کاش میشد میتوانستی میآمدی و خانهی جدیدم را میدیدی. میدانم عمر ما تمام میشود و چنین چیزی صورت نمیگیرد. همیشه پشت به پنجرهای که مشرف به خیابان است ساعتها مینشینم و شب را نگاه میکنم. خانهی جدیدم در بلندی قرار دارد. انگار بر همه چیز احاطه داری و تنها به خودت احاطه نداری؛ با یک هال بزرگ و دو اتاق. یکی از اتاقها را برای مطالعهی تو تزیین کردهام؛ با دیوارهای آبی روشن و قفسههای پر از کتاب. کتابهای جدید را میخوانم، کتابهایی که به سلیقهی توست. خودم که بیشترِ آنها را خواندهام.
بعضی وقتها از خودم میپرسم، چه فایده؟ وقتی رفتی، فکر نمیکردم اینطور بشود. میدانی چهار سال و هفت ماه و دو روز گذشت. عادت کردهام، و گرنه این جا دیگر چیزی برای دل سپردن نیست. همه چیز خاکستری شده؛ همان رنگی که همیشه میگفتی چندشت میشود. و بالاخره هم از آن فرار کردی. اما من چی؟ میمانم با دل پر از حسرتم و رؤیاهایی که هر روز میگذرد و دور و دورتر میشود . تنهایی و دل سپردن و کابوسهای شبانه، کار همیشهی من شده است. تا وقتی «شبنم» بود، بعضی از روزهای پر خلاء را با او پر میکردم. مینشستیم و حرف میزدیم و بیشتر وقتها از تو، که دلم به سویت بی اختیار کشیده میشد و با تمام سعیم که نمیخواستم. نمیدانم کارت درست بود یا نه؟ باور کن دیگر حوصلهی هیچ کاری را ندارم، حتی حوصلهی شانه کردن موهایم را. هنوز میترسم روزی بیایی و ببینی موهایم را کوتاه کردهام. از دلگیری ات میترسم و هنوز نتوانستم خود را قانع کنم که بروم موهایم را کوتاه کنم. فکر میکردم رفتن تو هیچ مسأله ای نیست. دلم به خودم خوش بود، به «شبنم» و به «سوسن» و «ساسان». شب تا صبح، مدتها «سوسن» بیدار بر بستر «ساسان» مینشست، اشک میریخت و به درد عمیق و بی علاج «ساسان» میاندیشید. تمام کارش شده بود این. رفتن به بیمارستان و به چهرهی تکیدهی ساسان نگریستن. تا این که دو ماه پیش ساسان مرد.
بعد از مرگ ساسان، از همان روز، طفلک سوسن در یک بیمارستان روانی بستری شد. گاهی که دلم میگیرد و غم و غصه ام زیاد میشود ، سری بهش میزنم. ساعتها نگاهم میکند و لبخند میزند و مرتب میگوید، ساسان رفت پیش فرشتهها. چقدر این زن شوهرش را دوست میداشت و دوست دارد! رنگ لباسش خاکستری است. آدمهای آنجا همه لباس خاکستری دارند، مثل آسمان اینجا، مثل خیلی چیزها.
باور کن اگر شمارهی تلفنت را میداشتم که نمیدانم اصلاً تلفن داری یا نه، همیشه بهت زنگ میزدم. تو باید لحن صدای مرا بشنوی. مگر عاشق لحن صدایم نبودی؟ شاید همه چیز را فراموش کردهای. میشود به همین سادگی؟ یا شاید فکر میکنی هنوز درست نیست همه چیزت مشخص باشد. چه میدانم؟ چه خوب که رفتی و نیستی و نمیبینی درد مرا. کنار بخاری گرم نشستهای و حتماً کتاب میخوانی. شاید هنوز فکر میکنی که میتوانی کاری بکنی و شاید تلویزیون تماشا میکنی. هر وقت حوصله ات سر رفت، کانال است که عوض میکنی و یا با دوست های جدیدت حرف میزنی، یا در حال جابهجا کردن مهره های شطرنج. آخر شطرنج را خیلی دوست داشتی. یادت میآید چقدر ساعتها مینشستیم و شطرنج بازی میکردیم. تو همیشه مات میشدی. چه زود همه چیز به این جا ختم شد! الان که دارم این نامه را برایت مینویسم از سر دلتنگی است. زمان برای من خیلی کند میگذرد. لحظهها انگار ثابتند. بیشتر وقت ها باورم میشود که حرکت و زمان معنایی ندارد؛ همه چیز راکد؛ ساعت مفهومش را از دست داده است، و اینها صحبتهای هر غروب من و «شبنم» است؛ همان زن شوی مرده. قبلاً برایت همه چیز را راجع به او نوشته بودم. خیلی بد آورد. عاشقانه شوهرش را دوست میداشت که یک روز خبر مرگ شوهرش را میدهند. سالهای بعد از مرگ کسی، عذاب آورترین سالهای زندگی آدم است، و آن هم این جا، که در تنهایی خودت میپوسی و برای خودت اشک میریزی. بیصدا در خودت گریه میکنی و شاهد حقارت خودت میشوی.
ای کاش میشد حداقل یک بار هم که شده بود، پاسخ نامه هایم را میدادی. مگر چقدر کار دارد نوشتن یک نامه؟ حتی به یک تلگراف هم قانع بودم، حتی به یک سلام. از وقتی شبنم هم رفت، من ماندم با دل بی صاحبم. آن روز که شبنم آمد برای خداحافظی، نمیدانی چه غروب بدی بود! تمام غم عالم آمد نشست توی دلم. گفتم: «شبنم! کی می آیی؟» گفت: «شاید چند ماه دیگر. همه چیز بستگی دارد به وضع روحیه ام. شاید هم نیامدم. فعلاً که بعد از مدت ها دوندگی و همّت برادرم میروم. اگر دعوت نامه برایم نمیفرستاد، خاک شوهرم نابودم میکرد».
سالن فرودگاه شلوغ بود؛ همه در حال صحبت با یکدیگر. سوز سردی از درز شیشههای پنجرهها به تن آدم مینشست و سالن را از گرما تهی میکرد. صدای غرش موتور هواپیما که چراغهایش توی غروب تاریکی، روشن و خاموش میشد، چشمانداز نگاه من و شبنم بود. چای مینوشیدیم. بهش گفتم، حتماً بهت سری بزند. خیلی چیزهایی را که باید بدانی، برایت از قول من میگوید. قول داد اولین کارش این باشد که سری بهت بزند و بعد برایم از همه چیز نامه بنویسد.
یک زن خیلی چیزها را دوست دارد، خیلی توقع ها از کسی که سالها زیر یک سقف سر کرده، دارد. تو آن قدر که من عاطفه دارم، عاطفه نداری. هیچ وقت نخواستی داشته باشی. یادت میآید که میگفتم: «بهمن»! من تمام درد این جا را به تمام خوشیهای آن جا ترجیح میدهم و تو میگفتی، دیوانهام؛ یک آدم غیر طبیعی و با افکار درهم و برهم مالیخولیایی. وابستگی بود، اما تو این را قبول نداشتی. میخندیدی.
خواب هایم را اگر تعریف کنم، چه میگویی؟ یک شب خواب دیدم تودهی یخی شدهام و در بلندی قرار دارم و ذرهذره دارم آب میشوم. شب دیگری خواب دیدم که سرطان گرفتهام، بر بستر تختی در یک بیمارستان و اتاقی با دیوارهای به رنگ خون، و دیشب خواب دیدم هر دو روی تخته سنگی نشسته بودیم. انبوه آدم ها بود و با خنجرهایی در دست که یکدیگر را میدریدند و پوست میکندند. چندشم شده بود. تو گریه میکردی. من چشمهایم را بسته بودم و فریاد میزدم. صدایم بیرون نمیآمد. قبلاً نوشته بودم مادر مرد، پدر دق کرد، برادر و خواهر فراموش شد. همه چیز، آن شکل اولیه اش را از دست داد. شبنم و سوسن تکیهگاه شب ها و روزهای یک جور من بودند. حالا چی؟ دو ماه پیش، سرطان، ریشهی شوهر سوسن را از بین میبرد و زن بستری میشود. و شبنم که دلش میگیرد و دل میکند. و تو انگار نه انگار که زنی هست که هنوز امید دارد. چشمان پر اشکش به در است و شب ها و روزها برای خودش آرزو میسازد.
حتماً فکر میکنی وضع مالی ام خوب است، پول دارم و خودم خواستم. این ها همه بهانه است. حتی گریههای شبانه ام. میدانم چه فکر میکنی. با تمام صمیمیتی که بین ما بود، باهم خیلی فرق داشتیم. خیلی دوست داشتی من هم میآمدم. امروز با خودم میگویم، ای کاش میآمدم. اما حالا چه فایده؟ نه از تو خبری هست و نه من دیگر دلخوشی دارم و خیالم که مانده بین آن جا و ترس! ای کاش نمیگذاشتم تو بروی. و اگر رفتی میدانی فقط به خاطر موقعیتی بود که داشتی. عشق بود و خیلی چیزهای دیگر. اما میدانستم این طور میشود ؟ نامه هایم که برگشت نمیخورد، میفهمیدم که آدرست فرق نکرده. امروز که نامه را برایت مینویسم، به خاطر آدرس جدیدم است؛ خانهای که تازه اجاره کردهام و چه خانهی دوست داشتنی ای! چه میشد تو این جا بودی!؟ تا کی باید غبار اشیا را ببینم و به جای هوا، غبار فرسودگی استنشاق کنم. سوسن راحت شد. بی تفاوت و بدون درد و ادراک. چه خوب بود آدم چیزی نمیفهمید! یا مثل شبنم برادری میداشتم که برایم دعوت نامهای بنویسد و من هم بیایم. باور کن میآمدم. آره، میآمدم. تعجب میکنی؟ شک ندارم که تو این را میتوانی بفهمی، میتوانی درک کنی که تنهایی چقدر عذاب آور است. ساعت ها با آلبوم عکس هایمان ور میروم و روزهای گذشته را مز مزه میکنم. همیشه به آن عکسی خیره میشوم که آن روز در «اخلمد» گرفتیم. هفت هشت تا دختر و پسر کوچک پاپتی کنارمان ایستادند و عکس گرفتند. یادت میآید؟ گفتی: «میخواهی این همه بچه داشته باشیم؟» گفتم: «طفلکی ها چه لباس های پارهی کثیفی دارند» و تو مات نگاهم کردی.
اگر بچهای هم میداشتیم، یادگاری از تو بود. که پیش من بود شاید خیلی از جاهای خالی را میتوانست پر کند. حداقل حرف که میزدم. نه این که تنها با خودم مثل دیوانهها حرف بزنم. نمیتوانستم فکرش را بکنم که هرگز تو را نخواهم دید. الان هم چنین تصوری به ذهنم خطور نمیکند. همین قدر میتوانم بگویم کسی در این جا هست که همه چیز وجودش را به پای تو میریزد. و با تمام دردی که دارد، هنوز قلبی برایت می تپد. اگر مادر بودم، شاید این طور به عجز و التماس نمیافتادم. باور کن از صمیم قلب میگویم. تو تنها نیستی. تو دیگر با گذشته هایت زندگی نمیکنی. تو دیگر همه چیز را فراموش کردهای؛ مرا، این جا را، حتی میتوانم بگویم خودت را. آخر این همه سال نباید خط تو را ببینم؟ آخر این همه سال دنبال چه میگردی؟ رؤیاهای مسخره ات. افکار غلط! ای کاش میتوانستم درک کنم که در چه حالی هستی؟ شاید به قول شبنم، دوروبرت زن های جور واجوری هستند که میتوانند موجب فراموش کردن گذشته ات شوند! تو همین را میخواستی! شاید خیلی از سرگرمی های کاذب دیگری هم باشد که وقت خودت را با آنها پر میکنی. تمام چیزی را که طلب میکردی، واقعاً همینها بودند؟ شاید شرم. شاید میترسی. واقعاً میترسی که از حال و روزت حکایت کنی. مهم نیست. من حرفی ندارم. چه حرفی میتوانم داشته باشم. تو زنده باشی، نهایت خوشحالی من است؛ با تمام دلخوریای که از تو دارم. اما میخواهم برایم حتماً یک مرتبه هم که شده چند خطی برایم بنویسی. من بیشتر منتظر نامهی شبنم هستم تا تو، اما هنوز امیدی در ته دلم هست، و همین امید، باور کن باعث شده که این نامه را این طوری بنویسم. و حتماً ته دلت خواهی گفت که من چقدر ساده هستم و چه زیاد دنیا را سیاه میبینم. برایت در خاتمه بگویم، من زنی هستم که امید داشتم و هنوز امید دارم، و سیاهی هست و خیلی چیزهای دیگر…
دوستدارت…
شهریور ۱۵م, ۱۳۸۷ عند ۱۱:۳۶ ق.ظ
دوستان عزیزم سلام و صلح نثار همه تان ، امید شاد و شاداب و سلامت باشید، از وبلاگ و نبشته های زیبای تان خوشم آمد، خواند و لذت بردم، لطف کرده آدرس ایمیل و یا شماره تلیفونی اگر از آقای خوافی (مسوول انتشارات ترانه) داشته باشید برایم ارسال کنید، از همکاری دوستانهء تان قبلا جهانی سپاس.