هی داد می‌زند
ـ اکبر
اکبر دوستش داشت ولی مگه من آدم نیستم، مگه من کسی نبودم که دوستش دارد، به خدا منم، ولی او باز داد می‌زند
ـ اکبر
سعی می‌کنم بهش نگاه کنم به من نگاه می‌کند ولی باز داد می‌زند. چه می‌شود کرد من پشت زل زده بودم، خوب این را هم باید بگویم که اکبر استارت را زد و اون می‌دونه و باز داد می‌زند
ـ اکبر
اولین سال بعد از ازدواجمون به من گفت (وقتی شنیدم اکبر آمده خواستگاریم خیلی خوشحال شدم) به من گفت و من از اون متنفر شدم مگه من شوهرش نیستم
ـ اکبر
ولی خوب باز هم دوستش دارم. تا دوست داشتن را یه تعریف کنی
ـ اکبر
راستش اولین بار سر کوچه دیدمش اون هم من را دید، چیزی نگفتم دفعه بعد رفتم جلو و سلام کرده
ـ اکبر
توقع داشتم جوابم را ندهد ولی داد، حقیقتش من خواستم با اون بازی کنم، بازی فقط بازی، اما بعد عاشقش شدم، شاید هم اون با من بازی می‌کرد
ـ اکبر
می‌آمد سر کوچه و منتظرم می شد تا من بیایم. صدایم می‌کرد (اکبر آقا)
اول سلام، بعد آدرس، و سر آخر هم اتاقی به اسم حجله. اینها همه مثل یک رعد گذشت
ـ اکبر
آمدیم مثلاً مسافرت،
ـ اکبر
و حالا، حالا که نه چند لحظه پیش ماشین کنار همین دره خراب شد.
به دنبال خودش از ماشین رفته بود بیرون تا هوا بخورد
من استارت را زدم ولی خوب اکبر پشت رل بود، اون می دوند و داد می زند
ـ اکبر
نمی دونم چرا ماشین آرام، آرام و بعد تند تند رفت سمت دره و بعد هم توی دره.
اونم که از اون بالا هی داد می‌زند
ـ اکبر بنظر من داستان اینجا تمام می‌شود. و آن شباهت و یکی بودن اکبر و راوی قبل این گفته شود.
فرمان آمده است که باید جدا شوم از جسم او پرواز کنم به آسمان
ـ اکبر
حالا هم جسم اکبر بی من، بی حرکت و آرام، بدون نفس کنار من نشسته اون می دوند و داد می زند.
ـ اکبر