نقالهخوان که شروع کرد، سهراب آمد. اسلحه دستش بود به جای گلهای نیلوفر و اطلسی و لباس قهوهای تیره پوشیده بود به جای کت سفید دامادی. و پوتین پایش کرده بود به جای کفش براق مجلسیاش. از همان آرزوهایی گفت که نقالهخوان هم میگفت که گفته است. فریاد زدم: موهایت را چرا دیگر؟ خندید: برمیگردم زودی! شیون کشیدم: بروی دیگر من نیستمها! اعتنا نکرد: این قدرنترس! خیره شدم: بچه گول میزنی؟ خیال کرد هنوز نفهمیدم: خبری نیست. التماسش کردم: آره! گل میبارند برویتان شاید! هنوز پرده، پردهی رستم و کیکاوس بود و نقش رستم روی پرده که با ریش بلند و سیاه و ابرو های درشت و گره خورده ایستاده بود.
قدمهایش را شمردم تا از مجسمه گذشت و مثل انگشتر طلا افتاد و گم شد. دوباره دیده بودمش که موهای بلند و سیاه و لختش افتاده بود توی صورت سفیدش و خندیده بود و گونههایش سرخ شده بود انگار. ایستادم دم در قهوهخانهای که هر روز آن جا باهم قرار میگذاشتیم و به آخرین نقطهای که از آن جا محو شده بود، نگاه میکردم. دوباره رفتم توی قهوهخانه. تنهایی همه نگاهم میکردند. مرا بدون سهراب ندیده بودند. میدانستم مشکلشان چیست. گفته بودند چند باری. میگفتند چشمچران زیاد دارد اینجا. خوب نیست تنهایی بروم. اما محل نگذاشتم. یک بار که به جایی نمیخورد. پردهی وداع با تهمینه تازه شروع شده بود. صدای نقالهخوان میلرزید؛ شبیه آدمهایی شده بود که میترسند دروغ بگویند. چوب کبریت دستش گرفته بود و میکرد لای دندانش. گوشهی سبیلش سرخ شده بود. گاهی شکم برآمدهاش را میخاراند. دستش میلرزید. ترسیده بود انگار. من هم ترسیده بودم.
سهراب از همیشه بچهتر شده بود. قدش بلند و هیکلش درشت و مردانه بود هنوز. اما سادگی کودکانهای ته چشمانش موج میزد و دلم را بیشتر به درد میآورد. لباسی که پوشیده بود، مثل یک وصلهی ناجور بود به تنش. اصلاً شبیه پدرش نبود. گفتم این را بخودش. گفتم که به دستانش بیشتر گل نیلوفر میآید تا اسلحه، گفتم که به تنش بیشتر کت سفید دامادی میآید تا لباس جنگ. گفتم که میشود آرزوهایش با پدرش یکی نباشد. اما سرم را که بلند کردم، دیدم از او تنها نقطهای محو شده باقی مانده و عکس من که یادش رفته بود با خودش ببرد. پدرش بود که تکیه داده بود به ماشین سفید؛ با ریش بلند و سیاه و ابروهای درشت و درهم تنیده. دستش را گذاشته بود روی پیشانیاش. میآمدند جلو و تسلیت میگفتند. پردهی اشک رستم و پیران سپاه بود. یکی داشت اخبار میگفت. خبر مرگ سهراب را هم داد و گفت که زنده هست هنوز. لای دندانش استخوان گیر کرده بود شاید و صدایش هم میلرزید. مثل لحن ابلهانهی دروغگوهای ماهر. عکس سهراب را هم نشان دادند توی همان لباسها که تفنگ گرفته بود دستش. طوری که انگار که از اول زندگی همین جوری بوده، انگار از اول با تفنگ و با لباسهای قهوهای تیره و پارچهای که رویش عکس سیم خار دار است، بدنیا آمده. پرده، پردهی آخر بود. لرزش صدای نقالهخوان بیشتر شده بود. گفت دل رستم به اندازهی کوه غم گرفت. و این را گفت و لرزش بدنش دوچندان شد و رنگش پرید. بدن سهراب آغشته به خون بود و پارچهی چند رنگی را پیچیده بودند دورش. پدرش ایستاده بود بالای سرش و دستش را گذاشته بود روی پیشانیاش. یکی یکی میآمدند و تسلیت میگفتند. پردهی آخر خیلی طول کشید. تمام نمیشد انگار. نقالهخوان شکمش را میخاراند و چوب کبریت را لای دندانش میکرد. رنگش پریده بود و صدایش میلرزید.■