قرار نیست. از اول هم قرار نبوده که من حرف بزنم. اما قبول کنید، هر کسی هم که جای من باشد بالاخره یک روز به حرف می‏آید و الآن سه سال است که من، این جا، پشت همین بلوط بلند ایستاده‏ام و آن طرف‏تر، توی تاریکی وسط جنگل، کلبه‏ای است چوبی با یک پنجره روشن. جلوی کلبه، زمین خاکی است و از همان جا که نور پنجره زمین را روشن کرده، تا آن جا که چشم کار می‏کند شالی زار است. سه سال است منتظرم و چشم هایم طی این سه سال خیره مانده به روشنایی و تاریکی پنجره، به همان زن و مرد که در متن نور زرد پنجره در هم آمیخته‏اند و انگار لب هایشان درون هم ریشه دوانده باشد باز نمی‏شوند و همین منظره است که سه سال مرا همین جا شمشیر بدست نگه می‏دارد.چه قدر منتظرم تا خشم سه ساله‏ام را همراه همان کینه‏ای که خود او داده یک باره بیرون بریزم… کی و کجا؟… این را دیگر نمی‏دانم
و همین است که سه سال آزارم می‏دهد…
این از منظره این جا و تاریکی و کلبه و سایه‏ها و اما چشم که می‏گردانم- بی آن که جوهرش را خط بزنم و یا دست در اصل متن ببرم- اطاقش را می‏بینم. نگاهم که از لای کلمات بیرون می‏زند می‏بینم که هنوز قلم روی حاشیه بالای نسخه دست نویس افتاده و آخرین قطره‏اش مثل همیشه روی نوک نازکش خشک شده. صداهایی محو و گنگ می‏آید از پشت همان در، که همیشه بسته است ، چه وقت هایی که هست در این اطاق و چه وقت هایی که نیست .گنگ و نا مفهوم و دایره‏وار می‏آید، می‏خورد به صفحه‏های  کاغذی  و  بعد  که  از  لابه لای  رشته‏های  در  هم  تنیده  می‏کِشد  تو، گنگ‏تر و نامفهوم‏تر می‏شود. اطاق کوچک است و احتمالاً در انتهای آپارتمان. آن طرف‏تر چند جا سیگاری پر روی هم اند و خاکسترهایی  که  پخش  شده‏اند  روی  میز ؛  کنار  همین  نسخه  دست  نویس ،  کتاب های  روی  میز،  روی  هم  زیر  نور  لامپ  چراغ  مطالعه  خاک  گرفته ‏اند.  در  آن  گوشه ی  اطاق  تخت اوست و پتـوی نــامرتبش و جای لکــه‏های  خشــک  شـده‏ای  در  مــتن  سفیــدی  ملافــه‏ها .  یــک  ماشــین  تحریــر  کهنــه ای  هــم  روی  طاقچــه  و ایــن همــه ی چیــزی اســت کـه

- ((من ؟خودت گفتی بوی همان عفریته کمال را می‏دهم! نگفتی؟))
-  ((سخت می‏گیری؟ آن هم حالا که فقط من هستم و تو…؟))
- ((می‏ترسم… از روستا همه راه را دویده‏ام تا این جا… ببین موهایم خیس شده! من فراری ام…حتا از خود… از عشقم… او مرا می‏کشد…))
و بعد دوباره باد. این جاست که شیشه من باید برق بزند زیر نورماه. او دوباره مکث می‏کند. سیگار نصفه را توی جا سیگاری خاموش می‏کند. طی این سال ها به این جا که می‏رسد، می‏ایستد. عرق از پشت گوشش سرازیر می‏شود و می‏چکد روی((نور زرد کلبه)) و جوهرش پخش می‏شود توی کاغذ. بقیه داستان را نمی‏دانم. چون همیشه همین جا تمام شده. اما این بار لابد می‏خواهد بنویسد و گرنه باید تا به
حال بلند شده باشد و داد زده باشد:
- ((هی زن… صدام نزن تا خودم بیدار بشم… سراغم هم نیا… می خواهم تنها باشم… )) و بعد صدایی باید
جواب دهد:
- ((ما همیشه تنها بودیم…))
اما او این کار را نمی‏کند. نشسته. هنوز نگاهم می‏کند. یک نگاه به من که پشت این درخت ایستاده‏ام و یک نگاه به پنجره و می‏ماند روی سایه‏ها…
با عجله سیگاری می‏گیراند. این کارش جدید است. قلم رابر می‏دارد. حتماً می‏خواهد بنویسد که تیرناز آغوش از آغوش ((که)) بیرون می‏کشد و می‏آید بیرون و آن وقت من… اما… این بار از نگاهش می‏ترسم. قلم را سفت می‏فشارد بین سبابه و شست و می‏آید طرف من.  سرم را می‏کشم پشت درخت. قلم را تند تند می‏کشد از ابتدا تا انتهای خط، آن قدر که محو می‏شوم پشت جوهر سیاه. حالا مرد پشت درختان بلوط سیاه مانده و احتمالاً یا حتماً نگاه او باید خیره مانده باشد به پنجره و سایه‏های آن. از لابه لای انبوه خط ها می‏بینمش که بلند می‏شود. قلم را می‏اندازد روی نسخه دست نویس. چرخی می‏زند و گره
کرواتش را باز می‏کند. سرش را می‏گیرد نزدیک در و داد می‏زند:
- ((هی زن… تا بیدار نشدم صِدام نزن…))

تاریخ نامه، مربوط به چهار سال قبل بود. آقای شکیبا گفت:((بنده به عنوان شهردار، قول می‏دهم که در اسرع وقت به خواسته ی شما رسیدگی کنم.))
و در میان انبوه امضاءهای در هم، جایی برای امضاء پیدا کرد. علی روشناوندی نامه را گرفت و چپ چپ به آقای شکیبا نگاه کرد و بی حوصله به راه افتاد. آقای شکیبا در این فکر بود که هر طور شده، برای مشکل او چاره‏ای بکند.
عصر، در خیابان(( باغ ملی)) چشمش به تابلوی چاپخانه ی روزنامه ی ((ندای شرق)) افتاد. داخل شد. کارگر جوانی که در پای دستگاه ملخی چاپ ایستاده بود، تا آقای شکیبا را دید دستگاه را خاموش کرد و گفت:((فرمایش.))
آقای شکیبا بالای کارت زیر دستگاه را خواند:((انا لله و انا الیه راجعون!))
و صورت در هم کرد و گفت:((تعدادی سر برگ برای شهرداری لازم داشتم.))
و آرم جدیدی را که کشیده بود، از جیب بغل بیرون آورد و به کارگر چاپخانه داد. جوان سرسری به آن نگاه کرد و پرسید: ((پنجاه هزار تا کافی است.))
آقای شکیبا گفت:((فعلاً ده هزار تا.))
جوان، آرم را روی ورق سفیدی سنجاق زد و در کنار آن نوشت؛((شهرداری روشناوند. ده هزار تا )) و گفت: ((پس فردا حاضر است.))
و ملخی را به کار انداخت.
از آن روز به بعد آقای شکیبا در تمام مکاتبات خود اعم از خصوصی ویا اداری از همان کاغذهای مارک دار شهرداری روشناوند با امضای احمد شکیبا، استفاده می‏کرد.
در انتهای خیابان ((باغ ملی)) آقای شکیبا به درختان توت رسید. هر چند بوی نامطبوع آن جا حالش را بهم زد اما دماغش را گرفت و تبسم کرد. کشتارگاه‏در آن نزدیکی بود. به سلاخ هایی که مشغول معامله ی چند بز بودند، سلام کرد. صد متر آن طرف‏تر برای سرکشی به غسالخانه رفت. با در بسته ی آن رو به رو شد.
برگشت،دوباره به میدان آب انبار رسید. تنها مأمور فضای سبز جارو را زیر سر نهاده و کنار درخت توت خوابش برده بود. او را تکان داد: (( بلند شو جانم.))
مأمور فضای سبز چشم باز کرد. آقای شکیبا به میدان گاهی خاکی نظر افکند و بسته‏ای را از جیبش بیرون آورد و به طرف او گرفت :((بذر شبدر است.))
صبح بعد، وقتی آقای احمد شکیبا برای سرکشی به خبازی سنگکی شهر رفته بود، کمی دیرتر از معمول به کنار عمارت کوچک شهرداری رسید. از دور عده زیادی را دید که جلوی سکوی سیمانی به انتظار صف کشیده بودند.
نزدیک شد. با تبسم به همه سلام کرد و نشست. در جلوی جمعیت، تنها مأمور فضای سبز، سطل قرمز رنگ فرسوده‏ای در دست داشت. آن را به آقای شکیبا نشان داد و گفت:((بنده به عنوان آتش نشان شهر((روشناوند)) از مدت‏ها قبل برای تعمیر آن به شهرداری مراجعه و مکاتبه می‏کنم و سال هاست که منتظر دستور از مرکز هستم.))

و کاغذ را به طرف سر دبیر روزنامه گرفت.
((جان نثار احمد شکیبا شهردار ((روشناوند)) و قاطبه ی اهالی زحمتکش و غیور افتخار دارد این روز فرخنده را به پیشگاه پدر تاج دار ملت شریف تبریک و تهنیت عرض نماید و طول عمر و بقای سلطنت را برای معظم اله از خداوند، خواستار باشد.))
چند روز بعد، هنگامی که آقای شکیبا بر سکوی سیمانی نشسته بود و به امور جاری می‏رسید، تنها پست چی شهر با دوچرخه به سکو نزدیک شد و پاکتی با آرم مخصوص دربار به ایشان داد. آقای شکیبا پاکت را باز کرد:
(( جناب آقای احمد شکیبا شهردار محترم ((روشناوند((
پیام تبریک جنابعالی موجب امتنان خاطر خطیر همایونی گردید. بدین وسیله مراتب قدردانی معظم اله را به شما ابلاغ و برای جنابعالی و قاطبه ی اهالی شریف و غیور، توفیقات روز افزون در سایه ی توجهات معظم اله آرزو می‏گردد.
((دربار شاهنشاهی))
آقای شکیبا فوراً به تنها کتاب فروشی شهر ((روشناوند)) رفت. صاحب مغازه از جا بلند شد و سلام کرد.
آقای شکیبا کاغذ را به صاحب مغازه داد و گفت:((ده تا فتوکپی.))
کپی‏ها را گرفت و یکی را به کتاب فروش برگرداند:((لطفاً پشت شیشه بچسبانید.))
وهمان وقت به کنار عمارت کوچک شهرداری برگشت و در مقابل چشم مردمی که در جلوی سکو صف بسته بودند، نسخه‏ای از آن را به عنوان سند معتبر شهردار بودن خود، در بالای سرش به درخت کاج چسباند و از همان لحظه به بعد بر شدت فعالیت هایش در کنار عمارت کوچک شهرداری افزود.
چند روز بعد، نامه ی محرمانه ای مبنی بر این که کلیه ی شهرداران کشور می‏باید رأس ساعت ۹ صبح روز یکشنبه مورخه ۲۸/۱۱/۱۳۵۱برای تبادل نظر در جلسه‏ای شرکت جویند، به شهرداری((روشناوند)) رسید. معلوم نشد که چگونه و به توسط چه کسی آقای شکیبا از مفاد آن مطلع گردید. تمام کارهای جاری را نیمه تمام گذاشت و به فوریت عازم تهران شد و یکسره به محل تالار برگزاری جلسه رفت. هنگامی که از ایشان کارت شناسایی خواسته شد، نامه‏ی دربار را نشان داد. در میان صندلی ها گشت تا جای مخصوص شهردار ((روشناوند)) را پیدا کرد. نشست. نیم ساعت بعد، آقای مختارزاده شهردار((روشناوند)) وارد سالن شد و به دنبال جای شهرداری ((روشناوند)) گشت. با ناباوری دید که آقای شکیبا خونسرد در صندلی شهرداری((روشناوند)) نشسته است. برافروخته شد و با اعتراض به مدیر جلسه مراجعه کرد.مدیر جلسه به آقای شکیبا نزدیک شدوبا تردید گفت:((ببخشید مثل این که اشتباهی رخ داده!((
آقای شکیبا به مدیر جلسه نگاه کرد و دست به جیب بغل برد. نامه ی دربار را بیرون آورد آن را بر روی چشم نهاد و بعد به مدیر جلسه داد و گفت: (( بنده احمد شکیبا شهردار ((روشناوند)) هستم.))
و اضافه کرد:(( می‏فرمایید دربار اشتباه کرده و نمی‏فهمد که این نامه را به من داده!؟ ))مدیر جلسه چند بار از بالا تا پایین آن را خواند و هر بار سر تکان داد و با خودش تکرار کرد: (( یعنی چه! یعنی چه!))
و به خودش این جسارت را نداد که حتا به ذهنش خطور کند که دربار ممکن است اشتباه کرده باشد. جلسه داشت شروع می‏شد. آقای مختارزاده با ابروی گره کرده هم چنان دم در، سر پا ایستاده بود.
مدیر جلسه تنها چیزی که به خاطرش رسید این بود که فعلاً یک صندلی برای آقای مختارزاده همان دم در
سالن بگذارد.

پنجره را باز می‏کند. ازدحام و سر و صدای بیرون و بوق اتومبیل ها هجوم می‏آورد. روی در نیمه باز دستشویی پوستری زده‏اند. خانه ای در دشتی سبز و خرم.
لب تخت می‏نشیند و پاها را از کفش در می‏آورد. از صبح توی کفش له شده‏اند. دست به پاها می‏کشد. بلند می‏شود و دمپایی‏های گل وگشاد مردانه ی کنار دستشویی را پا می‏کند. شست هایش ذق می‏زند و خنکی دمپایی‏ها به آن ها می‏رسد. در آینه ی بالای دستشویی خودش را بین قطره‏های خشکیده می‏بیند. ریمل شب گذشته پایین چشم هایش را گند زده است. صبح تا حالا با این شکل و شمایل گشته است. به آینه زل می‏زند و شانه هایش را بالا می‏اندازد. صورتش را می‏شوید و از داخل چمدان حوله ی آبی رنگ را در می‏آورد. لابه لای آن نفس می‏کشد. حوله را بو می‏کند و خیره به پرزهای آبی‏اش آن را روی تخت پرت می‏کند. با چند نفس عمیق پشت پنجره می‏ایستد. غروب است و نور اتومبیل ها و چراغ های برق، مات دیده می‏شود. خودش را توی صندلی چوبی ول می دهد. روزنامه ی  کهنه‏ای روی میز پهن کرده‏اند. حلقه‏های قهوه‏ای چای جای جایش دیده می‏شود. گوشه‏ای از روزنامه را پس می‏زند. پر از کنده کاری و نوشته‏های یادگاری است. خم می‏شود و تیتر درشت روزنامه را می‏خواند: ((دستگیری گروهی در خانه‏های تیمی!))
به تصویر زیرش زل می‏زند. مأمورین و یک زن چادر مشکی دور زنی را محاصره کرده‏اند. زن پریشان مو، با چشم های دریده به دوربین خیره شده است. چیزی مثل لک آبگوشت گوشه‏ای از موهایش را زرد
کرده است.
از جا بلند می‏شود و به سمت پنجره می‏رود. مسافرخانه دار و مرد میان پله‏ها صاف زیر پنجره‏اش هستند. مسافرخانه دار سربلند می‏کند. زن سریع خودش را پس می‏کشد. پرده تکان می‏خورد و بوی خاک می‏دهد.
روی صندلی چوبی وا میرود. راست می‏نشیند و به در خیره می‏شود. شقیقه هایش می‏کوبد. دست روی شقیقه‏ها می‏گذارد و روی تخت دراز می‏کشد. قور قور شکمش او را به صرافت می‏اندازد که از شب قبل به جز چند بیسکویت مانده ی توی کیفش چیزی نخورده است. دولا می‏افتد و داخل کیفش را می‏گردد. عکس پسرش را در می‏آورد. طاقباز می‏خوابد و به عکس خیره می‏شود. به مژه‏های بلند و مردمک های
سیاه، پلک هایش سنگین می‏شود.
کسی به دستگیره ور می‏رود. سریع روی تخت می‏نشیند وبه در زل می‏زند: ((کسی اون جاست؟)) صدای خفه‏ای از توی حنجره‏اش بیرون می‏آید. از بدن نیمه عریانش تعجب می‏کند. نمی‏داند کی و چرا لخت شده است. ملافه را می‏کشد و دور خودش می‏پیچد. در به شتاب باز می‏شود. مسافرخانه‏دار و مرد لاغر هجوم می‏آوردند. می‏خواهد جیغ بکشد، اما زبانش بند آمده است. ملافه را چنگ می‏زند و زیر دندان هایش می‏گذارد. مرد لاغر می‏خندد و دندان های کدرش پیدا می‏شود. مسافرخانه دارخنده زننده‏ای به لب دارد. به حلقومش فشار می‏آورد تا کمک بطلبد. دست نرم و داغ مسافرخانه‏دار به بازویش می‏خورد. روی تخت می‏سرد. جمعیت زیادی توی اتاقش می‏ریزند. زن مو زرد او را نشان می‏دهد:((خودشه! قسم می‏خورم. می‏بینید که؟!))

سوار ماشین می‏شود. از داخل ماشین به پنجره باز اتاق چشم می‏دوزد. باد پرده خاک گرفته‏اش را تکان می‏دهد.  لامپ را خاموش نکرده است. حس می‏کند چیزی را آن بالا جا گذاشته است.
ماشین راه می‏افتد و باد روسری و موهایش را پریشان می کند. به کارت و شماره تلفن خیره می شود. دستش را نزدیک شیشه می‏برد. باد کارت را روی زانوهایش می‏اندازد. کارت را بر می‏دارد و توی جیب کیفش می‏گذارد..

آسمان را لای ترک‏های شیشه نگاه کرد، بعد رو به علی براتیانی کرد و گفت:((فکر نمی‏کنم امروز بارون بیاد! ))علی براتیانی در دفتر مشقش که بالای آن نوشته بود: درس امروز، سر سطر نوشت: ((فکر نمی‏کنم امروز بارون بیاد!))
آموزگار پیر دوباره پای تخته سیاه رفت و زیر ((درس امروز)) نوشت:(( نمی دونم چه مرگمه! ))
علی براتیانی در دفتر مشقش نوشت: ((نمی‏دونم چه مرگمه!))
آموزگار پیر پس از اندکی تأمل سرآن جام رو به علی براتیانی،شاگرد تنهای کلاس، کرد و پرسید:((کلاس چندمی؟! ))
علی براتیانی در دفتر مشقش نوشت: ((کلاس چندمی؟!))
آموزگار پیر گفت: ((فکر می‏کنم امروز دوشنبه باشه،فکر نمی‏کنم امروز بارون بیاد!))
بعد به کنار پنجره رفت واز لای ترک‏های شیشه، آسمان را نگاه کرد و گفت:((دوشنبه‏ها روز مناسبی برای بارون نیس))!
آسمان دودی رنگ بود، از لای ترک‏های شیشه می‏شد درخت تاق تشنه‏ای را دید که وسط حیاط در برابر باد صبحگاهی تعظیم می‏کرد و کمی دورتر از درخت تاق، با کمی دقت می‏شه پسرکی را دید که دست جیب قبای باندش کرده بود و یک سوت پاسبانی بر دهان داشت و یکسره آن را به صدا در می‏آورد. در کنار پسرک می‏شد سبدی را دید که پر از کاغذ پاره‏های مشق شاگردان بود و کمی آن طرف‏تر، جایی که دیوارهای مدرسه شروع می‏شد، می‏شد چرخش بادبادکی را هم در آسمان دودی رنگ دید که صدای گریه کودکی از کوچه‏های دورتر آن را تعقیب می‏کرد. آموزگار پیر به طرف تخته سیاه برگشت و با گچ سفید نوشت: ((حرفی برای گفتن پیدا نمی‏شه!))
علی براتیانی، شاگرد تنهای کلاس، در دفتر مشقش نوشت:
((حرفی برای گفتن پیدا نمی‏شه!))
از راهرو مدرسه، صدای پای ناظم اخمو به گوش نمی‏رسید. صدای خنده‏های چاکر منشانه ی رییس هم شنیده نمی‏شد - آموزگار پیر به یاد داشت که همیشه خنده‏های رییس را چاکر منشانه وصف کرده بود - از آن گذشته، از داخل راهرو و از فضای کلاس‏های دیگر نه آوای((آب -بابا-آب)) شاگردی شنیده می‏شد نه صدای(( ((کره خر! ساکت بنشین)) معلمی. آموزگار پیر به در بسته ی کلاس نگاه کرد. یادش بود که در را خودش بلافاصله پس از ورود به کلاس بسته بود. به طرف پنجره رفت. علی براتیانی، شاگرد تنهای کلاس، مداد را روی دفتر مشقش گذاشت و زیر لب به گونه‏ای که فقط خودش می‏فهمید شروع کرد به خواندن آهنگ ((لالا لالا گل پونه…))
آموزگار پیر بار دیگر از ترک‏های شیشه، حیاط را نگریست؛ آسمان دودی رنگ بود. پسرک هم  چنان مشت درجیب، رو به کلاس سوت می‏زد و همان صدای گریه ی کودک از کوچه ‏های دور دست، بادبادک را در هوا تعقیب می‏کرد. علاوه بر این، درخت تاق تشنه، شاخه از تعظیم باد صبحگاهی هنوز برنداشته بود. آموزگار پیر برگشت، کنار تخته سیاه ایستاد، خواست چیزی روی تخته بنویسد اما باز پرسید: ((کلاس چندمی!))
علی براتیانی روی دفتر مشقش بلافاصله نوشت: ((کلاس چندمی!))
سکوت دیوانه کننده‏ای فضای کلاس را پوشانده بود. آموزگار پیر عقیده داشت این سکوت هم اکنون بر

بیرون را نگاه کرد.آسمان هنوز هم دودی رنگ بود. تاق تشنه بادبادک را در هوا رها کرده بود. پرچم بر راز میله ی چوبی تاب می‏خورد و پسرک سوت زن هم ناپدید شده بود. جای پسرک کاغذ پاره‏های مشق شاگردان در هوا به جا مانده بود.
آموزگار پیر به طرف تخته سیاه برگشت. صدای خرو پف آرام علی براتیانی، شاگرد تنهای کلاس، فضای ساکت کلاس را به نحو تکان دهنده‏ای وهم‏آمیز کرده بود. آموزگار پیر وحشت کرد، در را گشود و با شتاب از راهرو گذشت، وارد حیاط شد. هنگامی که می‏خواست از در مدرسه بیرون برود، مستخدمه ی مدرسه که چادرش را باد به اهتزاز در آورده بود وارد مدرسه شد و با دیدن آموزگار پیر گفت: ((جمعه‏ها که مدرسه تعطیله، آقا!))
آموزگار پیر هاج و واج گفت: ((مگه امروز دوشنبه نیست؟!))
مستخدمه گفت:((امروز جمعه است! ))
آموزگار پیر گفت:(( پس چرا علی براتیانی آمده بود؟!))
مستخدمه هاج و واج در چهره ی آموزگار پیر نگریست و گفت:
((علی براتیانی که دو هفته پیش عمرش رو داد به شما! ))
آموزگار پیر وحشت زده در حالی که عقب عقب خودش را به کوچه می‏انداخت، گفت (( . . .)) :

کشیده ی بی حال - که بدن هایشان مثل کرم در شلوارهای چسبان فرو رفته بود. از آن ها نفرت داشت و از نفرت خود نیز متنفر بود زیرا دلیلش را می‏دانست، حسادت. می‏دانست که هریک از آن ها بدنی بهتر از بدن خود او داشت: سوءهاضمه، معده‏اش را پیچ می‏داد: یقین داشت که دهنش بوی بد می‏دهد - اما از که می‏توان است چاره بجوید؟ گاهی پنهانی به خودش، این جا و آن جا عطر می‏زد: یکی از زشت‏ترین اسرار زندگی اش بود. چرا از او انتظار داشتند که احیای دوباره جسمش را، چیزی را که می‏خواست به دست فراموشی‏اش بسپرد، باور کند؟ گاهی شب ها دعا می‏کرد( نشانی از اعتقاد مذهبی، مثل کرمی در دانه، در سینه‏اش جا گرفته بود) که جسمش، به هیچ صورت دیگر بار احیا نشود.
همه ی  سوراخ سمبه‏ها و خیابان های فرعی اطراف جاده اِجوِر را مثل کف دستش می‏شناخت: وقتی که حالش را داشت، آن قدر پیاده راه می‏رفت تا خسته می‏شد و بعد می‏ایستاد و به تصویر خویش در شیشه‏های پنجره مغازه‏های ((سلمون اند گلوک اشتاین)) و ((ا.بی.سی.)) زیر چشمی نگاه می‏کرد. همین طور یک باره چشمش به پوسترهای پشت در تئاتر نیمه مخروبه‏ای در خیابان ((کلپار)) افتاد. چیزی غیر عادی نبود، چون گاهی اوقات، انجمن ((دراماتیک بانک بارکلیز))، آن جا را برای یک شب اجاره می‏کرد - یا فیلم گمنامی را به صورت تجاری در آن جا نشان می‏دادند. این تئاتر را یک آدم خوش بین در سال ۱۹۲۰ ساخته بود، کسی که می‏پنداشت ارزان بودن محل، امتیاز منفی یک مایل دور بودن از محله معمول تئاترها را جبران می‏کند. اما هیچ نمایشی در آن جا هیچ گاه با موفقیت روبرو نشده بود و چیزی نگذشت که تئاتر پر از سوراخ موش و تار عنکبوت شد. روکش صندلی ها را هرگز عوض نکردند و تنها اتفاقی که در محل افتاد این بود که با اجرای یک نمایش آماتوری یا نمایش فیلمی تجاری، به طور موقت رواجی ساختگی پیدا کند.
کریون ایستاد و پوستر را خواند. به نظر می‏آمد که هنوز هم، حتا در سال ۱۹۳۹، خوش بینی هایی وجود دارند، زیرا هیچ کس جز کورترین خوش بین ها نمی‏توانست امیدوار باشد که از محلی با عنوان ((خانه فیلم های صامت)) پول وپله‏ای درآورد.
نخستین فصل نمایش ((بدویها)) آغاز شد (اصطلاح روشنفکرهای اشرافی): فصل دومی هرگز وجود نداشت. باری، قیمت بلیط ارزان بود و برای او که حالا خرد و خسته بود چه بسا می‏ارزید که یک شلینگ بپردازد
و از شر باران به جای امنی پناه برد. کریون بلیطی خرید و به درون تاریکی سالن آمد.
در تاریکی محض، پیانویی، آهنگی یکنواخت می‏زد که یادآور آهنگ های مندلسون بود: روی یک صندلی کنار راهرو نشست و بی درنگ خالی بودن فضای اطراف را حس کرد. نه، فصل نمایش دیگری در کار نبود. روی پرده، زن درشت اندامی که شالی روی شانه اش انداخته بود، دست هایش را بهم می‏مالید، بعد با حرکاتی ناموزون تلوتلو خوران به سمت نیمکتی پیش رفت. آن جا نشست و مثل سگ چوپان، از لای موهای مشکی پریشانش کنجکاوانه و حیرت زده به بیرون زل زد. گاهی به نظر می‏آمد که زن تماماً در رشته‏هایی از خط و نور و نقطه حل می‏شود.نوشته‏ای زیر تصویر می‏آمد:((اوگوستوس به پامپیلیا خیانت کرده و او اکنون می‏خواهد خودکشی کند و به مشکلاتش پایان بدهد.))
کریون سرانجام اطرافش را می‏دید- نور کمرنگی در ردیف صندلی ها . بیست نفری بیشتر در سالن نبودند.چند زوج، سرهایشان را به هم چسبانده بودند و نجوا می‏کردند و چند مرد تنها مثل خودش، با همان بارانی ارزان قیمت مثل اجساد، با فاصله پخش و پلا بودند- بار دیگر وسواس کریون بازگشت:درد

مرد ریز اندام ریشو با لحن بس خودبینانه ای گفت((ببین، من می‏دانم.))
((چه می‏دانی؟))
با ابهامی محتاطانه گفت:((در باره این چیزها.))
کریون برگشت و سعی کرد درست او را ببیند. دیوانه بود؟ هشداری بود از آن چه درآینده خواهد شد- در سینماها با غریبه‏ها حرف های نامربوط زدن؟ با خود اندیشید، نه خدایا، می‏خواست سر در بیاورد: این منم که هم چنان عاقل می‏مانم. عاقل خواهم ماند. چیزی جز جسدی مچاله و سیاه دستش را نمی‏گیرد. مرد داشت باز با خودش حرف می‏زد. گفت:((حرف. همه‏اش حرف. می‏گویند همه این ها به خاطر پنجاه پوند پول بوده. اما دروغ است. بهانه پشت سر بهانه. همیشه اولین بهانه را قبول می‏کنند. هیچ گاه به عقب بر نمی‏گردند. سی سال بهانه. چه احمق های ساده دلی.)) هم چنان با همان لحن از نفس افتاده و خودبینی بی حد حرف می‏زد. پس دیوانگی این است. مادام که می‏توانست آن را تشخیص دهد، خوب، نسبتاً عاقل بود.
نه آن چنان عاقل البته که پارک روندگان یا نگهبانان خیابان اجور، اما عاقل تر از این. در حالی که پیانو هم چنان می‏نواخت، این حالت مثل پیام تشویق کننده امید بخشی بود.
آن گاه مرد ریز اندام دوباره چرخید و روی او پشنگه زد. ((گفتی خود کشی کرد؟اما کسی چه می‏داند؟ سؤال تنها این نیست که خنجر را چه دستی گرفته است.)) ناگهان و با اطمینان دستش را روی دست کریون گذاشت: مرطوب و چسبناک بود: کریون که معنی احتمالی آن را داشت درک می‏کرد با وحشت گفت:((از چه حرف می‏زنی؟))
مرد ریز اندام گفت:((من می‏دانم. مردی در موقعیت من همه چیز را می‏داند.))
کریون پرسید: ((موقعیت تو چیست؟)) دست چسبناک را روی دستش حس می‏کرد و می‏کوشید در یابد که مرد هیجان زده شده است یا نه. با این همه ده، دوازده دلیل دیگر وجود داشت، چه بسا تریاق یا شیره قند باشد.
((می‏شود گفت موقعیت کسی که کارد به استخوانش رسیده.)) گاهی صدا توی گلو کاملاً خفه می‏شود. روی پرده، واقعه ی غیر قابل درکی اتفاق افتاده بود - در این فیلم های اولیه، همین که یک آن چشم بر هم بزنی، داستان با چنان سرعتی پیش می‏رود که…فقط بازیگرها کند و ناموزون حرکت می‏کنند. زن جوانی با لباس خواب انگار در آغوش یک سرباز رومی گریه می‏کرد: کریون هیچ یک از آن ها را پیش‏تر
ندیده بود. ((من در آغوش تو، از مرگ نمی‏هراسم، لوسیوی.))
مرد ریز اندام پوزخندی زد - زیرکانه. دوباره با خودش حرف می‏زد. اگر به خاطر آن دست های چسبناکش نبود که حالا آن را برداشته بود، راحت می‏شد به کلی ندیده‏اش گرفت: بنظر می‏آمد که دارد کورمال کورمال صندلی جلویی را دستمالی می‏کند. عادت داشت سرش را ناگهان به اطراف لم دهد - مثل
سر کودکی مخبط. شمرده شمرده و نامربوط گفت :((تراژدی. بیز واتر.))
کریون تند پرسید ((چه گفتی؟)) این کلمات را بیش از ورود به پارک روی پوستری دیده بود.
((چه؟))
((در باره ی تراژدی.))
((فکرش را بکن، این ها به کولن میوز می‏گویند بیزواتر.)) ناگهان مرد ریز اندام به سرفه افتاد.سرش را به