فلسفه یا ادبیات، یا هر دو یا هیچکدام/ عبدالحمید محمدی
ایتالوکالوینو حرف خوبی میزند، میگوید، فلسفه و ادبیات، هر دو مادهی خامشان یک چیز است، هر دو از یک ماده ساخته و پرداخته میشوند و آن کلمه است.
کلمات بسته به اینکه در چه مسیری بیفتند و چه راهی را طی کنند، هم میتوانند فلسفه را بسازند و هم ادبیات تولید کنند. با این حال در هر مسیری که بیفتند، درگیر جنگی ناجوانمردانه میشوند. یکی در کارزار صفحه شطرنج، دچار ساخت ترکیبهای انتزاعی و پیچیدهی فراوان میشود و دیگری به محض رسیدن به صحنهی جنگ، مهرههای انتزاعی را به گوشهای پرتاب میکند و به جایشان، شاه و ملکه و سرباز عینی و ملموس با نام و شکل مشخص قرار میدهد.
اما پیروز این جنگ چه کسی خواهد بود؟ کالوینو به شدت به دو حریف توصیه میکند و اخطار میدهد که چشم از هم برندارند و مواظب باشند، وگرنه سرنگون خواهند شد. توصیهاش را باید جدی گرفت. نویسندهای که بخواهد شخصیتهای داستانش را درگیر مسائل بسیار پیچیده فلسفی کند و با فیلسوف گردن کلفت به رقابت برخیزد، سرانجام، کارش به ارائه مشتی وردهای سرگیجهآور اندیشه خواهد کشید، نه به اندیشهی ناب فیلسوفانهای دست مییابد و نه اثر هنرمندانهی بکری میآفریند. از اینجا مانده و از هر جای دیگری رانده میشود. از طرفی فیلسوف اندیشمند هم اگر وسوسه شود و بخواهد به فلسفهاش بیش از حد مجاز رنگ و بوی انسانی بدهد و از حالت انتزاعی و خشک خود بخواهد مدام به تجربهی بیواسطه و ملموس نزدیک شود، سرانجامی بهتر از نویسندهی فوق نخواهد داشت، او هم از فلسفهاش باز خواهد ماند و در عین حال اثر هنری هم نخواهد آفرید.
این سرنوشت تمام نویسنده- فیلسوفهای دنیاست. نویسنده- فیلسوف نه نگاه فلسفی تازهای به دنیا میاندازد و نه نگاهی خلق میکند که برای ادبیات تازگی داشته باشد. ادبیات اگزیستانسیالیستی چرا شکست خورد؟ کالوینو عجب جواب قشنگ و دندان شکنی میدهد. میگوید نویسنده-فیلسوف اگزیستانسیالیست، بیشتر از آنکه نویسنده باشد، فیلسوفی است که نویسندهای را در خدمت خود گرفته است. ادبیات واقعی، هنگامی شکل میگیرد، که این نویسنده قبل از آنکه فیلسوف درونش اثرش را تفسیر کند، بنویسد، هر چند که نویسنده و فیلسوف یکی باشند، همانطور که داستایفسکی و کافکا چنین کردهاند. این دو هر چند که هر کدام فلسفهای در پشت تصویرگریهایشان وجود دارد ولی گرایش دقیق و مشخص فلسفی در آثارشان به چشم نمیخورد. آنها با استفاده از قدرت بالای نویسندگی خود و با توجه به نگاه فلسفیشان توانستهاند که تصویر انسان را در آثارشان تغییر دهند، بدون آنکه فلسفهای را به وضوح در آثارشان ببینیم.
کالوینو ما را به نکتهی دیگری نیز متوجه میکند. اخلاقیات را مطرح میکند که بهانهای فراهم کرده تا فلسفه و ادبیات رو در روی هم قرار نگیرند و مطمئن باشند در مورد آموزش فضیلت به بشر، به راحتی به توافق میرسند. تقدیر غمانگیزی که بیش از همه مارکسیسم را درگریبان گرفته است. مارکسیسمی که با تفکرات خود، ارزش انقلابی واقعی فلسفه را ندیده میگیرد و خود را صرفا به منزله آگاهی از جهنمی میداند که در آن زندگی میکنیم و هر کس را که راه نجاتی برای خلاصی از این جهنم پیشنهاد کند، محکوم به این میکند که قصد دارد نیروی حیاتی این آگاهی را تضعیف کند. هر چند که از دل همین مارکسیسم، برتولت برشت بیرون می آید که بر خلاف اخلاقیات رسمی کمونیسم، صرفا به ظاهر رئالیسم توجه نمیکرد و بیشتر به منطق مکانیسم درونی روابط انسانی و به وارونه شدن ارزشها توجه داشت. و چه جالب کالوینو نتیجه میگیرد که هر چند فیلسوف باید ابتدا جهان را تفسیر کند و سپس آن را تغییر دهد، در عین حال فیلسوف اگر لحظهای از تفسیر جهان دست بکشد، دیگر نمیتواند کوچکترین چیزی را تغییر دهد.
به هر حال ادبیات بار دیگر به فلسفه متمایل میشود، ولی نویسندگانی ظهور میکنند که در عین آگاهی کامل به فلسفه، در آثارشان چنان به ورای ظاهر اشیا نفوذ میکنند که بدون دخالت مستقیم فلسفهای که آموخته اند، آن اشیا را کاملا به جوهر وجودیشان تبدیل مینماید. مانند جویس که تمام مفاهیم پیچیدهی الهی و هستیشناسانهای را که در مدرسه آموخته بود، در لحظه نوشتن به کلی کنار گذاشت و به کنه ذات اشیا مطرح شده در آثارش دست یافت.
امروزه هم نویسندگان جوان به شدت فلسفی شدهاند، البته فلسفهای که ذاتی عمل نوشتن است. پرداختن به هستیشناسی زبان، نوشتن و کتاب و نیز دشواری نوشتن حقیقت، از دغدغههای اصلی نویسندیه جوان امروزی است و انگار که ادبیات میرود تا به صورت یک فعالیت نظری جدی و خشک رخ بنماید.
مسئله دیگری را هم باید در نظر گرفت. علاوه بر فلسفه و ادبیات، علم را هم باید وارد بحث کرد. علمی که مشکلاتش بیشباهت به ادبیات نیست. همانطور که از رابطه ادبیات با فلسفه سخن گفتیم، میتوانیم از رابطهی ادبیات با علم نیز سخن بگوییم. فلسفه در فضای انتزاعات نظری سیر میکند و علم در تعیین آشکار واقعیت و ادبیات هر دوی اینها را باید پس بزند یا بهتر بگوییم، از هر دوی اینها باید گذر کند و فاصلهاش را با آنها حفظ نماید تا بتواند ادبیات راستین باشد. نه دچار نظریهپردازیهای خشک انتزاعی شود و نه آنقدر در واقعیات عالم غرق شود که از رسالت اصلی خویش باز بماند، و این همه حاصل نمیشود مگر به مدد تخیل.
با حضور تخیل، رابطهی جدیدی بین ادبیات و فلسفه ایجاد میشود. در حقیقت در نویسندگان واقعی، فلسفه، محرک تخیل آنهاست، آنها فلسفه را برای پروراندن دنیاهای متنوع تصویری و زبانی خود استفاده میکنند. این نویسندگان عقاید فلسفیشان را به شکل واضح ارائه نمیکنند. بلکه آنها را در هالهای از تلمیحات و تخیلات ناب وارد عرصه متن میکنند. و به همین دلیل است که خرد فلسفی میتواند زیباترین خیالپردازیها را در خود والاترین لحظههای تعمق داشته باشد.


آذر ۲۱م, ۱۳۸۷ at ۲:۳۹ ب.ظ
استفاده کردیم مهندس
آذر ۲۲م, ۱۳۸۷ at ۴:۴۹ ب.ظ
ممنون…سود بردیم. با اجازه از این مطلب در وبلاگم استفاده کردم
اسفند ۱۳م, ۱۳۸۷ at ۷:۴۷ ب.ظ
دمت گرم عجب تحقیقی شد