اورهان ولی کانیک از کلاسیک های معاصر ترکیه/ ترجمه: فرزدق اسدی

« توی خیابان که راه می روم »

توی خیابان که راه می روم

خودر ا می بینم که می خندم

به این فکر می کنم که مردم می پندارند دیوانه ام

و از این روست که می خندم .

اورهان ولی کانیک در سال ۱۹۱۴ در استانبول به دنیا آمد . یعنی در همان سالی که ترکیه ، این « مرد بیمار اروپا » ، حکم اعدام خود را با ورود به جنگ جهانی اول در کنار آلمان ها امضا کرد .

در سال ۱۹۲۳ که جمهوری ترکیه بر دست آتاتورک اعلام شد ، اورهان در مدارس ترکیه درس می خواند . و این پیش از تبدیل حروف عربی به حروف لاتین بود . این گسست از گذشته بر تمامی نسل هایی که در سایه ی جنبش نوسازی قومی به سبک آتاتورک رشد کرده بودند و از جمله اورهان ولی تأثیر گذاشت . که وی کوشید تا سنت های نوسازی شده ای را در شعر معاصر ترکیه به همراه دوست خود رفعت اوکتای و ملیح جودت افندی انجام دهد . آنان یک جریان نوگرایی را شکل دادند که در آغاز تا حدودی متشابه بود . به گونه ای که می توانستی پای شعر هر یک را نام یکی از دو دوست دیگر بگذاری ، بی آن که کسی متوجه فرقی در سروده ها شود . ولی پس از تبلور یافتن شخصیت های شان هر یک راه و منش خود را پیمود .

اورهان ولی نخستین آثار خود را در سال ۱۹۳۶ در مجله ی وارلیک منتشر کرد . پس از آن پنج مجموعه ی شعری چاپ کرد که نخستین آن ها «غریب» نام داشت . او مجموعه مقالاتی را به مجموعه ی شعرهای خود می افزود ، که در آن ها توانسته بود خط شعری خود را به عنوان یک شاعر ترکی اصیل شرح می داد .

ولی مرگ زودهنگام وی در سال ۱۹۵۰ باعث شد تا شهرت او از آن شاعری کم قریحه تر از او یعنی ناظم حکمت شود .

شعرهای روزانه ی اورهان از سادگی و عاطفه ی انبوه برخوردار است . عاطفه ی یک روستایی تنها . یک «غریب» در شهری که هیچ کس او را نمی شناسد . یک عاطفه ی کودکانه ؛ اما نه ساده لوحانه . که عشق زیادی به حیات و گرامیداشت آن حتی در اندوهناک ترین و دردناک ترین و تحمل ناپذیرترین لحظات آن دربر داشت . لحظاتی که منجر به مرگ زودهنگام اورهان ولی گردید .

بیچاره اورهان افندی !


« اندوه »

شاید خشمگین شوم

از دست آنان که به شان عشق می ورزم

اگر این عشق به من نیاموزد

که اندوهگین باشم .

« رنگ چای »

چه زیباست رنگ چای

صبح ها خارج از خانه

چه زیباست هوا

چه زیبا هستند بچه های کوچک

چه زیباست رنگ چای !

« به استانبول »

« پاییز »

غیرممکن است که شعری بنویسی

وقتی انسان عاشق است

و غیر ممکن است که نوشته نشود

وقتی پاییز باشد

« آرزوها و خاطرات »

آرزوها خاطرات نیستند

تو را به خدا به من بگو

چه گونه می توان توی یک شهر بدون خورشید

زندگی کرد

« حشرات »

فکر نکن !

تنها آرزو کن !

حشرات نیز چنین می کنند

« دعوت »

من منتظر توام

در چنین هوایی

بیا

و مطمئن باش که

پشیمان نخواهی شد

« شاهکارم »

به نوشتن شعر عادت ندارم

وقتی که عاشق ام

ولی در هر حال ، این کار را کرده ام

و شاهکارم را نوشتم

آن گاه که دانستم

بیش از هر چیز عاشق آن ام

برای همین سروده ام را ابتدا

برای خودش خواهم خواند

«سایه ام »

خسته ام و ملال زده از گردش با او

روی سرانگشتانم ، برای سالیانی دراز

بگذار اکنون برای اندکی در این دنیا

جدا از هم زندگی کنیم

هر کسی برای خودش !

« سروده ی تنهایی »

شماها … که در تنهایی به سر نمی برید !

نمی دانید که سکوت چه قدر وحشتناک خواهد بود

چه گونه انسان با خودش حرف می زند

و چند دفعه بایستی به طرف آینه بشتابد

و نمی دانید آدم چه قدر به انسانی دیگر مشتاق می شود

شما … هیچ از این ها نمی دانید

« محمود پریشان حواس »

این است تمام آن چه انجام داده ام :

هر سپیده دم آسمان را رنگ می زنم

در حالی که شما غرق در خواب اید

و هنگامی که بیدار می شوید آن را آبی می بینید

دریا گاه شکاف برمی دارد

و شما نمی دانید چه کسی دریا را دوخته است

من ام آن کس !

گاهی روز را خواب می بینم

این نیز وظیفه ی من است

سری را در کنار خویش تصور می کنم

پوستی چسبیده بر پوستم

و پاهایی درآمیخته با پاهایم

آن گاه از خود غرق حیرت می شوم :

با همه ی این ها

می خواهم چه کنم !؟

« آکندگی »

دریایی داریم آکنده از خورشید

و درختانی آکنده از برگ

صبح ها و شب ها می آیند و می روند

و ما میان دریا و درختان رفت و آمد می کنیم

هم چنان

آکنده از خلأ

« روزهای زیبا »

روزهای زیبا

من را ویران کرده اند

در چنین روزی

از کار در اداره ی بی کاران بی کار شدم

در چنین روزی شروع به سیگار کشیدن کردم

در چنین روزی عاشق شدم

در چنین روزی همیشه فراموش می کردم

که نان و نمک به خانه ببرم

و همواره در چنین روزهایی

بیماری شعر گریبان گیرم شده بود

روزهای زیبا من را ویران کرده اند

« دروغ های پرندگان »

باور نکن ، کت قدیمی من باور نکن

ای رازدار من باور نکن آن چه را پرندگان می گویند

باور نکن ، آن ها هر بهار همین دروغ ها را چه چه می کنند

باور نکن ، کت قدیمی من باور نکن

« چیزی مبهم »

آیا دریا هر روز به این زیبایی دیده می شود ؟

آیا آسمان به همین شکوه به نظر می رسد ؟

نه ! به خدا قسم نه !

در تمامی این ها چیزی مبهم وجود دارد !

« دیوانگی »

آدم ممکن است دیوانه شود از دست این زمین

از این شب ، این رایحه ، آن ستارگان

و این درختان غرق در گل

از فرق سر تا نوک پا !

« رختخواب »

چون هر شب

توی رختخواب ام به او فکر می کنم

رختخواب ام را دوست خواهم داشت

در تمام مدتی که عاشق اویم !

« حرف مردم »

تو در آینه یک جور زیبایی

و در رختخواب جوری دیگر

به جهنم برود هر چه دیگران خواهند گفت

خودت را آرایش کن

خودت را با جواهرات بیارای

و … ظهر هنگام به قهوه خانه خواهی آمد

هر چه می گویند

بگذار به حال خودشان باشند

تو … مگر دلدار من نیستی ؟

« د ر د »

نمی دانم چه گونه برای تان بگویم

چه گونه دردم را برای تان توصیف کنم ؟

چنین دردی …. نصیب دشمن تان باد !

بگویم مثل زخم قلب است ؟

نه این نیست .

بگویم مثل پول نان است …

نه ، حتی این نیست !

این طوری است ، چنین دردی …

انگار برای آن نیست که تحمل شود .

« نمی دانم کجاست ! »

آیا صدای من را می شنوید

وقتی در شعرهایم گریه می کنم ؟

آیا می توانید اشک هایم را با دست تان

لمس کنید ؟

پیش از آن که به این درد مبتلا شوم

نمی دانستم آوازها این قدر قشنگ اند

و واژه ها این قدر ناکافی اند !

می دانم ، جایی هست

که انسان می تواند هر چیزی را در آن بگوید

احساس می کنم به آن جا نزدیک ام ؛

ولی نمی دانم کجاست !

« مثل الکل »

در سکوت ، اندکی الکل است

که باعث می شود اندوهگین …

اندوهگین … شوی

و نیز راغب به مکان اثیری خودت !

تو در جای دیگری هستی

و این است آن چه دل تو را عمیقاً …

عمیقاً … ریش ریش می کند

در هوا اندکی الکل است

که باعث می شود مست …

مست … شوی !

« کار »

چه کسی می تواند مثل من

از خربزه های قرمز فانوس بسازد

و با چاقوی صدفی روی شان صورتک هایی حفر کند ؟!

و شعر بسراید ؟!

و نامه بنویسد ؟!

بخوابد

و دوباره از خواب برخیزد ؟!

چه کسی می تواند مثل من

«حلیمه»ی سبک مغز را خوش حال کند

بدون شک

زندگی به عبث نکرده ام .

« میخانه »

وقتی دیگر عاشق نیستم

چرا باید گذارم به میخانه بیفتد

آن جا که هر شبانگاه می نشستم

و به او فکر می کردم ؟!

« وقت گذرانی »

همه ی زنان زیبا می پندارند

تمام شعرهای عاشقانه ای را که نوشته ام

برای آن ها نوشته شده است

ولی من ، با کمال تأسف ، می دانم که

تنها

برای وقت گذرانی نوشته م شان

نه بیش تر !

« مسافر »

دیروز ، ملال

تمام روز گریبان مرا گرفته بود

برای همین دو پاکت سیگار کشیدم

سعی کردم بدون هدف بنویسم

برای اولین بار تار نواختم

سپس برای گردش بیرون رفتم

نردبازان را تماشا کردم

آوازی را با آهنگی غلط زمزمه کردم

و مگس ها را توی قوطی کبریت کردم

و دست آخر … خدای نکرده

به این جا رسیدم .

« وهم »

بالاخره از عشق کهن ام دست کشیدم

الان

تمام زنان زیبایند

پیراهن ام نو است

دوش گرفتم

و صورتم را اصلاح کردم

دیگر صلح برقرار شده است

بهار است

و آفتاب می درخشد

به خیابان آمدم

مردم خوش بخت و شادند

من نیز … شاد … و خوش بخت … ام !

« چکاوک »

ای ماهرو!

به زیبایی چکاوک نیستی

که در کودکی

بر فراز … بر فراز دامی که روی شاخه ها

روی درخت هلوی باغچه مان

نصب کردم

پرواز می کرد !

« سفر »

خیال ندارم به سفر بروم

ولی در هر حال ، اگر این کار را انجام دادم

چه خواهد کرد

وقتی مرا در قطاری ببیند که به سوی بیبک می رود

ولی من … همان طور که گفتم

خیال سفر ندارم !

« دریانوردی »

ایستاده ام در کشتی ی که به دریا زده است

نمی توانم خود را در آب بیندازم

چون زندگی زیباست

و نه می توانم اشک بریزم

من سرور جهان ام !

« تابلوها »

حتی یک تابلو تصویر او را در بر ندارد

ولی چه عناوین غمگینی بر خود دارند :

صبح پاییزی

پس از باران

زن رقصنده

هر چه قدر در آن ها خیره می شوم

دلم می خواهد گریه کنم

« شعرهایی در مورد سفر »

(۱)

وقتی انسان به سفر می رود

ستاره ها به سخن در می آیند

ولی اکثر آن چه را می گویند

اندوهناک است .

(۲)

شب ها ، وقتی انسان مست است

آهنگی که سوت می زند

آهنگی سعادتمند است

ولی آهنگ

خوش بخت نیست

وقتی کنار پنجره ی قطار

زده می شود .

« آن بالا »

بر فراز ابرها باران می بارد

و بر فراز ابرها پرنده ها بال می گشایند

پرنده ها بر فراز قطار بال می گشایند

و بر فراز قطار باران می بارد

آن جا بر فراز شب پرنده ها بال می گشایند

و بر فراز شب باران می بارد

بعد از آن ، ماه ها از پس هم سپری می شوند

و آن جا که پرنده ها بال گشوده بودند

بر فراز باران

خورشید طلوع می کند .

« سفر »

درخت بید زیباست

ولی من ترجیح می دهم جویباری باشم

ـ تا یک درخت بید ـ

آن گاه که قطارمان

به آخرین ایستگاه می رسد .

« قطار »

من در این شهر غریبه ام

زنی نیست که غم از دلم بزداید

و نه حتی یک صورت آشنا !

چیزی نیست جز صدای قطاری در حال حرکت

که باعث می شود اشک هایم بجوشند

چون آب فواره ها .

« دریا »

از توی اتاق خودم کنار دریا

می دانم ، بی آن که سر از پنجره بیرون بیاورم ،

که قایق های پر از هندوانه به آب زده اند

دریا دوست دارد با من شوخی کند

که نور خورشید را چون در یک آینه

روی سقف اتاق ام بازتابانده است

درست چنان که یک دفعه خودم این کار را کردم

بوی خزه ها

و تورهای کشیده شده توی خشکی

برای کودکانی که توی ساحل زندگی می کنند

معنایی ندارد !

« کبوتر شعر »

مدت هاست که دیگر

صدای کبوتر از پنجره ی اتاقم نشنیده ام

آیا سفر دیگری در پیش است ؟

این است آن چه را در درون خودم احساس می کنم

معنای این رایحه ی جلبک چیست ؟

این فریادهای مرغان دریایی توی هوا چیست ؟

تمام این ها بایستی یک معنا داشته باشد :

ســفـــــر !

« سنگ نوشته ی یک قبر » (۱)

چیزی مثل میخچه ی پایش

او را در این جهان به درد نیاورد

و حتی یک دفعه از این که زشت آفریده شده است

شکوه نکرد

نام خدا را حتی به زبان نمی آورد

مگر آن وقت ها که کفشش او را اذیت می کرد

هیچ کس نمی توانست بگوید

او کلاه بردار است .

بیچاره سلیمان افندی !

« سنگ نوشته ی یک قبر » (۲)

To be or not to be !

برای او چیز مهمی نبود

یک شب خوابید

و دیگر بیدار نشد

او را بیرون بردند

غسل دادند و بر او نماز خواندند

و بعد او را به خاک سپردند

طلبکارانش وقتی فهمیدند که او مرده است

طلب هایش را بخشیدند

اما از طرف بیچارگان

هیچ کس به او بدهکار نبود

« سنگ نوشته ی یک قبر » (۳)

تفنگش را توی انبار مهمات گذاشتند

و لباس هایش را به یکی دیگر دادند

توی کیسه اش نانی باقی نمانده بود

و آثار لبی روی قمقه اش نبود

وه ، که چه طوفانی بود !

او نیز رفت

و نام او تا ابد نیز برنخواهدگشت

تمام آن چه در این دنیا از او ماند

دو سطر است که روی دیوار قهوه خانه نوشت :

« مرگ فرمان خداست .

کاشکی هجران نمی بود ! »

« زندگی چنین است »

توی این خانه

سگی بود با پشم هایی فرفری

به نان «جان جون»

ولی مرد

گربه ای نیز بود به نام «نیست»

او نیز پنهان شد

دختر خانه ازدواج کرد

پسر توی امتحان قبول شد

و طی یک سال

اتفاقات تلخ و شیرین رخ داد

ولی همه شان از این دست بودند …

در حقیقت

زندگی چنین است .

« مثل ما انسان ها »

چه خوابی دوست دارند ببینند

تانک ها ؟

و به چه می اندیشد هواپیمای جنگنده

وقتی تنهاست ؟

آیا ماسک های شیمیایی آواز می خوانند

وقتی زیر نور ماه

همه با هم جمع شده باشند ؟

و آیا تفنگ ها احساس اشتیاق می کنند

مثل ما انسان ها ؟

« سرزمین مادری »

برای این وطن چه کاری مانده است

که انجام نداده ایم

بعضی از ما مرده اند

و بعضی دیگر پیش نویس سخنرانی تنظیم می کنند

« مفت »

مفت ، ما مفت زندگی می کنیم

هوا مفت است ، ابرها مفت اند

رودها و کوه ها مفت اند

و وقتی آدم پشت ماشین ننشیند

باران و گل و لای مفت است

وقتی از کنار سینما می گذریم

تماشای عکس های روی تابلو مفت است

نان و پنیر نه !

بلکه آب تلخ مفت است .

بهای آزادی سر آدمی است

ولی … بردگی مفت است

مفت ، ما مفت زندگی می کنیم .

One Response to “اورهان ولی کانیک از کلاسیک های معاصر ترکیه/ ترجمه: فرزدق اسدی”

  1. salam agha didam az orhan vali neveshtin goftam shayad betooni javabamo bedi
    man donbale in kare orhan valiam…….

    mardi varede khiabani shod
    kelidash ra b dare khane andakht
    cheragh tabaghe e roshan ast
    khodaye shokr! hanooz kasi b entezar kasi neshaste ast

    montazere javabetam…
    mer30

Leave a Reply

You can use these XHTML tags: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <blockquote cite=""> <code> <em> <strong>