۱
خوابش نبرده بود؛ حتی وقتی پنکه را خاموش کرده واز دست دِردِرها و بادِ مزاحمش راحت شده بود. پیشانی و دست‏های جلیل از عرق برق زده بودند. دستش را تکان داده بود: «صداش اذیتم می‌‏کند.» جلیل اما لخت لخت بلند شده و پنکه را روشن کرده بود. او هم متکا را برداشته و از پله بالا آمده بود توی حیاط.

۲
از اتوبوس پیاده شد. خطی سرخ‏رنگ تا پشت کوه کشیده شده بود. کیفِ سنگینش را روی دوش صاف کرد و راه افتاد. اولین ستاره توی آسمان بود. ایستاد و به آسمان زل زد. روبه‏رویش ساختمان بلند و سفیدی بود که چهار طبقه بالا رفته بود؛ در کلِ خیابان تقریباً نادر بود. ماه درست جلوی ساختمان بود و درست مثل این بود که لکه‏ای خیلی سفید باشد، یا کسی آن را توی آسمان تف کرده باشد، یا همان‏جا محکم چسبانده باشد. راه افتاد و همین‏طور به ماه نگاه می‌‏کرد. فکر کرد: «خوب است این ساختمان هست که فکر کنند به آن نگاه می‌‏کنم.»
وقتی به کوچة آن ساختمان بلند و سفید رسید، احساس کرد که باید به داخل کوچه برود و درست زیر ماه، درست جایی که برای دیدن ماه مجبور باشد سرش را بالا ببرد، درست همان‏جا بایستد. قدمی‌ به سوی کوچه کج کرد که جلیل را سر کوچة خودشان دید؛ دوتا کوچه بالاتر. منصرف شد: «چقدر خوب شد که نرفتم. حتی اگر جلیل نمی‌‏دید، ممکن بود کسی مرا بشناسد یا فکر کنند دیوانه‏ام یا این‏که با یکی از آدم‏های آن مکعب سفید کار دارم. خیلی بد می‌‏شد. مخصوصاً اگر آدم شکاکی در یکی از پنجره‏هایش زندگی می‌‏کرد.»
جلیل لبخند زد و در را باز کرد. انگشت سبابه‏اش را رو به آسمان بلند کرد، با اشاره: «امشب هوا ابریه. ماه نیست.» «چرا هست.» جلو آن ساختمان سفید بود. اما جلیل حرکاتِ دستش را ندید یا منتظر جوابی نبود و از پله‏ها پایین رفت.

۳
هنوز در را نبسته بود که زنی را جلو روی خودش دید. لب‏های زن به زیباترین شکل، تکان می‌‏خوردند و وقتی لبخند می‌‏زد، لب‏هایش به موازات نوک ابروهایش کشیده می‌‏شد. دندان‏هایش دانه‌دانه بود؛ ریز و با فاصله‏های مرتب. از چیزی نگران و ناراضی بود و حرف «ر» را خوب تلفظ نمی‌‏کرد. درباره انگشترِ گم‏شده‏اش حرف می‌‏زد. از نظر او ماه آن‏جا مانده بود. آن‏جا مانده بود یا کسی آن را چسبانده بود؛ اما زن دنبال انگشتر گم‏شده‏اش می‌‏گشت. خواست جوری به زن بفهماند که ماه امشب مانده‏است جلوی آن ساختمان سفید؛ اما زنِ پرحرف یکی از النگوهایش را نشان داد و ادامه داد که: «آن انگشتر و النگو را از پنج سال پیش با تمام قرض‏هایی که داشته‏اند، نگه داشته‏اند؛ چون آن‏ها را سر سفرة عقدشان عمو و پسر عمویش هدیه داده‏اند و او آن‏ها را به قد تمام طلاهای دنیا دوست دارد. لبخندی تحویل زن داد. حتی به بالای سرش نگاه کرد؛ تقریباً به همة آسمان. زن لحظه‏ای به  نقطه‌نظر او نگاه کرد و باز ادامه داد: «اگه یه وقت شما دیدینش، حتماً خبرم می‌‏کنید؟» باز لبخندی تحویل زن داد. حتی تعارف نکرد که زن تو بیاید. حوصله نداشت یا حس می‌‏کرد که قفسة سینه‏اش خالی شده یا حتی این حس و هیچ حس دیگری نداشت؛ کمی‌ فقط می‌‏شود گفت که خسته بود. لب‏هاش سخت به هم چسبیده بود. به زور از هم کند، لیسید، لب زد: «حتماً» باز لبخندی تحویل زن داد. خداحافظی کرد و در را بست.
۴
مادر و پدر جلیل تمام درها و پنجره‏ها را قفل و موم کرده بودند. چقدر خوب که ایوان‏ها در ندارند، که سقف ندارند. متکا را روی قرنیزها گذاشت: «فردا برمی‌‏گردند»
هنوز کمی‌ گرم بودند و به کمرِآدم سوزش دل ‏چسب می‌‏دادند. ابرها چون تکه‏های پازلی نیمه‏کاره به آسمان چسبیده بودند و دست‏های بادی، گاهی آن‏ها را می‌‏لغزاند. دهانش را باز کرد. نبودِ صدایی شبیه کلام حنجره‏اش را خشک کرده بود. باد در بینی‌‏اش دوید و فس‌وفس صدا داد. «آه! خاک بر سر این آسمون کنن! آی پدرسوخته ابرا! همه دل‏خوشی آدم به اینه که بتونه فقط یه شب تو ایوان بخوابه. اون‏وخ عهد همون یه شب هوا ابریه.» جلیل بی‌‏حوصله و لختِ لخت خودش را از پله‏ها بالا می‌‏کشید. «فقط یکی دو ستاره دیده می‌‏شن که اونم هی پوشیده می‌‏شن و باز کشف حجاب می‌‏کنن.» جلیل سرفه‏ای زورکی در هوا رها کرد. پرة دماغش به طرف بالا رفت و سرش را به چپ و راست تکان داد. دست‏هایش را بالا آورد: «ماه دیوانه‏س… هرشب می‌‏آید آن‏جا و زل می‌‏زند به آدم.»
خواست بگوید: «اون‏قدر سمج و بی‌‏رحم که عاشقش بشوی.»
«یک‌شب که می‌‏توانی در ایـوان بخوابی می‌‏آیی و می‌‏بینی که نیست»
فکر کرد: «شما بگید! ماه دیونه نیس؟»
نگاهش را از روی لب‏ها و دست‏های جلیل برداشت. موهایش را جمع کرد و نشست. گره روسری ‏اش را زیر گلو سفت کرد. به چشم‏های جلیل خیره شد. دست‏ها را به طرف جلیل تکان داد: «افتاده تو چاله؛ چاله‏ای که دیوار ندارد. انگار آدم بیفتد در آسمان یا فضا و نتواند به اینطرف و آنطرفش برسد.» جلیل چشم‏هایش را باز و بسته کرد، سرش را به چپ و راست چرخاند و از پله‏ها سرازیر شد.