عبد الرحمن منیف

ترجمه : فرزدق اسدی

 

(۱)

وانده ! می شنوی چه می گویم ؟ وانده ! این چیزهای آخرکاری را که در تو خاطره ای … یا احساسی را به جا می گذارند کنار بگذار ! تو تمامی پل را به تنهایی پشت سر گذاشته ای . ونیاز نداری دیگر ، که آن تأسف تسلیم شده را توی چشم ها ببینی . آن ها به تو فکر نمی کنند . و حتی اگر چیزی هم به تو بگویند می خواهند به خودشان یاد بدهند . همه چیز را بعد از خودت ول کن ! و اگر می توانی ، اصلا ً به پشت سرت نگاه نکن .

اما تو ، به کسی نگفته ای که می خواهی بروی . مطمئن باش که آسایشی شبیه به لذت آن ها را خواهد گرفت . تو آن ها را از تمامی کلمات قلمبه ای که وقت خداحافظی توی کله های شان چرخ می خورد راحت کرده ای . اگر می آمدند ، هر کدام به طریقه ی خاص خودش چیزی می گفت . ولی الان ، آن ها خوابیده اند . بله ، خوابیده اند . و تو ، در این ساعت از نیمه شب برای هزارمین بار است که دست توی جیب هایت می کنی ، تا مطمئن شوی که همه چیز سرجای خودش هست : پاسپورت ، بلیت قطار ، گواهی بهداشت و برگ موافقت اشتغال به کار .

هنوز وقار و جدیت به شدت توی چهره ات دیده می شود ؛ در حالی که خودت داری پاسپورت را ورق می زنی . با بی خیالی کشنده ای به آن نگاه می کنی . انگار که ـ در لحظات خاصی ـ اصلا ً هیچ گونه ارتباطی به تو ندارد . بعد از ین که تمامی صفحاتش را ، حتی صفحات سفیدش را از چشم می گذرانی و از همه چیز مطمئن می شوی آرامش به چهره ات برمی گردد . سپس ، دوباره از سرآن را نگاه می کنی ؛ انگار برای اولین بار است که آن را می بینی . به عکس نگاه می کنی ؛ به اسم ؛ به امضاهای سبز و آبی . بعد از این که مطمئن می شوی ، گواهی بهداشت را درمی آوری . صفحات آن را ورق می زنی . ره نموده ها را می خوانی ؛ به دو زبان عربی و فرانسه . روی بعضی از کلمات توقف می کنی . فکر می کنی . سپس به طور کلی ترجمه را می پذیری .

هیچ کس باور نمی کند چه قدر انتظار کشیده ای تا این برگه های لعنتی را به تو دادند . بله ، هیچ کس روی این کره خاکی وجود ندارد که بتواند تصور کند : برگه هایی مثل این ها را که راست و ریس کردن شان نیم ساعت هم طول نمی کشد دو سال تمام تو را در انتظار نگه داشته است .

زمان چیست ؟ برای دیگران چه معنایی دارد ؟ و برای تو چه معنایی ؟

چرا قضیه را این طوری غلط می گویی ؟ چرا به زمان از دید گنگ ریاضی نگاه می کنی ؟  از دید ماه  و روز ؟

پاسپورت هم ، این سند کوچولوی توی دست هایت نیست . خیلی اشتباه می کنی اگر قضیه را این طوری می بینی . پس آن پرونده های قطور چی ؟ آن گزارش ها ؟ حتی کدخدا هم می توانست مانع سفرت بشود . ولی آن اسکناس سبز که با آن همه ترس و لرز روی میز گذاشتی باعث شد تا همه چیز در یک آن عوض شود . لب خند زد . به تو گفت : بفرما پسرم !

پس آن مردهایی که دم خانه منتظر بودند  چی ؟ و آن هایی که از سیگار فروش و نانوا  پرس و جو کرده اند ؟

آن هایی که توی کوچه دنبالت افتادند ، و توی قهوه خانه پشت میزی نشستند که تو پشت آن نشستی ، بعد سر خودشان را به چیزی گرم کردند و به جای دوری چشم دوختند ؟ فکر می کنی یک لحظه هم از تو غافل بوده اند ؟ اشتباه نکن . گوش های آن ها چیزی را فراموش نمی کند . گوش های آن ها همه چیز را می گرفت . در همان روز ، که حرف های تو توی هوا به صداهای مرده ای بدل می شدند ، یک بار دیگر منفجر می شوند و توی پوشه های سرخ و آبی روی هم تلمبار می شوند .

روز بعد مردی به تو نگاه می کند که پشت میزی براق نشسته است . در حالی که با سنگ سبز انگشتری انگشت کوچکش بازی می کند ، با لب خندی مطمئن به تو چشم دوخته است . پس از این که مطمئن می شود نگاه هایش درون تو را کاملا ً شکافته است ، از تو شروع به سؤال کردن می کند . دست پاچه می شوی . با صدایی لرزان پاسخ می دهی . فکر می کنی . ابلهانه سعی می کنی لب خند بزنی . سپس به تو می گوید : « می بینیم ! » و ماه ها منتظر می مانی .

آیا این به زمان اضافه نمی شود ؟ سعی کن قضیه را با دقت بیش تری تصور کنی : آن ها تمام روز به دنبال تو هستند . تمام شب به دنبال تواند . هر جا بنشینی می نشینند . گوش می سپارند . چشم می دوزند . و وقتی که می خوابی کارشان تمام نمی شود ؛ گزارش ها بایستی همان شب ارائه شوند . و مردک کوچک اندامی که توی اتاقی که پرده هایش را کشیده اند نشسته است کاغذها را توی دست هایش ورق می زند . تو را که داری ناسزا می گویی تصور می کند ؛ تو را که با صدایی آهسته صحبت می کنی تصور می کند . سپس خط هایی قرمز زیر بعضی از جملات می کشد . و گزارش را با برگه ی کوچکی که به آن سنجاق شده به مراجع بالاتر ارائه می کند . مرد دیگر آن را می خواند . و با قلم سبز می نویسد : « جهت بایگانی . پرونده کاملا ً مورد تأیید است . »

و فرم موافقت به اشتغال به کار چی ؟

همین الآن همه چیز را بگذار کنار . سعی کن فراموش کنی !

دوستان چی؟ از این نترس که تو را از دست داده اند . پس از مدتی خواهند فهمید به مسافرت رفته ای . شاید گله کنند . ولی فکر کن به آن ها گفته ای . ساعت از یک گذشته است ؛ و دارد به دو نزدیک می شود . قطار هم چنان از جای خودش حرکت نکرده است . تصور کن که آن ها الان دارند انتظار می کشند . یک حلقه ی کوچک پیرامون خودت . حرف ها ، لطیفه ها ، سفارش ها . و چیزهای دیگری که نمی شناسی شان . و خمیازه می کشند . به ساعت نگاه می کنند ؛ به مأمور ایستگاه ؛ به تو ؛ در حالی که خستگی آن ها را فراگرفته است . باید این کار تو را ارج بگذارند . اما دیگر گله هایی که تو را توی تنگنا بگذارند نخواهی شنید . چون فرصتی که آن ها را به زبان بیاورند نخواهد یافت . و مسافرت با قطار درجه دو ؟ کسی حق ندارد درباره ی این امر بحث کند . تو تنها کسی هستی که درباره ی آن تصمیم می گیری: وضع مادی ، فروتنی ، آمیخته شدن با مردم . به خودت هر چه خواستی بگو . چهره ی بلیت فروش کاملا ً جامد بود . با بی طرفی سنگ واره ای پرسید : « درجه یک ؟ یا دو ؟ » دست پاچه شدی . نزدیک بود بگویی درجه یک . اما در برابر تحدی او ایستادگی کردی . و با صدایی خشن گونه ـ انگار که داری از خودت دفاع می کنی ـ گفتی : « درجه دو ! » همه چیز به سرعت فیصله یافت . بدون آن که به تو نگاه کند بلیت را به ت داد . بدون این که یک کلمه به زبان بیاوری .

ساکت را آهسته زمین گذاشتی و به انتظار حرکت قطار نشستی . این درس را به خوبی بلدی . منتظر ماندی . قطار بی حرکت سرجای خودش ایستاده بود . مردم هم روی سکو بودند . آدم هایی که هیچ چیز توی چهره شان خوانده نمی شد . انسان هایی که قبلا ً ندیده بودی شان : فروشنده ها ، مسافران ، باربرها ، کارگران ایستگاه و متصدیان قطار . و تو توی کابین درجه دو قطار داری پاسپورت و بلیت و مجوز کار را دست به دست می کنی .

ـ سلام برادر !

با لحنی قاطع ، در حالی که سر سپیدموی خود رار از کابین تو آورده بود این را گفت .

ـ سلام !

ـ صندلی ها پیشتون خالی اند ؟

شانه ی راست خود را تو آورده بود . ساک مندرس زردرنگی در دست داشت .

ـ بفرما !

خسته ، ساک را روی کف کابین ول کرد و تمسخر کنان گفت :

ـ رزرو شده ! …  رزرو شده ! همه اش رزرو شده ! دروغ ! کلاشی ! هر کدوم شون یه قطار اختصاصی برای خودشون می خوان !

و با لحنی دیگر گفت :

ـ سفر من کوتاهه … زیاد مزاحم نمی شم .

ـ بفرما … همه ی این صندلی ها خالی اند .

مثل این که بخواهد معذرت خواهی کند گفت :

ـ صندلی توی قطار زیاد است … خیلی زیاد . ولی همه می خوان دراز بکشن ؛ بخوابن !

لحظه ای ساکت شد ؛ بعد گفت :

ـ جز خاک هیچ چیز چشم آدمو پر نمی کنه !

پنجاه ساله به نظر می رسید . لاغر بود و استخوان های صورتش بیرون زده بود . گردنش توی پیراهش یقه گشادش شبیه گردن یک پرنده بود . چشمانش به رنگی میان خاکسرتی و آبی بودند ؛ و به گونه ای ریشخند آمیز خندان بودند . لباس هایش گشاد و دارای رنگ هایی متناقض بودند . توی جیب کت آبی اش که دکمه های طلایی براقی داشت یک شاخه ی سبز قرار داده بود . به شانه اش یک قمقمه ی نظامی به رنگ زرد تیره آویزان بود .

به دور ور بر خود با راحتی و اطمینان نگاه نمی کرد ؛ تا آن که قمقمه را با دقت درآورد و آن را آویزان کرد. چنان که گویی دست به صورت زنی می کشد، با ملاطفت روی آن دست کشید .

قطار سوت می کشد . مرد چاقی تو می آید . در حالی که چیزهای مختلفی را با هر دو دستش نگه داشته است با سروصدا وارد کابین می شود .

ـ سلام !

بدون آن که منتظر جواب باشد له له زنان روی صندلی هوار می شود .

قطار برای بار سوم سوت کشید . و ساعت سفر فرا رسید .

 

o

 

 

 

(۲)

شهر دور می شود . و به هم راه آن چراغ ها دور می شوند ؛ که در آغاز مثل ستاره های آسمانی واژگون به نظر می رسیدند ؛ و سپس در ردیف های طویل و تودرتویی نظم می یافتند ؛ و با تکانه های قطاری که به سمت شمال در حرکت بود تکان می خوردند . سرعت قطار که زیاد شد حرکات آن یک نواخت شد ؛ گویا که تپش های قلب یک حیوان افسانه ای است . و به هم راه آن گرما و نور توی واگن درجه دوم افزایش یافت . تصاویر علی رغم تیرگی شان روی شیشه ها انعکاسی واضح تر یافتند . بیرون از شیشه ها ، شب ، عمیق و تیره گون به نظر می آمد . هوا سنگین و آمیخته با بوی دود و خاطرات شده بود ، و احساسی مبهم و اندوهناک به وجود می آورد .

ـ سه ساعت تا مرز راهه !

مرد چاق در حالی که خم می شد تا کفش خود را بکند این را گفت . گردن او از پشت قرمز و ورم کرده به نظر می آمد . بدون این که سر بلند کند این را گفته بود .

ـ قطار لب مرز خیلی توقف می کنه ؟

مرد صاف نشست . چشمانش در درون چهره ای خمیرین و شل فرورفته بود . و دماغ گنده اش مثل تکه ای کائوچو جلو زده بود . اندوهگنانه به ما تگاه کرد و گفت :

ـ این قطار به تعداد مسافرانش توقف می کنه . به تعداد مشکلات موجود توقف می کنه !

به سختی نفسی کشید ، سپس با لحنی تسلیم شده گفت :

ـ بستگی داره . ولی معدل آن بین دو و سه ساعته !

« فقط چند ساعت دیگر توی این کشور هستم . بعد ش آن را ترک می کنم . دیگر برنمی گردم . بله برنمی گردم . اگر هم برگردم زودتر از بیست سال دیگر نخواهد بود . خودم را با کار جدیدم تطبیق خواهم داد . و اگر از آن بیرونم کنند دنبال کار دومی خواهم گشت . اما اگر کشور را نپسندیدم دنبال کشور دیگری  خواهم بود . مهم آن است که برنگردم . پرسید :

ـ برای اولین بار است مسافرت می کنی ؟

« در حالی که به او نگاه می کنم  فکر می کنم که آیا به نظر می آید اولین بار است مسافرت می کنم ؟ قضیه ی من چه اهمیتی برای او دارد ؟ »

ـ این مسیر رو بله برای اولین باره !

مرد چاق دو پای خودش را روی صندلی گذاشت و شروع به بازکردن کراواتش کرد .

« مرد به خودش سخت نمی گیرد . تا وقتی که با این مسیر بیگانه ام من برای او یک چیز متمدنانه ای به شمارنمی آیم . شروع به اشغال من کرده است . می خواهد من را تصرف کند . »

ـ بفرمایید !

پاکت سیگار را به طرف او دراز می کنم .

ـ ممنون . خدا را شکر سیگار نمی کشم .

« بنابراین مست هم نمی کند ؛ نماز می خواند ؛ روزه می گیرد ؛ حتما ً دزدی هم می کند ! »

ـ بفرمایید !

پاکت را به طرف مرد لاغر اندامی که در کنارم نشسته بود دراز کردم .

ـ آره . ممنون !

« این مرد جور دیگری است . روی نیمکت من ، در زاویه ی انتهایی آن نشسته است ؛ و به چیزی فکر می کند . روی کفش های خاک آلودش آثار یک راه پیمایی طولانی است . »

ـ ببخشید … ببخشید … آتش !

« اگر سیگار نبود آتش جهان را می سوزاند . آدمی بایستی چیزی را بسوزاند … چیزی را آتش بزند . »

ـ ان شاء الله کجا ؟

بدون هیچ تفکری جواب ها به بیرون می لغزند :

ـ به طرف جنوب .

ـ به کجا ؟

ـ جنوب . البته اولا ً به شمال می رم . بعد به انتهای جنوب می رم .

ـ برای کار یا گردش ؟

« چه به او بگویم ؟ آیا مجبورم پاسخ بدهم ؟ برای او چه اهمیتی دارد که برای گردش می روم یا کار ؟ آیا من از او چیزی پرسیده ام ؟ برود به جهنم ؛ او و این فضولی هاش ! اگر سر خودم را به مطالعه گرم کرده بودم از این بازجویی بی رحمانه خلاص می شدم . او دارد از اشغالی که کرده است سوء استفاده  می کند . الان من در حالت دفاع از خود قرار گرفته ام . »

ـ گردش برای کار !

ـ منظورت اینه که برای پیداکردن کار ؟

ـ تقریبا ً !

« صد بار قول داده ام که دروغ نگویم . ولی در مقابل این وضعیت چه کار می توانم بکنم ؟ »

ـ این کتاب ها عربی ان ؟

ـ نه همه شون . تعدادی شون عربی اند و تعدادی هم فرانسه !

« حفاری در گذشته ها . یکی از کتاب هایی است که روی میز کوچک مقابل قرار دارد . الان خواندنش را شروع کنم ؟ درک یک فرایند بسیار پیچیده است . وقتی ذهن آدمی پراکنده باشد بدون آن که درک کند می خواند . ولی اگر تمامی آن چه را که خوانده است به یاد بیاورد منفجر خواهد شد . فراموش کردن بهترین راه زندگی است . »