اینجا بالای تپه کسی حرفی برای گفتن ندارد. آدمهای اینجا بعضی وقتها مثل امروز از خانهی تنگ و تاریکشان سرک میکشند و به آن روستای پایین نگاه میکنند. «اصغر» هم کنار درخت بلوط میایستد و از آن بالا با حسرت به زمینهایش که سرابی روی آن موج میزند خیره میشود. جلو میروم و میگویم: «اصغر، خسته نمیشی اینقده نگاه میکنی؟» دستش را روی سوراخ قلبش میگذارد و با چرخش تند گردنش میگوید: «اگه پیداش کنم میدونی چیکارش میکنم؟» میگویم: «مثلا چی کار؟» میگوید: «این دندونا رو میبینی؟ فرو میکنم کف پاش و همهی خونشو هوف میکشم بالا». میگویم: «تا اون موقع همهی دندونات ریخته». میگوید: «حیف شد، حیف! میخواستم دور زمینو آفتابگردان بکارم که اون نامرد…». از کنارش رد میشوم و به طرف تخته سنگهای تیز که مقابل درخت بلوط در آن سر تپه است میروم. روی آنها منتظر «کوثر» مینشینم تا برگردد. او در سبزهزار دامنه چرخ میزند و بالا میآید. در دستش بابونه های سفیدی دارد. خاموش کنارم می نشیند و گلبرگهای بابونه را پرپر میکند. به او میگویم: «چرا دیگه حرصتو سر این گلهای بیچاره در میآری؟ مگه صدای زار زدنشونو نمیشنوی؟» نگاهم میکند و گلها را میاندازد و زیر پا لهشان میکند. میگویم: «خُب، عقد پسر عمو، دختر عمو را تو آسمونا بستن. تا بوده همین بوده». پلکهای بی مژهاش را آرام، مثل آدمهای خمار، پایین میآورد و بلند میگوید: «بی خود حرف نزن! دوباره نفت میریزم رو خودما». میگویم: «بیچاره، مگه همون یه دفعه بست نبود؟ اصلا تو خیال میکنی با این صورتی که مثل تنهی بلوط چاک چاک شده، پسر داییت باز هم تو رو میخواد؟» میگوید: «نمیدانم، راحتم بگذار».
بلند میشود و میرود کنار دیگران و خیره نگاه میکند به روستا. آواز بچهام بلند میشود. از کنار تخته سنگها و لابهلای حفره های کوچک و تنگ میگذرم. پهلوی دختر بچهام مینشینم و سینه ام را در دهانش میگذارم و او غون و غونی میکند و میمکد. به آسمان فیروزه ای بالای تپه خیره میشوم و به کسانی فکر میکنم که نمیشناسمشان؛ پیرهای کمر خمیده که موهای خاکستری و بلندشان روی زمین کشیده میشود و سالهاست خیره به روستای پایین تپه زل زدهاند و منتظر… . صدای همهمه شان بلند میشود: «آمدند… دارند میآیند». مردم روستا را میگویند. رسمشان است مثل امروزی که اول عید است اینجا بیایند و از ما عید دیدنی کنند. همیشه وقتی میآیند، زنها شربه میخوانند و مردها هم کناری مینشینند و سیگار میکشند و گپ میزنند. وقتی هم که رفتند، دخترانِ بز چرانشان میآیند، و بزها جعبه های خالی گز و شیرینی را میخورند.
بچهام را بغل میکنم و کنار آنها میروم و خیره نگاه میکنم به جمعیتی که با دود اسفند و صلوات از میان درختان بلوط بالا میآیند، از ما رد میشوند و کنار این خانههای تنگ می نشینند. مادر «اصغر» با یک کاسه حنا بالای خانهی اصغر نشسته و آرام «رو رو رو» اش بلند میشود. زنهای دیگر هم کمکم دورش جمع میشوند و دامنهای لریشان را روی خاکها پهن میکنند، و رو رو میخوانند و هقهق گریههاشان بالا میرود.
مادر «کوثر» هم کنار خانهی کوثر، بی هیچ صدایی آرام آرام گریه میکند. همیشه پیش خودم میگویم، کاشکی بچهی من هم پسر بود تا بالای سرش شربه میخواندند و برایش حنا میآوردند. دستم را روی موهای بچهام میکشم و به او میگویم: «بخور عزیزم، الان بابات میآد». سری میان مردم بالای تپه میچرخانم تا پیدایت کنم. میبینمت که آمدهای و باز به درخت بلوط تکیه دادهای. هر وقت میآیی آنجا، با هیچکس حرف نمی زنی. گاهی به خاکها نگاه میکنی و با پنجهی پاها جابهجا شان میکنی، و گاهی هم سرت را بلند میکنی و به من نگاه میکنی. سلام میکنم و میگویم: «غلام، بچه مان بزرگ شده». اما تو مثل گذشتهها حرف نمیزنی. میگویم: «غلام، نگاه کن موهامو، چقدر بلند و سیاه شده!» سیگاری در میآوری و آتش میزنی و صورتت میان دود گم میشود. نمیدانم به حرفهایم گوش میکنی یا نه؟ شاید دیگر دوستم نداری؛ حق هم داری؛ آخر دختری که گوشت صورتش جمع شده و پوست بدنش چند رنگ، دیگر خواهان ندارد. هر کس دیگری هم که لباس لریاش را آتش میزد و میان کوچه میدوید و آتش تا چند متریاش بالا میرفت و زجه میزد و به خودش میپیچید، صورتش همین طور چاک چاک و زشت میماند.
ـ هی غلام، شنیدهام از روستای آنور رود، زنی گرفتهای تا بزهایت را صحرا ببرد و هیزم بلوط برایت بیاورد…؟
نمی دانم؛ نمیدانم باز هم فریاد میزنی و مشتهای گره زده ات را بالا میبری یا نه؟ یا باز هم رگهای گردنت باد میکنند و چشمهایت سرخ میشوند؟ ببینم غلام، چرا حرف نمی زنی؟ چیزی بگو! آخر دلم ترکید. اگر نه به خاطر من، به خاطر بچه ات. راستی، دوست داری صدایش را بشنوی؟ پس بگذار سینهام را از دهانش در آورم، حالا گوش کن…
غلام، آهای غلام! کجا میروی؟ رفتی؟ باز هم رفتی؟ باز هم رفت و باز هم رفتند و ما ماندیم و حسرت و تنهایی و بالای تپه؛ مثل همیشه.
بهار ۸۲