آمنه حیدری

 

چند ساعتی از ظهر می گذشت. هنوز دلخور بود که آفتاب تا نیمه های پذیرایی شان هم نمی آید. فرش لاکی شان توی سالن افتاده بود و مبل ها بدون هیچ نظمی وسط آن بودند. فرش که تمام می شد جعبه ها دوتا دوتا مارپیچ توی دو ردیف روبروی هم قرار داشتند. نوشته مشکی شان روی سینه جعبه توی چشم می زد .

اسبابها باز نشده بودند. غریبه بود و همین غریبگی این شلوغی کلا فه اش می کرد. به علی گفته بود بخاری برقی را بگذارد توی انباری. المنت یک از دو ردیفش در رفته بود و سفال هایش قهوه ای سوخته شده بودند وترک داشتند. کدری آلومینیوم پشتش کهنه ترش می کرد و قرمزی  جداره اش توی زمینه کم رنگ جعبه ها معلوم بود. چند باری که از جلویش رد شده بود روبه رویش ایستاد دستهایش را مشت کرد و حرفی را که قرار بود با عصبانیت بزند توی ذهنش مرورکرد. بدنش کوفته شده تمام عضلاتش مثل پیچ ومهره یک آدم آهنی صدا می دهد خوب اوهم خسته است واحتیاج به توجه دارد.

نمی خواست دعوا راه بیندازد. فکر می کرد بردن دعوایی که آخرش همه خسته می شوند و افسرده هیچ فایده ندارد. فقط این سوال که چرا باید اینجا باشند توی ذهن سه نفریشان زنگ می زند. به عنوان بخشی از زندگی شخصی اش پذیرفته بود که باید اینجا توی یک آپارتمان اجاره ای که حتی یک سوم خانه قبلی شان هم نیست زندگی کنند و از این گله ای نداشته باشند. انتخاب خودشان بوده حتی شیوا.

فرزانه گفت :کجا داری می ری نمی بینی دست تنهام

شیوا  گفت: من اینها را این طور بیشتر دوست دارم تازه پیشنهاد می کنم توهم بهشون دست نزنی مثل غده سرطانی می مونند وقتی دست می زنی و بازشون می کنی بیشتر میشن و بعد از خانه رفت .

فرزانه گاهی فکر می کرداین دختر این خونسردی کاذب و بی تفاوتی گیج کننده را از کجا آورده ؟ دوستی نداشت و با پدرش هم آن قدرها جور نبود. اما حق با او بود. اتاق هایشان پرازآشغالهایی بود که توی خانه قبلی جمع کرده بودند. خانه بزرگ بوده و اگر کسی دلبستگی کوچکی هم نسبت به هدیه ای سوغاتی چیزی می داشت این حق را پیدا می کرد که توی اتاق خودش آن ها را جمع کند. ولی حالا خیلی چیز ها قابلیت دور انداخته شدن را دارند.

 آشپزخانه بوی تند وایتکس گرفته دستهایش رامی برد توی لگن توی انبوهی ازاستکانها وفنجانها. حس می کند فنجان ها سنگین تر شده اند یا از جنس دیگری هستند. اسکاج را می گیرد و می افتد به جانشان. وقتی تنهاست مدام فکر می کند. تصمیم ندارد چیزی را به ترتیب توی ذهنش مرورکند. آن وقت مجبور می شود بلند بلند حرف بزند و نتیجه گیری کند. به تصمیم آن موقع اش احترام می گذارد حالا هرچقدر دلایل اش دور و دست نیافتنی باشند. می دانست که نیما چهار تا نهایت پنج سال بیشتر زنده نمی ماند بهره هوشی اش کم است و احتیاج به عمل دارد. معلول بودن بچه هم مثل بقیه تراژدی های زندگی اش فقط قابلیت این را داشته که به صورت یک پدیده اجتناب ناپذیر ولی قابل کنترل باهاش برخورد شود هیچ لزومی ندارد که دیگران خیلی از آن سر در بیاورند یا در قضیه با او شریک شوند و احساس مشترکی با او پیدا کنند.

فکر می کرد قانون های نا نوشته ای وجود دارد. سلسله ای از بدبختی که احتمال دامن گیریشان برای شیوا هم وجود دارد. نزدیک بود استکان از دستش بیفتد که توی هوا قاپش می زند. شیوا اهمیتی نمی داد. ولی اگر علی خانه بود کمکش می کرد. نتوانسته بود مرخصی بگیرد صبح با عجله رفت. فقط قول داد عصر زودتر با بقیه کارتونها بیاید.

 استکان ها توی جا ظرفی برق می زنند. خیسی لباسش را حس می کند. لباس را طوری از پوست بدنش با فاصله می گیرد که انگار نجس است. یک آن سعی می کند لباس را در بیاورد. شک می کند. به پنجره های بی پرده فکر می کند. لباس کشی است اگر کمی دیگر دستش را بیرون بیاورد. لباس از تنش کنده می شود. لباس را در می آورد. خیسی لباس می خورد توی صورت و لب پایینی اش. بوی خاصی می دهد که نمی فهمد چیست. می لرزد. از توی آشپزخانه می رود بیرون. از کنار در حمام رد می شود. لباس را جمع می کند و پرت می کند توی حمام . می رود سراغ کارتون ها شروع می کند به خواندن. کتاب ها مجسمه لباس. بخاری برقی را از روی کارتون ها بر می دارد دسته فلزی اش سرد است و ازدستش سر می خورد طرف زمین . به پوست دستش نگاه می کند. دانه های قرمز به سفیدی پوست دستش حمله کرده اند و خط های کف دستش عمیق تر شده اند. جعبه را می کشد بیرون همه اش پالتو و کاپشن است.

 - یعنی لباس ها را نیاوردی ؟

 علی قرار بود عصر برود خانه قبلی حساب ها را تصفیه کند و چند کارتون دیگر راهم با خودش بیاورد. از بین لباس هایی که توی کمد دیواری است هم چیز دندان گیری پیدا نمی کند. یکی شان خیلی ساده است. کرم روشن با لبه ها و دو بند قهوه ای. فوری تصمیم می گیرد همان جا لباس را می کشد توی تنش. کمی تنگ است. سنجاق سرش می افتد. سعی می کند لباس را به شلوارش نزدیک تر کند. گیر را از روی زمین بر می دارد. موهایش را جمع می کند. به نظرش میرسد اینهایی که از زیر دستش رد شدند هر چیزی می توانستند باشند جزموهایش. گیر را محکم می کند. دوباره به کف دستهایش نگاه می کند. توی نور اتاق خودشان دیگر آن رنگ دانه های قرمز آن طور خود نمایی نمی کنند و کف دستهایش هم عرق کرده نیستند. از آینه کمد شانه و گردنش را که از لباس بیرون آمده بود را می بیند سفیدی استخوانهایش از زیر پوست معلوم بود یک کلوشه ملایم شانه و گردنش را به تنه وصل می کرد همان بود که جوانترش می کرد و مغرورتر.

از صبح که شیوا تابلوهایش را کوبید به دیوارپایش را به آن اتاق نگذاشت.اما حالا توی کشوی عسلی اش دنبال نرم کننده می گشت.نرم کننده را از بین چند تیغ بر می دارد کرم را به دستش می زند ولی چشمش هنوز دنبال تیغ هاست. می دانست از خمیرریش پدرش بر می داردیک بار حسابی دعوایشان شد.ولی باز شیوا این طور راحت تر بود شیوا کار بدی نمی کرد.فقط اهمیتی به این که پوستش خراب می شد نمی داد.می گفت غیر از این که باشد صورتش جوش می زند.

از بین کارهای زغالی که به بالای تخت اش چسبانده بود.تصویر نیما را دید وقتی می کشید می گفت اگر نیما سالم بود این شکلی می شد بزرگترین تابلورا مثل پرده به موازات تختش زده بود به دیوارو بقیه تابلو هایش را تکیه داده بود به دیوار  کتابخانه اش را نامرتب رها کرده بود. غیر را شلوغ کردن دیوارهاخوداتاق  کاملا خالی به نظرمی رسید برایش مثل روزروشن بود که کمد دیواریش انبوهی از لباس های زمستانی و تابستانی و رنگ وروغن و بوم را در خود جا داده که حاضر نشد هیچ کدام را بیندازد دور .با آن چشم های مشکی اش زل زده بود توی چشم های فرزانه و بهانه اش این بوده که هنوز تصمیم نگرفته.

از تخت بلند می شود و با یک قدمی فاصله زل می زند به تابلو چیز جدیدی نمی بیند جز همان دو چشمی که برای اولین بار تویش دیده بود.از زمینه آبی تیره و مشکی اش از مثلث و نیم دایره هایی که توی هم رفته بود هیچ سر در نمی آورد.زانو یش را میگذارد روی تخت و دستش را می کشد روی تابلو .رنگها مثل سیمان چسبیده به دیوار سردند و محکم. با باقیمانده پول عمل می توانستند شیوا را بفرستند یک کلاس نقاشی بهتر. می توانستند بروند مسافرت .می توانستند  آن فرش کهنه لاکی را بیندازند دور.رو تختی را مرتب می کند وازاتاق می رود بیرون .کسی زنگ می زند.شیواست آیفون را می گذارد وخم می شود دررا بازمی کند می رود توی آشپزخانه توی کتری آب می ریزد و می گذارد روی گاز.

-سلام

 انگار که از پله ها تند آمده باشد تند نفس میزند.صورتش کمی عرق کرده است و برق می زند.

- این چیه پوشیدی مامان؟

- لباسم کثیف شد چیزه دیگه ای نبود.

صدای زنگ که آمد شیوا یک قدم می آید جلوتر.نزدیک تر شدنش فرزانه را وسوسه می کرد دستش را بکشد روی صورتش و دنبال موهای ریزی بگردد که تازه در آمده اند .

- مامان بابا کارتون ها را آورده  برو یه چیزی تنت کن کارگر هم باهاشه .

و بعد دستش را می کشد روی سنگ اپن و با دقت به انگشت هایش نگاه می کند و بعد می نشیند روی آن و زل می زند به فرزانه.مثل پنج شنبه ها که فرزانه جلوی آینه آماده می شد تا برود نیما را از بهزیستی بیاورد. شیوا روی اپن می نشست زیر لب آوازی زمزمه می کرد یا از سر و وضع اش ایراد می گرفت .