تقدیم به صادق چوبک
پسر پاهایش را توی شکم جمع کرد و پهلوی راستش از خون قرمز شد. مردی چند قدم آن طرفتر ایستاده بود، مردد بین رفتن و ماندن ناگهان داد زد: “زدنش. از بالای اون ساختمون زدنش.” و با انگشت ساختمان آجری دست راستش را نشان داد. رنگ و رویش پریده بود. چند نفر به طرف ساختمان هجوم بردند. چند متر آن طرفتر مرد میانسالی روی زمین ناله میکرد. مرد بالای سر پسر رسید: “داره میمیره. مردم، مردم، داره می میره.” شخصی که کیسه پلاستیکی به سرش کشیده بود و جای چشمهایش دو سوراخ کوچک درآورده بود؛ دستهایش را پل کرد زیر کتف و زانوهای پسر و از زمین بلندش کرد. زنی که توی پیادهرو بود، کش چادرش را از پس سرش عقب زد و چادر را پهن کرد کف پیادهرو: “بیارش اینجا، ببین جوون مردمو پرپر کردن، بمیرم برای مادرت.” و اشک روی صورتش جاری شد. پسری که تیشرت سفید پوشیده بود، دوید جلو و مردم را هل داد عقب: “برید کنار. پهلوشو بگیرید بالا خونریزیاش کمتر شه. حاج خانم کیفتو بده”. زن مسنی که پشت سرش بود کیف پارچهای را که معلوم بود خودش سر هم کرده، داد دست پسر و گفت: “بگیرش مادر.” و خیره شد به صورت پسر زخمی و زیر لب گفت:” قربونت برم پسرم.” پسر تیشرت پوش کیف را کرد زیر کمر پسر زخمی که با چشمهای نیمه باز بالا را نگاه میکرد. زنی از پشت جمعیت جیغ کشید: “تیکه پارهاش کردند. خدا! خدا! خدااااااااااااااا.” و بغضاش همانجا باز شد و گریه کرد. میلرزید و گریه میکرد. مردی که کنارش ایستاده بود گفت: “خانم هوار نکش. آروم باش”.
پسر تیشرت پوش گفت: “دورشو خلوت کنید، زنگ بزنید آمبولانس بیاد.” دختری که پشت سرش ایستاده بود و موهای مش شدهاش ریخته بود روی پیشانیاش گفت: “نمیذارن آمبولانس بیاد. اینا این حرفا حالیشون نیست. آمبولانسِ چیه آقا. ورش داریم ببریمش و گر نه میان جنازهاش هم برمیدارن میبرن.” زنی که چادرش را پهن کرده بود گفت: “چی میگی خانم بالای سر جون مردم وایسادی میگی جنازه. این هیچ چیش نیست مگه نه پسرم” صورت پسر سفید شده بود.زن نفسش بند آمد. مردی که پیراهن صورتی تنش بود زن را روی زمین کشید و برد کنار پیاده رو. پسری که کسیه پلاستیک به سر کشیده بود گفت “داره بیهوش میشه. داره بیهوش میشه” مرد دیگری گفت “دورش رو خلوت کنید لا اقل بهش باد بخوره” از دور صدای جیغ دختری بلند شد.