مداد آبی‌رنگ
نشسته بر حاشیه‌ی لباسم
غم، دست بر نمی‌دارد از ابن تن
از نرده‌های این مزرعه‌ی نحیف
که تا انتها،
خیابان را سیاه کرده
بار کاغذ‌ها را
کم می‌کنم
دست‌ها
از آستین پاک شده
توی کلاس اول
جامانده‌ام
روی هیبت خاک
سایه می‌شوم،
تمام خیابان را. ■