در جای جای جهان، این طرز تفکر وجود دارد که زن برای بقای نسل است. شاید کمی نخ­نما باشد، اما هنوز هم این فکر در جهان وجود دارد و هر از گاهی قربانی خود را می­گیرد. نه تنها میان مردم عادی، حتی کسانی که فکر می­کنند روشنفکر هستند، گاه مانند ابتلا به یک سرماخوردگی، به این درد دچار می­شوند. این درد چنان آرام و مخفیانه در وجودشان ریشه می­کند که خودشان هم نمی­توانند باور کنند که به آن مبتلا شده­اند.

فرزند پنجم دوریس لسینگ هم در این محیط به دنیا می­آید. زنی که خودش هم با تمام وجود این را پذیرفته و حتی به آن عشق می­ورزد، که از قدرت باروری خود استفاده کند و خوشبختی خود را در آن بجوید.

به دنبال این است که با فرزندان بیشتر، خود و همسرش را سرگرم کند.

او خود، در خانواده­ای پرورش یافته که کمی با خانواده دوستانش متفاوت بوده است. پدر و مادر او همیشه کنار هم بوده­اند و او زندگی باری به هر جهت نداشته است. هریت شاید نفهمید آرامشی که او در کودکی داشت و اضطرابی که هرگز در زندگی او راه پیدا نکرد از تدبیر یک زن بود؛ مادرش دوروتی.

وقتی فرزندانش را به دنیا می­آورد دوروتی است که به کمکش می­آید.

او تمام توان جسمی خودش را برای بارور شدن می­گذارد و دیگر نایی برای نگهداری از این کودکان ندارد. او همیشه با عشق به بارور شدن خود می­اندیشد.

اما در فرزند پنجم همه چیز متفاوت است. بعد از چهار بار باروری، می­خواهد کمی استراحت کند. کمی از زنیت خود فاصله بگیرد و از بالا به ماجرا نگاه کند. این همه درگیر فرزند نباشد. اما بِن می­آید و از همان ماه دوم، حضور خود را در بدن مادر نشان می­دهد.

هریت سعی می­کند با این کودک کنار بیاید چون او را جزئی از وجود خود می­داند. گهگاهی فکر می­کند شیطانی در درون اوست و در نهایت، نتیجه این طرز فکرش را می­بیند.

بن تمام آرزوهای او را بر باد می­دهد. هریت خود را اسیر کودکی می­بیند که همه جوره می­خواهد او و خانواده­اش را از هم بپاشاند و نمی­تواند در مقابل او بایستد.

فکر مادر بودن و فدا کردن خود برای بن، زندگی­اش را بر باد می­دهد. هیچ کس نمی­تواند او و این فداکاری را تحمل کند؛ چون این فداکاری خیانتی است به چهار فرزند دیگرش. اما هریت حتی لحظه­ای به خود اجازه نمی­دهد فکر کند که خودش چه آسیبی می­بیند. به دور شدن بچه­ها از خودش و به سرد شدن همسرش فکر می­کند. به اینکه باید خودش را مسئول بداند که چنین فرزندی به دنیا آورده و به اینکه همه به چشم یک گناهکار به او نگاه می­کنند.

گناهی که بخشودنی نیست.

هریت به خود نگاه بقای نسلی داشته است. اصلا چرا هریت چنین حقی به خود می­دهد که به این همه فرزند فکر کند. همه چیز نمی­تواند به وسوسه­های دیوید همسرش ختم شود. از طرز تفکر شبیه هم و عجیبی که این دو، نسبت به رابطه جنسی دارند، می­شود فهمید وجود یک فرزند، لذتی آنی برایشان نیست. می­خواهند به این فکر کنند که شلوغی و هیاهو و موجوداتی که از آن خودشان هستند چه لذتی دارند. اما وقتی بن به وجود می­آید دیوید سریعا کناره­گیری می­کند و این کناره­گیری از همان ابتدای حضور بن، در بدن هریت است. دیوید بیرون از ماجراست و هریت است که باید با بنِ درون خود بجنگد.

وقتی هم بن به دنیا می­آید، دیوید به راه حل مادرش تن می­دهد تا بن برای همیشه از زندگیشان محو شود؛ اما هریت نمی­تواند از بن دست بردارد.

هریت از تمام قدرت خود برای حضور بن در خانواده استفاده می­کند؛ اما تمام تلاشش در نهایت به این منتهی می­شود که او را در اجتماع رها کند و به امید بهبود ارتباطش با دیوید باشد.

هریت در تمام زندگیش استقلال خود را حفظ می­کند. او در جوانی زندگی مجردی کوتاهی دارد و وقتی با دیوید ازدواج می­کند از تمام موقعیت­های اجتماعی خود دست برمی­دارد و همه موفقیت­های شغلی خود را از یاد می­برد. انگار تمام آنها مقدمه­ای بوده تا او به هدف زندگیش که بچه است برسد.

این یعنی مرضی که در وجود هریت ریشه داشته و امکان رشد پیدا می­کند. او فقط می­خواهد زن بودن خود را به رخ بکشد و هیچ خواسته دیگری از رابطه با دیوید ندارد.

او خود را مسئول آرزوهای دیوید می­داند که بچه بیشتر است. او دوروتی، مادر خود را هم، فدای این خواسته می­کند تا کار پرستار بچه را برای او انجام دهد. اما در نهایت با حضور بن، دوروتی خسته می­شود و او را ترک می­کند.

بن از بطن او به وجود آمده و او باید تاوان این گناه را به تنهایی بپردازد؛ چون یک زن است.

هریت نماد زنی از دنیای کمی مدرن با دیدگاهی کاملا سنتی است.

خواهر هریت هم زندگی مشترکش را با همسرش، مدیون کودک مبتلا به سندرم دان‌اش است، چون با تولد این کودک همسرش از طلاق منصرف می­شود و زندگیشان پا بر جا می­ماند؛ چون برای نگهداری از این کودک به کمک احتیاج دارد. خود زن هیچ اهمیتی ندارد، نه هریت، نه خواهرش و حتی نه دوروتی. همه آنها با شناسه­ای شناخته می­شوند که فرزندانشان هستند. آنها فقط در فرزندانشان معنی می­شوند و در مسئولیتی که در قبال آنها دارند.