طنز چه در کلام و چه درونمایه از ویژگیهای بارز هدایت است. در واقع او در بسیاری از آثار طنزآمیز خود از حدمعمول و متعارف طنز هم فراتر میرود و کار را به هزل و هجو میکشاند. تا آنجا که در پارهای از این آثار حتی به فحاشیو بدگویی آشکار بر میخوریم که نمونهاش را در توپ مرواری و حاجی آقا میتوان یافت. م.فرزانه توپ مرواری را وصیت نامه مهر و موم شده روشنبینترین مرد ایران میداند که هدایت در این کتاب نه تنها از هیچ دشنامی به تاریخ استعماری ایران فروگذار نکرده، بلکه با مخاطبش که از افراد طبقه مسئول مملکتی هستند و در دانشگاههایمعروف تحصیل کردهاند و علوم مختلف را آموختهاند و از خود زبونی نشان دادهاند، با آنها به عامیانهترین لحن حرف میزند. در قضیه توپ مرواری دیگر صحبت از زندگی، مرگ و هستی و علم نیست، توپ مرواری تاریخچه ظلمت صاحب منصبان و متفکران و مقتدرانی است که از زمان صفویه تا آن روز نوکر و عبد سفارت دربار خارجی بودهاند، کسانی که تمام هدفشان ارضای شکم بوده، بزرگ و کوچک، زن و مرد. موجوداتی با افکار موهوم ماقبل تاریخی، مغرور و متعصب ولی، آب زیر کاه اهل تقیه و کتمان، زور پرست و کوته بین. اگر هدایت تا کنون زیر لفافه گفته یا نوشته، در توپ مرواری حرفهایش را با صراحت میریزد روی دایره و از استبداد صاحبان تخت و تاج، غاصبین مقاماتدولتی و معنوی اظهار بیزاری میکند.
در افسانه آفرینش، با طنز ملایمی کاریکاتوری از شرح خلقت بشر و داستان آدم و حوا را عرضه میکند. در این نمایشنامه خیمه شب بازی که نخستین اثر طنزآلود هدایت است، نشانهای از تمسخرهای زهرآلود بعدی نیست. هدایت با طنز و ساده نویسی خود در داستانها و نوشتههایش با روشهای رسمی ادبی، داستانهای عشق آلود و قلمبهنویسی میستیزد و راه را برای آفرینش ادبیاتی ساده، پر معنا و عوام فهم باز میکند. قضیهها هم غالبا با ایجاز سامان میگیرد. آغازشان نیرومند و گیراست و خواننده را در دل رویدادها قرار میدهد. تندترین و نیرومندترین ریشخندها در جملههای کوتاه بیان میشود. او در وغ وغ ساهاب و ولنگاری پته «شاعران شهیر»،«نویسندگان عالیمقدار» و «مترجمانتوانا» را به روی آب میاندازد. هجای تند هدایت رسواییها را آفتابی میکند. او در زمانی که هنرمندان در گوشهاینشسته و بیهنران جای آنها را گرفته بودند از زبان گروه نخست میگوید: «ادبیات امروزه ما تقریبا مال احتکاری یکمشت شرح حال اشخاص گمنام نویس و آخوند و حاشیهپرداز و شاعر تقلیدچی گردیده است که نان به هم قرضمیدهند و متصل از اینجا و آنجا لفت و لیس میکنند». در قضیه «مرثیه شاعر» هم به جنگ کسانی میرود که پس از مرگ هنرمندان برای آنها مجلس ترحیم ترتیب داده و در پس پرده کارشان را پیش میبرند و در حالی که اشک تمساح میریزند، بر سر ارثیه نویسندگان و شاعران جنگ و جدال میکنند و برای دست یافتن به افتخاراتی که از دوستی و همکافگی با شاعر مرحوم حاصل میشود، جنگ به راه میاندازند. هدایت به کار این متظاهران صحنهی ادب نوری رسواکننده میتاباند. در قضیه «آقای ماتمپور» دوز و کلک نویسندگان و شاعران روزنامهای برای رسیدن به شهرت رسوا میشود و در قضیه «گنج»، زندگی تهی و محدود مردی مفلوک را به تصویر میکشد که گنجی پیدا میکند و خانه وملک میخرد و حاجی میشود و برای خود زندگانی شیرین فراهم میسازد: «زیرا هر روز به زیارت اماکن مقدسه مشرف میشد…اینقدر زیارت نومه میخواند که دهنش پر از کف میشد…و در تولیدمثل کردن قیامت میکرد…اینکار هر شب و هر روز میشد تکرار، تا عمر داشت خسته نشد از این کار».
«فرهنگ فرهنگستان» هم در واقع بازی هدایت با یک سری جملات و کلمات است که در قبالشان توضیحی طنزآمیز میآورد: «گویا = منطق، پس: لال = فلسفه»، «مازیار = حاج علی نقی، پس از این به بعد هر کس حاج علی نقی نامیده میشده، بنا به فرمان جهان مطاع فرهنگستان خود به خود اسمش مازیار خواهد شد». «نای = قصبهیالریه، مسعود سعدی میگوید: نالم ز دل چون نای اندر حصار نای، پستی گرفت همت من زین بلند جای، معلوم میشود آن مرحومملتفت نبوده که در حصار قصبهیالریه محبوس است».
از طنزهای دیگر هدایت نوشته «چگونه شاعر و نویسنده نشدم؟!» است که با عنوان «ق. مسکین جامه» در مجلهسخن به چاپ میرسد ، این نوشته پاسخی است بر ادعانامههای فضلا و ادبای ریش و سبیلدار آن زمان که نمونه اعلایش ادبای سبعه بودند، که در شرح حال و سرگذشتنامه و نقل کرامات ادبی و لغوی خود به رسم جاری به راه اغراق و گزاف میرفتند که این مقالات تحت عنوان «چگونه شاعر و نویسنده شدم؟!» با شرح و توصیف و چاپعکس و شمایل خود بوده که در روزنامه امید به مدیریت نصرا… فلسفی چاپ و منتشر میگردیدهاند.
و در مقابل این آثار مقاله طنز «چگونه شاعر و نویسنده نشدم؟!» توسط هدایت نوشته میشود که در صفحه نخست اینمقاله به سفارش هدایت عکس کودک خردسالی به چاپ میرسد که هدایت به قلم خود سبیل چخماقی بالای لب او میگذارد تا این مقاله شباهت خود را به مقالات ادبای سبعه تمام کرده باشد.
هدایت اغلب نوشتهها و طنزنامههایش را در مجلات مختلف از قبیل مجله سخن و مجله مردم با اسامی مستعار«محمد رحیم گردان سپهر، ق. مسکین جامه، علی نقی پژوهش پور، حسن علی کیوان پژوه، بتشکن، امام قلی تهیپا و..». به چاپ میرسانده که البته کتاب «توپ مرواری» را هم به عنوان مؤلف هادی صداقت به چاپرساند.
هدایت در وغوغ ساهاب و ولنگاری شیوه طنز نویسی فارسی را که ارثیه مولوی، حافظ، عبید زاکانی، ایرج میرزا ودهخدا است، ادامه میدهد و هنر انتقاد هجایی و طنز را دوباره زنده کرده و رونقی تازه به آن میدهد.
عبدالعلی دستغیب معتقد است که اگر داستانهای هدایت را با نقالیهای جمالزاده مقایسه کنیم، میبینیم که در ژرفایداستانهای هدایت، سوگنامههای اجتماعی نهفته است. آنجا که هدایت طنز مینویسد، جمالزاده خوشمزگی میکند. آنجا که هدایت رنجها و بنبستهای زندگانی را در دایره رویدادهای اجتماعی مجسم میکند، جمالزاده (جز درکتاب یکی بود، یکی نبود) دردهای سطحی آدمها را به طور مجرد گزارش میدهد و اضافه میکند: «نوشتههای هدایت با طرحها و داستانهای چوبک هم تفاوت دارد و تفاوتشان در جهاننگری آنها است، هدایت دارای نگرشی عمیقا رئالیستی است در صورتیکه چوبک ناتورالیست است و در بیشتر کارهای خود بدی و فساد را به ذات آدمها نسبتمیدهد و از نشان دادن دورنمای کلی اجتماعی که علت اصلی این بدی و شرارت هاست، خودداری میکند». اگرچه هدایت و جمالزاده در نوشتن داستانها از یک روش پیروی کردهاند اما افکار و هدفشان به کلی متفاوت بود، برایجمالزاده نوشتن وسیلهای شده بود برای سرگرم شدن، حال آنکه نوشتن برای هدایت نوعی احتیاج بود، احتیاج به درددل کردن ولو این که طرف فقط سایه خودش باشد.
در رابطه با شخصیت آمیخته با طنز هدایت هم حرفهای زیادی زدهاند از جمله بیژن جلالی که معتقد است زبان آمیخته به طنز هدایت از موقعیت خانوادگی و اجتماعی او ناشی میشود. از اشرافیت ذهنی او که در عین حال از زبان زندهی عمومی جدا نیست. سیاستمداران و منشیان قدیم و همین طور وزرای با فرهنگ گذشته واجد همین قدرت طنز بودهاند. بزرگ علوی هم میگوید:«اگر کسانی هستند که تصور میکنند در مجلس معمولی، صادق هدایت، خیلی جدی مینشست و دربارهی نشر فلان نویسنده اروپایی یا شعر فلان شاعر ایرانی صحبت میکرد، سخت در اشتباهند. صادقهدایت در مجالس نشست و برخاستش بیشتر گوش میداد و کمتر حرف میزد و تازه وقتی هم که حرف میزد، اغلب طنزی یا بذلهای را برای تغییر حالت مجلس به زبان میآورد. منتها این کار را به اندازهای به موقع و با ظرافت انجام میداد که همهی شنوندگان لذت میبردند و بلافاصله آن را به خاطر میسپردند».
و باز بزرگ علوی میگوید:«با بعضی حاضر نبود، حتی یک کلمه هم جدی حرف بزند».
در مورد هدایت و طنز حرفهایی هست که هر قدر دربارهاش گفته و نوشته شود باز ناگفتهها و نانوشتههایی هست که به جا خواهد ماند.
بهمن ۶م, ۱۳۸۷ عند ۱:۰۰ ق.ظ
وقتی بابام کوچیک بود
فضا نورد کوچک
وقتی بابام کوچیک بود، صبح بهار بود. بابام شاد و شنگول، پول تو جیبی شو از مامانش گرفته بود وداشت می رفت یه چیز خوش مزه برای شکمش، که قارو قور می کرد، بخره که یه دفعه چشمش به یه بادکنک فروش افتاد و دل بابامو که قد یه گنجشک بود، برد. آقا، نیش بابام تا بنا گوشش باز شد و قارو قور شکمشو فراموش کرد و جیغ رذ: آقا بادکنکی، بادکنک چنده؟ بادکنکی از اونور خیابون گفت: یه تومن، ببینم بچه پول مول داری یا نه؟ بابام گفت: ایناهاش، بادکنکی خندید و گفت: آفرین پسر گل، بیا اینجا. بابام گفت: بلد نیستم از خیابون رد بشم. بادکنکی گفت: وایسا اومدم. بعدش صبرکرد تا یه ماشین رد بشه. بابام پولشو داد به بادکنکی و گفت: اون قرمز بزرگه رو می خوام. اون نمیشه خیلی گرونه، یکی دیگه رو انتخاب کن! بابام دلش گرفت و گفت: خوب اون سبزه رو بده! بادکنکی سبزه رو کند و داد به بابام. بابام یه کمی سرشو خاروند و گفت: آبی شو بده. بادکنکی، بادکنک سبزرو گرفت و آبی رو کند و داد به بابام، اما بابام باز گفت: نه، نه، زردشو می خوام. بادکنکی اخم کردو گفت: زود باش بچه، یکی رو انتخاب کن دیگه. بعد بادکنک زردرو کند و خواست بده به بابام که باز بابام گفت: نه، نه، ترو خدا آقا بادکنکی، قهوه ای رو بده، ترو خدا. بادکنکی با اخم گفت: کوفت بگیری بچه، دیگه عوضش نمی کنم ها. بعد خواست بادکنک قهوه ای رو بکنه، اما دستاش پر از بادکنک های گنده شده بود. بادکنکی به بابام گفت: بچه این طناب بادکنک هارو بگیرتا من بادکنک قهوه ای رو بکنم. اما آقا، چشمت روز بد نبینه، همین که طناب رو به بابام داد، بادکنک ها بابام رو که کوچیک بود بلند کردند و بردند هوا. بابای بیچارم از ترس فقط جیغ می زد و پاهاشو مثل قورباغه تکون تکون می داد، تا اینکه به لوله آب پشت بوم یه مغازه، که سرش کج شده بود، گیر کرد و سر کج لوله از پشت توی کمر شلوار بابام فرو رفت. طفلکی بابام وسط زمین و آسمون گیر کرده بود و نه راه پیش داشت و نه راه پس. آقا، آسمون جلوی چم بابای بیچاره ام تیره و تار شد و مثل گربه ای که افتاده باشه توی حوض آب شروع کرد به لرزیدن و دندوناش بهم خوردن . همه آدم بزرگ ها جمع شده بودن و هر کسی یه چیزی می گفت. یکی گفت: بچه جون طناب و ول کن، می گیرمت. بادکنکی که روی زمین غش کرده بود جیغ زد: نه بچه، منو بدبخت نکنی ها، همه زندگیم اون بادکنک هاست. زبون بابام از ترس بند اومده بود و نمی تونست حرف بزنه. یکی گفت: پسر جون، صبر کن الان با آجر می زنم چند تا بادکنک بترکه تا یواش یواش بیای پایین. بعد یه آجر بزرگ و برداشت و پرت کرد، اما آجررفت و خورد به تابلوی نئون بالای یه مغازه و اونو شکست و بعدشم افتاد روی شیشه جلوی یه ما شین که توی پیاده رو پارک شده بود. آقا آجری، عقب عقب رفت و فرار کرد. صاحب مغازه و راننده ما شین هم با چوب چماق دنبالش می دویدند. آقا بزرگها نمی دونستن بابامو نگاه کنن یا اونارو، که یه دفه طفلکی بابام از اون بالا جیغ زد: آی وای، دستم درد گرفت، دیگه نمی تونم طنابو نگه دارم. بادکنکی ناله کرد: تورو خدا ولش نکن! بابای مهربون منم طنابو با دندون هاش گرفت و دستاشو انداخت پایین، اما بعد از یه دقیقه حس کرد گردنش مثل گردن غاز دراز شده، می خواست جیغ بزنه، اما نمی شد. می خواست گریه کنه، اما نمی شد. خلاصه دوباره طنابو با دستاش که زخمی شده بود، گرفت و گردنش که مثل غاز دراز شده بود، مثل کش جمع شدو رفت سر جاش، که یه دفه آقاهای شهرداری با یه میله بلند، که با اون جوب هارو تمیز می کردن، اومدن. آخی طفلکی بابام! دل سنگ براش آب می شد. خلاصه آقاهای شهرداری سر کج میله رو کردن تو یقه بابامو یواش یواش کشیدنش پایین. بادکنکی از خوشحالی هی جیغ می زدو بالا پایین می پریدو تندو تند بابامو بوس می کرد. همه آدم ها خوشحال بودن. اما بابای زخمی من جون نداشت حرف بزنه یا رو پاهاش بلند بشه. ناگهان مامان بابام سر رسید. وقتی هم بابامو دید گفت: بچه باز چه دسته گلی به آب دادی؟ که بادکنکی گفت: نه خانوم پسر به این خوبی و شجاعی وجود نداره، اگه اون نبود الان من بدبخت بودم. چشمهای مامان بابام از تعجب گرد شده بود و دهنش باز مونده بود. آقا بقالی هم برای همه نوشابه باز کرد و همه شاد و خوشحال نوشابه می خوردن. بادکنکی هم اون بادکنک قرمز بزرگه رو کند و داد به بابام و گفت: بیا قهرمان کوچولو، اینم جایزه تو. علی احمدی
بهمن ۱۸م, ۱۳۸۷ عند ۱:۵۸ ق.ظ
با درود من علی احمدی هستم ، یکی از داستانهای دیگرم را برایتان می فرستم تا گل خنده را بر گوشه لبانتان ببینم که آرزوی من است تا دل تمام ایرانیان شاد باشد. و از اینکه این حقیر را لایق این محبت دیدید سپاسگزارم. ارادتمند شما علی احمدی.
حیوانات نیمه اهلی
وقتی بابام کوچیک بود، یه روز مادرش صداش کرد و گفت: آهای پسر بلند شو مدرسه ات دیر شد! بابام یکی از چشماشو یه کمی باز کرد و گفت: سلام. بعد هم با دست های افتاده و گردن کج و چشم های بسته رفت که دست و صورتش رو بشوره که گروپی خورد به دیوار و افتاد زمین. آخی، حیوونی بابام، حسابی سر و صورتش درد گرفت. بابام به زور چشم هاش رو باز کرد و همین طوری که سرش رو می مالید گفت: وای در کجاست؟ خلاصه بابام صورتشو شست و یه صبحونه حسابی خورد و راه افتاد که بره مدرسه، توی راه مدرسه باید از جلوی یه باغ و یه مزرعه بلال رد می شد، جلوی مزرعه که رسید یه دفعه دید یه چیزی هی بالا و پایین می پره. آروم آروم جلو رفت و وقتی که خوب نگاه کرد، دید که یه ملخ خیلی بزرگ با بالهای قرمز روی یکی از بوته ها نشسته، بابام بی سر و صدا و آروم به ملخ نزدیک شد ویه دفعه دستشو دراز کرد و از پشت ملخ رو گرفت. ملخ خیلی بزرگ بود و از دو طرف دست بابام بیرون زده بود. آقا، جونم برات بگه بابام حسابی ترسیده بود اما دلش نمی خواست شکارشو ول کنه. بالا خره تصمیم گرفت ملخ رو توی جیب روپوشش بزاره، ملخ رو فرو کرد توی جیبش بعد هم زیپ جیبشو بست تا ملخ بیرون نیاد، وقتی خیالش راحت شدبه طرف مدرسه راه افتاد. بابام وقتی از مزرعه رد شد دید یه مارمولک بزرگ روی یه قلوه سنگ بزرگ پشت دیوار باغ رو به رو، توی افتاب نشسته و چشم هاشو بسته. آقا، چشم های بابام برق زد و بی سر و صدا به مارمولک نزدیک شد و یه دفعه پرید و اونو گرفت و فرو کرد توی اون یکی جیبش. حالا قلب کوچیک بابام مثل موتور ماشین تند و تند میزد و صورتش هم حسابی از هیجان قرمز شده بود. بابام به طرف مدرسه راه افتاد. حالا هی روی زمین دنبال یه چیز دیگه می گشت و مارمولک و ملخ هم توش جیبش تکون تکون می خوردند. ناگهان چشم بابام به یه قرقره نخ افتاد و یه فکری به سرش زد. یه تکه از نخ رو کند و اونو بست به پای ملخ بیچاره، سر دیگه نخ رو هم محکم توی دستش نگه داشت و ملخ رو پرت کرد توی هوا، ملخ پرواز کرد اما چون پاش به نخ بسته شده بود فقط دور سر بابام به سرعت و با سر و صدا پرواز می کرد، آخرش هم خسته شد و نشست روی زمین. بابام یه کمی سرشو خاروند و مارمولک رو هم از جیبش بیرون آورد و سر دیگه نخ رو بست به گردن مارمولک. آخه می خواست ببینه کدومشون قوی ترند. یعد هردو شونو گذاشت روی زمین و ولشون کرد. مارمولک شروع کرد به دویدن و ملخ هم پرواز کرد. آقا کاش بودی و می دیدی، چه خاکی به هوا بلند شده بود، مارمولک به سرعت می دوید و خاک ها رو هوا می داد و از اون طرف ملخ هم پرواز می کرد و خاک های توی هوا رو باد می زد که یه دفعه ملخ، مارمولک رو از روی زمین بلند کرد و خواست که اونو با خودش ببره که بابام پرید و نخ رو گرفت.هر دو شونو گذاشت توی جیبش و به سرعت به طرف مدرسه دوید. زنگ مدرسه خورده بود که بابام به مدرسه رسید و رفت ته صف ایستاد. بعدش هم با صف رفت توی کلاس و یک راست رفت پشت میزش نشست. اون زنگ هرچی خانم معلم میگفت. بابام اصلا نمی فهمید. فقط و فقط حواسش به ملخ و مارمولکش بود که توی جیبش تکون می خوردن. بالاخره زنگ تفریح خورد و بچه ها رفتند توی حیاط اما بابام بی سر و صدا رفت پشت میز خانم معلم نشست تا با ملخ و مارمولکش بازی کنه. اونا رو از توی جیبش بیرون آورد تا بزاره روی میز که یه دفعه در کلاس باز شد، خانم ناظم اومد تو کلاس. بابام اولش ترسید و رنگش پرید اما زود کشوی خانم معلم رو باز کرد و ملخ و مارمولک رو توی اون گذاشت و در رو بست. خانم ناظم وقتی بابام رو دیداخم کرد و گفت: این جا چی کار می کنی؟ بابام گفت: خانم اجازه! می خواستیم تخته سیاه رو پاک کنیم. ناظم نگاهی به تخته پاک شده انداخت و گفت: نمی خواد بدو برو توی حیاط! بابام هم مثله موش دمشو گذاشت روی کولش و در رفت توی حیاط، آقا، حالا دل توی دل بابام نبود. بالاخره زنگ خورد و بابام مثل گلوله رفت به طرف کلاس اما آقا چشمت روز بد نبینه، همین که بابام در رو باز کرد، دید خانم ناظم و خانم معلم و آقای نجار توی کلاس هستند و دارند درباره یه تخت سیاه نو حرف می زنند. پاهای بابام مثل بید شروع کرد به لرزیدن که ای خدا، حالا چه خاکی توی سرم کنم. بچه ها یکی یکی اومدن تو کلاس و نشستند پشت میزشون، خانم ناظم با آقا نجار رفتند بیرون و خانم معلم هم رفت پشت میزش که دفتر حضور و غیاب رو که توی کشو بود، دربیاره. بابای بیچارم چشماش مثل آدامس قلقلی زده بود بیرون و دهنش هم از ترس همچین باز مونده بود که آدم می تونست زبون کوچیکشو ببینه. آقا همین که خانم معلم کشو رو باز کرد، ملخ که حسابی ترسیده بود، شروع کرد به پرواز و خورد به صورت خانم معلم، بعدش هم نخ کشیده شد و مارمولک هم که از ترس خودشو گرد کرده بود با نخی که به گردنش بسته شده بود محکم خورد به دماغ خانم معلم و رفت توی هوا. آقا چشمت روز بد نبینه، ملخ وسط کلاس پرواز می کرد و مارمولک هم توی هوا دست و پا می زد، خانم معلم یه جیغ وحشتناک کشید و غش کرد و افتاد کف کلاس. بچه ها هم شروع کردن به جیغ زدن که خانم ناظم مثل شیر اومد توی کلاس و داد زد: چه خبره! می گم چه خبره! که چشمش افتاد به ملخ و مارمولک که توی هوا می چرخیدن و دست و پا می زدن. خانم ناظم که مثل شیر اومده بود، اولش دهنش باز شد، بعد رنگش مثل گچ دیوار سفید شد و بعدش هم یه جیغ بنفش کشید و افتاد روی خانم معلم. بچه ها فرار کردن و رفتن توی حیاط، آخرش هم بابای مدرسه با جارو اومد و ملخ و مارمولک رو از هم جدا کرد و از پنجره بیرون کرد. یک ساعت بعد خانم ناظم چشم هاشو ریز کرده بود و از بالای عینکش با رنگ پریده توی کلاس دنبال اون پسری که توی کلاس دیده بود می گشت. اما خدا رو شکر که نتونست پیداش کنه. آخه هنور حالش بد بود. تا یه هفته نه خانم معلم و نه خانم ناظم به مدرسه نیومدن. اما بابام بعد از اون روز هر وقت به خانم معلم نگاه می کرد، خجالت می کشید و سرشو پایین می انداخت. آخه بابام خیلی معلمش رو دوست داشت.
علی احمدی
بهمن ۲۸م, ۱۳۸۷ عند ۱۲:۳۴ ق.ظ
وقتی بابام کوچیک بود
ساعت ضد چکش
وقتی بابام کوچیک بود، عید بود و بهار بود. روز اول عید، بابای بابام که برای بابام خیلی بزرگ بود، صداش کردو گفت:آهای پسر، بیا ببینم. حیوونی بابام گردنشو دراز کرد و آب دهنشو قولوپی قورت داد و مثل فنر پرید و گفت: بله . حالا هی با خودش فکر می کرد، ای خدا باز چه گندی زدم! خلاصه رفت جلو و گفت: بله. بابای بابام بدون اینکه حرفی بزنه، یه دست لباس نو تن بابام کرد و گفت: ببین پسر، ما امشب مهمون داریم، این مهمونا، دفعه اوله که میان خونمون، اگر امشب آقا باشی و شلوغ نکنی، یه جایزه خوب پیش من داری. بعد دستشو برد توی جیب کتش و یه ساعت قشنگ بیرون آورد و گفت: این ساعت هم ضد آبه، هم ضد خش و هم ضد ضربه. آقا انگار قند تو دل بابام آب کردن. بعدش بابام گفت، یعنی توش آب نمی ره. بابای بابام گفت: نخیر پسرم. بابام گفت: یعنی نمی شکنه. بابای بابام گفت: پسر، اگه فیلم لگدش کنه، نمی شکنه. چشمای بابام از تعجب گرد شده بود. توی خیالش یه فیل بزرگ و می دید که از روی ساعتش رد می شد، اما ساعتش انگار نه انگار، صحیح و سالم بود و کار می کرد. بعد بابای بابام ساعت بابامو انداخت توی یه لیوان پر از آب و گفت: این جایزه اینجا می مونه تا فردا صبح، پسر ببینم امشب چیکار می کنی. آقا اون شب مهمونا اومدن و پسر بچه بد جنس اونا هم تا تونست طفلکی بابام و اذیت کرد. بابام فقط تونست یه بار سر سفره شام ، پیاله ماست خوری شو، توی جیب کت پسر مهمونا خالی کنه. خلاصه اون شب گذشت و فردا صبح بابای بابام ساعت رو از توی لیوان در آورد و گفت:آفرین پسر. این هم جایزه ات. بابام ساعتو گرفت و با پیراهنش خشک کرد و گفت:آقا جون! ببخشید ضد خش یعنی چی؟ بابای بابام گفت: یعنی از دستت بخوره به در و دیوار، روی شیشه اش خط نمی افته. بابام دیگه هیچی نگفت و راه افتاد و رفت توی انباری تا ساعت قشنگشو بذاره توی صندوق گنجش که فکری مثل لامپ توی سرش روشن شد. نکنه این ساعت تقلبی باشه. نکنه سر بابامو کلاه گذاشته باشن. باید ساعتو امتحان کنم. اولش ساعتو کشید به دیوار، اما هیچی نشد. بعد دوباره کشید، اما هیچی به هیچی. بابام یه کمی خیالش راحت شد و گفت: خب، حالا امتحان ضد ضربه. و ساعتو محکم کوبید به دیوار، اما ساعت سالم موند، بابام پیش خودش گفت: حالا باید محکم تر امتحان کنم. و رفت سراغ جعبه ابزار بابای بابام و یه چکش بزرگ برداشت و رفت سراغ ساعت بد بخت. چکش رو دو دستی بالای سرش برد و محکم ضربه زد، اما به ساعت نخورد. ضربه دوم رو هم زد، اما باز هم نشد. بابام سعی کرد این بار درست بزنه به هدف، چکش رفت بالا و اومد پایین و محکم خورد وسط شیشه ساعت بیچاره. آقا چشمت روز بد نبینه، ساعت له و لورد شد. بابام کلی خوشحال شد و به خودش گفت: آفرین به خودم که نگذاشتم سر بابام کلاه بره. بعدشم مثل یک قهرمان ساعت خرد شده رو برداشت و برد پیش بابای بابام و گفت آقا جون! این ساعتو ببرید و پس بدید. آخه ضد ضربه نبود، با چکش شکست. اما وقتی دید قیافه بابای بابام کش اومد و کبود و سیاه شد، فهمید دوباره گند زده. ساعت رو انداخت و فرار کرد. حیوونکی بابام مجبور شد تا دم غروب بیرون خونه روی پله بشینه، تا مادرش بی سر و صدا بیاد و ببردش توی خونه.
علی احمدی
بهمن ۲۸م, ۱۳۸۷ عند ۱۲:۳۶ ق.ظ
وقتی بابام کوچیک بود
عکس دودی
وقتی بابام کوچیک بود عصر تابستون بود. ساختمون اونا سه طبقه بود وتوی هر طبقه چهارتا آپارتمان بود، تازه دو تا هم راه پله داشت. آپارتمان بابام هم توی طبقه سوم بود. اون روز، همه شاد شنگول بودن و توی ساختمون اونا حسابی شلوغ بود. پسر همسایه طبقه دوم، تازه دکتر شده بود و باباش براش جشن گرفته بود. دختر همسایه طبقه اول هم عروسی اش بود و عروس و داماد روی صندلی، وسط مهمونا نشسته بودن. مامان بابام هم رفته بود تا کمک کنه، به بابای منم گفته بود: نه پسر نمی شه بیای، اون پایین خیلی شلوغه، می ترسم یه دسته گلی به آب بدی، یه بلایی هم سر خودت بیاری. بابام هم با جوجه نازش مونده بودن تو خونه و حوصله هر دو تا شون حسابی سر رفته بود. بابام تو آفتاب جلوی بالکن دراز کشیده بود، دهنشو باز کرده بود و چشماشو بسته بود تا نور آفتابو از پشت پلک هاش ببینه و کیف کنه. جوجه کوچولو هم توی توی بالکن دنبال یه مگس هی بالا و پایین می پرید، اما مگس بدجنس دور سر جوجه بابام می چرخید و اونو اذیت می کرد که یه دفعه یه گربه سفید و بزرگ مثل یه اژدهای وحشتناک، از پشت بوم پرید تو بالکن و رفت بطرف جوجه. جوجه کوچولو، همین که چشمش افتاد به گربه از ترس گروپی خورد زمین و پرید تو اتاق. آقا، گربه هم پشت سرش پرید تو اتاق ویه دفعه پاش رفت تو دهن بابام. بابام جیغ کشید و آقا گربه هم که تازه بابامو دیده بود، شروع کرد دور اتاق دویدن و به در و دیوار خوردن. بابای منم دستاشو بالا و پایین می کرد و جیغ می کشید و دنبالش می دوید که ناگهان گربه دزده از لای در فرار کرد و رفت بالای پشت بوم. بابام هم مثل یه پلنگ عصبانی، رفت پشت بوم. آقا گربه دیگه نمی دونست کجا بره، که ناگهان عقب عقب رفت و پرید روی یه بلندی و ناپدید شد. بابام هم از بلندی رفت بالا و دید اونجا چند تا سوراخ هست و از توی سوراخ ها سروصدا می یاد. بابام با خودش گفت: ای گربه بدجنس، می دونم چی کارت کنم. بعدش هرچی آجرو سنگ خرده کف پشت بوم بود ریخت توی سوراخ ها. تازه بعدش هم یه کیسه گچ رو هم که گوشه پشت بوم بود، با هزار زور و زحمت بلند کرد و خالی کرد توی سوراخ ها و خوشحال و خندون رفت پایین. اما آقا، گربه سفیده چند متر اون طرف تر زیر یه عالمه تخته قایم شده بود و به بابام نگاه می کرد که ناگهان از توی دیوار طبقه اول نزدیک سر عروس و داماد، در لوله بخاری نفتی کنده شد و یه عالمه آجر و دوده و گچ و قلوه سنگ بیرون ریخت و سروکله همه آدم بزرگ ها رو سیاه و دوده ای کرد. مهمون ها هم از در و پنجره فرار کردن و رفتن تو حیاط. عروس خانم وسط حیاط غش کرد و پخش زمین شد، بعدش هم آقای دکتر و مهموناش ریختن تو حیاط. تمام لوله های بخاری ساختمون کنده شده بود ودوده بخاری های نفتی همه ساختمونو پر کرده بود. بابام که از توی پنجره راه پله داشت این صحنه هارو نگاه می کرد تازه فهمید چه گندی زده، بنابراین خودشو جمع کرد و گردنشو داد تو و به سرعت فرار کرد و رفت توی آپارتمانشون که آقا، همین که در باز شد یه عالمه دوده توی هوا ریخت روی سر بابام و حسابی سیاهش کرد. بابام و جوجه اش رفتن تو حیاط. آقا داماد و عروس خانوم تازه به هوش اومده بودن و داشتن خودشونو می تکوندن، اما مگه دوده پاک می شد! که یه دفه بابام چشماشو بست و دهنشو مثل یه اسب آبی باز کرد و شروع کرد به گریه کردن و زوزه کشیدن. همه مهمونا دور بابام جمع شده بودن و سعی می کردن ساکتش کنن که عروس خانوم با صورت سیاهش، در حالی که می خندید، بابای کوچولومو بغل کرد و بوسش کرد و گفت: آقا کوچولو! گریه نکن، می خواهی منم گریه کنم؟ بابام دهنشو بست و دماغشو کشید بالا و خندید. همه خوشحال شدن و شروع کردن به دست زدن. آقای عکاس هم شروع کرد به عکس گرفتن. توی اون عکس دسته جمعی همه مهمونا جمع بودن و بابامو جوجه اش هم که با سر وکله دودی توی بغل عروس خانوم نشسته بودن، می خندیدن. بعد از عروسی یه هفته طول کشید تا دوده های ساختمونو شستن و تمیز کردن اما بابام، دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره ورفت جلوی در خونه عروس خانوم وآقا داماد، دهنشو باز کرد ومثل رعد و برق شروع کرد به زوزه کشیدن و گریه کردن. آقا، جونم برات بگه، عروس خانوم و آقا داماد وحشت زده پریدن بیرون و بابام با گریه و جیغ و آب دماغش شروع کرد به گفتن ماجرای بالکن و گربه و آجر و دوده و گچ و همه داستان. بابام مثل اینکه با چکش زده باشن روی شست پاش هی جیغ می کشید و بالا پایین می پرید. عروس خانوم و آقا داماد هم از ته دل می خندیدن که بابام آروم آروم چشماشو باز کرد و وقتی دید اونا می خندن شروع کرد به خندیدن. بعدشم گفت: خوب ببخشین دیگه. اما عروس خانوم گفت: چون پسر خوبی بودی وراستشو گفتی می بخشمت. بعدشم یه عالمه آجیل و شیرینی ریخت تو یه بشقاب وداد به بابام و گفت: خوب، زیاد بد نبود، آخه عروسی ما تنها عروسی دوده ای تموم دنیا بود! بابام هم از خجالت لپاش سرخ شد و آجیلشو برداشت و یواشکی گفت: خدا حافظ، و در رفت.
علی احمدی