قرار نیست. از اول هم قرار نبوده که من حرف بزنم. اما قبول کنید، هر کسی هم که جای من باشد بالاخره یک روز به حرف میآید و الآن سه سال است که من، این جا، پشت همین بلوط بلند ایستادهام و آن طرفتر، توی تاریکی وسط جنگل، کلبهای است چوبی با یک پنجره روشن. جلوی کلبه، زمین خاکی است و از همان جا که نور پنجره زمین را روشن کرده، تا آن جا که چشم کار میکند شالی زار است. سه سال است منتظرم و چشم هایم طی این سه سال خیره مانده به روشنایی و تاریکی پنجره، به همان زن و مرد که در متن نور زرد پنجره در هم آمیختهاند و انگار لب هایشان درون هم ریشه دوانده باشد باز نمیشوند و همین منظره است که سه سال مرا همین جا شمشیر بدست نگه میدارد.چه قدر منتظرم تا خشم سه سالهام را همراه همان کینهای که خود او داده یک باره بیرون بریزم… کی و کجا؟… این را دیگر نمیدانم
و همین است که سه سال آزارم میدهد…
این از منظره این جا و تاریکی و کلبه و سایهها و اما چشم که میگردانم- بی آن که جوهرش را خط بزنم و یا دست در اصل متن ببرم- اطاقش را میبینم. نگاهم که از لای کلمات بیرون میزند میبینم که هنوز قلم روی حاشیه بالای نسخه دست نویس افتاده و آخرین قطرهاش مثل همیشه روی نوک نازکش خشک شده. صداهایی محو و گنگ میآید از پشت همان در، که همیشه بسته است ، چه وقت هایی که هست در این اطاق و چه وقت هایی که نیست .گنگ و نا مفهوم و دایرهوار میآید، میخورد به صفحههای کاغذی و بعد که از لابه لای رشتههای در هم تنیده میکِشد تو، گنگتر و نامفهومتر میشود. اطاق کوچک است و احتمالاً در انتهای آپارتمان. آن طرفتر چند جا سیگاری پر روی هم اند و خاکسترهایی که پخش شدهاند روی میز ؛ کنار همین نسخه دست نویس ، کتاب های روی میز، روی هم زیر نور لامپ چراغ مطالعه خاک گرفته اند. در آن گوشه ی اطاق تخت اوست و پتـوی نــامرتبش و جای لکــههای خشــک شـدهای در مــتن سفیــدی ملافــهها . یــک ماشــین تحریــر کهنــه ای هــم روی طاقچــه و ایــن همــه ی چیــزی اســت کـه
- ((من ؟خودت گفتی بوی همان عفریته کمال را میدهم! نگفتی؟))
- ((سخت میگیری؟ آن هم حالا که فقط من هستم و تو…؟))
- ((میترسم… از روستا همه راه را دویدهام تا این جا… ببین موهایم خیس شده! من فراری ام…حتا از خود… از عشقم… او مرا میکشد…))
و بعد دوباره باد. این جاست که شیشه من باید برق بزند زیر نورماه. او دوباره مکث میکند. سیگار نصفه را توی جا سیگاری خاموش میکند. طی این سال ها به این جا که میرسد، میایستد. عرق از پشت گوشش سرازیر میشود و میچکد روی((نور زرد کلبه)) و جوهرش پخش میشود توی کاغذ. بقیه داستان را نمیدانم. چون همیشه همین جا تمام شده. اما این بار لابد میخواهد بنویسد و گرنه باید تا به
حال بلند شده باشد و داد زده باشد:
- ((هی زن… صدام نزن تا خودم بیدار بشم… سراغم هم نیا… می خواهم تنها باشم… )) و بعد صدایی باید
جواب دهد:
- ((ما همیشه تنها بودیم…))
اما او این کار را نمیکند. نشسته. هنوز نگاهم میکند. یک نگاه به من که پشت این درخت ایستادهام و یک نگاه به پنجره و میماند روی سایهها…
با عجله سیگاری میگیراند. این کارش جدید است. قلم رابر میدارد. حتماً میخواهد بنویسد که تیرناز آغوش از آغوش ((که)) بیرون میکشد و میآید بیرون و آن وقت من… اما… این بار از نگاهش میترسم. قلم را سفت میفشارد بین سبابه و شست و میآید طرف من. سرم را میکشم پشت درخت. قلم را تند تند میکشد از ابتدا تا انتهای خط، آن قدر که محو میشوم پشت جوهر سیاه. حالا مرد پشت درختان بلوط سیاه مانده و احتمالاً یا حتماً نگاه او باید خیره مانده باشد به پنجره و سایههای آن. از لابه لای انبوه خط ها میبینمش که بلند میشود. قلم را میاندازد روی نسخه دست نویس. چرخی میزند و گره
کرواتش را باز میکند. سرش را میگیرد نزدیک در و داد میزند:
- ((هی زن… تا بیدار نشدم صِدام نزن…))
تاریخ نامه، مربوط به چهار سال قبل بود. آقای شکیبا گفت:((بنده به عنوان شهردار، قول میدهم که در اسرع وقت به خواسته ی شما رسیدگی کنم.))
و در میان انبوه امضاءهای در هم، جایی برای امضاء پیدا کرد. علی روشناوندی نامه را گرفت و چپ چپ به آقای شکیبا نگاه کرد و بی حوصله به راه افتاد. آقای شکیبا در این فکر بود که هر طور شده، برای مشکل او چارهای بکند.
عصر، در خیابان(( باغ ملی)) چشمش به تابلوی چاپخانه ی روزنامه ی ((ندای شرق)) افتاد. داخل شد. کارگر جوانی که در پای دستگاه ملخی چاپ ایستاده بود، تا آقای شکیبا را دید دستگاه را خاموش کرد و گفت:((فرمایش.))
آقای شکیبا بالای کارت زیر دستگاه را خواند:((انا لله و انا الیه راجعون!))
و صورت در هم کرد و گفت:((تعدادی سر برگ برای شهرداری لازم داشتم.))
و آرم جدیدی را که کشیده بود، از جیب بغل بیرون آورد و به کارگر چاپخانه داد. جوان سرسری به آن نگاه کرد و پرسید: ((پنجاه هزار تا کافی است.))
آقای شکیبا گفت:((فعلاً ده هزار تا.))
جوان، آرم را روی ورق سفیدی سنجاق زد و در کنار آن نوشت؛((شهرداری روشناوند. ده هزار تا )) و گفت: ((پس فردا حاضر است.))
و ملخی را به کار انداخت.
از آن روز به بعد آقای شکیبا در تمام مکاتبات خود اعم از خصوصی ویا اداری از همان کاغذهای مارک دار شهرداری روشناوند با امضای احمد شکیبا، استفاده میکرد.
در انتهای خیابان ((باغ ملی)) آقای شکیبا به درختان توت رسید. هر چند بوی نامطبوع آن جا حالش را بهم زد اما دماغش را گرفت و تبسم کرد. کشتارگاهدر آن نزدیکی بود. به سلاخ هایی که مشغول معامله ی چند بز بودند، سلام کرد. صد متر آن طرفتر برای سرکشی به غسالخانه رفت. با در بسته ی آن رو به رو شد.
برگشت،دوباره به میدان آب انبار رسید. تنها مأمور فضای سبز جارو را زیر سر نهاده و کنار درخت توت خوابش برده بود. او را تکان داد: (( بلند شو جانم.))
مأمور فضای سبز چشم باز کرد. آقای شکیبا به میدان گاهی خاکی نظر افکند و بستهای را از جیبش بیرون آورد و به طرف او گرفت :((بذر شبدر است.))
صبح بعد، وقتی آقای احمد شکیبا برای سرکشی به خبازی سنگکی شهر رفته بود، کمی دیرتر از معمول به کنار عمارت کوچک شهرداری رسید. از دور عده زیادی را دید که جلوی سکوی سیمانی به انتظار صف کشیده بودند.
نزدیک شد. با تبسم به همه سلام کرد و نشست. در جلوی جمعیت، تنها مأمور فضای سبز، سطل قرمز رنگ فرسودهای در دست داشت. آن را به آقای شکیبا نشان داد و گفت:((بنده به عنوان آتش نشان شهر((روشناوند)) از مدتها قبل برای تعمیر آن به شهرداری مراجعه و مکاتبه میکنم و سال هاست که منتظر دستور از مرکز هستم.))
و کاغذ را به طرف سر دبیر روزنامه گرفت.
((جان نثار احمد شکیبا شهردار ((روشناوند)) و قاطبه ی اهالی زحمتکش و غیور افتخار دارد این روز فرخنده را به پیشگاه پدر تاج دار ملت شریف تبریک و تهنیت عرض نماید و طول عمر و بقای سلطنت را برای معظم اله از خداوند، خواستار باشد.))
چند روز بعد، هنگامی که آقای شکیبا بر سکوی سیمانی نشسته بود و به امور جاری میرسید، تنها پست چی شهر با دوچرخه به سکو نزدیک شد و پاکتی با آرم مخصوص دربار به ایشان داد. آقای شکیبا پاکت را باز کرد:
(( جناب آقای احمد شکیبا شهردار محترم ((روشناوند((
پیام تبریک جنابعالی موجب امتنان خاطر خطیر همایونی گردید. بدین وسیله مراتب قدردانی معظم اله را به شما ابلاغ و برای جنابعالی و قاطبه ی اهالی شریف و غیور، توفیقات روز افزون در سایه ی توجهات معظم اله آرزو میگردد.
((دربار شاهنشاهی))
آقای شکیبا فوراً به تنها کتاب فروشی شهر ((روشناوند)) رفت. صاحب مغازه از جا بلند شد و سلام کرد.
آقای شکیبا کاغذ را به صاحب مغازه داد و گفت:((ده تا فتوکپی.))
کپیها را گرفت و یکی را به کتاب فروش برگرداند:((لطفاً پشت شیشه بچسبانید.))
وهمان وقت به کنار عمارت کوچک شهرداری برگشت و در مقابل چشم مردمی که در جلوی سکو صف بسته بودند، نسخهای از آن را به عنوان سند معتبر شهردار بودن خود، در بالای سرش به درخت کاج چسباند و از همان لحظه به بعد بر شدت فعالیت هایش در کنار عمارت کوچک شهرداری افزود.
چند روز بعد، نامه ی محرمانه ای مبنی بر این که کلیه ی شهرداران کشور میباید رأس ساعت ۹ صبح روز یکشنبه مورخه ۲۸/۱۱/۱۳۵۱برای تبادل نظر در جلسهای شرکت جویند، به شهرداری((روشناوند)) رسید. معلوم نشد که چگونه و به توسط چه کسی آقای شکیبا از مفاد آن مطلع گردید. تمام کارهای جاری را نیمه تمام گذاشت و به فوریت عازم تهران شد و یکسره به محل تالار برگزاری جلسه رفت. هنگامی که از ایشان کارت شناسایی خواسته شد، نامهی دربار را نشان داد. در میان صندلی ها گشت تا جای مخصوص شهردار ((روشناوند)) را پیدا کرد. نشست. نیم ساعت بعد، آقای مختارزاده شهردار((روشناوند)) وارد سالن شد و به دنبال جای شهرداری ((روشناوند)) گشت. با ناباوری دید که آقای شکیبا خونسرد در صندلی شهرداری((روشناوند)) نشسته است. برافروخته شد و با اعتراض به مدیر جلسه مراجعه کرد.مدیر جلسه به آقای شکیبا نزدیک شدوبا تردید گفت:((ببخشید مثل این که اشتباهی رخ داده!((
آقای شکیبا به مدیر جلسه نگاه کرد و دست به جیب بغل برد. نامه ی دربار را بیرون آورد آن را بر روی چشم نهاد و بعد به مدیر جلسه داد و گفت: (( بنده احمد شکیبا شهردار ((روشناوند)) هستم.))
و اضافه کرد:(( میفرمایید دربار اشتباه کرده و نمیفهمد که این نامه را به من داده!؟ ))مدیر جلسه چند بار از بالا تا پایین آن را خواند و هر بار سر تکان داد و با خودش تکرار کرد: (( یعنی چه! یعنی چه!))
و به خودش این جسارت را نداد که حتا به ذهنش خطور کند که دربار ممکن است اشتباه کرده باشد. جلسه داشت شروع میشد. آقای مختارزاده با ابروی گره کرده هم چنان دم در، سر پا ایستاده بود.
مدیر جلسه تنها چیزی که به خاطرش رسید این بود که فعلاً یک صندلی برای آقای مختارزاده همان دم در
سالن بگذارد.
پنجره را باز میکند. ازدحام و سر و صدای بیرون و بوق اتومبیل ها هجوم میآورد. روی در نیمه باز دستشویی پوستری زدهاند. خانه ای در دشتی سبز و خرم.
لب تخت مینشیند و پاها را از کفش در میآورد. از صبح توی کفش له شدهاند. دست به پاها میکشد. بلند میشود و دمپاییهای گل وگشاد مردانه ی کنار دستشویی را پا میکند. شست هایش ذق میزند و خنکی دمپاییها به آن ها میرسد. در آینه ی بالای دستشویی خودش را بین قطرههای خشکیده میبیند. ریمل شب گذشته پایین چشم هایش را گند زده است. صبح تا حالا با این شکل و شمایل گشته است. به آینه زل میزند و شانه هایش را بالا میاندازد. صورتش را میشوید و از داخل چمدان حوله ی آبی رنگ را در میآورد. لابه لای آن نفس میکشد. حوله را بو میکند و خیره به پرزهای آبیاش آن را روی تخت پرت میکند. با چند نفس عمیق پشت پنجره میایستد. غروب است و نور اتومبیل ها و چراغ های برق، مات دیده میشود. خودش را توی صندلی چوبی ول می دهد. روزنامه ی کهنهای روی میز پهن کردهاند. حلقههای قهوهای چای جای جایش دیده میشود. گوشهای از روزنامه را پس میزند. پر از کنده کاری و نوشتههای یادگاری است. خم میشود و تیتر درشت روزنامه را میخواند: ((دستگیری گروهی در خانههای تیمی!))
به تصویر زیرش زل میزند. مأمورین و یک زن چادر مشکی دور زنی را محاصره کردهاند. زن پریشان مو، با چشم های دریده به دوربین خیره شده است. چیزی مثل لک آبگوشت گوشهای از موهایش را زرد
کرده است.
از جا بلند میشود و به سمت پنجره میرود. مسافرخانه دار و مرد میان پلهها صاف زیر پنجرهاش هستند. مسافرخانه دار سربلند میکند. زن سریع خودش را پس میکشد. پرده تکان میخورد و بوی خاک میدهد.
روی صندلی چوبی وا میرود. راست مینشیند و به در خیره میشود. شقیقه هایش میکوبد. دست روی شقیقهها میگذارد و روی تخت دراز میکشد. قور قور شکمش او را به صرافت میاندازد که از شب قبل به جز چند بیسکویت مانده ی توی کیفش چیزی نخورده است. دولا میافتد و داخل کیفش را میگردد. عکس پسرش را در میآورد. طاقباز میخوابد و به عکس خیره میشود. به مژههای بلند و مردمک های
سیاه، پلک هایش سنگین میشود.
کسی به دستگیره ور میرود. سریع روی تخت مینشیند وبه در زل میزند: ((کسی اون جاست؟)) صدای خفهای از توی حنجرهاش بیرون میآید. از بدن نیمه عریانش تعجب میکند. نمیداند کی و چرا لخت شده است. ملافه را میکشد و دور خودش میپیچد. در به شتاب باز میشود. مسافرخانهدار و مرد لاغر هجوم میآوردند. میخواهد جیغ بکشد، اما زبانش بند آمده است. ملافه را چنگ میزند و زیر دندان هایش میگذارد. مرد لاغر میخندد و دندان های کدرش پیدا میشود. مسافرخانه دارخنده زنندهای به لب دارد. به حلقومش فشار میآورد تا کمک بطلبد. دست نرم و داغ مسافرخانهدار به بازویش میخورد. روی تخت میسرد. جمعیت زیادی توی اتاقش میریزند. زن مو زرد او را نشان میدهد:((خودشه! قسم میخورم. میبینید که؟!))
سوار ماشین میشود. از داخل ماشین به پنجره باز اتاق چشم میدوزد. باد پرده خاک گرفتهاش را تکان میدهد. لامپ را خاموش نکرده است. حس میکند چیزی را آن بالا جا گذاشته است.
ماشین راه میافتد و باد روسری و موهایش را پریشان می کند. به کارت و شماره تلفن خیره می شود. دستش را نزدیک شیشه میبرد. باد کارت را روی زانوهایش میاندازد. کارت را بر میدارد و توی جیب کیفش میگذارد..
آسمان را لای ترکهای شیشه نگاه کرد، بعد رو به علی براتیانی کرد و گفت:((فکر نمیکنم امروز بارون بیاد! ))علی براتیانی در دفتر مشقش که بالای آن نوشته بود: درس امروز، سر سطر نوشت: ((فکر نمیکنم امروز بارون بیاد!))
آموزگار پیر دوباره پای تخته سیاه رفت و زیر ((درس امروز)) نوشت:(( نمی دونم چه مرگمه! ))
علی براتیانی در دفتر مشقش نوشت: ((نمیدونم چه مرگمه!))
آموزگار پیر پس از اندکی تأمل سرآن جام رو به علی براتیانی،شاگرد تنهای کلاس، کرد و پرسید:((کلاس چندمی؟! ))
علی براتیانی در دفتر مشقش نوشت: ((کلاس چندمی؟!))
آموزگار پیر گفت: ((فکر میکنم امروز دوشنبه باشه،فکر نمیکنم امروز بارون بیاد!))
بعد به کنار پنجره رفت واز لای ترکهای شیشه، آسمان را نگاه کرد و گفت:((دوشنبهها روز مناسبی برای بارون نیس))!
آسمان دودی رنگ بود، از لای ترکهای شیشه میشد درخت تاق تشنهای را دید که وسط حیاط در برابر باد صبحگاهی تعظیم میکرد و کمی دورتر از درخت تاق، با کمی دقت میشه پسرکی را دید که دست جیب قبای باندش کرده بود و یک سوت پاسبانی بر دهان داشت و یکسره آن را به صدا در میآورد. در کنار پسرک میشد سبدی را دید که پر از کاغذ پارههای مشق شاگردان بود و کمی آن طرفتر، جایی که دیوارهای مدرسه شروع میشد، میشد چرخش بادبادکی را هم در آسمان دودی رنگ دید که صدای گریه کودکی از کوچههای دورتر آن را تعقیب میکرد. آموزگار پیر به طرف تخته سیاه برگشت و با گچ سفید نوشت: ((حرفی برای گفتن پیدا نمیشه!))
علی براتیانی، شاگرد تنهای کلاس، در دفتر مشقش نوشت:
((حرفی برای گفتن پیدا نمیشه!))
از راهرو مدرسه، صدای پای ناظم اخمو به گوش نمیرسید. صدای خندههای چاکر منشانه ی رییس هم شنیده نمیشد - آموزگار پیر به یاد داشت که همیشه خندههای رییس را چاکر منشانه وصف کرده بود - از آن گذشته، از داخل راهرو و از فضای کلاسهای دیگر نه آوای((آب -بابا-آب)) شاگردی شنیده میشد نه صدای(( ((کره خر! ساکت بنشین)) معلمی. آموزگار پیر به در بسته ی کلاس نگاه کرد. یادش بود که در را خودش بلافاصله پس از ورود به کلاس بسته بود. به طرف پنجره رفت. علی براتیانی، شاگرد تنهای کلاس، مداد را روی دفتر مشقش گذاشت و زیر لب به گونهای که فقط خودش میفهمید شروع کرد به خواندن آهنگ ((لالا لالا گل پونه…))
آموزگار پیر بار دیگر از ترکهای شیشه، حیاط را نگریست؛ آسمان دودی رنگ بود. پسرک هم چنان مشت درجیب، رو به کلاس سوت میزد و همان صدای گریه ی کودک از کوچه های دور دست، بادبادک را در هوا تعقیب میکرد. علاوه بر این، درخت تاق تشنه، شاخه از تعظیم باد صبحگاهی هنوز برنداشته بود. آموزگار پیر برگشت، کنار تخته سیاه ایستاد، خواست چیزی روی تخته بنویسد اما باز پرسید: ((کلاس چندمی!))
علی براتیانی روی دفتر مشقش بلافاصله نوشت: ((کلاس چندمی!))
سکوت دیوانه کنندهای فضای کلاس را پوشانده بود. آموزگار پیر عقیده داشت این سکوت هم اکنون بر
بیرون را نگاه کرد.آسمان هنوز هم دودی رنگ بود. تاق تشنه بادبادک را در هوا رها کرده بود. پرچم بر راز میله ی چوبی تاب میخورد و پسرک سوت زن هم ناپدید شده بود. جای پسرک کاغذ پارههای مشق شاگردان در هوا به جا مانده بود.
آموزگار پیر به طرف تخته سیاه برگشت. صدای خرو پف آرام علی براتیانی، شاگرد تنهای کلاس، فضای ساکت کلاس را به نحو تکان دهندهای وهمآمیز کرده بود. آموزگار پیر وحشت کرد، در را گشود و با شتاب از راهرو گذشت، وارد حیاط شد. هنگامی که میخواست از در مدرسه بیرون برود، مستخدمه ی مدرسه که چادرش را باد به اهتزاز در آورده بود وارد مدرسه شد و با دیدن آموزگار پیر گفت: ((جمعهها که مدرسه تعطیله، آقا!))
آموزگار پیر هاج و واج گفت: ((مگه امروز دوشنبه نیست؟!))
مستخدمه گفت:((امروز جمعه است! ))
آموزگار پیر گفت:(( پس چرا علی براتیانی آمده بود؟!))
مستخدمه هاج و واج در چهره ی آموزگار پیر نگریست و گفت:
((علی براتیانی که دو هفته پیش عمرش رو داد به شما! ))
آموزگار پیر وحشت زده در حالی که عقب عقب خودش را به کوچه میانداخت، گفت (( . . .)) :
کشیده ی بی حال - که بدن هایشان مثل کرم در شلوارهای چسبان فرو رفته بود. از آن ها نفرت داشت و از نفرت خود نیز متنفر بود زیرا دلیلش را میدانست، حسادت. میدانست که هریک از آن ها بدنی بهتر از بدن خود او داشت: سوءهاضمه، معدهاش را پیچ میداد: یقین داشت که دهنش بوی بد میدهد - اما از که میتوان است چاره بجوید؟ گاهی پنهانی به خودش، این جا و آن جا عطر میزد: یکی از زشتترین اسرار زندگی اش بود. چرا از او انتظار داشتند که احیای دوباره جسمش را، چیزی را که میخواست به دست فراموشیاش بسپرد، باور کند؟ گاهی شب ها دعا میکرد( نشانی از اعتقاد مذهبی، مثل کرمی در دانه، در سینهاش جا گرفته بود) که جسمش، به هیچ صورت دیگر بار احیا نشود.
همه ی سوراخ سمبهها و خیابان های فرعی اطراف جاده اِجوِر را مثل کف دستش میشناخت: وقتی که حالش را داشت، آن قدر پیاده راه میرفت تا خسته میشد و بعد میایستاد و به تصویر خویش در شیشههای پنجره مغازههای ((سلمون اند گلوک اشتاین)) و ((ا.بی.سی.)) زیر چشمی نگاه میکرد. همین طور یک باره چشمش به پوسترهای پشت در تئاتر نیمه مخروبهای در خیابان ((کلپار)) افتاد. چیزی غیر عادی نبود، چون گاهی اوقات، انجمن ((دراماتیک بانک بارکلیز))، آن جا را برای یک شب اجاره میکرد - یا فیلم گمنامی را به صورت تجاری در آن جا نشان میدادند. این تئاتر را یک آدم خوش بین در سال ۱۹۲۰ ساخته بود، کسی که میپنداشت ارزان بودن محل، امتیاز منفی یک مایل دور بودن از محله معمول تئاترها را جبران میکند. اما هیچ نمایشی در آن جا هیچ گاه با موفقیت روبرو نشده بود و چیزی نگذشت که تئاتر پر از سوراخ موش و تار عنکبوت شد. روکش صندلی ها را هرگز عوض نکردند و تنها اتفاقی که در محل افتاد این بود که با اجرای یک نمایش آماتوری یا نمایش فیلمی تجاری، به طور موقت رواجی ساختگی پیدا کند.
کریون ایستاد و پوستر را خواند. به نظر میآمد که هنوز هم، حتا در سال ۱۹۳۹، خوش بینی هایی وجود دارند، زیرا هیچ کس جز کورترین خوش بین ها نمیتوانست امیدوار باشد که از محلی با عنوان ((خانه فیلم های صامت)) پول وپلهای درآورد.
نخستین فصل نمایش ((بدویها)) آغاز شد (اصطلاح روشنفکرهای اشرافی): فصل دومی هرگز وجود نداشت. باری، قیمت بلیط ارزان بود و برای او که حالا خرد و خسته بود چه بسا میارزید که یک شلینگ بپردازد
و از شر باران به جای امنی پناه برد. کریون بلیطی خرید و به درون تاریکی سالن آمد.
در تاریکی محض، پیانویی، آهنگی یکنواخت میزد که یادآور آهنگ های مندلسون بود: روی یک صندلی کنار راهرو نشست و بی درنگ خالی بودن فضای اطراف را حس کرد. نه، فصل نمایش دیگری در کار نبود. روی پرده، زن درشت اندامی که شالی روی شانه اش انداخته بود، دست هایش را بهم میمالید، بعد با حرکاتی ناموزون تلوتلو خوران به سمت نیمکتی پیش رفت. آن جا نشست و مثل سگ چوپان، از لای موهای مشکی پریشانش کنجکاوانه و حیرت زده به بیرون زل زد. گاهی به نظر میآمد که زن تماماً در رشتههایی از خط و نور و نقطه حل میشود.نوشتهای زیر تصویر میآمد:((اوگوستوس به پامپیلیا خیانت کرده و او اکنون میخواهد خودکشی کند و به مشکلاتش پایان بدهد.))
کریون سرانجام اطرافش را میدید- نور کمرنگی در ردیف صندلی ها . بیست نفری بیشتر در سالن نبودند.چند زوج، سرهایشان را به هم چسبانده بودند و نجوا میکردند و چند مرد تنها مثل خودش، با همان بارانی ارزان قیمت مثل اجساد، با فاصله پخش و پلا بودند- بار دیگر وسواس کریون بازگشت:درد
مرد ریز اندام ریشو با لحن بس خودبینانه ای گفت((ببین، من میدانم.))
((چه میدانی؟))
با ابهامی محتاطانه گفت:((در باره این چیزها.))
کریون برگشت و سعی کرد درست او را ببیند. دیوانه بود؟ هشداری بود از آن چه درآینده خواهد شد- در سینماها با غریبهها حرف های نامربوط زدن؟ با خود اندیشید، نه خدایا، میخواست سر در بیاورد: این منم که هم چنان عاقل میمانم. عاقل خواهم ماند. چیزی جز جسدی مچاله و سیاه دستش را نمیگیرد. مرد داشت باز با خودش حرف میزد. گفت:((حرف. همهاش حرف. میگویند همه این ها به خاطر پنجاه پوند پول بوده. اما دروغ است. بهانه پشت سر بهانه. همیشه اولین بهانه را قبول میکنند. هیچ گاه به عقب بر نمیگردند. سی سال بهانه. چه احمق های ساده دلی.)) هم چنان با همان لحن از نفس افتاده و خودبینی بی حد حرف میزد. پس دیوانگی این است. مادام که میتوانست آن را تشخیص دهد، خوب، نسبتاً عاقل بود.
نه آن چنان عاقل البته که پارک روندگان یا نگهبانان خیابان اجور، اما عاقل تر از این. در حالی که پیانو هم چنان مینواخت، این حالت مثل پیام تشویق کننده امید بخشی بود.
آن گاه مرد ریز اندام دوباره چرخید و روی او پشنگه زد. ((گفتی خود کشی کرد؟اما کسی چه میداند؟ سؤال تنها این نیست که خنجر را چه دستی گرفته است.)) ناگهان و با اطمینان دستش را روی دست کریون گذاشت: مرطوب و چسبناک بود: کریون که معنی احتمالی آن را داشت درک میکرد با وحشت گفت:((از چه حرف میزنی؟))
مرد ریز اندام گفت:((من میدانم. مردی در موقعیت من همه چیز را میداند.))
کریون پرسید: ((موقعیت تو چیست؟)) دست چسبناک را روی دستش حس میکرد و میکوشید در یابد که مرد هیجان زده شده است یا نه. با این همه ده، دوازده دلیل دیگر وجود داشت، چه بسا تریاق یا شیره قند باشد.
((میشود گفت موقعیت کسی که کارد به استخوانش رسیده.)) گاهی صدا توی گلو کاملاً خفه میشود. روی پرده، واقعه ی غیر قابل درکی اتفاق افتاده بود - در این فیلم های اولیه، همین که یک آن چشم بر هم بزنی، داستان با چنان سرعتی پیش میرود که…فقط بازیگرها کند و ناموزون حرکت میکنند. زن جوانی با لباس خواب انگار در آغوش یک سرباز رومی گریه میکرد: کریون هیچ یک از آن ها را پیشتر
ندیده بود. ((من در آغوش تو، از مرگ نمیهراسم، لوسیوی.))
مرد ریز اندام پوزخندی زد - زیرکانه. دوباره با خودش حرف میزد. اگر به خاطر آن دست های چسبناکش نبود که حالا آن را برداشته بود، راحت میشد به کلی ندیدهاش گرفت: بنظر میآمد که دارد کورمال کورمال صندلی جلویی را دستمالی میکند. عادت داشت سرش را ناگهان به اطراف لم دهد - مثل
سر کودکی مخبط. شمرده شمرده و نامربوط گفت :((تراژدی. بیز واتر.))
کریون تند پرسید ((چه گفتی؟)) این کلمات را بیش از ورود به پارک روی پوستری دیده بود.
((چه؟))
((در باره ی تراژدی.))
((فکرش را بکن، این ها به کولن میوز میگویند بیزواتر.)) ناگهان مرد ریز اندام به سرفه افتاد.سرش را به