علیرضا لبش
مرد که بیدار شد دید مرده است . خون تمام لباس ها و رخت خوابش را پر کرده بود. دست برد و تمام بدن خود را کاوید تا منشا خون را بیابد . دست ها شروع کردند از سر کاویدن . پیشانی که پهن و بلند و سالم بود، بی هیچ درزی یا سوراخی .پیشانی که در پشتش غوغایی بود از آمد و رفت آدم ها . از آمد و رفت ایده ها . از آمد و رفت روز ها . ماه ها سال ها . دست ها پایین تر آمدند ، چشم ها هرچند بسته ولی از زیر پلک ها پر و سالم به نظر می رسیدند .چشم هایی که همیشه به نقطه ای دور خیره می شدند و با آن ها چیز های زیادی دیده بود . بینی با کشیدگی خاص خود و اندکی سرپایینی استخوانی و برجسته در جای خود مانده بود .بینی که از بوهای دور و نزدیک خاطره ای مبهم داشت . بسیاری بو ها به وجدش آورده بود. بسیاری بو ها غمگینش کرده بود . بسیاری بوها به وحشت انداخته بودش . لب ها گوشتالود و سر حال .لب هایی که از بوسه های غمگین معشوقه ای قدیمی خاطراتی به یاد داشتند . بار ها برای فریاد زدن باز شده بودند . بار ها برای خندیدن باز شده بودند بار ها برای سکوت بسته شده بودند .گوش ها کامل و مانند گذشته آماده شنیدن تمام نجواها و فریاد ها ، گردن ستبر و بدون هیچ جای بریدگی .گردنی که سال ها سنگینی سر را با تمام افکارش به دوش کشیده بود . دست ها ،کم کم بر روی سینه ، ابتدا سمت راست ، سپس سمت چپ . بی هیچ رطوبت ونمناکی ای که تداعی کننده خون باشد .بار ها سر هایی خواسته و ناخواسته تا صبح بر روی سینه ها آرمیده بودند . شکم و ناف با همان حالت برجسته و گاهی مضحک که به نظر می رسید با کوچک تر شدنش فرم زیبایی به اندام خواهد داد, اما گویا هیچ گاه قصد کوچکتر شدن یا کم حجم تر شدن نداشت . دست ها به روی پاها تا انتها تا نوک انگشتان ساییده شدند.پاها استواری و عضلانی بودن خود را حفظ کرده بودند بی هیچ خراشیدگی یا کوفتگی .پاهایی که مرد را بار ها به مسیر هایی که می خواستند کشانده بودند و بار ها مرد آن ها را به مسیر هایی که می خواست کشانده بود . گاهی با پاهای بسیاری همسو شده بودند گاهی مخالف پاهای بسیاری گام برداشته بودند . گاهی به پاهای دیگری چسبیده بودند . گاهی از پاهای دیگری جلو زده بودند . اما همواره به پاهایی می اندیشیدند که همگام با آن ها گام برداشته بود سال ها . دست ها به واکاوی و بررسی خود پرداختند از بالا بازوهای محکم ، پوست ضخیم تا به پایین . مچ دست، ساعت دسته فلزی ، که تا به حال تنها دو بار از کار افتاده بود بار اول به خاطر تمام شدن باطری و بار دوم بی هیچ دلیلی و دیگر به کار نیفتاده بود . انگشت ها و حلقه ای که نشان از وصلتی دور بود . دست هایی که بسیاری دست ها را فشرده بودند بسیاری دست ها را دور کرده بودند . مشت شده بودند ، بالا رفته بودند . دست هایی را نوازش کرده بودند .دست ها بعد از آن که از واکاویدن به نتیجه ای نرسیدند ، پیغام به مغز مخابره شد ، مغز به مرد دستور داد ,از رختخواب برخیزد . اما مرد دید که مرده است و خون تمام لباس ها و رختخوابش را رنگین کرده است .
علی رضا لبش
خرداد ۸م, ۱۳۸۹ عند ۶:۳۳ ب.ظ
مشکلات نگارشی فراوان … تقلید ناشیانه ای از کارهای کافکا