می‌گویند ادیبی بود بس بزرگ که اندر عوالم هپروت سیر می‌کرد و گه گاه چیزکی می‌نوشت و پزکی می‌داد. اندر چپق چاق کردن استاد بود و گاهی قهوه‌خانه‌ی داش غلام  که او کافه نادری‌اش می‌خواند، می‌نشست. عینک گرد با قاب مشکی می‌زد و سیگار هما می‌کشید و اراجیف می‌بافت . وقتی بالای سر جنازه عمه‌اش به دختر عمه‌اش دست درازی کرد؛ گوشت کوبی نوش جان کرد و مغزش جا به جا شد و زبان فرنگی بر ذهنش جاری شد و هوای فرنگستان به سرش زد . القصه در محل اقامت خود در پی شیر تا آفتابه‌ای پر کند و قضای حاجت به جا آورد که لوله‌ای دید و شیرش را باز کرد و نشست به انتظار آب . صدای فش فش هوا آمد و استاد با خود گفت: « مغسی کم الله بالخیر به ولایت صغیره خودمان، که لااقل از شیر آبش باد نمی آید» و باز نشست به انتظار قطره‌ای آب …….. تا اینکه آرام آرام بی حس شد و افتاد و به خواب مرگ فرو رفت و جان به جفرو رفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد. راویان شکر‌شکن و طوطیان اخبار؛ خبر آوردند که استاد اندر فرنگ خودکشی فرموده‌اند و هزار حرف و حدیث که البته همه به نفع حضرات باقی بود و بر بار حماقت خلق الله می‌افزاد. حقیر پس از سال‌ها تحقیق و تفحص کشف نمودم که استاد شیر گاز را با شیر آب اشتباه گرفته و با آفتابه‌ای در دست شهید قضای حاجت شدند. پس رونوشتی از تحقیق خود را به خدای زدم تا بر پل صراط قدم های غافل استاد؛ استوار باشد که ایشان بر جهالت و بی فرهنگی این مرز و بوم جان دادند و خدای ناکرده دست به عمل شنیع خودکشی نزده‌اند ….. خدایش رحمت کناد.