عرصهی رمان، عرصهی تجلی درک و دریافت و شناخت نویسنده از کل جریان هستی و جامعهی بشری، و یا دست کم، عرصهی سعی و تلاش نویسنده برای درک جهان و زندگی و انسان، و شاید عرصهای برای مکاشفهی زندگی و کشف دوبارهی انسان و رابطهی این انسان و این زندگی است.
همه چیز در شکل گیری هر اثر نویسنده، متأثر از عینیت است؛ این که این اثر در چه دورانی از زندگی یک نویسنده خلق میشود؛ و اقلیم باد در چه عصری خلق میشود؟ عصر از هم پاشیدگی و از هم گسیختگی؛ عصری که ساختار زندگی بشری در کلیتش، در آستانهی بحران هولناک از هم پاشیدگی قرار گرفته است، و شاید تجدید حیات! ولی این سرعت از هم پاشیدگی؟!… به هر حال، درک این روند به شکل آغازینش، شاید جرقههای اندیشهی خلق روزگار سپری شدهی مردم سالخورده باشد، و جرقههای اندیشهی از هم پاشیدگی و تجدید حیات. بی تردید، نمیتوان قضاوت جامعی از این اثر نیمه تمام به دست داد، ولی دربارهی اولین کتاب این رمان (اقلیم باد) میتوان گفت که ذهینت خلاق یک نویسنده در جریان آفرینش گسترده با یکی از پیچیدهترین اشکال رمان نویسی امروز جهان درگیر شده است، که تمرکز، توانایی، قدرت ذهنی و تجربهی بسیار همین نویسنده میباید رمان را از کارزار تلاشی محض به وحدت موضوعی برساند. البته نظریهی پراکندگی موضوع در این کتاب، نظریهی کسانی است که فقط روند تلاش را در این اثر درک کردهاند.
به اعتقاد من، هر رمانی را باید آن طور خواند و فهمید که خلق میشود. حداقل منتقد باید به این نظریه برسد؛ این که رمان مورد بحثش اثر کدام نویسنده است و این نویسنده چه تفکر و نگاهی به رمان نویسی دارد، پیشینه اش چیست و انگیزههای آفرینش این اثرش کدامند؟ متأسفانه برخی از منتقدین ما عادت کردهاند از محدودهای مشخص از درک و دریافت رمان و ادبیات داستانی فراتر نروند. آیا هنوز پس از گذشت حدود ده سال از انتشار کلیدر، و چاپ نهم این اثر ده جلدی، این اثر از سوی منتقدان ما درک شده است؟ گمان میکنم منتقدان این اثر به باور جامعه تسلیم شدند و به سرعت از آن عبور کردند. آیا میتوان از عرصهای چنین گسترده از تخیل هوشمندانهای که جنبههایی حیرت انگیز از توانایی ذهنی این نویسنده را در آفرینش این اثر تجسم میبخشد، به سرعت عبور کرد؟!… آیا نقد ادبی ما توانست تحلیل و بررسی دقیق و عمیقی از این اثر ارائه دهد؟ …
ما در جامعهی ادبی مان (بخش آفرینشی این جامعه که نقد ادبی را هم شامل می شود) گرفتار به هم ریختگی و تشتّت هستیم. مشکل اندازهها!… بدیهی است که در جامعهی ادبی روسیه قرن نوزدهم، در کنار پوشکین، لرمانتوف، گوگول، تورگنیف، داستایوسکی و تولستوی، بلینسکی منتقد به وجود میآید. شاید منتقدین ما با اهمیت ترین کارشان این است که باز آموزی کنند. نقد ادبی پشتوانه میخواهد؛ دانشی فراگیر و بینشی عمیق از کل جریان اندیشه و فرهنگ جهانی، و به خصوص فرهنگ ملت خود؛ معرفتی تقریباً نزدیک به معرفت نویسنده؛ نویسندهای که با اعتقاد به لزوم مکاشفهی گسترده و عمیق زندگی و بازشناسی انسان به شناخت پیچیدهترین و سادهترین روش تفکر مردم خود نایل میآید و به شناخت عالی ترین و پیش پا افتادهترین عادات این مردم میرسد، و به نجات انسان از سرگشتگی و بی هویتی بر میخیزد؛ نویسنده ای که نوشتن، تلاش آگاهانهاش برای تعریف خود و شناخت خود و دنیایش شده است و قوی ترین انگیزه اش انگیزهی دست یابی بر ناشناختههای زندگی و تلاشی توأم با رنج در ژرف کاوی زمینههای ناشناخته ای از زندگی است که شادی و اندوه آدمی در آنها ریشه دارند؛ نویسنده ای که به طور کلی آفرینش ادبی را به مفهوم پرداختن به انسان و زندگی این انسان میداند؛ نویسنده ای که به زندگی سرشار از تلاش و صلح و برادری و انسان دوستی، روزنه میجوید و به استقبال آینده میرود و هرگز با بغض و کینه ورزی و عناد به گذشته و حال نگاه نمیکند و با درک همه جانبهی انسان معاصر خود و در محدودهی تواناییهای خارج از اندازههای مرسوم و شناخته شده، شناختی بسیار گسترده و عمیق از زندگی در این سرزمین به دست میدهد؛ نویسنده ای که سرشتی سرشار از خلاقیت و بالندگی دارد و صبور و بردبار مینویسد و در آثارش از این توانایی برخوردار است که در انسان معاصر، احساسات و تفکراتی را بر انگیزد که شاید سالهای سال، یکسره کرخت وعقیم بودهاند؛ نویسنده ای که تعریف ارزشمند و گران مایهای از انسان به دست میدهد تا انسان معاصر، خود را تبعید شده و محکوم نبیند، یگانه نباشد، باور کند که هست و باید هم باشد و به نیرومندی، خود را به زندگی تحمیل کند؛ نویسنده ای که با تعلق خاطر عمیق به سرزمین و مردمش به درکی عمیق از کار خلاقهی ادبی رسیده است و به عنوان انسانی متفکر و پرسشگر، با کند وکاو درخواست بنیادی بشری و موقعیت بشری، انسان را در موقعیت های گوناگون به تصویر میکشد، و با نشان دادن شوربختی او آرزومند نیک بختی اوست؛ نویسنده ای که درجهان غیر انسانی سلطه گر و سلطه پذیر ـ جهان حکومت تکنولوژی و به صورت ابزار در آمدن انسان، جهان قدرت و سرمایه و ناتوانی و فقر ـ جانب انسان را میگیرد و در صدد تبرئهی این انسان هم بر نمیآید؛ نویسنده ای که با تجربهی جدی در بسیاری از عرصههای فکری و زندگی معنوی سرزمین خود، بر مفاهیم مأنوسی که عمیقاً با فهم و نگرش این مردم پیوند خورده است، دست به کار توان فرسای ادبی میبرد و آثاری میآفریند که به سرودی عظیم در ستایش انسان میمانند؛ نویسنده ای که تجربهی دردآلود و گاه بزرگ این مردم را در قالب آثارش به شکلی کاملاً هنرمندانه و خلاق و با برداشت به جا از تفکر و تحول دنیای معاصر، به ما وا میگذارد، تا با دست پر به استقبال آینده برویم؛ نویسنده ای که با درک و دریافت درست و به جا از سرشت آزادی جوی فرد ایرانی، به آرمان خواهی ملی و عدالت جویی انسانی او پرداخته است و همین فرد را در مواجهه با موقعیت غیر انسانی اش قرار داده، ولی به قضاوت او ننشسته است؛ دلش برای او تپیده و چشم امید به او دوخته تا این انسان خود در کشمکش و ستیز، به انتخاب، تحول و تجربه برسد و سوداهای انسانی در او پا بگیرند و آرمانهای انسانی در او سربکشند و…
بیش از این میتوان گفت و بیش از این هم منتقد ما میباید به چنین معرفتی نزدیک شود و با آگاهی از این نکته که نقد ادبی، راه رفتن بر لبهی پرتگاه است، دست در کار نقد ادبی ببرد و به این باور هم برسد که نقد آثار چنین نویسندهای، سنجههایی دیگر را میطلبند. منتقد ما در نقد آثار چنین نویسندهای نمیتواند و نباید از تئوری رمان نو و امثال آن استفاده کند. گذشته از این نکات، مگر میتوان تئوری نقد رمان را یک تئوری بینقص و کامل دانست و بر این باور بود که ذهنیت خلاق یک نویسنده نبایستی از دایرهی تنگ بایدها بگذرد و به قلمروهای ناشناختهی رمان نویسی وارد شود؟ آیا این گونه قضاوتها مربوط به روند سر در گم آفرینش ادبی در این دهه، و بالطبع، ذهنیت و یافتههای دوستان منتقد مربوط نمیشود؟
قدری تأمل کنیم و بیندیشیم: «به ادبیات این سرزمین که دارایی مشترک این سرزمین است، و در این مقوله، هیچ کس به دیگری لطمه نمی زند، مگر آن که به دارایی مشترک یک سرزمین زیان برساند»؛ به این که جامعهی ادبی را نویسندگان و خوانندگان و منتقدین شکل میدهند؛ در واقع، ارتباطی فعال، و پویا و لازم و ملزوم که سه طرف این ارتباط بایستی به این دریافت برسند که این ارتباط، الزاماً و ضرورتاً باید (چه در روند آفرینش و چه در روند آموزش و چه در روند نقد ادبی جامعه) از اندیشهی تعالی انسان و تعمیق رابطهی این انسان با زندگی و جهانش، از طریق درک عمیق انسان و زندگی و دنیای او وشناخت عواملی که راه تخریب دنیا و زندگی این انسان را هموار می کنند، تبعیت کنند. این، یعنی شمول یک جامعهی ادبی از روند آفرینش و آموزش؛ و در موقعیت کنونی ادبیات، این روند به کجا انجامیده است؟
روند آفرینش و آموزش ادبی، جریانی است پیوسته و آمیخته با کلیّت جریان فکری بشری و فرهنگ جهانی؛ جریانی که متأثر از چگونگی زندگی بشری است و تأثیرگذار بر آن. تبلیغ انتزاع از این ترکیب، در نهایت به تجزیه و از هم گسیختگی این جریان منتهی خواهد شد. پس حیات این جریان، بسته به پیوستگی دایمی اش با همان کلیّت فرهنگ جهانی است، و چگونگی این حیات هم بسته به بستری است که به این جریان مجرا میدهد؛ و این بستر، عصر حاضر است که فرهنگ بشری را به تسلیم پذیری سمت و سو میدهد، و انتخاب به معنای تسلیم و ویران سازی تکنولوژیکی، یا تسلیم به وحشت و تنهایی، و یا تسلیم به یأس و انزواست. چه بر فرهنگ جهانی خواهد گذشت و تأثیر این فرهنگ بر این عصر چه خواهد بود؟
میباید به این اعتقاد رسید که در طول تاریخ مدوّن بشری، یکی از عوامل عمدهی آگاه کنندهی تفکر بشری، حتی در تاریکترین مقاطع از حیات اجتماعی و تاریخی، جریان اندیشگی و فرهنگ جهانی بوده است که آشکار و پنهان در تعارض با عوامل تهدید کنندهی حیات بشری واقع شده و بشریت را به پایداری و پایمردی و مقاومت، و حتی ستیز با این عوامل فراخوانده است؛ و میباید به این اعتقاد هم رسید که در موقعیت کنونی جهانی، عوامل تهدید کنندهی حیات بشری با آگاهی کامل از کارآیی و اهمیت عوامل آگاه کنندهی جوامع بشری، با بهره گیری از مناسب ترین فرصت ها، یا اقدام به قطع رشتههای پیوند این عوامل فرهنگی با جوامع بشری نموده اند، یا با تبلیغ و جار و جنجال پیرامون پدیدههای کم اهمیت در حوزهی رشد فرهنگ جهانی، عملاً جریانهای اندیشگی و فرهنگی ملتها را به بیراهه میکشانند و عوامل پویا و بالنده را عقیم میکنند و حرکت فرهنگ مشترک جهانی را به سوی تسلیم، ایستایی، گمراهی، مسخ شدگی، عقیم ماندگی، تجزیه و تلاشی و نهایتاً انهدام جهت میدهند؛ «دنیایی سراسر تسلیم شده!»، «فرهنگ منهدم شده!» و…
«ادبیاتی که دیگر سرچشمهی نیک و بد زندگی را جست جو نکند و چشم به زندگی و بارورتر کردن آن نداشته باشد؛ نویسنده ای بدون رؤیا و آرزو و تهی از تفکر انسانی و بالنده، که تنها واسطه ای کوچک و حقیر میان لحظات مسخ شدهگی ذهنیت خود با خواننده باشد؛ نویسنده ای که دیگر اندیشهی تعالی انسان و زندگیاش را در سر نپرورد و اندیشهی ویران سازی این زندگی، بدیع ترین اندیشه اش شده باشد؛ نویسنده ای که مبلّغ تنهایی و یأس و انزوا و تسلیم و بیهودگی باشد؛ ادبیاتی که مبلّغ جنایت و دشمن خویی و جنگ طلبی و بردگی باشد و مشوق انسان به انتحار و گریز از خود و دنیای خود؛ ادبیاتی مروج خشونت و جنون شهوانی و وحشت؛ ادبیاتی که حتی اشاره ای به صلح و انسان دوستی و برادری نداشته باشد؛ ادبیاتی که انسان را به خودخواهی، سودجویی و بی رحمی و انسان کشی ترغیب کند؛ ادبیاتی که عصیان و تعارض انسان این عصر را به سوی سرخوردگی و سکوت و وازدگی و ویران سازی خود سمت دهد؛ ادبیاتی که تخیل و تفکر انسان را درگیر با پیش پا افتاده ترین مسایل خود کند و خالق قهرمانهایی باشد که عالی ترین عمل قهرمانانه شان روی گرداندن از زندگی، از زندگی و تلاش و امید باشد، و روی کردن به سردرگمی و گم شدن در پس و پناه تاریکیها و خلوتها، و مبدّل شدن به شبحی سرگردان؛ ادبیاتی که درصدد ارائهی پست ترین تعاریف از زندگی برآید و بکوشد از انسانی کاملاً بی هویت شده، قهرمانی سرآمد تاریخ بسازد؛ و… ».
این، بخشی از تئوری صاحبان قدرت و سلطهی جهانی است برای انهدام یکی از شاخصهای فرهنگ بشری که فقط و فقط به همّت و پایمردی و ایثار بی دریغ و بی چشمداشت کسانی شکل گرفته و دوام آورده است که حتی در شومترین و تاریکترین مقاطع از تاریخ زندگی بشری، در اندیشهی تعمیق رابطهی انسان با زندگی و راه جویی این انسان به آینده بودهاند؛ همان کسانی که در این موقعیت غیر انسانی جهانی (که انسان به کم اهمیتترین و پیش پا افتادهترین موضوع تبدیل شده است)، با قلبی تپنده و جانی آتشین و امیدی پایدار و تلاشی خستگی ناپذیر، میکوشند تا نگهبان تمامیّت خود و نژاد خود و نوع بشر باشند؛ «جان هایی که پیوسته در تلاشاند تا طاق های قهرمانانهی پل همدلی و برادری را بر فراز سیلاب برآرند و پیکر خود را پایههای این پل کنند»؛ جان هایی که به حقیقت میاندیشند و اعتبار و شأن انسانی و درک موقعیت متعالی این انسان ؛ و چه بسا در این راه، تلخ کامیها و رنجها را بر خود هموار میسازند تا اندوه و درد و تیره روزی و ظلمت را آشکار کنند و پیام آور شادی و شادکامی و نیک بختی انسانی باشند؛ جانهایی که در روند از هم گسیختگی و انهدام فرهنگ بشری، نه سکوت می کنند و نه تن به این انهدام میدهند؛ جانهایی که نه دل به مصاحبههای رادیوهای سلطه و سرمایهی جهانی خوش میدارند و نه به ابزار و وسایل قدرت تبدیل میشوند تا به کار به زانو درآمدن ملتها بیایند؛ جانهایی که حقیقت و هنر خویش را حتی به اورنگ پادشاهی نمیفروشند؛ نه سهمی از قدرت میطلبند و نه چشمی به لطف و مرحمت صاحبان سلطه و سرمایهی جهانی دارند؛ جانهایی که خارج از طرح و تدارک برنامههای صاحبان قدرت جهانی، در مرکز آن قدرت، رو در روی این قدرت بیانیهی اعتراض ملت خویش را علیه ستمی که به بشریت تحمیل میشود با صدای رسا میخوانند؛ زیرا ترجیح میدهند چخوف باشند تا سولژنیتسین؛ نقصانی اگر در سرزمین خود میبینند، به تجربه آموختهاند که برای رفع این نقصان رنج بکشند، تلاش کنند، هم دردی و هم دلی و هم زبانی کنند، و اگر شاهد ستمی باشند، دلسوزانه و برادرانه از این ستم بگویند؛ آن چه را که به رنج بسیار به دست آوردهاند و در صرف آن برای آرامش و رفاه خود محق هستند، به خاطر آسایش و آرامش و التیام دردهای بشریت دردمند و تهی دست صرف کنند، آسایشگاه مسلولین و مدرسه و نوانخانه و بیمارستان بسازند، در اندیشهی ساختن و ساختن، و با صبر و حوصله، در تب و تاب ذره ذره ساختن باشند، و از این همه تلاش هم هیچ چشمداشتی جز نیک بختی ملت خود نداشته باشند.