نشسته و دستهایش را انداخته دور گردن کسی که حدس می زنم مادرش باشد.می خندد.پیراهن بی آستینی پوشیده.پایین صفحه در میان چند دختر جوان, سرش فقط پیداست که باز هم دارد می خندد. با مانتو و روسری فرم دبیرستان.
_ چرا ساکتی؟
_ چی بگم. تو چرا همه جا داری می خندی؟
به پهلو می خوابد و دستش را می گذارد زیر سرش. خودش را می چپاند توی بغلم. به سقف نگاه می کند. یقینا چیزی از همین هیجانات چند دقیقه ی پیش توی سرش پیچ و تاب می خورد. سیگاری روشن می کنم. ورق میزنم. بالای صفحه توی تصویری تار, دختری دبستانی روی تاب نشسته که شبیه اوست. موهایش شبیه خرگوش است. دارد می خندد. صفحه پر است از چند تصویر دیگر که دختر توی همگی شان با همان لباس هاست و با همان قیافه.
_ خونه ی خودمونه. ببین این آشپز خونس که الان اوپن شده. اون موقع ها همه ی خونه ها همین جوری بود.
کلید را می دهد دستم. شب را پیش عمویش می ماند و من که حوصله ندارم از آن ور شهر به این ور بیایم, تصمیم می گیرم شب را همین جا بمانم تا او صبح موقع رفتن به سر کار بیاید و دو ساعتی پیش هم باشیم. زنگ می زند به موبایلم که یعنی کسی خانه نیست و من می توانم کلید را به در بیندازم و بروم تو. خوشحالم از اینکه مجبور نیستم توی شلوغی شهر بروم و بیایم. فکر می کنم به اینکه چقدر خوبست که پدر و مادرش دو هفته یکبار مجبورند بروند به شهرستان و به پدر و مادرشان سر بزنند.
_ بیا نزدیکتر. منو سفت بگیر.
_ نسوزی.
سیگار نصفه را خاموش می کنم. نگاهم به تصویری می افتد که زنی نشسته و یکی از سینه هایش را بیرون انداخته و دارد به نوزادی شیر می دهد. موهای زن سیاه است و دارد می خندد.
_ مامانمه. اونم منم.
صورتش شبیه تمام آدم هایی است که ممکن است در طول روز صد بار از کنار آدم بگذرند و یکبار هم قیافه شان به یاد نماند.چهره ای که آرام آرام عوض می شود,  معمولی می شود و فقط می توان بطور کلی تصویرشان را تعریف کرد. توی تصویری عمودی ایستاده و دستهایش را جلوی پاهایش به هم قفل کرده. نزدیک تر می روم. چهره اش خندان است. دیوار روبرو رنگ سفیدی دارد و رویش جمله ای نوشته شده که خوانا نیست. چشم های درشت و قهوه ای اش بیشتر حالت زنانه شان را حفظ کرده اند.با خواهش معصومانه ای روبرو را نگاه می کنند. لبخندی به لب دارد.
_ می دونی زندگی که به قول فروغ سیگار بین دوهم آغوشیه یعنی چی؟
_ چی؟
_ این خال توی کمرت رو دیدی؟ شبیه کفش دوزکه.
دست می کشم روی کمرش و به انحنای باسن اش می رسم.جمع می شود و پشتش را به من می کند.در صفحه ی روبرو نشسته و دارد از خنده غش می کند. دختر دیگری با آرایشی غلیظ دستانش را گرد کرده وگذاشته روی سینه اش.
_ این کیه؟
_ هم کلاسیمه. اینجا خوابگاهه.می بینی بی ادبو.بی ریخت کارش این اداها بود.
تلفن زنگ می زند.شماره ی او می افتد روی صفحه ی تلفن. به پشت می خوابم و گوشی را بر می دارم.با صدای آرامی سلام می کند. از اینجایی که خوابیده ام آشپزخانه پیداست و در امتدادش راهرویی است که حمام و توالت توی آن جا گرفته و اتاق خوابی که در انتهای آن است.
_ حوصله ات سر رفته قربونت برم؟ خب برو آلبومای منو از کشوی تختم بردار و نگاه کن.تلویزیون ببین. من فردا صب زود می آم.
_ گرسنمه.
_ همه چی تو یخچال هست.می خوای زنگ بزنم پیتزا بیارن برات؟
بلند می شود و جلوی آینه کش و قوسی به بدن تقریبا لاغر و لختش می دهد و بعد کشی که دور مچش انداخته را با مهارت خاصی در می آورد و موهایش را می بندد. اینجا نشسته. برادر بزرگش با هیکل چاق و بزرگی کنارش روی زمین نشسته. پدر و مادرش هم بالای سرشان ایستاده اند و همگی به روبرو لبخند می زنند.
_ اون صفحه رو نبین. بچه بودم. زشت بودم. مال نوزادیمه.
سیگاری روشن می کنم و گم می شوم توی راحتی سیاه بزرگی که در انتهای سالن قرار گرفته. به ساعت نگاه می کنم. حدود سه و نیم است. دست می برم و لامپ را خاموش می کنم.