یونس سادات فخر
در دوران خردسالی دچار آشفتگی ذهنی کوچکی شدم که هنوز هم گهگاه برایم اشتباهات، خسارات و شرمندگیهای بسیاری به بار میآورد.
هنوز مدرسه نمیرفتم که یکی از بستگان نزدیک پدری به کشوری دوردست در شرق آسیا نقل مکان کرد. او در میان اقوام و آشنایان ما نخستین کسی بود که به کشوری دیگر مهاجرت میکرد. و به این ترتیب همه را متوجه امکانات ذهنی جدیدی کرده بود.
احتمالا حتی پیش از آنکه او در کشور مقصد از هواپیما پیاده شود، همه داشتند حضور ناخواندهی مشغولیات ذهنی جدیدی را، با چهرههایی درهم، مزهمزه میکردند. موضوعاتی که قرار بود از آن به بعد جایی ثابت در میان تصورات و دریافتهایشان از این جهان داشته باشد. حالا زندگی مردمان دیگر با رنگ و زبان و دینهای دیگر در کشورهای دوردست جهان جزئی از خیالپردازیهای روزمرهی همه شده بود. و چه عجیب و تکاندهنده بود تصور آدمهایی که هیچ شباهتی با ما ندارند و همهچیزشان با ما فرق میکند، اما بیشتر از ما در رنج و سختی نیستند. حالا مردهای فامیل که همیشه خواب بعد از ظهر، بازی تختهنرد، بحث سیاسی و حتا خمیازه کشیدن را به دیدن اخبار ترجیح میدادند، مشتاقانه منتظر دیدن آن و بهخصوص اخبار خارجی میماندند. گویی به تازگی موجودیت باقی دنیا را به رسمیت شناخته بودند و حالا با آمیزهای از احساس گنگی و بلاهت سعی میکردند خود را به سیر اتفاقات جاری برسانند. همه، بهخصوص زنها در گزارشهای اخبار خارجی چنان به تصاویر دقیق میشدند که انگار ناخودآگاه انتظار دارند در میان رهگذران خیابان، اعتصاب کنندهها، کودتاچیان، ماموران پلیس، اعضای سازمان ملل و یا جنازهها چهرهی او را تشخیص دهند. و هر بار که این اتفاق نمیافتاد حتا اندکی مایوس هم میشدند. گویی جهانِ خارج از کشور ما کلیتی یکپارچه است که همهی اتفاقات آن جلوی دوربین اخبار میافتد و پی هر کسی که بگردی، دیر یا زود او را اتفاقی در تصاویر یکی از این گزارشها خواهی دید. و تمام این وضعیتها در مورد خبرهایی که به نحوی با آن کشور دوردست واقع در شرق آسیا مرتبط میبود، به مراتب حادتر میشد. هنگامی که مجری اخبار خبری مربوط به آن کشور را اعلام میکرد، مردها با عجله صدای تلویزیون را زیاد میکردند و درحالی که زمین یا پنجره را نگاه میکردند و با ناخنهایشان ور میرفتند با دقت به خبر گوش میکردند و پس از هر مکث مجری سر تکان میدادند. و زنها همهچیز را رها میکردند، به صفحهی تلویزیون خیره میشدند و تک تک کلمات گوینده را همچون وردی زیر لب تکرار میکردند.
همهی این رفتارها نشان از این داشت که ماهیت تلویزیون نزد همهی آنها دچار دگرگونی بنیادینی شده بود. تا پیش از مهاجرت این قوم و خویش به خارج از کشور، مسلما کسی وجود کشورهای دیگر و مردمان آن کشورها را انکار نمیکرد. مردهای تحصیل کردهتر فامیل اطلاعات کامل و به روزی از بسیاری از این کشورها، جنگهای جاری و مناقشات سیاسی مهم داشتند و حتا میتوانستند راجع به تعارضات داخلی کشورها و بسیاری از نهادهای بینالمللی نقطهنظرات کامل و نسبتا دقیقی بیان کنند. اما موضوع اینجا ست که تمام این فکرها و حرفها تنها اطلاعاتی بودند که برای صاحب آن همانقدر بیگانه و علیالسویه هستند که دانستنیهای دقیق در باب زندگی دایناسورها. اگر بخواهم منظورم را بهتر بیان کنم، میتوانم شکل اغراق شدهی رابطهی نخستین آنها را با آگاهی از وجود جهانِ خارج یا ابزار عینی آن یعنی تلویزیون، تشبیه کنم به رابطهی پدری که از سرکار به خانه بازگشته و به شرح طولانی و مفصل فرزند خردسالش از وقایع آن روز کودکستان گوش میکند. دلیل بیمیلی پدر به شنیدن سخنان فرزندش این نیست که گمان میبرد او دروغ میگوید (هرچند اگر آن بچه ماجرای سرقت مسلحانهای را تعریف کند، احتمالا این دلیل مهمتر خواهد بود). بل این است که اساسا این موضوعات اهمیتی برای او ندارد. اما بنا به ملاحظاتی (دلخور نشدن کودک) موظف است تظاهر به علاقهمندی کند. جایگاه تلویزیون هم پیش از مهاجرت آن قوم و خویش غایب، جایگاه کودک حرافی بود که ماجراهای باورنکردنی و عجیبی تعریف میکرد. ولی از آنجایی که دیدن تلویزیون ضرری به کسی نمیرساند، در مواقع بیکاری نگاهاش میکردند. اما تغییری که در ماهیت تلویزیون رخ داد، مثل بلاتکلیفی پدرِ کودک است، وقتی در اخبار تلویزیون میبیند ماجرای سرقت مسلحانهای که فرزندت خردسالش تعریف میکرد کاملا حقیقت دارد. از همان لحظه پدر در قبال حرفهای فرزند خردسالش دچار سردرگمی و حیرانی عمیقی میشود. و این اطمینان به واقعی بودن ماجرای سرقت مسلحانه برای خویشاوندان ما، سفر واقعی یکی از اقوام نزدیکشان بود به سرزمینی که پیش از این ادعا میشد وجود خارجی دارد و این ادعا برای کسی اهمیتی نداشت. نه به این دلیل که دروغ بودنش روشن است. بلکه به این دلیل که کل موضوع اساسا فاقد اهمیت بود. اما حالا که این موضوع مهم شده بود و درستیاش آشکار گشته بود، تمام موضوعات شبیه به آن و تمام حرفهای راوی این ماجرا (یعنی تلویزیون) قابل تامل شدهبود. و وارد شدن ناگهانی این حجم عظیم از موضوعات عجیب و باور نکردنی، اما قابل تامل، به عرصهی ذهنی اعضای فامیل ما، همه را تا مدتها آشفته کرد و هیبتی محترم و اسرارآمیز به تلویزیون بخشید. هیبت پیامبری با ادعاهای عجیب و غیر منطقی، بعد از آوردن معجزهای چشمگیر.
مطمئنا من در سنی نبودم که دچار چنین وضعیتهای بغرنجی بشوم و یا حتا وقوع آنها را در میان بستگان خود درک کنم. اما همزمان با این اوضاع بود که من با مسئلهی زندگی خود مواجه شدم و به همین دلیل هم تمام جزئیات رفتار اطرافیانم را به خاطر دارم. این آشفتگی ذهنی مرا چنان مستاصل کرده بود که مثل تمام پستانداران دیگر در چنین لحظاتی با نگاههای خیره و حیران به چشمهای همنوعانم پی پاسخی یا تسلایی میگشتم و در این خیره شدنها، با ادراک غریزی خودم سرگردانی مشابه آنها را احساس میکردم.
گاه گاهی وقتی اعضای فامیل خانهی کسی جمع میشدند، صاحبخانه برای کامل کردن پذیرایی خود از مهمانان، گوشی تلفن را میآورد تا مهمانانش با قوم و خویش مهاجرمان صحبت کنند. وقتهایی که تماس موفقیت آمیز بود همه دور تلفن حلقه میزدند و یکی یکی با او احوال پرسی میکردند. حرف خاصی البته در میان نبود. گاهی یک سوال مشخص، مثل وضع هوا یا قیمت مواد غذایی به تعداد تلفنکنندگان پرسیده میشد. و این موضوع چندان هم عجیب نبود، چرا که تا جایی که من به خاطر دارم در فامیل ما هیچکس با دیگری حرف خاصی نداشت. همهاش همان تعارفات معمول. البته حالا زمان زیادی از آن موقع میگذرد و قصد هم ندارم راجع به بستگانم که حالا بسیاری از آنها هم از دنیا رفتهاند قضاوتی بکنم. اما گاهی با خودم فکر میکنم که اگر آن قوم و خویش، به جای کشوری دیگر، به شهری دور در کشور خودمان رفته بود هیچوقت کسی به صرافت پرسیدن احوالش نمیافتاد، موضوع مهم تماس با کشوری خارجی بود. که خود باز موجب پیدا شدن اندک ارج و قربی برای تلفن هم شدهبود. چرا که حالا این دستگاه محقر از وسیلهی بیخاصیت انتقال وراجیهای زنانه، بدل شده بود به ماشینی پیشرفته که هر زمان اراده کنی توانایی برقراری ارتباط با تمام دنیا را دارد. و با همهی آنکه کسی از وجود این قدرت بیخبر نبود، اما وقتی با آن مواجه میشدند نمیتوانستند حتا از به زبان آوردن حیرت خود جلوگیری کنند.
ما کوچکترها در این مواقع دور آنها حلقهی دیگری تشکیل میدادیم و از تمام قابلیتهای خود برای نفوذ به این حلقه و شنیدن صدای یک نفر از دنیای خارج استفاده میکردیم. اما همیشه با ممانعت و ترشرویی بزرگترها مواجه میشدیم و پس از کمی تقلا به کنار ایستادن و گوش دادن صحبتهای آنها قناعت میکردیم. البته ضرورتی نداشت صحبتهای آنسوی خط را تجسم کنیم. بلکه معمولا همه تک تک جملات قوم و خویشمان را به اصرار بقیه تکرار میکردند تا برای کسی سوالی بیجواب نماند. حتا اگر کسی در زمان صحبت خودش با تلفن سوالی را بهخاطر نمیآورد، فورا سوالش را در گوش نفر بعد میگفت تا او سوال را بپرسد و جواب را به اطلاع همه برساند.
اما در این میان بارها و بارها میشنیدم که در این صحبتهای تلفنی از قوم و خویشمان ساعت را میپرسیدند. هرچند آنموقع هنوز تصور درستی از ساعت نداشتم، اما بههر حال متعجب میشدم که چرا کسی ساعت خودش را نگاه نمیکند و همه ساعت را از قوم و خویش مقیم آن کشور دور میپرسند. و البته برای این تعجب دلایل دیگری هم داشتم. این که هر بار که کسی پشت تلفن این سوال را میپرسید، پاسخ را با هیجان برای دیگران تکرار میکرد و همه در حالی که با دست به روی پاهایشان میزدند و میخندیدند تعجب و شگفتی خود را نشان میدادند.
***
مهمانها رفته بودند و داشتم دور و بر را جمع میکردم. ساعت یک نفر جا مانده بود. مادرم داشت ظرف میشست. ساعت را بهش دادم و او هم با احتیاط آن را روی لبهی پنجره گذاشت. یک شب تابستانی خنک. زیر آسمان صاف پر از صدای جیرجیرکهای ناپیدا بود. من هم مثل همهی بچههای همسنام فکر میکردم صدای جیرجیرکها در حقیقت صدای ستارههاست و تعجب میکردم از اینکه چهطور کسی به هماهنگی انکار ناپذیر این صداها با چشمک زدن ستارهها پی نبرده است. بوی چمن خیس از پنجرهی باز به آشپزخانه میآمد و از نخی گوشهی پیشبند مادرم مورچهای لرزان بالا میرفت. مادرم داشت با عصبانیت چیزهایی زیر لب زمزمه میکرد. ظرفها را به هم میکوبید و گاه با پشت دست اشکهایش را از صورتش پاک میکرد. یک لحظه ژست مادرم که در حال گریستن بود، به نظرم تصویر زیباترین زن جهان آمد.
ازش پرسیدم که چرا همه از قوم و خویشمان ساعت را میپرسند و چرا همه از پاسخ شگفتزده میشوند. بعد از چند لحظه در حالی که مدام دماغش را بالا میکشید گفت: چون ساعت آنجا با مال ما فرق میکند. مطمئنا چیزی دستگیرم نشد. پرسیدم این یعنی چه. گفت: مثلا وقتی اینجا ساعت چهار است، آنجا ساعت دوازده است. وقتی ما باید بخوابیم آنها تازه از خواب بیدار میشوند. گیجتر از قبل پرسیدم یعنی چه. با بیصبری و صدایی که از شدت ناراحتی میلرزید گفت نمیداند و همینحالا بروم توی تختم.
تمام اطلاعاتی که برای حل این مسئله داشتم، همین دو – سه جملهی نامفهوم بود و باید با تمام محدودیتهای خرد کودکانهام از همین اطلاعات ناقص پاسخ خود را مییافتم. پس شروع کردم به اندیشیدن.
در نهایت هرگز پاسخ روشن و آرامش بخشی نیافتم. اما تصوری از سفر به کشورهای دوردست پیدا کردم که چیزی بود شبیه تجربهی مرگ. سفری که اگر ساعت چهار از اینجا حرکت کنی و تمام هزاران کیلومتر فاصله را طی کنی، ساعت دو به مقصد میرسی. یعنی تازه دو ساعت قبل از این که حرکت کرده باشی. و با این حساب اگر شب از اینجا راه بیفتی ظهر به مقصد میرسی. و اگر پیش از حرکت شام مفصلی هم خورده باشی احساس گرسنگی شدیدی میکنی، چون آنطور که به خاطر میآوری در کشور مبدا صبحانه نخورده بودی.