در ضربه‌ای می‌خورد بعد صدا مثل دود در خانه می‌پیچد و بالا می‌رود و در جایی نزدیک سقف آرام می‌نشیند. زن از پله‌های مارپیچ سالن پایین می‌آید. صدا نگاهش می‌کند. زن او را نمی‌بیند. باز به در ضربه‌ای می‌خورد و این‌بار صدا به تن زن برخورد می‌کند. زن می‌نشیند. صدا به زمین می‌رسد. زن لباس راحتی کوتاهی به تن دارد و پابرهنه است. در را باز می‌کند. کسی نیست. مرد از درون قاب عکس روی دیوار متوجه صداهاست و زن دنبال صداها می‌گردد.
غروب که می‌شود نور زرد آباژورها سالن را کمی روشن می‌کند و صداها همدیگر را پیدا می‌کنند. باز صدای در بلند می‌شود و این‌بار که زن در را باز می‌کند، صدا می‌گوید: می‌توانم داخل شوم؟ و وارد می‌شود. زن برق صدا را روی دیوارها، کف سالن و روی شیشه‌ی قاب روی دیوار می‌بیند و گوش‌هایش را تیز می‌کند.
صدا: امروز چندبار…..
زن: چقدر این صدا آشناست!
صدا: نه این صدا از آینده است و شاید حال.
زن: صداها از حنجره‌ها تکرار می‌شوند.
صدا: این  صدا از حنجره نیست.
زن اخمی می‌کند و به حرف او فکر می‌کند. بعد متوجه قاب عکس می‌شود، لب‌های مرد تکان می‌خورد و صدا هماهنگ با لب‌ها می‌گوید: تو چیزی نمی‌شنوی. زن به طرف قاب می‌رود و به لب‌ها خیره می‌شود، باز لب‌ها تکان می‌خورند. قاب را از روی دیوار برمی‌دارد و به گوشش می‌چسباند. صدا به پچ پچه می‌گوید: در می‌زنند.
با گام‌هایی کشدار به طرف در می‌رود. مرد است. قاب را از زن می‌گیرد و وارد میشود. لب‌های مرد تکان نمی‌خورد اما صدای ضعیفی از قاب می‌گوید سلام! زن قاب را از مرد می‌گیرد و به گوشش می‌چسباند. مرد روی مبل می‌نشیند و سیگاری روشن می‌کند.
مرد دود غلیظی از دهانش بیرون می‌دهد و دهانش را باز می‌کند که چیزی بگوید، اما نمی‌گوید. زن به لب‌های مرد نگاه می‌کند و باز قاب را به گوشش می‌چسباند. چیزی نمی‌شنود. به طرف مرد می‌رود و خود را کنار مرد جای می‌دهد. صدایی از بالای پله‌ها می‌گوید: صبح که آفتاب بزند، دیگر هیچ صدایی نخواهید شنید. زن با دو دستش گردن مرد را لمس می‌کند و حنجره‌ی مرد را نوازش می‌کند. مرد دست‌های زن را آن‌قدر روی گلوی خود فشار می‌دهد که صورتش سرخ می‌شود و به سرفه می‌افتد و با صدایی خفیف به زن می‌گوید: حرف بزن! زن قاب را از روی زانوهایش برمی‌دارد و می‌گوید: من این صدا را…دیگر آقتاب زده است و هیچ صدایی نمی‌آید.■