میخندیدم، میخندیدی. گریه میکردم، گریه میکردی.
صدای زنگ ساعت که پیچید در اتاق، مادر استکان چای را گذاشته بود روی لبة میز تحریر. هوا هنوز تاریک و روشن بود. پاها چرخید میان لنگههای کفشی که درست مثل هم بودند؛ از هر جفت یکی را پوشیدم. ابرها درهم پیچیده و آسمان می خواست بغرد. سکوت صبح همه خانه را پرکرده بود.مادر پشت پنجره، پرده تور را کنار زده بود و نگاهم میکرد.
پاها بیاختیار میدویدند. مأمور شهرداری با لباس نارنجی پر رنگش، جاروی بلندی در دست، مشغول کار بود. خیابان بعدی، باران تند میبارید. دخترکی سرش را بالا گرفته بود و قطرات درشت باران به صورتش میخورد.
دکه روزنامه فروشی بسته بود و چند نفری پشت نردههای بلند نقرهای رنگش نشسته بودند. روزنامه که آمد صف به هم ریخت. همه نگران و مضطرب یکدیگر را هل میدادند. صفحات روزنامه مثل گنجی دست به دست گشت. به گوشهای پناه بردم. س… س… س… صبا سماوات، پزشکی تهران. شاید بلند گفتم. آنقدر بلند که پسر جوانی ، تقریباً چند متر آنطرفتر سر از روزنامه برداشت و با حسرت گفت: «پزشکی. عجب شانسی!»
اسمش بود. اسمم نبود. اسامی مقابل چشمها بارها و بارها تکرار شد؛ اما نبود. اشک به پهنای صورت میآمد. پسرک… «اشک شوق است؟ مبارک باشد!» -پسرک فضول!
چشمها سیاهی میرفت. روزنامه در میان فشار انگشتهای دست مچاله شد. بی اراده از جا برخاستم. به طرف خیابان راه افتادم. پاها تنها کشیده می شد روی زمین.
از چراغ قرمز عابر که گذشتم، رانندهای با عصبانیت سر بیرون آورد و به روزنامه اشاره کرد. «ماجرای خودکشی را نوشته!» غصه تمام وجودم را پر کرده بود.
«بابا آب داد؛ صدبار بنویس.»
«صبا انگشتهاتی درد نگرفت؟»
«مشق خودت را بنویس.»
«نوشتهام.»
«چند روز به اول مهر برویم کیف و کفش و کتاب بخریم.»
«شمارة سی وشش.»
«از این مدل کفش یک جفت داریم؛ بدهم؟»
«مادر نگاهمان کرد. نگاهت کرد نبودی. «صبا کجاست؟» رفته بودی بیرون و به بستنیهای قیفی بلند دورنگ نگاه میکردی. دلت بستنی میخواست؟ فردا، فردا با مادر تو میآییم، صبا.
نسیم ملایمی می وزد و صورت را که خیس از اشک است، خنک می کند. چشمهایم قرمز شده شاید.
آقا لطفا از آن کیف سبزی که آنجا، آنگوشه ویترین است دوتا بدهید. دوتا سبز. - شرمندهام خانم. چند رنگ دیگر هست برای …» هنوز حرف فروشنده تمام نشده بود که رفتی. اینبار کجا؟
میخواندم، میخواندی. مینشستم، مینشستی. ساعتهای زنگ تفریح حیاط را دور می زدیم سنگ به سنگ.
گُر گرفتم. سرم گیج میرود. تعداد ماشینها زیادتر شده و فقط بوق میزنند. ساعت از یازده گذشته.
به سر کوچه که رسیدم، در باز بود، فواره حوض هم باز. لب پله سوم پایین اتاقشان دستها را گره کرده زیر چانه و خیره شده به حوض که حالا دوتا ماهی قرمز بیشتر نداشت. سر بلند کرد: «چرا مرا صدا نکردی؟» زبانم بند آمده بود. به طرفم آمد. نگاهم یخ بست روی حوض، روی ماهیها و روی نگاههای مادر که حالا آمده بود پشت پرده تور.
جلوتر آمد و شانههایم را گرفت گرمای دستهایش… میلرزیدم. چشم در مقابل چشم. «قبول نشدیم؟ نه؟ چرا ماتت برده.» بغضی غریب پیچیده بود توی سینه. «حرف بزن! دق کردم. بگو قبول نشدیم.» گریهاش گرفت. شانههایم را رها کرد و به طرف حوض رفت. «سال دیگر باهم» انگار کسی زیر پاهایم آتش روشن کرده بود.
به زحمت کنارش رفتم و روزنامه را به طرفش دراز کردم. ماهیها سرک کشیدند. برگشت و مستقیم در چشمهایم خیره شد. با غیظ گفت: «دیوانه شدی . روزنامه را می خواهم چه کنم؟» نفسم داشت بند میآمد. مادرم هم گریه میکرد. «من… من… قبول نشدم. تو… تو… خانم دکتر!»
چقدر هوا گرم شده. روی زمین، کنار حوض نشستم. گفتم شاید بیایی و مثل همیشه بگویی نمیروم. باهم میرویم. سال دیگر. اما خندیدی. گریهام گرفت. رقصیدی. ماتم گرفتم. و بعد چقدر دلم کوچک شده. اصلا شاید آب شده.
صبا ساک خریدی؟ مبارک باشد! میروی؟ به سلامتی!
در گوشهای کز کردهام. پاییز چراغانی کردهاند. جشن گرفتهاند. دفتر خاطراتم کجاست، مادر؟