نویسنده‌ای ناشناس. «مکان: داخل تاکسی. زمان: آفتاب کله¬ی همه¬مان را داغ کرده بود.
مسافر پیاده می¬شود و به راننده یک اسکناس دوهزارتومانی می¬دهد. راننده اول هیچ نمی¬گوید، کمی سکوت سنگین. مسافر منتظر باقی¬مانده‌ی پول است …
در شوفر باز می¬شود و راننده بی یک کلمه حرف می¬رود سمت مسافر که آدمی میان¬سال است و کت¬ و شلوار پوشیده و کف کله¬اش تاس است. … راننده و مسافر حالا چشم در چشم  ایستاده¬اند.
راننده به مسافر: دهنت را باز کن!
مسافر بی¬که چیزی بگوید دهنش را باز می¬کند! راننده بی¬که چیزی بگوید اسکناس را مچاله می¬کند و فرومی¬کند توی دهن مرد میان¬سال! و ما خودمان را جمع¬وجور می¬کنیم و سعی می¬کنیم به هرزور و زحمتی که شده پول خرد جور کنیم».■