کاش خبر مرگتو میآوردن ذلیل مرده. کاش میافتادی تو آب جونت بالا میاومد راحتم میکردی. ذلّه شدم دیگه از دسّ تو الف بچه. حنّاق بگیری الهی. دسّاتو بنداز پایین نانجیب دق مرگم نکن. لال بودی کم بود وحشی هم شدی؟ میافتی تو حوض جونمّرگ میشی میمیری ور پریده. بتمرگ بذار سرت بشورم تمیزت کنم. گند از سر و بارت بالا میره، پر از کثافته موهات شلخته ی لَچَر. چشات ببند صابون نره توشون کور بشی سقط بشی…
آخ یواش مامان، موهام کندی، دردم میآد آخه. کاش دیشب مرده بودی مامان، کاش دیگه پا نمیشدی. چقد کتکت زد احمد علی، دلم خنک شد. اگه مرده بودی حالا میرفتم کوچه، بازی، میذاشتم دنبال بچهها هی خاک میپاشیدم ورجه وورجه میکردم. بچهها حتماً دارن میپّرن تو آب الآن، خیس میشن، خونی میشن، داد میکشن. چقد خون از دماغ مامان اومد دیشب، خوناش مث پوسّای تو قرمزِ قرمز بود. هی احمد علی هی زد تو سرش هی مامان جیغ کشید هی فحش داد. اولش از ایوون افتادش پایین مرد، اون وقت احمد علی آب ریخت سرش دوباره زنده شد نشست. بچهها الآن دارن میپرن تو آب خیس میشن، پر گل میشن اون وقت. میدواَن دنبال هم سنگ میزنن شیشه میشکنن. آخ چشام سوخت دوباره مامان یواشتر…
…دِ گفتم بتمرگ مث آدم بشین ورجه وورجه نکن پتیاره. از قالبش جون زیاده میخواد بمیره گلامون گرفته. هر روز سه ذرع رو قدش میره هی، هیکل گنده کردی فقط دیوونه ی خل و چل. قدّ تو بودم میرفتم بچه داری خونه ی مردم؛ کلفتی میکردم، کهنه میشسّم صب تا شب. حالا تو هی برو کوچه بزن سر و کلّه ی بچهها و خاک بپاش بهشون، تا اونام بزنن این طوری خونینت کنن، دنبالت بذارن و مسخرهت
… مامان دیگه آب نمیریزه هی خیسم کنه، هی داره دس میکشه سرم با خودش حرف میزنه. هی نیگا میکنه تو چشام انگاری یه چیزی میخواد بگه. اگه بفهمه من با تو حرف میزنم صابون میزنه چشام میسوزه…
…اون وقت دادنم به یه پیرمرد لب گور، فرستادنم به زور تو این دیار غربت و من شدم زن یه پیرمرد هفتاد ساله. بعدشم که مرد و من و تو موندیم رو دسّ این احمد علی پتیاره. شدیم سربار این پسره ی شارلاتان هیچ جاندار. هی فقط بلده با سگ و سوتای مردم بیفته دنبال سگ بازی و کفتر بازی…
…اگه ابلق بیاد میگم بپّره تو آب بذاره دنبالت بگیردت. اون وقت تو هی گیج میشی میترسی فرار میکنی اون ور حوض. بعد ابلق میآد جلو هی میآد جلو هی تو میترسی فرار میکنی، هی میچرخی هی میچرخی هی ابلق میآد جلو. بعد میری گیر میافتی گوشه ی حوض، دیگه فرار نمیکنی اون وقت. اون وقت ابلق یواش میآد جلو میآد جلو بعد یهو میپره روت میگیردت، بعد تو له میشی میافتی کف حوض. بعد من یهو میخوام داد بکشم نمیتونم، پاهامو این طوری میزنم تو آب، هی شلپ شلپ میکنم
هی هوار میکنم، هی نمیتونم، هی شلپ شلپ میکنم هی شلپ شلپ میکنم هی شلپ شلپ میکنم…
…دِ بتمرگ اذیتم نکن سگ توله ی حرومزاده، به حرفام گوش نمیدی اقلاً خفه خون بگیر بذار به درد خودم بمیرم. تو که نمیفهمی من چی میگم ذلیل مرده، یعنی اگه میفهمیدی پاهاتو این طوری هی نمیزدی تو آب ورجه وورجه کنی. کاش یه ذره عقل تو کله ت بود میفهمیدی چی میگم، کاش یه خورده به درد دلم میرسیدی، کاش زبونت باز میشد و داد میکشیدی، کاش… اگه قالی نبافم احمد علی میزنه بیرونمون می کنه دیگه رامون نمیده. آواره ی کوچه خیابون میشیم اون وقت. چشام میسوزه سیاهی میره، دیگه هیچی سو نداره. کاش بابات میاومد حال و روزمون میدید دلش میسوخت. کاش میاومد دستمونو میگرفت با خودش میبرد راحت میشدیم از این جا. یه روز حتماً میآد این جا وای میسه نگا میکنه به ما اشک تو چشاش جمع میشه. بعد میآد جلو پیش من وای میسه میگه هما من همه ش دنبال تو میگشتم. میگه یادت میآد اون روزا بچه بودیم هی آب به هم میپاشیدیم خیس میشدیم، بعد میرفتیم خونههامون کتک میخوردیم؟ بِهِم میگه هی تو میپریدی تو حوض خیس میشدی فرار میکردی، بعد من بهت خاک میپاشیدم پرگل میشدی؛ اون وقت بچهها دنبالمون میافتادن هوار میکردن. یادته هما یادت میآد؟ اون وقت من میگم آره یادم میآد، همه چیز اون روزا یادم میآد.میگم تو بزرگ شده بودی مرد شده بودی هنوز میاومدی در کوچه مون یواشکی با هم حرف میزدیم میخندیدیم. بعد یه روز ننه اومد در خونه دیدمون بعد تو فرار کردی رفتی خونه تون. اون وقت ننه ی تو یه روز اومد پیش ننه ی من، بعدش با هم عروسی کردیم. تو حتماً دیگه اینارو یادت نمیآد اصلاً یادت نمیآد. بعد بابات میگه چرا منم یادم میآد، من همه چیز اون روزا یادم میآد. اون وقت من به بابات میگم تو چرا مارو ول کردی رفتی دیگه نیومدی. اون وقت اون سرشو می ندازه پایین هی گریه میکنه هی گریه میکنه، بعد میآد دسّ مارو میگیره با خودش میبره راحت میشیم دیگه از این جا….
دست هما توی گوش گلی خورد. فواره باز شده بود و میپاشید به آسمان و دوباره توی حوض پخش میشد و میریخت روی سر هما و گلی. گلی پیش ابلق دوید و حلقه شد دور گردن او، هما گفت: ((ذلیل مرده)). از لباس های گلی آب چکه میکرد و ابلق صورتش را هی لیس میزد.
صدای جیغ هما تو گوش ابلق پیچید و ابلق گوش هایش را تیز کرد. قفسها یکی یکی به هما میخورد و روی زمین میافتاد و هما جیغ کشید و دور حوض میچرخید. احمد علی پرید توی حیاط و دور حوض چرخید و هی با قفس کوفت توی سر هما. هما جیغ کشید و ناله کرد و عربده زد. احمد علی هی داد میکشید: ((زندگیم رفت، دار و ندارم رفت)).
گلی گردن ابلق را گرفته بود و هی خودش را بالا میکشید و پشت او مینشست و دوباره میافتاد روی زمین. ابلق دست و پایش را خم کرد و روی زمین نشست و گلی را سوار کرد و دوباره ایستاد. ابلق دور تا دور حیاط را آهسته قدم زد.
چشم های ابلق به حوض خیره شد. احمد علی سر هما را توی حوض کرده بود و نگه داشته بود و نفس نفس میزد. آب های حوض حباب میشد و بالا میآمد و قل میانداخت و میترکید. دست های هما بالا میرفت و توی حوض میخورد و آب میپاشید به صورت احمد علی. احمد علی میگفت: ((دار و ندارم رفت، زندگیم رفت)).
ابلق گلی را پرت کرد روی زمین و خیز گرفت به سمت دیوار. گربه ی سیاه، روی دیوار آمده بود و آرام آرام به دم سیاه نزدیک میشد. ابلق دوید به طرف دیوار و واق واق کرد و خرناسه کشید. گربه از روی دیوار پرید آن طرف و افتاد توی خانه ی حیدرعلی. گلی روی زمین نشسته بود و هق هق میکرد و گریه میکرد. از پیشانیش خون میآمد و دور چشمش حلقه میشد و سر میخورد و میرفت گوشه دهانش.
احمد علی گفت: ((قناریامو به باد دادی، کفترامم به باد دادی. حالا ما هیچی خرجی نداریم، آب و نونم نداریم. حالا همه مون باید گشنگی بخوریم جون بالا بیاریم)).
احمدعلی رو لبه ی ایوان نشسته بود و سرش را گرفته بود. هما نشسته بود روی زمین و تکیه داده بود به دیواره ی حوض و موهایش پخش شده بود دور سرش.
احمد علی گفت:(( دیگه هیچی قناری ندارم، مرغ عشقم ندارم، دیگه زندگی ندارم)). احمد علی سرش را تکیه داد به دیوار و خیره شد به آسمان.
دست های هما میلرزید و سرش پایین افتاده بود و از موهایش آب چکه میکرد. هما گفت: ((هر چی قناری بیاری و کفتر بیاری باز میکنم برن تو آسمون)).
گلی گردن ابلق را گرفت و بردش سر حوض و ماهی قرمز را نشانش داد. ابلق تو حوض پرید و با ماهی بازی کرد و ماهی دور حوض چرخید و چرخید. ابلق پایش را به توپی حوض زد و بیرون کشید و آب توی چاه سرازیر شد.
(( قناریام حالا تو آسمون میچرخن و دور میشن دیگه این جا نمیآن. قناریام حالا بال میزنن هی بال میزنن میرن تو آسمون چرخ میزنن آواز میخونن. لاشخورا حالا تو آسمون دنبال قناریام میافتن هی یکی یکی شکار شون میکنن میخورن. کفترامم حالا بال میزنن پخش میشن تو خونههای مردم هی کفتر بازا میگیرن می ندازنشون تو قفس. اون وقت من باید را بیفتم در خونه ی مردم هی یکی یکی التماسشون کنم بگیرمشون. حالا کفترامو مردم یکی یکی سر میبرن کبابشون میکنن میخورن، اون وقت میگن ما هیچی کفتر ندیدیم، قناریام ندیدیم، مرغ عشقم ندیدیم… ))
واقعاً احمقانه خواهد بود اگر حرف آقای پرتو را قبول کنیم و روز حادثه را یک شنبه بیست و دوم خرداد بدانیم. آخر باکدام مدرک؟ صرف این که آن روز باد میآمده و آقای پرتو عرق کرده داشته گلهای شمعدانی توی ایوان را آب میداده و باد میافتاده هی توی پیراهنش که نمیشود دلیل! پس خانم جمالی چه میشود که میگوید:((دقیقاً یادمه…پونزده آبان بود، همون روزی که باید میرفتم آرایشگاه.