برایم گفته بود؛ گفته بود از زنی که تنش طلاست. از یک زمینه گفت که قدیم ها یکی هر چه داشته و نداشته، یعنی همین مجسمه‌ی طلا را دفن کرده توی کشتزارها.
قبلن‌ها چیزهایی شنیده بودم. «پیر مراد» می‌گفت که جوان‌ها نمی‌خواهند باور کنند که این خاک‌ها گنجی توی شکم دارند؛ که جربزی دست گرفتن بیل و کلنگ ندارند.
ـ دلت قرص باشد. جوهره اش را داری، پیدایش می‌کنی.
چه شب ها که به خیال آن مجسمه، چشم به هم نگذاشتم. حساب همه چیز دستم بود. چه اطمینانی بود که می‌رفتم پی اش و کسی دنبالم نمی آمد؟ باید تنها پیدایش می‌کردم. طلا دشمنی می‌آورد.
گفتمشان که قید این جا را بزنید، بروید شهر. چقدر دلواپسی چکه ی بارانی؟ چقدر چشم‌انتظاری؟ چشمی به آسمان و چشمی به خاک خشک. چقدر حسرت گندم و خرمن؟
یکی یکی و بعد، دسته دسته رفتند. آخر چنگی به دل نمی‌زد خرمن آن سال.
گفتمشان بروند جایی که بوی خاک مرده، بوی رس نم ندیده نشنوند. شبی هیاهوشان را شنیدم، دویدم بیرون. کومه‌ی «پیر مراد» آتش گرفته بود. زن و مرد، تندتند سرازیر شده بودند طرف کومه اش. نرفتم. گفتم یکی کمتر. به خیالم راز دفینه را فقط پیر مراد می‌دانست. به تقلا آتش را خاموش کرده بودند. پیر مراد به وقتش دویده بود بیرون.
بعدها خودش برایم تعریف کرد که چه شده. خواب مرگ خاک را دیده بود. زنی سیاه لباس، با لب‌های خشک و صورت زرد آفتاب سوخته، از لای گندم ها در آمده بود؛ مثل پیچک. همین طور که می رفته، لبه‌ی دامنش به گندم‌ها کشیده می‌شده و گندم‌ها سیاه می‌شدند و می‌ریختند. زمین ترک می خورده زیر پاهایش. پیر مراد به ضرب دست خواسته بود بتاراندش، ولی دستش به فانوس خورده بود و کومه آتش گرفته بود.
گمانم همان سال بود که گندمزارهایمان شده بود کاکل. خوب کردند رفتند.
بمانی که چه؟ دل خوش کنکت چه باشد؟ کاکل و رس ترک خورده؟ تاراندمشان به شهر، با همین حرف‌‌ها. آسمان و خشکی خاک هم کمکم کرد. همین که ده خلوت تر شد، نیمه شب‌ها بیل و کلنگ برمی‌داشتم و می‌رفتم سرِزمین‌ها، خاک را دنبال آن تن طلایی می‌کندم و می‌کندم. کلنگ می‌کوفتم به زمینی که از شخم نخوردن چند ساله‌ی قحطی، سخت شده بود. وقتی کلنگ گیر می‌کرد به چیزی، زوق زده و با احتیاط فانوس می‌گیراندم، نگاه می‌کرد. ریشه‌ای بود یا سنگی. پیدایش نمی‌کردم. روزها، ازشان، از پیر مردهای مانده در ده، شنیدم که شب‌ها صدای نفرین قحطی را شنیده‌اند که می‌کوبد و می‌کوبد، یا دیده بودند نوری را که توی کشتزارها می‌گردد. لابد به بچه هاشان در شهر گفته بودند. کسی نمی‌آمد. پیر مردها هم این اواخر تا می‌رفتم کنارشان، حرفشان را می‌بریدند. همان وقت‌ها بود که چیزهایی دستم آمد. راز سکوتشان و پچ پچه های دور از من را بعدها فهمیدم. یک شب مهتابی، وقتی می‌آمدم بیرون، کوچه ها را می پاییدم کسی نباشد. آهسته قدم بر می‌داشتم. وقتی به جائی که علامت گذاشته بودم رسیدم، کلنگ را دست گرفتم، کندم و کندم. هر شب تا خروس خوان می‌کندم و بعد علامتی می‌گذاشتم تا فردا شبش. دیگر خاکی نمانده بود که شخم نخورده باشد. دم سحر بود که ملتفت خودم شدم. دیگر نای کندن نداشتم. زمینی هم باقی نمانده بود. کلنگ را زمین انداختم. کجا بود این تن طلایی؟ هر چه خاک بود گشتم، کجاست؟ پا کشان راه افتادم. نزدیکای ده، صدای تنبور و دهل شنیدم. از لا به لای کومه‌ها، زن و مرد شانه به شانه‌ی هم می‌آمدند. بچه‌ها دنبال هم می‌دویدند و با صدای دهل دست می‌زدند.  وا ماندم. همه بودند، همه، حتی آن‌ها که رفته بودند شهر. به صدای تنبور دست می‌زدند و می‌آمدند. دختر بچه‌ها جلوی جمعیت می‌رقصیدند و می‌آمدند. روی نک پا می‌چرخیدند و دست‌ها را بالای سرشان به هم می‌کوفتند. باد به دامنشان موج می‌انداخت. پیرزنی اسپند بر آتش منقل می‌ریخت و دوره می‌گرداند. پیر مردی نقل می‌داد دست بچه‌ها. فکری شدم. گفتم از داغ پیدا نکردن مجسمه، از خستگی خیالاتی شده‌ام.
ولی بوی اسفند چه؟ صدای جیغ بچه‌ها، تنبور و دهل چه؟
زانو زدم. حلقه‌ام کرده بودند. یکی زیر بغل‌هایم را گرفت و بلندم کرد. نمی‌توانستم بایستم.  انگار کوفتگی یک ساله، همه جمع شده و همان وقت سر وقتم آمده. صدای تنبور و دهلشان بریده بود. به پچ پچه چیزی هایی می‌گفتند، نفهمیدم چه. بلندم کردند و سر دست آوردنم ده؛ همان‌طور به هلهله و ساز.
بعدها فهمیدم؛ فهمیدم راز این کارشان را.
ریش سفیدی قدیم‌ها گفته بود که سالی قحطی می‌آید و شیرة خاک را می‌گیرد، کاکل‌ها گندمزار را قرق می‌کنند، و بعد گفته بود که باید کسی به ضرب دست و کلنگ، زمین‌ها  و مزرعه‌ها، همه را شخم کند تا قحطی تمام شود.
چه می‌دانستم این مجسمه‌ی طلا…، هنوز کوفتگی آن وقت‌ها روی دوشم هست، خون‌مردگی زیر ناخن‌هایم،… چه فایده این حرف‌ها، چه فایده…، که این‌ها هنوز چشمی به آسمان دارند و چشمی به زمین‌های خشک.