زبان محمود دولت آبادی در روزگار سپری شده‌ی مردم سالخورده، ساختاری است مرکب از زبان نوشتار و زبان گفتار و زبان شاعرانه یا شعرگونه، که تجلی موضوع یا مایه (تم) و نماینده‌ی شخصیت آدم‌های رمان است. این ساختار زبانی، که پدید آورنده و سازنده‌ی سبک رمان به طور کلی است، همان چیزی است که از آن به رفتار خصوصی یا برخورد هنرمندانه‌ی نویسنده با «زبان عمومی» تعبیر می‌کنند. به عبارت دیگر، سبک نویسنده نه فقط بیان کننده‌ی موضوع و فضای (اتمسفر) رمان و بازتاب گونه‌های متفاوت زبانی است بلکه از جنبه‌ی زیبایی شناسی زبان (لحن و لهجه و لفظ) نیز دارای ارزش مستقل و مهمی است که به مقدار فراوان هدف نویسنده نیز هست.
زبان نوشتاری روزگار سپری شده…، که زبان نقل خود نویسنده و توصیف رمان است، کمابیش ملازم با گفتار آدم‌ها و یکی از عناصر اصلی بیان رمان است؛ یعنی همان عاملی که ارائه‌ی مطلوب نویسنده و برداشت خواننده را از این مطلوب میسر می‌سازد، یا باید میسّر سازد. این زبان که به ظاهر متناسب با اقتضای اجزا و عوامل رمان ـ موضوع، نظرگاه، آدم پردازی (کاراکتریزاسیون) و فضا ـ شکل گرفته است، در بسیاری از لحظه ها ثابت و «جانب دارانه» است، و جزو علایق مستقل نویسنده و نماینده‌ی کیفیت دید او است. به عبارت دیگر، زبان نوشتاری نویسنده تدبیر و تمهیدی است که در حین نوشتن و مساعد با اقتضای موضوع و ماده‌ی رمان، پدید نیامده است، بلکه نویسنده اقتضای ذهن یا «من» خود را بر رمان حاکم ساخته است. در حقیقت، اساس و جوهر زبان نوشتاری روزگار سپری شده…، به عنوان یک «ابزار» یا «شگرد»، از پیش و نه در پی انتخاب شده است، و این همان زبانی است که نویسنده آن را در رمان معروف کلیدر و پیش از آن در جای خالی سلوچ به کار گرفته است، و این تصویر را در خواننده پدید می‌آورد که گویی نویسنده جوهر این زبان نوشتار را برای بیان هر موضوعی برای هر ماده‌ای، مؤثر و مساعد می‌داند. از این لحاظ است که زبان نوشتاری نویسنده در‌روزگار سپری شده… ثابت و «جانب دارانه» است؛ زیرا چنان که اشاره شد، این زبان در بسیاری از لحظات، مستقل از عناصر و مصالح اصلی رمان ـ «واقعیت رمانی»ـ است، و به هدف خود نویسنده مبدل می‌شود، و در حقیقت «بی طرف» نیست.
در روزگار سپری شده…، زبان نوشتار در همه‌ی لحظه ها از قواعد ساخت گفتاری پیروی نمی‌کند، و به رغم استفاده‌ی نویسنده از تعابیر و اصطلاحات عامیانه، این زبان از زبان گفتار ـ زبان محاوره‌ی آدم‌های رمان ـ متمایز است. به عبارت دیگر، زبان نوشتار از حیث ترکیب و خصایص زبانی و بافت جمله، در امتداد زبان گفتار آدم‌های رمان قرار ندارد؛ زیرا زبانی گزارشی است که اطلاعات لازم را درباره‌ی آدم‌های رمان به طور مستقیم و گاه تلویحی در اختیار خواننده قرار می‌دهد. برای نشان دادن کیفیت زبان نوشتار نویسنده، قطعه‌ای از نخستین بند (پاراگراف) فصل دوم رمان را نقل می‌کنیم؛ در این قطعه، طنین صدای نویسنده را به روشنی می‌توان شنید:
«پدر بزرگ را باید به یاد آورد، چون او بنه و ریشه، و سر سلسله‌ی داستان روزگار سپری شده‌ی مردم سالخورده است. پدربزرگ باید باشد، و حتماً هست. او وجودیِ همه‌ی آدم‌های این سرگذشت است. تا این لحظه هزاران هزار بار به او فکر و تخیل شده است».
در این قطعه، سادگی و روشنی زبانِ آدم‌های رمان کم تر دیده می‌شود، و از آن احساسی که سیلانِ زبان آدم‌های رمان ـ لحن و لهجه و لفظ آن‌ها ـ در خواننده برمی‌انگیزد، کمتر اثری وجود دارد. اما اشتباه است اگر تصور کنیم که نویسنده به این کیفیت یا امتیاز، آن چه موجب تفاوت آشکار میان زبانِ نوشتار و زبانِ گفتار رمان شده است، توجه نداشته است. در زبانِ نوشتاری نویسنده در روزگار سپری شده…، ما با شیوه‌ها و شگردهای نویسندگیِ متنوعی رو به رو هستیم؛ با جمله های پیچیده و «خوش ساخت» و بند (پاراگراف)‌های متوازن و تودرتو، که هم نمونه‌ی نثر مصنوع و مزین را نشان می‌دهد و هم ضبط کردن تجربه‌ی انسانی را به ساده‌ترین و زلال‌ترین زبان ممکن. دو نمونه از این نثر را ملاحظه کنیم؛ ابتدا نثری که امتیاز آن در توصیف است و اثری از حضور یا «سایه‌ی» نویسنده در آن دیده نمی‌شود:
«حبیب دیلاق مثل کمان رستم خم می‌شود، از توی چارچوب درِ کوتاه و یک لنگه‌ایِ اتاق بیرون می‌آید، دست درازش را جلوی دهان می‌گیرد و خمیازه‌ای دور و دراز می‌کشد، اما هنوز مشت‌هایش را گره نکرده تا بکوبد روی سینه‌اش، که دوباره چکش درِ خانه به صدا در می‌آید».
هیچ توضیح اضافی، هیچ اظهار نظری، هیچ صفت و قیدی که حاکی از نظرگاه یا ذهنیت نویسنده باشد در نمونه‌ی بالا دیده نمی‌شود. منحصر شدن توصیف به امور عینی و مشهود، و امساک نویسنده از مداخله در صحنه، با صرافت طبع صورت گرفته است. نمونه‌ی دیگر، که آن هم جزو زبان نوشتاری نویسنده است، نماینده‌ی غلبه‌ی لفظ بر معنا و تظاهری بدوی از «سخن پردازی» است:
«بگذار مادر آرام نشسته باشد. بگذارش به خود آن سنگ را. شاید قسمت او هم این است که همین امروز، کنار سامون بمیرد. چه خاموشی غریبی! شاید باد را از آن همه هیاهوی دهشتبار خود شرم درگیرد. ببین چه جور می‌تازد و می‌شتابد؛ یکه تازی، چه پیچان و غریوکشان. مست کرده است انگار و در میدان بی مرد، در بیابان بی برگ و بر، به عربده جویی و تاو درآمده. نه فقط امروز چنین است و نه فقط دیروز و پریروز چنان بود، بل عمری ست که هم‌چنان می‌تازد و میدان داری می‌کند…».
در نمونه‌ی اخیر که نظیر آن در رمان فراوان وجود دارد، نویسنده از عناصر ساختاری شعر، از جمله تشبیهات، بدیع، استعاره، ایجاز و تکرار استفاده کرده است. زبان نویسنده در این موارد، مستقل از واقعیت‌های زبانیِ ملموس است، و کمتر شباهتی به زبان‌های گوناگون اجتماعی ندارد. در حقیقت، نویسنده لفظ را به کار می‌گیرد تا در قالب هجاهای گوناگون، تصویری خیالی خلق کند، و طبیعی است که این لفظ به واسطه‌ی معنای خصوصی و مجازی آن، احساسی لغزان و گریزنده را در خواننده پدید می آورد. در اصل این امر دشواری است که نویسنده‌ای بتواند وظیفه‌ی نویسندگی و شاعری را در یک اثر به طور توأمان و هماهنگ از پیش ببرد؛ زیرا کوچک‌ترین لغزشی می‌تواند چنین اثری را به نازل‌ترین صورت شعر، یا در حقیقت به نوعی «ضد شعر» بدل کند، و این عارضه‌ای است که رمان روزگار سپری شده… از آن برکنار نمانده است؛ گیرم ما تلاش نظرگیر دولت آبادی را برای آن که تعادل حساس زبانِ رمان خود را نگه دارد جابه جا در روزگار سپری شده… می بینیم.
زبان گفتار ـ زبان محاوره‌ی آدم‌هاـ اصلی‌ترین و مهم‌ترین عنصر رمان روزگار سپری شده… است؛ زیرا بنیاد این رمان بر نقل و گفت و گوی آدم‌های آن است، و خواننده سرشت و موقعیت اجتماعی آدم‌های رمان را از نحوه‌ی سخن گفتن و لحن، یعنی جنبه‌ی روانی کلام آن‌ها در می‌یابد، بی آن که لازم باشد نویسنده توضیح مستقلی درباره‌ی خصوصیات زبانی و انگیزه‌ی آدم‌ها از آن چه بر زبان می‌آورند، به خواننده بدهد. در روزگار سپری شده… آدم‌ها و سنخ (تیپ) های گوناگون اجتماعی، با مشخصات حرفه‌ای و اخلاقی و روانی و جنسی خود و با زبانی که متعلق به خودشان است وارد صحنه‌ی رمان می‌شوند. آدم‌ها همان طور که هستند، متناسب با طبیعت و اخلاق خودشان، حرف می‌زنند؛ همان طور که فکر می‌کنند یا باید فکر کنند. هر آدمی با شیوه‌ی خاص کلامیِ خود سخن می‌گوید؛ با لحن و لهجه‌ای که به دقت بیان کننده‌ی عقیده و شخصیت او است؛ به طوری که گفت و گوها به طور معمول، کیفیتی نمایشی (دراماتیکی) پیدا می‌کنند.
توانایی دولت آبادی در کاربرد گونه های زبانی و متغیرهایی چون موقعیت اجتماعی و جنسیت آدم‌هاـ تفاوت در گفتار زن و مردـ نظر گیر است. در رمان هر جا که زن ها شروع به سخن گفتن می‌کنند، خواننده با مشخصاتی که در گونه‌ی گفتاری زنان دیده می‌شود رو به رو است؛ مثل:
«آن وقت بی سایه سر شد. زن هم اگر سایه‌ی مرد ـ بگو یک چوب چغل ـ بالای سرش نباشد، بختش سیاه است. چه خاکی می‌تواند سرش بریزد جز آن که باز هم روی ناچاری دنبال مرد بگردد…؟ پس باز یک شوی دیگر».
این نکته به ویژه دارای اهمیت است که در روزگار سپری شده… اسم آدم‌ها در اثنای نقل، قبل از علامت نقل قول (خط تیره یا گیومه)، مشخص نشده است، و نویسنده از طریق ترکیب و بافت زبانیِ جمله‌ها و گفت‌و‌گوها است که گوینده‌ی یک جمله یا نقل را مشخص می‌سازد.
امتیاز دیگر زبان گفتار روزگار سپری شده… در کاربرد تعابیر و اصطلاحات عامیانه‌ای است که نقل و گفت‌و‌گوی آدم‌ها را به بافت زبانِ زنده‌ی جاری در دهان مردم نزدیک ساخته است. هر تعبیر یا اصطلاح عامیانه و محلی به طور طبیعی و در جای مناسب خود ـ بدون هیچ اصرار و ابرامی ـ به کار رفته است؛ بی آن که با مایه‌ی رمان و فضای آن اصطکاکی پیدا کند. این کیفیت یا امتیاز، نه فقط بیان کننده‌ی حرکات و سکنات آدم‌ها و نشان دهنده‌ی انگیزه و غرض نهانی آن‌ها از گفت‌و‌گو است، بلکه عنصر معماری و ساختمان رمان را نیز انسجام می‌بخشد.
بنا بر آن چه گفته شد، به گمان من، روزگار سپری شده… به رغم ایراداتی که به زبانِ نوشتاری آن وارد است، از لحاظ گفت‌و‌گو نویسی و ساخت اجتماعی زبان رمان ـ شیوه‌ی بیان و لهجه‌ها و تلفظ‌ها ـ در ادبیات معاصر ما اثر کم نظیری است؛ به ویژه از این جهت که زبان گروه‌ها و طبقات روستاییِ وسیع‌ترین منطقه‌ی سرزمین پهناور ما ـ صفحات خراسان ـ را بیان می‌کند. این رمان، از این لحاظ که بنیاد آن بر گفت‌گو است، در ادبیات داستانی معاصر با آثاری نظیر علویه خانم صادق هدایت و سنگ صبور صادق چوبک و دایی جان ناپلئون ایرج پزشک زاد و مدار صفر درجه‌ی احمد محمود، قابل مقایسه و ارزیابی است؛ اگر چه ارزش ادبی این آثار به هیچ وجه در یک سطح نیستند.
از میان نویسندگان معاصر، هدایت کماکان نماینده‌ی اصیل و درخشان نثر داستانی ما است. نثر او سرشار از تصویر و تمثیل است، و قابلیت او در استفاده از مقدرات بیانی و حالت‌های «دراماتیک» زبان عامیانه، به ویژه در گفت‌و‌گو نویسی و مکالمه‌ی لهجه‌دار، ممتاز و چشمگیر است. در بین نویسندگانی که در بالا از آن‌ها نام بردیم، صادق چوبک، و بعد از او محمود دولت آبادی است که عنصر «گفت‌ و ‌گو» را به عنوان اصل و محورِ ساختار داستان یا رمان خود به کار می‌گیرند. برای آن‌ها گفت ‌و ‌گو جزو «روکار» یا نمای بیرونی داستان یا رمان نیست بلکه چنان که گفته شد، ساختار اثر بر آن استوار است؛ به طوری که اگر کوچک‌ترین تغییری در گفت‌و‌گو صورت بگیرد، ساختار اثر از هم می‌پاشد، یا دست کم انسجام اثر از بین می‌رود.