله‌ای‌ که‌ هی‌ پشت‌ پنجره‌ بالا و پایین‌ می‌رفت‌ .
آقام‌ گفت‌: دیگه‌ نمی‌خواد بری‌ درس‌. وحید می‌گه… آقا معلم‌ داشت‌ برای‌ چندمین‌ بار با حرف‌های‌ خسرو، فرهاد را می‌کشت‌ که‌ زنگ‌ خورد و پاییز آمد روی‌ نگاهم‌. لغزید روی‌ انگشتان‌ آقا معلم‌ که‌ روی‌ میز ضرب‌ گرفته‌ بود : شیرین‌! شیرین‌!