وقتی که زیب شلوارم را بالا کشیدم. یادم افتاد. ولی مدادی چیزی همراهم نبود. کمربندم را بستم و به فکر فرو رفتم. بعد یک بار دیگرجیب کاپشن و شلوارم را گشتم چیزی پیدا نکردم. تکیه دادم به دیوار تا اینکه فکری چیزی به ذهنم برسد. با آن که بوی دستشویی بدجوری توی مخم رسوخ کرده بود و داشت سرم درد میگرفت. ولی باید کاری میکردم حتماَ.
در جیب پیراهنم یک کونه مداد بود. آن را درآوردم. با دندانم چوبه اش را جویدم. روی درِ سیاه که حسابی خط خورده بود نوشتم «آوازِ باد/ تلخ نیست /هیچگاه» خواستم ادامه بدهم. از پشت چند بار تقهی محکمی به در زدند بعد گفتند «زود باش دیگه، اتاق خواب که نیست چه کار میکنی آن جا» آمدم بیرون. کمربندم را شل بسته بودم بازکردم دوباره بستم. چند نفر جلوی دستشویی به صف ایستاده بودند. یکی ازآنها گفت: «آقا تو دستشویی زغال میخورده این قدر لفتاش داده». وقتی رفتم جلوی آینه ایستادم دیدم حسابی سرو صورتم سیاه شده است.
شب وقتی که وارد دستشوییهای میدان آزادی شدم. قبل از اینکه کمربندم را باز کنم و شلوارم را پایین بکشم نوشتم:
امروز وسطِ پاییز است.
وَ من میشاشم
به زردی روزها
امضاء.
وقتی که داشتم خودم را میشستم چیزی بذهنم رسید. بلند شدم بنویسم. پاچه شلوارم مالیده شد به کف دستشویی. شلوارم را جمع و جور کردم. خواستم چیزی بنویسم یادم رفت.
روی دیوار با خط درشت نوشته شده بود «جوانها زن میخواهند. پویا» من هم نوشتم «البتّه» بعد زیر نوشتم
«زنها جوان میخواهند
همه همه را میخواهند»
شلوارم را کشیدم. و کمربندم را بستم روی دستشویی چیزهایی نوشته بودند بعد یک نفر خیلی ناشیانه آنها را با اسپری پاک کرده بود. کلمه «مرگ بر» اش قابل خواندن بود.
یک شب هوا خیلی سرد بود و من خیلی خسته بودم. رفتم به همان دستشویی که همیشه میرفتم خواستم از در وارد شوم مرد میان سالی نشسته بود دم درش. که من او را دذر آنجایکی دوبار بیشتر ندیده بودم گفت: «آقا اول پول شو بده بعد برو» گفتم: «همهجا اول میشاشن بعد پول میدن» آب بینیاش را کشید
گفت «نه».
گفتم «حالا چقدر میخواهی»
خواستم کمربندم را باز کنم چون بدجوری به مثانهام فشار میآمد.
گفت: «۵۰ تومان» با کلمه ی تومان به گونهای دهاناش را پر کرد که انگار میخواست طلا معامله کند.
بعد مُفاش را با آستین پالتوی مندرسش پاک کرد.
بعد گفت «پول یک نان هم نمیشه» ولی دروغ
میگفت نان قرصی بیست تومان بود.
گفتم: «تو خیابان میشاشم ولی ۵۰ تومن به تو نمیدهم» در همان موقع به ذهنم رسید شعری بنویسم که مردی میرود. زیر بتههای گلِ رُز میشاشید. زیر تیر برق می شاشد . زیر دخت سدر می شاشد.
چند روز بعد از آن شب رفتم. آن مرد قبلی نبود. روی دیوار نوشته شده بود «بشاش و لذت ببر یارجا نعلی از آبادان» بعد پایینتر از آن نوشته بود « ماه۷ خدمت در پادگانِ دژبانی»
من مدادم را بر آوردم نوشتم
«چه لذتی دارد!
زندگی
یعنی رفتن به دستشویی هر روز
چه لذتی دارد.؟»
هوای صبح سرد بود به محض اینکه زیب شلوارم را بستم. بخار داغ از کاسهی دستشویی بالا آمد. و بوی اوره به شدت مشامم را آزار میداد. در روی در نوشته بود “ فرزانه “و در کنارش شمارهای هم نوشته بود. با ۰۹۳۵ آغاز میشد.
روی دیوار کنار نوشته شده بود «ما به … رأی دادیم، از آزادی خبری نشد». بعد در زیرش نوشته بودند «آزادی، آزادی، آزادی، ما آزادی میخواهیم».
وقتی خواستم خودم را بشویم. دیدم آب نمیآید. به در کوبیدم «آب را باز کنید، آب نمیآید» خبری نشد. کنارِ شیر دستشویی با خطِ قرمز نوشته شده بود «هیچ کس نگاهم نمیکند از زاهدان آمدم تا اینجا هیچ کاری نمیتوانم بکنم» بدون اینکه خودم را تمیز کنم شلوارم را بالا کشیدم. آمدم بیرون.
بعد از بیست روز شاید هم بیشتر به آن جا سر نزده بودم. این دفعه وقتی که وارد شدم نوشتم «فریاد/ فقط فریاد/ …» خواستم ادامه بدهم. جملهای را دیدم با ماژیکِ نارنجی رنگ نوشته شده بود. «بیشتر از یک گوز حق ندارید» و بعد در زیر آن جمله چند تا فحش آبدار به تمامِ تهرانیها داده بودند. بعدم نوشته بود «زنیکه شوهر داره/ خجالت هم نمیکشه این هم شمارهاش ….»
کارم را که کردم. دستهایم را خوب شستم. شروع کردم به نوشتم.
«روز دوشنبه ۱۴ آذرـ هیچ کاری نکردهام هنوز، هیچ کاری حتی بند شلوارم را باز نکردهام»
نتوانستم ادامه بدهم. فوراً آمدم بیرون جلو هیچ کس نبود. فقط زنی آمد از من پرسید «آقا دستشویی زنانه کجاست؟»
گفتم «نمیدانم».
چند روز بعد رفتم.
«روزها میگذرد همین جوری، چه جوری همین جوری، این جوری، این جوری، این جوری میگذرد، نمیگذرد، چرا، میگذرد. بدرک میگذرد» نوکِ مدادم تمام شد. خواستم با خودکاربنویسم. نوکاش لغزید ننوشت. هرکاری کردم نشد. بعد شروع کردم به خواندنِ نوشتهها، که تعدادی از آنها را اسپری قرمز رنگ پاک کرده بودند میشد چیزهایی حدس زد.
. «ساعتی پنج هزار تومان»«پوریا»شمارهاش هم را در زیرش نوشته بودند
«رحمت ـ سعید ـ تقی اعزامی از اهواز ۱۵ ماه خدمت». خسته شدم از خواندن این همه نوشته. وقتی که میخواستم بیرون بروم
نظافتچی گفت: «شما چه کار میکردید؟» جا خوردم
گفتم: «تو دستشویی چه کار میکنند»
گفت: «آخه بعضیها میآن تزریق میکنند، ندیدی سرنگها را، ولی ما باید زود زود برداریم قیافه شما نمیخوره» بعد لبخندی زد.
بالهجه ترکی گفت: «زن میخواهی؟» گفتم «یعنی چه؟» به چشم غره رفتم.
گفتم «گرون که نکردی»
گفت: «میآن به در و دیوار اینجا مینویسند، ما زن میخواهیم بعد از شهریداری میآیند به من گیر می دهند میگویند چرا مینویسند من هم میگویم خب چه کار کنم مینویسند. که، حالا بعضی خوب می نویسند مینویسند که ما زن میخواهیم، بعضیها هم فحش میدهند خیلی زیادی هم فحش میدهند، به همه فحش میدهند به رئیسجمهور هم فحش میدهند»
یک سکهی بیست و پنج تومانی انداختم تو کاسه حلبیاش.
گفت: «به من گفتند هر روز اینها باید پاک بکنم من نمیدانم کدامها را پاک کنم میآیی بخوانی ببینم کدامها را پاک کنم».
بعد گفت: «اینجا خیلی وضعیتاش خرابه، مردم میآن همه مینویسند به هم دیگر فحش میدهند، خیلی هم زن میخواهند» بعد خندید «تو با فرهنگی؟» دوباره خندید وگفت«توفرهنگی هستی؟». با این جملهاش احساس کردم تمامِ فاضلابِ دستشویی را به سرم ریخت.
فردایش وقتی رفتم. دندانهایم از سرمای هوا به هم میخوردند و گزگز میکردند، بوی اوره به مغزم پیچید. قبل از من آن که در دستشویی بود گلولههای مدفوعاش را رها کرده بود دور کاسهی دستشویی رفته بود. او کل دستشویی را شستم. بعد شروع کردم به خواندن «مرگ» جلویش خط خورده بود. نوشته شده بود «منافق» بعد با اسپری قرمز نوشته شده بود «مرگ بر ضد انقلاب». زیرش نوشتم
«منافق منم
منافق تویی که
عروسکهای حامله را
به پارتی میبریم
با عروسکها در گورستان میرقصیم
مرگ بر تو
مرگ بر من
که در پاییز عاشق میشویم
در زمستان ماهعسل میرویم»
دیگر چیزی به ذهنم نیامد. زیر عروسکهای حامله خط کشیدم. مداد را گذاشتم توی جیب شلوارم. کمربندم را باز کردم. بازهم ناشیانه نشستن شخص قبلی اوقاتم را تلخ کرد.
به گونهای که بوی مدفوعِ زدرش مغزم را میترکاند. رفتم به یک دستشویی دیگر. آن قدری تمیزتر از قبلی بود. بدون اینکه کاری انجام دهم شروع کردم به خواندن دیوار نوشتهها.
«تزریق کردم شاشیدم رفتم»
«امروز پیاده آمدم تا آزادی چیزی پیدا نکردم ـ فرشاد»
«یک شماره از این جا نوشتم هیچ کس گوشی را بر نمیدارد ـ فرشاد»
«به هیچ کس اعتماد نکنید. به هیچ کس ـ فرشاد»
بعد زیر جملات یک نفر با خودکارِ قرمز نوشته بود «عجب داغی دیده فرشاد هـ ها ـ ها» من نوشتم «فریاد/ فقط فریاد» بعد رفتم سراغِ دیوار دیگر.
«ما دیگر رأی نمیدهیم ـ جمعی از دانشجویانِ دانشگاه آزاد واحدِ شمال»
بعد نوشتم
«آسمانِ من
زمین من
همین جاست
وقتی که میروم
با بهت
استفراغ میکند»
خواستم آخرین جمله را خط بزنم و چیز دیگری بنویسم. به مثانهام فشار آمد. زیبم را پایین کشیدم سرپایی شاشیدم به دیوارههای دستشویی، از این کار یک نوعِ حس قدرت به من دست میداد. قطراتِ زرد روی دیوارِ تقریباً سفید جاری میشد و پایین میآمد. بعد بوی اوره و ذراتِ بخارِ داغ بالا میآمد. بعد میگذشت. به نور زرد لامپ میرسید. موقع بالا کشیدن زیبم گیر کرد به شورتم. هر کاری کردم نشد مجبور شدم با سنجاقی ببندم. بعد نوشتم روی در
«هیچ وقت غسل نمیدهم
هیچ وقت
عاملِ جنایت را»
چند روز مریض شدم و در بستر افتادم بعد از آن که قدر حالم خوب شد. احساس کردم دلم پر است از درد و حرف و شعر است. احساس کردم که تکههایی از وجودم را گم کردهام. همان موقع رفتم یک مداد و یک تراش خریدم. وقتی که قدم میزدم در دور میدان آزادی به این فکر میکردم چه چیزی را بنویسم. چیزی به ذهنم نیامد. بعد رفتم توی دستشویی دیدم پیرمردی در جلوی آن چرت میزند به من گفت: سیگار داری؟ سیگار نداشتم. رد شدم. رفتم تودیوار نوشتهها را خواندم.
«سربازی کی تمام میشه. خدا، مُردیم. محسن از همدان ـ به یادِ سولماز»
«عذابِ وجدان دارم. من یک کارگرم. زنم را کشتم. چون خائن بود. فرار نکردم هیچ نفهمیده. شما بفهمید. ولی عذابِ وجدان دارم. با اینکه یک خائن را کشتم» زیرش یک نفر نوشته بود «حق اش بود» و یک نفردیگر نوشته بود «طلاقاش میدادی» و بعد یک نفر دیگر «عذابِ وجدان بد دردی است. شبها چه جوری میخوابی»
نفربعدی نوشته بود« واقعا کشتی؟؟؟ چه دل وجراتی»
روی دیوار بعدی نوشته شده بود «بگوزید، بگوزید، بگوزید. بخندید، بخندید، ... دارم یواش یواش شیطانی میشوم»-آرش
«بچههای پارتیـ ساعت ۵/۱۰ شروع میشود آد- خ۱۳_ک ج ن /۴۰۱۲/ »
بعد یک نفر با چیز مثلِ زغال نوشته بود «عشق ساناز کشت مرا قرباناش بروم حیف که مادر جندهاش نمیگذارد.»
من نوشتم
«دارم سایهی خود میکشم
در این یک اتاق ۵٪×۵/. متر.»
بعد روی در نوشتم
«اشکم را پاک میکنم
طناب را به حلقم میاندازم
دوباره اشکم را پاک میکنم
میدانم کسی برای من گریه نخواهد کرد
هیچ کس برای هیچ کس گریه نمیکند
هرکس فقط ….».