همین‏که از خواب بیدار شد، پرسید:«امروز چند شنبه است؟»
توی اتاق سه نفر بودند؛ البته با خودش… اما هیچ‏کدام جواب ندادند. او هم بی ‏خیال بلند شد؛ مثل این‏که اصلا انتظار جواب نداشت. چند قدمی رفت. بعد به طرف آن‏ها برگشت و گفت: «می ‏دونید دیشب چی خواب دیدم؟» کمی مکث کرد و بعد ادامه داد: «خواب دیدم مْردم… یه هفته هم گذشته بود… شب هفت، خودم خرما گرفته بودم و هرکی بر می‌‏داشت، می‌‏گفت: غم آخرتون باشه! بعد هم همراه چند نفر دیگر رفتیم سر قبرم…» دستی به صورتش کشید و گفت: «باید صورتمو اصلاح کنم.» و توی آینه به خودش نگاه کرد… یکی از آن‏ها سرش را با تأسف تکانی دارد و به دیگری خیره شد. در این موقع در باز شد و یکی صدا زد: «هی ! تو…»
بر می‌‏گردد: «من…؟»
جواب می‌‏شنود: «پس من؟… حرکت کن! حکم تا یک ساعت دیگه اجرا می ‏شه…»