قاسم ملااحمدی

 

ماشین را کنارجاده پارک کرده و دویده بودیم داخل قبرستان. بابا گفته بود: «از زنت خجالت می‌کشم.»
«برای چه؟»
«همه‌ش تقصیر من بود… . و گریه کرده بود.»
ترسیده بودم؛ ماز اول هم می‌ترسیدم؛ ولی به روی خودم نیاوردم. قنبر گفت:«زود باش یک وقت کسی…»
داد کشیده بودم «خفه شو!» و سدر هرا باز کرده بودم. جسد بوی گند می‌داد و تازه بود. زن جوان بود. دست کشیده بودم روی تنش و گوشت بدنش را فشار داده بودم. سفت بود، روی شکمش هم کبود. همین طور روی دستش، که استخوانش شکسته بود. موهایش را جمع کردم زیر سرش و سدره را پیچاندم دور پاهاش تا بالای سینه‎اش، و بلند شدم. حالت تهوع داشتم، خواستم عق بزنم.
«پسر یا دختر؟»
«فرقی نداره.»
«نه راستشو بگو، پسر یا دختر؟»
«خودتو لوس نکن. می‌دونی که فرقی نداره. اما…»
قنبر گفت: «خُب؟»
«جسد تازه‌س.»
«بعدیش برو خوب سرغ بعدی!»
برگشتم؛ سدره خودش بازبود. در چشم‌خانه‌اش هیچ‌چی نبود؛ نه راست نه چپ. پیرمرد بود، وموهایش سفید سفید. تمام صورتش سوراخ بود. انگار نوک زده باشند تمام صورتشرا. پدر گفته بود:«خودم می‌شورمش، برادر خودمه.»
«خوبیت نداره بابا؟ بیا بریم: مرده شور خودش می‌شورتش. خون خون که ببینی ممکنه حالت بد بشه، یه وقت سکته…»
که رها کرده بود خودش را و دویده بود سمت غسالخانه.
گفتم: «ولش کنید بذارید راحت باشه!»
دست کشیده بودم روی بازوش، باخودم گفتم: «معلوم نیست لباسه یا کفن!؟ گور باباشون با این کفن کردنشون.» وکل سدره را باز کردم روی پاش. پای راستش زخمی‌بود که چرک کرده بود؛ شاید قانقاریا. بوی گند می‌داد. حالم بد شد وجلوی دماغ ودهن را گرفتم.
گفتم: «نترس بابا، گلابه» و ریختم ته حلقش. عمو را شسته بودند و توی دهانش پنبه می‌چپاندند. همینطور توی سرش که شکافته بودند دکترها؛ که گفته بودند سرطان است وبدخیم. جوان بود عمو؛ سی وسه سال. هنوز زن نگرفته بود. می‌گفت: « زن آفت مرده، فقط جوانی و عمرتباه می‌کنه».
گفته بودم: «خوب شد زن بچه نداشت، وگرنه چی می‌کشیدن زن وبچه ش!؟»
زنم گریه کرده بود. بعدهم مادر بزرگ، وآخر، مادر نفرین کرده بود که: زبانت مار دارد! ومار پیچیده بود دورساق پاهای مرد در متن نسخة چرمی. پرسیدم: «سید، مار نشونه چیه؟» گفت:«اگه لاشخورا چشم چپ مرده رو دربیارن جهنمیه، و اگه راستو دربیارن بهشتی. اینجا می‌بینی، طرف جهنمیه ومار ملک عذاب.»
خندیده بودم: «زرتشتی که یگ راست جهنمیه! آتیش پرست که بهشت و جهنم نداره. تازه اگه یه وقت دوتا چشم نداشت چی؟»که هیچ نگفته بود و آخر هم طفره رفته بود. گفتم: «جنازه خوبه؛ اما…»
«اما ودرد! بکن ناخن سگ مذهبو! زهره ترک شدم!»
«آخه اصلاً چشم نداره. سید گفته بود باید یکی را داشته باشه، دیگه غیراز این دوتا که جنازه نیست.»
«جهنم که نیست، بِکن بریم مْردم!»
زده بودم توی گوشش نمی‌دان از عصبانیت یا…
«تو اجاق کوری بچه‌ات نمیشه. تو هزارتادرد داری بشکنه دسـ …»
و تف کرده بود توی صورتم و دویده بود پایین تپه. بد کرده بودم. بیچاره خُب ترسیده بود. مثل من.
زنم گفت: «بد کردی، گناه داشت. یه طوری از دلش درآر.»
«دست خودم نبود. نفهمیدم چرا زدمش.»
«آخ هبا این کارا که چیزی درست نمی‌شه.»
«دوباره شروع نکن!»
«خب منم همرات میام.»
«بیای چه کار کنی؟ کاری ازت بر نمی‎یاد.»
باهم رفته بودیم سر قبر عمو. قنبر گفت: «اینجا نمیشه خیلی شلوغه.»
گفتم: «همه‌جا همینطوره، مگر اینکخ بریم تو یه کوره دهات.»
تپه را دور زدیم امامزاده بود با قبرهای نامنظم دورش نشستیم سر یک قبر.
گفتم: «اینجا خوبه هم خلوته هم نزیک جاده‌س.»
سید گفت: «شب خودم باهات می‌یآم»
و نیامده بود. پدرسگ بهانه آورده بود.
«هرشب که آدم مهمون نداره. یه شب، دو شب، سه شب، آخه هرشب که نمی‌شه سید!»
«خودت تنها برو. توکه نمی‌ترسی. مگه نگفتی طلسم روت کارگر نیست!؟ خب تنها برو!»
«آخ نامسلمون! قرار نبود که برم کفن دزدی. حالا نمیشه…؟»
«تو که به هر دری زدی، اینم روش. دعا رو باید حتماً بذاری زیر دهن یک مْردة مسلمون.»
«می‌ترسم سید. اگه بگیرن پدرمو در میارن نبش قبر جرمه.»
بوسیده بودمش. شاید هم التماس کرده بودم، چندبار.
«تو رو خدا قنبر بیا با هم بریم! نمی‌خوام کسی بو ببره.»
«برو گمشو بی‌معرفت توهم رفیقی؟ دیدم دفعه قبل توی دخمه چی‌کار کردی. تازه، این قبرِ یه مسلمونه، من نبش قبر نمی‌کنم.»
«گه خوردم بابا. غلط کردم، خوب شد؟ تو نمی‌خواد بِکَنی، تو فقط بیا… بیا، بپا کسی نیاد.»
«می‌ترسم جنی بشم. دیونه می‌شیم از ترس»
«نترس. من که طلسم نمی‌شم. جن کجا بود؟ خودت می‌دونی که… دیدی سیدم قبول کرد. باور نمی‌کرد ده بار غسل کرده باشم. خودت که بودی؛ سه بار با خونابه. یادته؟ خون سگ، بره، گوساله… پدرم دراُومد تا سگ کشتم. توخودت که بودی. بی‌پیر نمی‌مرد. دائم وق می‌زد. شش بارهم هر بار با شاش دختر بچه نابالغ، پسر بچه کامل… مرد زنازاده، شراب نارس و چه می‌دونم هزار کوفت و زهرمار. یادته تا چند روز هنوز بوی گند می‌داد تنم. دوبار قبل از اون چله نشستم. مگه نترسیده بودم تا حد مرگ؟ حالا چی؟ سید رو دیدی؟ مرتیکة‎ پدر سوخته گفت تا حالا نمی‌دونسته چه طوری طلسم بشکنه. چه ذوقی می‌کرد! خودش گفت ده بار از دایره چله دویده بود بیرون و غش کرده بوده؛ گفتم: «حاج عباس خودت کارمو درست کن، از خجالتت در می‎یام.»
«کار من نیست. فقط گیری ها بلدن که با مرده‎هاشون هم نمی‌کنند.»
«زندگیم از دست می‌ره، مردی کن حاجی. جبران می‌کنم.»
سرش را خارانده بود.
«یکی تو قم هست. نمی‌دونم انجام می‌ده یا نه. خیلی ساله ازش خبر ندارم.»
«آدرسش رو بده، راضیش می‌کنم.»
گفته بود: «نمی‌شناسمش، یادم نمی‌یاد کی…»
گفتم: «منم، مریم؛ چشماتو وا کن!» دکتر گفت: «ترسیده، بذار بخوابه!»
دستش را ول کردم. چشماش مات بود به سقف.
«دیگر نمی‌تونه بچه دار بشه؛ گفته بودم که نباید بترسه!»
«آقای دکتر عموم که مرد ترسید. بابام غش کرده بود، فکر کرده مرده؛ ترسید. وگرنه دائم استراحت می‌کرد.»
باباش گفته بود: «بذار چند روز این جاب مونه!»
«من که حرفی ندارم حاج آقا. هر چقدر می‌خواد بمونه!»
«بدت نیاد، اما اونم راست میگه. با جادوجنبل که کار درست نمی‌شه.»
«می‌بینی حاج آقا هنوز حرف نزدی گریه می‌کنه. شما باباشی یه چیزی بهش بگو!»
«اگر به خاطر منه، من بچه نمی‌خوام.»
«به خدا مال بچه نیست؛ ولی می‌خوام بخودم نگم کاش فلان کارم کرده بودم.»
«هر شب که می‌ری تا صبح خوابم نمی‌بره. صبح که می‎یای ازت می‌ترسم؛ مثل جادوگرا می‌شی.»
«من دیگه از این کارا نمی‌کنم. دیدی که تا نشونی ندادی گفتم حاج عباسو نمی‌شناسم. البته اونم مال زمان جوانیه که ازاین کارا می‌کردیم.»
التماس کردم، قسمش دادم. نشست حساب کرد، گفت:«باید هفت روز صبر کنی، بعد بری دخمه.»
«فردا نمیشه.»
«نه فردا مهتابه. ماه نباید چهره مرده رو ببینه. باید قمر درعقرب باشه، یا اینکه زهره تو سرطان رو شاه‌نشین باشه.»
نشانده بودند مرده‎ها را لخت‌ِمادرزاد روی طاقچه‎هایی که ساخته بودند دور دخمه که بالای تپه بود. و زیر گلوشان چوب دو شاخ بود. یک طرف زیر چانه یک طرف میان دو پا، که مرده را نگه داره. سید گفته بود باید طوری ناخن را بکنی که مرده نیفتد. باید آنقدر پوسیده باشد که نیفتد. و افتاده بود رویم که از خواب پریدم. ناخن انگشت کوچک را که کشیدم. مرده افتاد؛ با هم افتادیم توی چاه وسط دخمه که پر بود از کرم و بوی گند و تیزآب. افتاده بودم توی قبر، کلنگ می‌زدم، که افتادم قبر کهنه بود و زیرش پوک شده بود. زیر پام استخوان‌ها خورد شد وقتی که افتادم. اشتباه کرده بودم. داد زدم و افتادم. قنبر دویده بود وکشیده بودم بیرون. فحش دادم به سید که نگذاشته بود حتی کبریت بکشیم و قبر را پیدا کنیم. کلنگ را برداشتم و کندم، چند مترآن ورتر، قبری هنوز سنگ هم نداشت. به لحد که رسیدیم لرز برم داشت.
قنبر گفت: «بکن. مْردم از ترس. زودباش یه وقت کسی می‌یاد.»
بسم‌الله گفتم و سوره حمد خواندم و برداشتم سنگ را، و باز کردم، با ترس، تمام کفن را جر دادم. بوی گند زد بیرون. لخت شد جسد. جوان بود زن. چشم‌هایش باز بود. دهانشرا باز کردم. سفت بود؛ کلید شده. فشار دادم با دو دست. باز که شد پنبه‌ها را بیرون کشیدم و ناخن را گذاشتم زیر زبانش وتکه‌ای از کفنش را کندم. درست مثل سدره که تکه‎اش را کنده بودم برای سید وچشم‌هایش را بستم.
لحد را که گذاشتیم دیگر اختیار دست خودم نبود. می‌لرزیدیم بوضوح، خاک ریختیم با عجله دویدیم تا کنار جاده که ماشین را پارک بود.