به استثنای دو جمله‌ی اول، بقیه‌ی این نوشته، جزیی از هیچ کلّی در هیچ جای رمان نیست. خواننده خود می‌تواند دو هزار جمله‌ی دیگر بر این جمله‌ها از خود بیفزاید. ارائه‌ی فهرست‌واره و مطلق این کلمات، در حوزه‌ی ناتورالیسم زبان شناختی است. این زبان فاقد عینیت درونی و برونی رمان است. هیچ چیز ناشیانه تر از این نیست که رمان نویس، این قبیل کنار هم چیدن جملات ذهنی و انتزاعی را تنها وسیله‌ی ارائه‌ی درون شخصیت خود کرده باشد. چنین چیزی کوچک ترین ارتباطی به تاریخ رمان نویسی در اروپا و آمریکا، شوروی سابق و روسیه‌ی لاحق و تاریخ رمان نویسی ایران ندارد. این نوشته به مراتب نازل‌تر از تفکر ناتورالیستی امثال امیل زولا ست؛ تفکری که در طول صد سال گذشته، به دلیل مکانیستی بودنش، مدام، تو سری خورده است. دولت آبادی احتیاج به ویرایش ندارد، احتیاج به جهان بینی در زبان رمان دارد، و چنین چیزی احتیاج به درک دینامیسم تاریخ و درک روان شناسی دینامیسم تاریخ در حوزه‌ی قصه دارد. بیش از سه چهارم کلیدر را این قبیل واژه های پر طمطراق و بی معنا تشکیل می‌دهد؛ زبانی شیک، اشرافی، معانی و بیانی، و غیر قصه‌ای. نویسنده این کلمات را به سوی درون و برون شخصیت‌هایش پرتاب می‌کند، ولی درون شخصیت‌ها خالی است. خواننده مجبور است این کلمات را به کلی فراموش کند، یا آن‌ها را مدام حذف کند تا به درون شخصیت‌ها دست بیابد. ولی هجوم تندرآسای این واژه‌های خالی و بی معنا اجازه نمی‌دهد درون شخصیت‌ها بر ملا شود. کافی نیست یک نفر زبان فارسی را بداند، کافی نیست یک نفر کلمات شاعرانه‌ی ادبیات فارسی را گلچین کند تا آن ها را در جایی به منظور ارائه‌ی معلومات تحویل خواننده دهد. قصه نویس باید زبان خاص قصه را بداند و او نمی‌تواند با ارائه‌ی ادبیات، با گشودن انبان سنگین واژگان ادبی، نشان دهد که در ذهن مارال چه می‌گذرد. یک بار ۲۵۰۰ سال تاریخ شاهانه، این مارال را بی‌سواد نگه داشته، و حالا به جای آن که ما بدانیم در ذهن او چه می گذرد، با این انبان کلمات ادبی رو به رو می‌شویم.
در پاراگراف بعدی می خوانیم:
«عمه زاده‌ها، خویشان ناشناس، مردان کار و بیابان و دلیری، جرثومه‌های کشمکش و افت و خیز، سواران بی نام، اسباب بی نشان، هرای . کاکلت را که می‌شوید بیک محمد؟ «شیرو» چه نام خوشایندی‌ست! دیگر بگو، دیگر بگو پیرخالو؛ باز هم. صدایت، صدای پیرانه ات یادآور کُنده‌های چناران است. باد و برف بسیار بر آن گذر کرده است. آوای جنگل‌های دور فرو منشان. از نشانه ها برگوی. میدانی گشاده تر بر پندار تیزتک مارال بگشای. بنمیر ای چنار کهن، یادنامه‌ی روزگاران دور، دمت گرم!»
درست است که حرف گلشیری تا حدودی صحت دارد که دولت آبادی نقال است نه رمان نویس، ولی مسأله مهم تر از این هاست. مارال، معشوقه‌ی زیبای کلیدر، ابوالفضل بیهقی است که متأثر از زبان مقلدهای احمد شاملو در مجلات خوشه و فردوسی سابق است. «هرای»، «دیگر بگو، دیگر بگو پیرخالو» و «دمت گرم» نقالی قهوه خانه است، ولی «صدای پیرانه ات یادآور کنده‌های چناران است»، دقیقاً مثل شعر شعرای مقلد احمد شاملو است که خطاب به او و در ستایش او سروده شده و در هر کدام از مجلات این مملکت در طول بیست سال گذشته چاپ شده است. اگر از جمله‌ی «میدانی گشاده تر بر پندار تیزتک مارال بگشای»، کلمه‌ی «مارال» را حذف کنیم، یکی از جملات شعرهای «شاملو» را خواهیم داشت. «بنمیر ای چنار کهن، یادنامه‌ی روزگاران دور» هم دقیقاً همان حال و هوا را دارد. البته کلمه «بنمیر» از آن عتیقه‌هایی است که ممکن است نثر به‌آذین را هم گاهی تحت تأثیرگرفته باشد.
این نثر از ذهن چه کسی می گذرد؟ چون قرار نیست نویسنده خودش به پیر خالو بگوید: «بنمیر ای چنار کهن». این حرف را مارال در ذهنش می‌زند، و این حرف با این نثر چگونه به ذهن یک دختر ایلیاتیِ کُرد راه جسته است؟ به همین دلیل آقای دولت آبادی رئالیست نیست، و هیچ کدام از آن ایست‌های دیگر هم نیست. آقای دولت آبادی «ایست» صرف است. این «بنمیر ای چنار کهن» را کسی می تواند بگوید ـ بعد از آن جملات شاملووار دیگرـ که هم بیهقی خوانده باشد، هم نیما، هم الوار، هم شاملو؛ و این گونه خواندن بیهقی، بخش اعظم زبان نیما، کل «الوار» گویی، و سراسر تشبه به شاملو در زبان فرهنگی و ادبی و شعری ما بعد از سال بیست و چهار و بیست و پنج و بیست و شش، که کلیدر در آن سال ها اتفاق می افتد، به وجود آمده‌اند. پس چگونه یک دختر بی سواد کُرد می‌تواند سلف نیما، شاملو، الوار، و ده ها آدم دیگر باشد؟ آقای دولت آبادی برای همیشه واقعیت زن کرد ایرانی را با این نثر به اصطلاح شعرگونه، مخدوش کرده است. این خیانت به روستا و ایلات است که یک نفر زبان، یا بی زبانی خود را، که زاییده‌ی تاخت و تاز روشنفکران ایران بر عرصه‌ی مطبوعات دوران گذشته بوده است به یک دختر معصوم کُرد تحمیل کند و بعد بگوید، مردم زبان مرا می فهمند و روشنفکران نمی‌فهمند. در حالی که در همان کتاب ما نیز مردمی هستیم گفته است که زبان امثال پیر خالو و مارال، ترکیبی است از ترکی و کردی و فارسی، که خود او هم آن را نمی‌فهمد. یعنی دولت آبادی نوشتن به زبان خود آن مردم را خیانت به زبان فارسی می داند. خیلی خوب، دستتان درد نکند! مردم زبان رمان مرا می‌فهمند و روشنفکران نمی‌فهمند. اگر تو زبان آن مردم را نمی فهمی، چرا مردم باید زبان تو را بفهمند؟ مثالی که دولت آبادی می دهد این است که مثل یک انگلیسی که راجع به چینی‌ها رمان بنویسد، ما هم فارسی ملی بنویسیم، ولی آن انگلیسی رمانش را برای چینی‌ها نمی‌نویسد، برای انگلیسی زبان‌ها می‌نویسد. شما هم این زبان را برای مردم ایران می‌نویسید. مردم ایران در کجا می‌گویند: «بنمیر ای چنار کهن!» جز موقعی که بخواهند ادای ابوالفضل بیهقی را درآورند؟ و این مخاطب، آیا مهم نیست؟ این مردم چگونه مردمی هستند که این جمله را که از ذهن یک دختر عشیره‌ایِ کُرد گذرانده می‌شود، می‌فهمند، آن هم در سال ۲۳ یا ۲۴، و زبان معمولی رمان روزگار ما و رمان های روزگار ما را نمی‌فهمند و با آن ارتباط برقرار نمی‌کنند؟ نخبه گرایی دولت آبادی دمار از روزگار او درآورده است. آن کسی که این پاراگراف «عمه زاده ها…» را به ذهن مارال نسبت می‌دهد،نمی‌فهمد که دارد اولاً یک زبان شیک اشرافی و غیر واقعی را به ذهن یک دختر کرد نسبت می‌دهد، جدا از آن نسبت های قهرمانی «به قامت» ملت قهرمان پرور ایران؛ طوری که آن دختر باید فرهنگ لغاتی در حد و حدود فرهنگ لغات مولوی داشته باشد تا از این کلمات استفاده کند؛ ثانیاً اگر این دختر، این فرهنگ لغات را در اختیار داشته باشد، باید حتماً در همان روستای خود، به دو سه دانشگاه معتبر رفته باشد و از دانشگاه «کلیدر» دکترای ادبیات فارسی گرفته باشد؛ علاوه بر این باید مقادیر زیادی روان شناسی یونگ و فرویدج، مقداری جامعه شناسی مارکس و انگلس و ماکس وبر بداند، آداب و رسوم تصویر سازی، استعاره پردازی، نماد آفرینی و اسطوره سازی بداند تا بتواند از ذهنش جمله‌هایی مثل «از نشانه‌ها برگوی. میدانی گشاده تر بر پندار تیزتک مارال بگشای» بگذرد. این زبان را فقط این گروه می فهمند: گروه روشنفکران؛ و متأسفانه روشنفکران هم از ترس این که دولت آبادی آن‌ها را غیر مردمی بخواند، مجبورند دم نزنند و یا اگر هم زدند، آن را اثری «سترگ» بدانند. و شگفت آور این است که تاکنون، هیچ یک از آدم‌هایی که تیپ «مارال»، «پیر خالو»، «بیگ محمد» و «بلقیس» هستند، راجع به رمان حرفی نزده‌اند. یکی از نقدها را خانم پرتو نوری علا نوشته که روشنفکر است؛ دیگری را محمد بهارلو نوشته که روشنفکر است؛ سومی را احسان یار شاطر نوشته که روشنفکر است؛ چهارمی را شاملو نوشته که روشنفکر است. و قبل از چاپ تمامی کتاب، احسان طبری راجع به آن حرف زده که روشنفکر بود؛ و گلشیری راجع به آن حرف زده که روشنفکر است؛ کریم امامی حرف زده که روشنفکر است؛ و بنده حرف زده ام که روشنفکر خوانده می‌شوم. و هیچ کدام از ما وکیل و وصی و قیّم «مارال»، «پیرخالو»، «گل محمد»، «بیگ محمد» و «بلقیس» نیستیم، و اگر یکی از این اشخاص را پیدا کنی و صفحه‌ای از کلیدر را برای او بخوانی، مبهوت‌ترین قیافه‌ی جهان را در برابرت می‌بینی.
یک مثال دیگر از این زبان بدهم: بلقیس یک چراغ موشی روشن می کند، مارال را به داخل خانه می برد. بعد خودش بیرون می رود که آب بیاورد، ولی «سرش به کار تنور گرم» می‌شود. مارال روی فرش می‌نشیند، و بعد آقای دولت آبادی دو پاراگراف از آن ناتورالیسم مکانیستی جانانه را به این صورت تقدیم خواننده می‌کند:
«مارال تنها ماند. نفسی کشدار از سینه رها کرد. اینک او بود؛ تنها و ناشناس، نشسته بر فرشی، بر ولایتی، بر زمینی تازه؛ زمینی که هنوز نشانی گنگ از پشته‌ی او بر خود داشت؛ جایی تازه، خانه ای تازه، خانمانی تازه؛ منزلگاه میشکالی‌ها. به دیوارهای دود گرفته‌ی اطرافش نگاه کرد و کوشید تا بتواند بین چیزهای تلنبار شده در این سوی و آن سوی، بافتی بیابد؛ پنداری از کسان، صاحبانش بیابد. یعنی که بتواند بفهمد آن چوبدست کدام مرد است؟ کدام گله بان است؟ آن چوخا را کی به بر می‌کند؟ آن پاتاوه چارق هایی که به گلوی میخ آویخته‌اند، پای کدام پیری را در زمستان گرم نگاه می‌دارند؟ یا جوال های کنج اتاق از چه آذوقه‌ای پرند؛ و این جفت چوب های خطّب، جهاز کدام شتر را استوار می دارند؟ آن سربند چرمی، پوزه‌ی کدام قاطر یا مادیانی را در خود مهار می کند؟ و آن لوله‌ی تفنگ که از زیر کپان شتر سرک کشیده و نگاه می‌کند، با کدام انگشتی ماشه‌اش چکانده می‌شود؟
فتیله‌ی پیه سوز، کج رفت و دودش بیش شد. مارال برخاست و فتیله را درست کرد. در دَم به چیزی در خود آگاه شد؛ احساس این که با همین خردینه کار به خانواده کوک خورد؛ دست و کار، گرچه ناچیزترینش باشد. چه رمزی در این بود؟ چه رمزی؟ در خانه‌ای غریبی، میهمانی، گنگ و بهت زده و درمانده‌ای، اما همین که دستت به کار پیوند خورد احساس می‌کنی که دیگر زاید نیستی، می‌توانی زاید نباشی؛ پیوسته‌ای. خود را حق دار می‌بینی؛ دارای حق. وجود تو در تلاش روزنه‌ای‌ست که نیاز به تو داشته باشد و تو خود را در آن بتپانی. دنبال کاری می‌گردی که زمین مانده باشد و تو آن را به انجام برسانی. چشم در پی کودکی می‌گردی که زمین خورده باشد و تو آن را از روی خاک و خُل بند کنی و بال هایش را بتکانی. بالاخره پی این هستی که با وجودت بتوانی گودالی، چاله ای را پر کنی و به این احساس دست بیابی که سربار نیستی، که بی ثمر نیستی. ستونی رها شده ای که می خواهی خودت را به چیز یا جایی تکیه بدهی، بند کنی. آرزویش را دارای که بتوانی خودت را در لحظه‌ی لق و بی اعتباری که به این سوی و آن سوی می‌کشاندت، نگاه داری. می‌خواهی که بتوانی خودت را از کوران در ببری. بی تابی. رنجی پنهان از درون می‌جَوَدت. درون ـ برونه‌ای. خندان و شیرین، اما تلخی. برای همین، پنهانی و با موذیانه ترین جلوه‌اش، در خود خدا خدا می کنی که بر سر سفره‌دارت بلایی فرود آید که تو بتوانی به یاریش بشتابی و او را از شری برهانی تا توانسته باشی بزرگ واریهای او را ـ که رفتارهایی ساده بوده اند و در پندار تو بزرگ و گرانبار شده‌اند ـ پاسخی گفته باشی».
در انتهای پاراگراف اول، آقای دولت آبادی می توانست سی چهل شیء دیگر هم پیدا کند و آن‌ها را هم با همان حالت مکانیستی بنویسد: «آن نعل را چه کسی به پای قاطر می‌کوبد، بی آن که پای قاطر ترک بر دارد و میخ کج شود و یا چکش به انگشت نعلبند بخورد و خون از انگشت جاری شود؟ و آن سطل را چه کسی پر می‌کند با آب چشمه یا چاه؟ و چه کسی تشنگی خود را با آن رفع می کند؟ و آن آب، آب کیست؟ جرعه ای از آن را هم در حلق قره آت فرو بچکانید، و فروتر در حلق من. و آن تسمه را چه کسی دور سر خود می چرخاند، با چشم های خون بلعیده از خشم، و خون شتک زده بر کمانه‌ی ابرو. ستم بر من، ستم! ظلم بر من، ظلم! داد بر من! بیداد بر من! و این قالیچه را چه کسی بافته است؛ این دیه یا آن دیه؟ این دار، یا آن دار؟ انگشتان خونین چه کسان دیگری هم اینک قالیچه‌های دیگری می‌بافند؟ و آن قمه که بر شاه میخ آویزان است، قرار است رگ کدام شحنه را بدرد و خون کدام شاهباز قرار است به آسمان بپرد؟ آسمان، خورشید، ماه، ستاره، کهکشان، منظومه‌ی شمسی، مریخ، عطارد، تو بگو حالا. مارال، نویسنده قربان آن چشم‌هایت برود، تو بگو مارال! وه! چه جهان مدهوشی، بی‌هوشی، بی‌جوشی، بی‌خروشی. آنک پیه سوز که کج رفته و دودش بیش شده است. زها زه! آه! وه! ره! مارال، تو را چه می‌شود!»
آن دو پاراگراف را مثل بخشی از یک رمان بنویسیم: «مارال تنها ماند. نفس عمیقی کشید. تنها بود. در جایی تازه و ناشناس. دور و برخانه را نگاه کرد. گوشه‌ای چند جوال بود و گوشه‌ای دیگر یک سربند چرمی و یک چوبدست، و آن سوتر کنج دیوار، لوله‌ی تفنگی. احساس کرد خانه پر دود شده است. پیه سوز را دید که کج می رفت. بلند شد، فتیله را درست کرد. با همین کار کوچک احساس کرد که به این محل جدید تعلق پیدا می‌کند. از خانه بیرون آمد، رفت بالا سر تنور. باید خود را به این دنیای جدید نزدیک می‌کرد».