مارش عملیات جنگی از شیشه های تا آخر پائین کشیده تاکسی بیرون میزند. خش خش رادیو، پوسیدگی در و بدنه ماشین و جویدن چیزی مجهول بر لثه های بدون دندان، از راننده و خودرو، مجموعه ی هماهنگی پدید آورده. پیر مرد، ملول از همچه ترکیب بی نظیری، انگشت اشاره دست راست را توی بینی تپانده، و وقتی از آن حالت لاهوتی نیمه آگاهانه به خودش می آید حیرت میکند. حیرت میکند که عجب، عجب کاووش عمیقی. در طول عمر خود چنین مصرانه دنبال چیزی نبوده، حتی در عالم خواب. جستجوی توی بینی مثل تمام تکدو زدنهاش نتیجه ای نداشته. به همین علت جعبه هما چهل تایی را برداشته و یکی از سیگارها را به آب دهان تر میکند میگذارد گوشه لبش. و انگشتش را در ادامه به دماغ فرو میکند.
افروز روی صندلی عقب تاکسی نشسته و به جای دیدن دست تو دماغ کردن سعی میکند لکه توی چشماش را مهیا کند اما لکه پا نمیدهد. پس تلاش میکند مغازهها را برانداز کند. تابلوها را بخواند و یا ساعت مچی زنی را نگاه کند که در کنار او خودش را شل کرده است روی صندلی. با تمام این اوصاف، دست تو دماغ کردن راننده با آن آبو تابی که در تمام تنش مرتعش شده عکس العمل افروز را بر میانگیزد. کلافه شده. روی صندلی جا به جا میشود و سرش را به طرف زن میچرخاند. رادیو همچنان از پیروزی در جنگ نوید میدهد و خون از دماغ راننده روی پیراهن سفیداش سرازیر میشود. افروز تلاش میکند تا به جز ساعت مچی زن به چیز دیگری نگاه نکند. دست گوشتالوی زن که پوست بسیار سفیدی دارد از چادرش بیرون افتاده. صفحه ساعت مچی مایل به شیشه تاکسی است و نور صبحگاهی از صفحه محدب آن منعکس میشود. چیزی از عقربهها و زمان مشخص نیست.
مارگیرهای هندی که نی میزنند، مار زنگی سرک کشان به راست و به چپ از توی جعبه بیرون میآید. این صحنه را همه لا اقل در فیلمها دیدهاند یا اگر ندیدهاند بارها شنیدهاند یا اگر نشنیدهاند به طور حتم در خوابهاشان به صدای نی مارگیرها برخوردهاند و دویدهاند پشت دیوارهایی که جعبهای آنجا پنهان است. و دیدهاند که مار، کش و قوس کنان بالا میآید. اگر همچه خوابی هم ندیدهاند همین حالا بیرون آمدن مار از جعبه را لمس کردند. افروز به همین حالت سرش را به اطراف میکشد. عقربهها در نور پنهاناند. نه راننده تعهدی برای شتاب کردن دارد نه زن خیال اینکه دستش را کمی بچرخاند تا صفحه ساعت مچیاش دیده شود. افروز به زن نزدیکتر میشود و سرش را طرف ساعت خم میکند. زن متوجه جنب و جوش افروز شده ولی عکسالعملی نشان نمیدهد. باز به زن نزدیکتر میشود، و حالا کاملن به او چسبیده. راننده از آینه به زن نگاه میکند. زن فک راننده را در آینه میبیند، کماکان فک او فعال است و چیزی را میجود. از چشم راننده فعل و انفعالات مشکوکی در صندلی عقب جریان یافته. دستگاه تناسلیاش میجنبد. آب دهان را قورت میدهد و بی خود میپرسد:
گفتید پیاده میشید؟
نه. فقط یه کم صدای رادیوتون رو کم کنید.
زن خودش را جمع و جور میکند، به انتهای صندلی میرود، به در ماشین میچسبد و صفحه ساعت مچی را تمام و کمال جلوی صورت افروز میگیرد. عقربهها، یکی روی هفت و آن دیگری که دقیقه شمار است روی ۴۰ دقیقه اند و ثانیه شمار چیز بی مصرفی است که بی اعتنا، به بی اعتنایی دیدار کنندگان از صفحه ساعت، به چرخش کودن وار خود ادامه میدهد. ناگهان رادیو تغییر ریتم میدهد و صدای مارش عملیات جنگی تبدیل به آژیر حمله هوایی میشود. هواپیمای جنگی هوره میکشد و گویا میخواهد از شیشه پشتی تاکسی بیاید تو. در یک لحظه موج انفجار شیشهها را در سراسر خیابان به صورت عادلانهای پخش میکند. میپاشد. پیر مرد وسط خیابان توقف کرده. پیاده میشود. همه ماشینها هم به هم چنین. دود سفید غلیظی از مرکز شهر میغلد و سعود میکند. سریع چو میافتد که نانوایی را زدند. نانوایی را زدند. افروز حسابی ترسیده. پیاده میشود. راننده تاکسی به مسافرینش نگاه میکند.
پسر شهر رو نگا. چه سیگار کلفتی دود میکنه.
افروز چیزی نمیگوید و ترسان دستش را از جیبش بیرون میکشد و سکه یک تومانی را کف دست راننده میگذارد. سکه از عرق خیس است. راننده آنرا به شلوارش میکشد تا خشک شود. همه به طرف مرکز شهر میدوند، به سوی منشاء دود منجمد. اما افروز در خلاف جهت دیگران به طرف مدرسه. پشت به منشاء دود.