امروز تلفن را گذاشته‌ایم روی بلند‌گویش تا همگی صداهایی را که  از او مرتعش می‌شود بشنویم. زمانی او در اختیار ما بود، مدت‌های طولانی، ما در مالکیت او بودیم با عشق و مهر‌ورزی که فقط از او بر می آمد؛ به ناگاه ما را رها کرد. دکتر‌ها گفتند مغزش یک دفعه ایست کرده، اما قلب می‌تپد، کلیه کار می‌کند و بقیه اعضا هم همین‌طور. اما تا ساعتی دیگر همه از کار دست می‌کشند و مات می‌شوند برای مدت نا‌معلومی. ما این را نمی‌خواستیم پس جای مالکیت‌ها را  عوض کردیم.
از حالا می‌شنوم، صدای خفه و خواب‌آلود حنجره را، که می‌گوید چی بگم عزیزم برات؟
و نبض کلیه‌های لوبیایی را که چه سحر‌آمیز به درون تن دیگری پیوند خوده و در حال دفع سموم است و صدای فشه و هفه پمپ‌های دریچه قلب که مثل ساعت کار می‌کند.
گوشی تلفن توی دست ساراست (کوچک‌ترین خواهرمان): آخه خجالت می‌کشم چی بگم؟ می‌گوییم بگو روزتان مبارک مادر.