« توی خیابان که راه می روم »
توی خیابان که راه می روم
خودر ا می بینم که می خندم
به این فکر می کنم که مردم می پندارند دیوانه ام
و از این روست که می خندم .
(ادامه مطلب…)
« توی خیابان که راه می روم »
توی خیابان که راه می روم
خودر ا می بینم که می خندم
به این فکر می کنم که مردم می پندارند دیوانه ام
و از این روست که می خندم .
(ادامه مطلب…)
در جای جای جهان، این طرز تفکر وجود دارد که زن برای بقای نسل است. شاید کمی نخنما باشد، اما هنوز هم این فکر در جهان وجود دارد و هر از گاهی قربانی خود را میگیرد. نه تنها میان مردم عادی، حتی کسانی که فکر میکنند روشنفکر هستند، گاه مانند ابتلا به یک سرماخوردگی، به این درد دچار میشوند. این درد چنان آرام و مخفیانه در وجودشان ریشه میکند که خودشان هم نمیتوانند باور کنند که به آن مبتلا شدهاند.
(ادامه مطلب…)
وقتی که زیب شلوارم را بالا کشیدم. یادم افتاد. ولی مدادی چیزی همراهم نبود. کمربندم را بستم و به فکر فرو رفتم. بعد یک بار دیگرجیب کاپشن و شلوارم را گشتم چیزی پیدا نکردم. تکیه دادم به دیوار تا اینکه فکری چیزی به ذهنم برسد. با آن که بوی دستشویی بدجوری توی مخم رسوخ کرده بود و داشت سرم درد میگرفت. ولی باید کاری میکردم حتماَ.
در جیب پیراهنم یک کونه مداد بود. آن را درآوردم. با دندانم چوبه اش را جویدم. روی درِ سیاه که حسابی خط خورده بود نوشتم «آوازِ باد/ تلخ نیست /هیچگاه» خواستم ادامه بدهم. از پشت چند بار تقهی محکمی به در زدند بعد گفتند «زود باش دیگه، اتاق خواب که نیست چه کار میکنی آن جا» آمدم بیرون. کمربندم را شل بسته بودم بازکردم دوباره بستم. چند نفر جلوی دستشویی به صف ایستاده بودند. یکی ازآنها گفت: «آقا تو دستشویی زغال میخورده این قدر لفتاش داده». وقتی رفتم جلوی آینه ایستادم دیدم حسابی سرو صورتم سیاه شده است.
شب وقتی که وارد دستشوییهای میدان آزادی شدم. قبل از اینکه کمربندم را باز کنم و شلوارم را پایین بکشم نوشتم:
امروز وسطِ پاییز است.
وَ من میشاشم
به زردی روزها
امضاء.
وقتی که داشتم خودم را میشستم چیزی بذهنم رسید. بلند شدم بنویسم. پاچه شلوارم مالیده شد به کف دستشویی. شلوارم را جمع و جور کردم. خواستم چیزی بنویسم یادم رفت.
روی دیوار با خط درشت نوشته شده بود «جوانها زن میخواهند. پویا» من هم نوشتم «البتّه» بعد زیر نوشتم
«زنها جوان میخواهند
همه همه را میخواهند»
شلوارم را کشیدم. و کمربندم را بستم روی دستشویی چیزهایی نوشته بودند بعد یک نفر خیلی ناشیانه آنها را با اسپری پاک کرده بود. کلمه «مرگ بر» اش قابل خواندن بود.
یک شب هوا خیلی سرد بود و من خیلی خسته بودم. رفتم به همان دستشویی که همیشه میرفتم خواستم از در وارد شوم مرد میان سالی نشسته بود دم درش. که من او را دذر آنجایکی دوبار بیشتر ندیده بودم گفت: «آقا اول پول شو بده بعد برو» گفتم: «همهجا اول میشاشن بعد پول میدن» آب بینیاش را کشید
گفت «نه».
گفتم «حالا چقدر میخواهی»
خواستم کمربندم را باز کنم چون بدجوری به مثانهام فشار میآمد.
گفت: «۵۰ تومان» با کلمه ی تومان به گونهای دهاناش را پر کرد که انگار میخواست طلا معامله کند.
بعد مُفاش را با آستین پالتوی مندرسش پاک کرد.
بعد گفت «پول یک نان هم نمیشه» ولی دروغ
میگفت نان قرصی بیست تومان بود.
گفتم: «تو خیابان میشاشم ولی ۵۰ تومن به تو نمیدهم» در همان موقع به ذهنم رسید شعری بنویسم که مردی میرود. زیر بتههای گلِ رُز میشاشید. زیر تیر برق می شاشد . زیر دخت سدر می شاشد.
چند روز بعد از آن شب رفتم. آن مرد قبلی نبود. روی دیوار نوشته شده بود «بشاش و لذت ببر یارجا نعلی از آبادان» بعد پایینتر از آن نوشته بود « ماه۷ خدمت در پادگانِ دژبانی»
من مدادم را بر آوردم نوشتم
«چه لذتی دارد!
زندگی
یعنی رفتن به دستشویی هر روز
چه لذتی دارد.؟»
هوای صبح سرد بود به محض اینکه زیب شلوارم را بستم. بخار داغ از کاسهی دستشویی بالا آمد. و بوی اوره به شدت مشامم را آزار میداد. در روی در نوشته بود “ فرزانه “و در کنارش شمارهای هم نوشته بود. با ۰۹۳۵ آغاز میشد.
روی دیوار کنار نوشته شده بود «ما به … رأی دادیم، از آزادی خبری نشد». بعد در زیرش نوشته بودند «آزادی، آزادی، آزادی، ما آزادی میخواهیم».
وقتی خواستم خودم را بشویم. دیدم آب نمیآید. به در کوبیدم «آب را باز کنید، آب نمیآید» خبری نشد. کنارِ شیر دستشویی با خطِ قرمز نوشته شده بود «هیچ کس نگاهم نمیکند از زاهدان آمدم تا اینجا هیچ کاری نمیتوانم بکنم» بدون اینکه خودم را تمیز کنم شلوارم را بالا کشیدم. آمدم بیرون.
بعد از بیست روز شاید هم بیشتر به آن جا سر نزده بودم. این دفعه وقتی که وارد شدم نوشتم «فریاد/ فقط فریاد/ …» خواستم ادامه بدهم. جملهای را دیدم با ماژیکِ نارنجی رنگ نوشته شده بود. «بیشتر از یک گوز حق ندارید» و بعد در زیر آن جمله چند تا فحش آبدار به تمامِ تهرانیها داده بودند. بعدم نوشته بود «زنیکه شوهر داره/ خجالت هم نمیکشه این هم شمارهاش ….»
کارم را که کردم. دستهایم را خوب شستم. شروع کردم به نوشتم.
«روز دوشنبه ۱۴ آذرـ هیچ کاری نکردهام هنوز، هیچ کاری حتی بند شلوارم را باز نکردهام»
نتوانستم ادامه بدهم. فوراً آمدم بیرون جلو هیچ کس نبود. فقط زنی آمد از من پرسید «آقا دستشویی زنانه کجاست؟»
گفتم «نمیدانم».
چند روز بعد رفتم.
«روزها میگذرد همین جوری، چه جوری همین جوری، این جوری، این جوری، این جوری میگذرد، نمیگذرد، چرا، میگذرد. بدرک میگذرد» نوکِ مدادم تمام شد. خواستم با خودکاربنویسم. نوکاش لغزید ننوشت. هرکاری کردم نشد. بعد شروع کردم به خواندنِ نوشتهها، که تعدادی از آنها را اسپری قرمز رنگ پاک کرده بودند میشد چیزهایی حدس زد.
. «ساعتی پنج هزار تومان»«پوریا»شمارهاش هم را در زیرش نوشته بودند
«رحمت ـ سعید ـ تقی اعزامی از اهواز ۱۵ ماه خدمت». خسته شدم از خواندن این همه نوشته. وقتی که میخواستم بیرون بروم
نظافتچی گفت: «شما چه کار میکردید؟» جا خوردم
گفتم: «تو دستشویی چه کار میکنند»
گفت: «آخه بعضیها میآن تزریق میکنند، ندیدی سرنگها را، ولی ما باید زود زود برداریم قیافه شما نمیخوره» بعد لبخندی زد.
بالهجه ترکی گفت: «زن میخواهی؟» گفتم «یعنی چه؟» به چشم غره رفتم.
گفتم «گرون که نکردی»
گفت: «میآن به در و دیوار اینجا مینویسند، ما زن میخواهیم بعد از شهریداری میآیند به من گیر می دهند میگویند چرا مینویسند من هم میگویم خب چه کار کنم مینویسند. که، حالا بعضی خوب می نویسند مینویسند که ما زن میخواهیم، بعضیها هم فحش میدهند خیلی زیادی هم فحش میدهند، به همه فحش میدهند به رئیسجمهور هم فحش میدهند»
یک سکهی بیست و پنج تومانی انداختم تو کاسه حلبیاش.
گفت: «به من گفتند هر روز اینها باید پاک بکنم من نمیدانم کدامها را پاک کنم میآیی بخوانی ببینم کدامها را پاک کنم».
بعد گفت: «اینجا خیلی وضعیتاش خرابه، مردم میآن همه مینویسند به هم دیگر فحش میدهند، خیلی هم زن میخواهند» بعد خندید «تو با فرهنگی؟» دوباره خندید وگفت«توفرهنگی هستی؟». با این جملهاش احساس کردم تمامِ فاضلابِ دستشویی را به سرم ریخت.
فردایش وقتی رفتم. دندانهایم از سرمای هوا به هم میخوردند و گزگز میکردند، بوی اوره به مغزم پیچید. قبل از من آن که در دستشویی بود گلولههای مدفوعاش را رها کرده بود دور کاسهی دستشویی رفته بود. او کل دستشویی را شستم. بعد شروع کردم به خواندن «مرگ» جلویش خط خورده بود. نوشته شده بود «منافق» بعد با اسپری قرمز نوشته شده بود «مرگ بر ضد انقلاب». زیرش نوشتم
«منافق منم
منافق تویی که
عروسکهای حامله را
به پارتی میبریم
با عروسکها در گورستان میرقصیم
مرگ بر تو
مرگ بر من
که در پاییز عاشق میشویم
در زمستان ماهعسل میرویم»
دیگر چیزی به ذهنم نیامد. زیر عروسکهای حامله خط کشیدم. مداد را گذاشتم توی جیب شلوارم. کمربندم را باز کردم. بازهم ناشیانه نشستن شخص قبلی اوقاتم را تلخ کرد.
به گونهای که بوی مدفوعِ زدرش مغزم را میترکاند. رفتم به یک دستشویی دیگر. آن قدری تمیزتر از قبلی بود. بدون اینکه کاری انجام دهم شروع کردم به خواندن دیوار نوشتهها.
«تزریق کردم شاشیدم رفتم»
«امروز پیاده آمدم تا آزادی چیزی پیدا نکردم ـ فرشاد»
«یک شماره از این جا نوشتم هیچ کس گوشی را بر نمیدارد ـ فرشاد»
«به هیچ کس اعتماد نکنید. به هیچ کس ـ فرشاد»
بعد زیر جملات یک نفر با خودکارِ قرمز نوشته بود «عجب داغی دیده فرشاد هـ ها ـ ها» من نوشتم «فریاد/ فقط فریاد» بعد رفتم سراغِ دیوار دیگر.
«ما دیگر رأی نمیدهیم ـ جمعی از دانشجویانِ دانشگاه آزاد واحدِ شمال»
بعد نوشتم
«آسمانِ من
زمین من
همین جاست
وقتی که میروم
با بهت
استفراغ میکند»
خواستم آخرین جمله را خط بزنم و چیز دیگری بنویسم. به مثانهام فشار آمد. زیبم را پایین کشیدم سرپایی شاشیدم به دیوارههای دستشویی، از این کار یک نوعِ حس قدرت به من دست میداد. قطراتِ زرد روی دیوارِ تقریباً سفید جاری میشد و پایین میآمد. بعد بوی اوره و ذراتِ بخارِ داغ بالا میآمد. بعد میگذشت. به نور زرد لامپ میرسید. موقع بالا کشیدن زیبم گیر کرد به شورتم. هر کاری کردم نشد مجبور شدم با سنجاقی ببندم. بعد نوشتم روی در
«هیچ وقت غسل نمیدهم
هیچ وقت
عاملِ جنایت را»
چند روز مریض شدم و در بستر افتادم بعد از آن که قدر حالم خوب شد. احساس کردم دلم پر است از درد و حرف و شعر است. احساس کردم که تکههایی از وجودم را گم کردهام. همان موقع رفتم یک مداد و یک تراش خریدم. وقتی که قدم میزدم در دور میدان آزادی به این فکر میکردم چه چیزی را بنویسم. چیزی به ذهنم نیامد. بعد رفتم توی دستشویی دیدم پیرمردی در جلوی آن چرت میزند به من گفت: سیگار داری؟ سیگار نداشتم. رد شدم. رفتم تودیوار نوشتهها را خواندم.
«سربازی کی تمام میشه. خدا، مُردیم. محسن از همدان ـ به یادِ سولماز»
«عذابِ وجدان دارم. من یک کارگرم. زنم را کشتم. چون خائن بود. فرار نکردم هیچ نفهمیده. شما بفهمید. ولی عذابِ وجدان دارم. با اینکه یک خائن را کشتم» زیرش یک نفر نوشته بود «حق اش بود» و یک نفردیگر نوشته بود «طلاقاش میدادی» و بعد یک نفر دیگر «عذابِ وجدان بد دردی است. شبها چه جوری میخوابی»
نفربعدی نوشته بود« واقعا کشتی؟؟؟ چه دل وجراتی»
روی دیوار بعدی نوشته شده بود «بگوزید، بگوزید، بگوزید. بخندید، بخندید، ... دارم یواش یواش شیطانی میشوم»-آرش
«بچههای پارتیـ ساعت ۵/۱۰ شروع میشود آد- خ۱۳_ک ج ن /۴۰۱۲/ »
بعد یک نفر با چیز مثلِ زغال نوشته بود «عشق ساناز کشت مرا قرباناش بروم حیف که مادر جندهاش نمیگذارد.»
من نوشتم
«دارم سایهی خود میکشم
در این یک اتاق ۵٪×۵/. متر.»
بعد روی در نوشتم
«اشکم را پاک میکنم
طناب را به حلقم میاندازم
دوباره اشکم را پاک میکنم
میدانم کسی برای من گریه نخواهد کرد
هیچ کس برای هیچ کس گریه نمیکند
هرکس فقط ….».
منبع: رخداد
تصویر ضمیر ناآگاه و ضمیر خودآگاه یک فرهنگ و گفتمان با یکدیگر پیوند درونی دارند، چون کودکان سیامی به یکدیگر پیوستهاند و پیششرط وجود یکدیگر هستند. گفتمان مدرن بر اساس تصویر یک « سوژه راسیونال و خودآگاه» با چهارچوب حقوقی و قانونی خاص خویش بنا گردیده است. این سوژه خوداگاه در واقع «آقا و حاکم بر تمناها و جهان» خویش است. از اینرو در گفتمان مدرن ضمیر ناآگاه، به سان بخش پنهان این سوژه خودآگاه و عقلانی، به عنوان «چیزی خطرناک، هرج و مرجطلبانه و بیمرز» تصویر و لمس میشود.
در فرهنگ ایرانی که به طور عمده هنوز یک گفتمان خیر/شری است و انسان در آن به سان « سرباز و مومن وفادار به نیکی در جنگ خیر/شر» نگریسته میشود، ازینرو نیز ضمیر ناآگاه، تمناهای بشری، بیماریها و هراسهای بشری به طور عمده به سان «عنصری اهریمنی» نگریسته میشوند.
از نگاه روانکاوی و به ویژه از نگاه روانکاوی پسامدرنی لکان و نظریات دیگر پسامدرن چون نظریات «آنتیادیپ» دلوز/گواتاری، انسان در واقع یک «موجود تمنامند و خراباتی» است و ازینرو نیز این تئوریها هم نگاه مدرن نسبت به سوژه خودآگاه و هم نسبت به نیمه دیگر آن، یعنی نسبت به ضمیر ناآگاه را به زیر سوال میبرند. اینگونه در تئوری لکان و دریدا و دیگر متفکران پستمدرن، سوژه در واقع یک «سوژه منقسم» و یا به قول لکان یک «فاعل جسمانی منقسم» است و نیازمند به دیالوگ ناتمام و از چشماندازهای مختلف با خویش و با دیگری است.. ازینرو بخش دیگر این کودک سیامی یعنی ضمیر ناآگاه نیز به صورت یک قدرت سمبلیک و بیانگر حقایق و قدرتهای سمبولیک بشری نگریسته میشود.
در گفتمان مدرن و در روانکاوی مدرن مثل تئوری « روانشناسی من»، اعتیاد به مواد مخدر و دیگر بیماریهای روانی در نهایت به سان علائم یک «ضمیرناآگاه غیر اجتماعی و بیمرز» نگریسته میشوند. ازینرو «روانشناسی من» میخواهد، آنجایی که «آن یا ضمیر ناآگاه» حکمروایی میکند، اکنون «من» مدرن حکمفرمایی کند. موضوع «روانشناسی من» آنا فروید و دیگران ایجاد یک «من قوی» است، آنطور که فروید نیز مطرح کرده است. لکان اما نگاهی نو به فروید ایجاد میکند و خطاهای «روانشناسی من» را نشان میدهد. تصویر یک «من قائم بالذات مدرن» در واقع دارای یک فانتسم و هسته نارسیستی و دارای یک «وحشت دکارتی» از زندگی غیرقابل کنترل و رمزآمیز است. ازینرو در نگاه لکان سوژه یک موجود تمناکننده است و تمناهای او همیشه تمناهای دیگران است. یعنی تمناها و سرنوشت او بر بستر یک تصویر خانوادگی و گفتمان فرهنگی ساخته میشود و راه او و بلوغ او در این است که سرنوشت خویش را بپذیرد و دوست بدارد. یا به قول نیچه به سرنوشت خویش عشق بورزد و به آن تبدیل شود که هست.
این سوژه تمناکننده یک «سوژه جسمانی منقسم» است، زیرا او همیشه برای شناخت و لمس خویش بایستی با نیمه دیگر خویش، با دیگری و غیر ، با تمناهایش ارتباط برقرار کند و آنها را در جهان سمبولیک و همیشه ناتمام خویش پذیرا گردد و نظم دهد. جهانی سمبولیک و روایتی از خویش و دیگری که همیشه ناتمام است و همیشه بدور یک «هیچی مرکزی» ساخته میشود. ازینرو نوشتن و خللاقیت بشری، ازین رو جهان سمبولیک بشری هیچگاه به نوشته شدن و نوشدن پایان نمیدهد.
در نگاه لکان و دیگر تئوریهای نوین پستمدرن، دیگر ضمیرناآگاه یک «قدرت خطرناک» نیست بلکه یک «قدرت سمبولیک و حقیقت سمبولیک» بشری است. به قول لکان ضمیر ناآگاه به شیوه سمبولیک مانند زبان ساختارمندی شده است و ضمیر ناآگاه در واقع «گفتمان غیر» و جواب و پاسخ غیر و دیسکورس به جستجوی جاودانه ما بدنبال «معشوق و بهشت گمشده» است. جوابی که در عین حال همیشه یک روایت است که انسان میسازد و این «روایتسازی از سرنوشت» خویش در واقع نماد آزادی بشری است. در نگاه لکان از اینرو «عارضههای روانی» چون اعتیاد، دیگر یک « سازش» میان «فرامن» و «آن» نیستند. آنها یک « پیک و پیغام رمزی» نیستند، بلکه آنها حقیقت و تمنای سمبولیک ما هستند که بایستی از طریق ارتباط با آنها و پذیرش آنها در خویش به بلوغی نو و قدرت سمبولیکی نو دست یابیم؛ وگرنه محکوم به گرفتاری در دام « تمتع بیماری روانی» تا حد مرگ و فروپاشی کامل هستیم. زیرا آنچه به شیوه سمبولیک در جهان انسانی پذیرفته نمیشود و به قدرت و تمنای نو و بالغانه ما تبدیل نمیشود، یا بایستی به شیوه عارضه روانی به حیات خویش ادامه دهد و یا به شیوه اسکیزوفرنی به بیرون انتقال یابد و به سان یک توهم زنده بر ما حکومت کند.
هر عارضه روانی چون اعتیاد، افسردگی، انحراف جنسی و غیره در واقع حکایت از یک قدرت سمبولیک و حقیقت سمبولیک ما میکند که بایستی او را در جهان سمبولیک خویش پذیرا گردیم، وگرنه اسیر «تمتع و ژوئیسانس بیمارگونه عوارض روانی» خویش میشویم و محکوم به پریشانی و پژمردگی تدریجی هستیم. اعتیاد و ماده مخدر نه یک «دیو خطرناک اعتیاد ایرانی» و نه یک « تمتع بیمرز و خطرناک» مدرن است. اعتیاد توسط انسان ایرانی وانسان مدرن در واقع اینگونه دیده میشود، زیرا انسان ایرانی اسیر گفتمان خیر/شری و انسان مدرن اسیر یک «من نارسیستی و متفاخر و هراسان از زندگی غیرقابل کنترل» هستند و ازینرو در ضمیر ناآگاه خویش و در عارضههای روانی خویش «اهریمنان خطرناک» و « تمتعهای خطرناک و بیمرز» میبینند. آنها با تبدیل خویش به «مومن وفادار واخلاقی» و به «من راسیونال و متفاخر مدرن» همزمان همزاد خویش یعنی «وسوسه اهریمنانه» و « رانشهای خطرناک» را میآفرینند.
زیرا زندگی یک سناریو و یک حالت، یک روایت زنده است. وقتی ما این گفتمان سنتی و مدرن را پشت سر بگذاریم و اعتمادمان به زندگی، به زمین و به جسم، به «جسم سمبولیک و ضمیر ناآگاه سمبولیک» بیشتر شود ، آنگاه ما به «جسمهای خندان نیچه»، به «فاعل جسمانی منقسم لکان» به « جسم بدون ارگان و هیرارشی مطلق دلوز/گواتاری» دگردیسی مییابیم و تمتعها و ضمیر ناآگاه خطرناک و اهریمنی ما به «ضمیر ناآگاه سمبولیک» و تمناهای ما به «تمنای مرزدار و دارای اخلاق خویش» دگردیسی مییابند. زیرا هر حالت، حالت متقابل خویش را، همزاد خویش را به همراه میآورد و روایت نوی خویش از زندگی را.
در این معنای جدید و پسامدرن در واقع اعتیاد نماد حقیقت سمبولیک و تمنای سمبولیک ما در پی یک زندگی سبکبال، خلاق، به معنای تلاش برای ورود به جهان سمبولیک و فردی خویش و ایجاد روایت و حقیقت فانی خویش و رهایی از نگاه سنگین و روایت جانسنگین عمومی است. اعتیاد پیغام جسم و ضمیر ناآگاه ما، پیغام دیسکورس و غیر به ماست و به فرد بیمار میگوید که هستی بشری یک روایت سمبولیک، یک واقعیت سمبولیک و قابل تحول است. آن جهان و روابطی که با یک پک تریاک، با یک آمپول هروئین و یا یک بار اسنتشاق کوکائین سبکبال و خندان میشوند، در واقع جهان و روابطی سمبولیک و قابل تحول هستند و شخص بایستی با درک پیغام جسم سمبولیک خویش، اکنون اعتیاد خویش را به قدرت خندان و سبکبال خویش، به توانایی تحول هستی و روابط سنگین خویش به روابط سبکبال و پرشور تبدیل سازد. او بایستی توسط تغییر جا و مکان خویش در جهان سمبولیکش، توسط تغییر حالت و نگاه خویش به سبکبالی جهان سمبولیکش دست یابد. او بایستی بحران اعتیاد، افسردگی و غیره را به عنوان بحران بلوغ و بیماری خویش بپذیرد و به جای «شرمساری ایرانی» و به جای «هراس مدرن» در این بحران و بیماری قدرت و حقیقت خویش را ببیند که خواهان پذیراشدن در جهان سمبولیک و به سان قدرت و تمنای نوی اوست.
وگرنه او محکوم است به عنوان فرد معتاد، در معنای روانکاوی لکان، اسیر ماده مخدر و «تمتع رئال یا کابوسوار» ماده مخدر شود. ماده مخدر برای او تبدیل به یک «مطلوب مطلق»، به « ابژه تمنای مطلق و معشوق مطلق» میشود و او به سان یک موجود خراباتی در آتش وصال با این معشوق مطلق و ناممکن جان و مال خویش را به آتش میزند (۱). یا در معنای نگرش ماتریالیستی و جسمگرایانه دلوز/گواتاری، اعتیاد به مواد مخدر در واقع اولین تلاش جسم برای «خالی کردن» خویش از نگاه و روایت عمومی و رسیدن به نقطه صفر است. به این دلیل به باور او فرد هروئینی مرتب میلرزد.(۲) او میخواهد خویش را از هیرارشی درونی جسم و آرزوهایش رها سازد و تن به جسمی نو، روایتی نو و فردی از زندگی و جسم دهد. اما فردی که اسیر اعتیاد میماند، در واقع در نهایت اسیر روایت عمومی از اعتیاد به سان «دیو خطرناک»، به سان «ناآگاهی بیمرز» میماند و به خویش و جسمش باور نمیآورد و خویش را بیمار میپندارد و بیمار و اسیر میشود.

برای درک بهتر نگاه نوی لکان و دلوز و تفاوتهای آنها بایستی به بیان مفهوم «رئال یا واقع» نزد لکان و دلوز و تفاوت آنها بپردازم، اما اینکار از حوصله و توان این مقاله خارج است. به زودی در نقدی بر روی فیلم جدید «بتمن» این موضوع را به زبان آلمانی و فارسی باز و تشریح میکنم.
باری در روانکاوی امروز موضوع اصلی نوع رابطه فرد با «غیر»، با تمناهای خویش و با دیگران و در مورد بحث ما، موضوع اصلی نوع رابطه فرد با « ماده مخدر و اعتیاد» است. در حالت ارتباط نارسیستی عشق/نفرتی مثل ارتباط ایرانی با «دیو اعتیاد» شخص یا عاشق ماده مخدر است و یا لحظهای دیگر دشمن خونی اوست. امروز به خاطر اعتیادش همه زندگیش را به باد میدهد و فردا میخواهد به تمنایش و به معشوقش ماده مخدر نشان دهد که او هم مثل رضا در فیلم گوزنها «میتواند» دوباره قهرمان و حاکم بر جسم و وسوسه خویش باشد. اینگونه او اسیر چرخه وسوسه/گناه، اسیر چرخه عشق/نفرت باقی میماند و امروز قهرمانانه « اعتیاد خشک و بدون دارو» میکند و چند صباحی نئشه قدرت و توانایی حکومت بر خویش است و پس از چندی دوباره هوس ماده مخدر میکند، زیرا دیگر نئشگی قدرت او را به لمس حس معشوق مطلق و نئشگی اعتیاد نمیرساند و ازینرو دیگر بار با شرمساری با اعتیاد آغاز میکند. در چنین جامعهای حتی فرهنگ جامعه با سرکوفت معتاد و بیاراده خواندن او، مرتب او را به اعتیاد دوباره سوق میدهد. در چنین فرهنگی آنگاه حتی روانپزشکانش با شیوه «تنفر از اعتیاد» با بیمارانشان کار میکنند، به جای آنکه به بیمارشان کمک کنند، حقیقت نهفته در اعتیادشان را درک و لمس کنند و او را به قدرت سمبولیک و حقیقت سمبولیک خویش تبدیل سازند و تحولی نو یابند و به کمک رواندرمانی و دارودرمانی به بلوغی نو دست یابند. زیرا تنفر از اعتیاد هماناندازه به ماده مخدر وابسته میکند که عشق به ماده مخدر.
زیرا هر تنفری سرانجام به عشقی نو منتهی میشود. زیرا فرد و کل فرهنگ اسیر یک رابطه نارسیستی عشق/نفرتی در برخورد با «غیر» و با تمناهای خویش است. ازینرو فرد این جامعه امروز مومن به یک آرمان است، فردا سرباز جان برکف ارمانی دیگر و دشمن آرمان قبلی است و وقتی از همه آرمانهای مطلق ناامید شد، اسیر اعتیاد و روانپریشی میشود و ماده مخدر برایش به «معشوق مطلق» تبیدل میشود و بازی کهن نارسیستی ادامه مییابد و دیسکورس سنتی تکرار میشود. همانطور که در «بوف کور» و زندگی راوی بوف کور میبینیم که هم راوی و هم پیرمرد خنزرپنزری سنت اسیر ماده مخدر و عشق مطلق به یک زن ویا به یک ارمان هستند و دو روی یک سکه و آینده و گذشته یکدیگرند. همانطور که در زندگی بسیاری از قهرمانان خلق و روشنفکران و هنرمندان قهرمان ایرانی همین حادثه اتفاق افتاده و میافتد.
جامعه مدرن از این ارتباط نارسیستی شیفتگانه/متنفرانه به مقیاس زیادی خویش را رها میسازد. ازینرو در گفتمان روانکاوی مدرن نیز «اعتیاد» به سان یک بیماری روانی و یک بحران بلوغ نگریسته میشود و نیازی به شرمساری نیست. با اینحال او نیز قادر نیست به خوبی تمناهای نهفته در اعتیاد را در جهان سمبولیک و سبکبال خویش، در بازی پرشور و خندان عشق و قدرت خویش پذیرا و انطباق بخشد. زیرا برای دستیابی به جهان پرشور و نیازمند به «غیر» تمنای اعتیاد بایستی بر «من مدرن و متفاخر» خویش پیروز گردد و تن به تصویر و رابطهای نو با هستی و با «غیر» دهد. ازینرو بیماری اعتیاد هر روز بیشتر در جهان مدرن به یک معضل اساسی این جهان مبتلا میشود و بسیاری از شیوههای روانکاوی ناتوان از حل این معضل هستند. زیرا بیماری اعتیاد همانطور که در نقدم بر موضوع« بیماری روانی، اعتیاد، معتاد ایرانی» مطرح کردم، در کنار علل روانی دیگر در عین حال نماد ذات عمیقا تمنامند و خراباتی انسانی است (۳). انسان یک موجود تمناکننده و خراباتی است که مرتب در جستجوی معشوق گمشده و بهشت گمشده به خلق درجات نوینی از بازی عشق و قدرت فانی بشری دست مییابد و یا اسیر یک تصویر مطلقشده از معشوق باقی میماند و بیمار میگردد.. ابتدا با قبول این ذات انسانی توسط دیسکورس مدرن و عبور از «سوژه و آقای حاکم بر تمنا» است که دیسکورس مدرن و روانکاوی مدرن میتوانند به درک معضل اعتیاد بهتر نایل آیند و راههایی نو برای تحول فردی، فرهنگی و دیسکورسیو ایجاد کنند. راهی نو که با شیوههای نوین لکان، دلوز و دیگران و نگاهی نو به «جسم» آعاز شده است. زیرا پاشنه آشیل نگاه مدرن نوع نگاهش به «جسم» است که در بحثی دیگر آن را باز میکنم. (این پاشنه آشیل حتی در نگاه لکان و دلوز نیز به نوعی وجود دارد).
امروزه به کمک علم بیوژنتیک و یا با داروهای جدیدی مثل ویاگرا، ضدافسردگی و غیره در واقع میتوانیم بسیاری از معضلات خویش را کوتاه مدت حل کنیم. مطمئنا به زودی این علوم راهی نیز خواهند یافت که حتی افراد بدون استفاده از مواد مخدر به درجه بالاتری از لمس حالات مواد مخدر از طریق تاثیر بر مغز و بر میزان ترشحات شیمیایی در مغز دست یابند. همه این تحولات به قول ژیژک و بر خلاف هراسهای کسانی چون هابرماس و غیره ضروری است.(۴) زیرا این تحولات از یکسو نشان میدهند که آزادی مدرن و آزادی انتخاب انسان مدرن یک توهم است و انسان مدرن بایستی از نو خویش را تبیین کند و از طرف دیگر نشان خواهند داد که حتی وقتی فردی به کمک ویاگرا و غیره معضلات جنسی و روحی نهفته در خویش را حل میکند، آنگاه این معضلات مجبورند به شیوه دیگر خویش را نشان دهند. آنگاه باز هم شخص محکوم است به عنوان سوژه درباره بحرانش بیاندیشد و تصمیم بگیرد. حتی اگر ما با کمک کلونسازی و کشف کامل عینی جسم به یک تصویر عینی از جسم دست یابیم و سوزه مدرن را از بین ببریم، باز هم تازه با اصل سوژه آشنا میشویم. زیرا به قول لکان و ژیژک ، سوژه در واقع « هیچی و صفر» است. سوژه باز هم از خویش سوال میکند، حال با این قدرت بدست آمده از طریق ویاگرا و یا «چیپس مغزی» چکار کنم و چگونه خویش را تبیین کنم. زیرا سوژه یک « تمعق در خویش» و مرز میان درون و برون مانند پوست است.(۵)

حالت دوم، رابطه «رئال یا کابوسوار» با ماده مخدر و با اعتیاد است که در این حالت، ماده مخدر به «مطلوب مطلق» و معشوق مطلق تبدیل میشود و شخص معتاد به خراباتی اسیر نگاه این مطلوب مطلق تقلیل مییاد، فردیت خویش را از دست میدهد و خویش را داغان میکند. نمونه این چنین معتادانی هم در فرهنگ ایرانی و یا مدرن، هم در میان روشنفکران و هنرمندان ایرانی یا مدرن فراوان دیده میشوند.
شیوه سوم، حالت و برخورد سمبولیک و پارادوکس با «غیر» و با ماده مخدر است. انسان توانا به این فاصله سمبولیک و منتقدانه با ماده مخدر یا اسیر او نمیشود و یا وقتی با بحران اعتیاد روبرو میشود، میداند که با یک بحران بلوغ خویش و با حقیقتی نوین از خویش روبروست. پس به کمک رواندرمانی یا راههای مشابه حقیقت و تمنای نهفته در اعتیادش را در جهان سمبولیک و روابط خویش پذیرا میشود و جهان و روابط سنگین و پژمرده کنندهاش را تغییر میدهد و یا از این روابط عشقی و قدرتی سنگین بیرون میآید. زیرا اعتیاد نماد این است که جهان فرد چنان سنگین و برای فرد چنان غریبه و دلهرهآور و یا دچار روزمرگی شده است که او برای ایجاد یک تعادل و سبکبالی نسبی احتیاج به ماده مخدر دارد. پس میداند که بایستی اکنون جهانی و روابطی را که با کمک ماده مخدر سبکبال میکند، اکنون با تغییر نگاه و روابطش و با تغییر حالتش به یک جهان سبکبال و خندان مبدل سازد.
او در معنای هویت نوی ایرانی مطرح شده از طرف من، به یک عارف و عاشق زمینی و خندان، به یک عاشق خندان، به یک ساتیر مدرن و خندان و جسم خندان تحول و دگردیسی مییابد و با نگاهش و حالتش و با گفتار و نوشتار خندانش، جهانش و روابطش را سبکبال میکند. او میداند که حتی میتواند از هراسهای مدرن یا پسامدرن نسبت به «جسم و زمین» عبور کند و هر چه بیشتر به جسم و زمین ایمان آورد و اینگونه در اعتیادش، در افسردگیش، در پریشانیش راههای خلاق نوی جسم خویش و اشارات خلاق جسم خویش را برای دگرگونی ببینند و اینگونه به عنوان یک خدای فانی و زمینی، خندان، تراژیک/کمیک به ایجاد جهان زمینی و خندان و سبکبال خویش دست زند و هنر و اندیشه و حکمت خندان خویش را بیافریند. به قول نیچه در «چنین گفت زرتشت»، چنین انسانی وقتی میخواهد عروج کند به پایین نگاه میکند، زیرا عروج کرده است. زیرا او یک «ابرقهرمان» سبکبال و خندان و یک دلقک خندان است که با نگاهش جهانش را تغییر میدهد.
در نهایت یخشی از عارضه روانی ما، بخشی از اعتیاد بیمار، بخشی از بحران و یا حتی بخشی از یک متن هنری غیر قابل تفسیر و غیر قابل انطباقپذیری باقی میماند و این بخش را نیز بایستی مثل یک «تیک»، مثل یک بخش رمزآمیز خویش دوست داشت و گاه به گاه به او تن داد. زیرا این بخش غیر قابل تفسیر نماد ذات خراباتی وغیر قابل انطباق پذیری انسان و نماد معمای زندگی بشری است و در واقع نکته اتکای حیات بشری و آزادی بشری است.(۶) ازینرو نیز نمیتوان هیچگاه یک متن هنری و نوشتاری را تا انتها نقد و بررسی کرد. همیشه بخشی غیر قابل نقد و تفسیر میماند و همیشه امکان تفسیرهای نو وجود دارد.
من در نقد سه بخشی آلمانیم بر فیلمهای «سنتوری» و «بر روی مرز گام بزن» به موضوع اعتیاد در فرهنگ ایرانی و مدرن و اعتیاد هنرمندان پرداختهام. بخشی از این مقاله نیز گرفته شده از بخش سوم و نهایی این مقاله در باب رابطه میان هنر و ماده مخدر است که با مطالب جدید و تکمیلی کامل شده است. (۷) موضوع بحث ما اما این است که چرا به ویژه در میان هنرمندان و یا روشنفکران مدرن و یا ایرانی این پدیده بسیار دیده میشود و نوع برخورد مدرن یا ایرانی به این پدیده به چه شکل است و چرا ایرانی اینگونه برخورد میکند. در فیلم ایرانی «سنتوری» اعتیاد هنرمند در واقع به عنوان تاثیر منفی سانسور و تاثیر منفی اعمال یک «دیگری و غیر ستمکار» بر هنرمند ایرانی دیده میشود. فیلم مدرن «بر روی خط گام بزن» خویش را از این حالت و نگاه نارسیستی عشق/نفرتی به موضوع اعتیاد رها میکند و مسئولیت فرد و هنرمند را در برابر بحران و اعتیاد خویش نشان میدهد. با اینحال او نیز نگاهش به اعتیاد به سان نگاه مدرن و به شکل دیدن اعتیاد به عنوان یک بحران و بیماری خطرناک و بیمرز است. او نیز نمیتواند نگاهی نو به ارتباط درونی و عمیق میان ماده مخدر و هنر و یا روشنفکری بیاندازد.
رابطه درونی ماده مخدر و هنر، هنرمند و معتاد خراباتی
اولین ارتباط میان هنر و ماده مخدر را میتوان نزد سرخپوستان اولیه دید. در میان سرخپوستان استفاده از قارچهای توهمزا مانند مسکالین و غیره وسیلهای برای ارتباط با «روح بزرگ» و لمس متفاوت «زندگی و یک جهان دیگر» بود. این حالت خلسگی بخشی سمبولیک از رقص و مراسم دینی سرخپوستان بود و جزیی از سیستم و جهان سمبولیک آنها بود. ازینرو آنها ماده مخدر را میشناختند اما معتاد نداشتند. ابتدا وقتی که ساختار و سیستم سمبولیک سرخپوستان توسط سفیدپوستان داغان میشود، آنگاه ما شاهد رشد اعتیاد به الکل در میان سرخپوستان مبتلا به بحران هویت و گرفتار در «اردوگاههای مخضوص سرخپوستان» میشویم. این بحران و این اعتیاد به الکل هنوز هم یک معضل عظیم سرخپوستان معاصر است.
از طرف دیگر میان هنر و ضمیر ناآگاه همیشه پیوندی تنگاتنگ بوده و هست. هنر یکی از بهترین وسایل بیان ذات خراباتی و تمنامند بشری است و هنرمند به سان «واسطهای خلاق» برای بیان این حالت تمنامندی و خراباتی بشری بشخصه نیز بسیار در معرض انواع و اشکال بحرانهای روانی و عارضههای روانی چون افسردگی، روانپریشی، اعتیاد و غیره قرار میگیرد. همینگونه نیز روشنفکران و اندیشمندان نیز میتوانند گرفتار این حالات شوند. زیرا آنها برای پی بردن به جهان و عرصه کار خویش و برای ایجاد خلاقیت خاص خویش احتیاج به گشودن جهان درون خویش بر روی اطلاعات و معضلات عمیق روانی و روحی بشری هستند. کسی که به درون قهقهرا مینگرد، به قول نیچه پس از مدتی قهقرا و بحران نیز به او مینگرد. از طرف دیگر ماده مخدر و کامپرستی برای بسیاری از هنرمندان و یا حتی روشنفکران وسیله طغیان علیه روایت عمومی و «جانسنگینی» عمومی و راهی برای دستیابی به خلاقیت و جهان فردی خویش است. ازینرو نیز معضل اعتیاد در میان هنرمندان و روشنفکران به ویژه یک معضل قوی است، زیرا اعتیاد بیش از هر عارضه روانی دیگر، به حالت خراباتی و جستجوی بشر تمنامند بدنبال جهان زیبای خویش و بدنبال خواستهای باصطلاح ناممکن بشری نزدیک است و تبلوری از آن است.
میان هنرمند و معتاد حالات مشابه و حالات شخصیتی مشابهای وجود دارد. هم هنرمند و هم معتاد در واقع «شیفته و واله چیزی و یا کار خویش هستند و گاه جز او هیچ چیز نمیبینند و نمیطلبند. از طرف دیگر هم هنرمند وهم معتاد در پی یک کار ناممکن و دستیابی به اوج هنری و عشقی و یا سبکبالی خویشند و این خواست هیچگاه کامل بدست نمیآید. به این دلیل حالاتی مثل «بلوکاد نوشتنی» گاه همانقدر برای یک نویسنده دردناک است که عدم دستیابی به ماده مخدر برای معتاد. به این دلیل نیز در چنین حالات بلوکاد درونی هنرمند، گاه بیشتر هنرمندان به سراغ مواد مخدر میروند. از طرف دیگر برخی هنرمندان از مواد مخدر برای دستیابی به یک قدرت تازه هنری و دستیابی به عرصه نوینی از لمس و بیان جهانی متفاوت استفاده کردهاند و گاه گرفتار این اشتیاق و جهان متفاوت شدهاند و تا حد مرگ اسیر مواد مخدر باقی ماندهاند. ازینرو شباهت دیگر میان هنرمند و معتاد در جستجوی مشابه آنها بدنبال یک «جهان متفاوت و پرشور» و لمس دگرگونه جهان و هستی است. موضوع عمیقتر این است که اگر به خاطر شباهت عمیق حالت خراباتی و تمنامند میان هنر و ماده مخدر، امکان کشش هنرمند به مواد مخدر زیاد است، به همان گونه نیز هنر میتواند وسیلهای برای بلوغ نهایی هنرمند و وسیله رهایی او از اعتیاد باشد، به ویژه وقتی که هنرمند بحران اعتیادش را به سان بخشی از بحران جهان و هنرش لمس کند و رابطهای نو با هستی و با هنر خویش ایجاد کند.آنگاه او میتواند مثل جیمز جویس هم به بیان خلاقانه و پارادکس هستی در کتاب «اولیسیس خویش» دست یابد و هم همزمان با خلاقیت هنری خویش کاری کند که عملا کتاب «بیداری فینگان» او غیر قابل تفسیر و تغبیر است. ازینرو نیز لکان جویس را یک «عارضه» مینامد. زیرا این جویس است که هر لحظه و موقعیت را به لحظه تلاقی روایات و اسامی دلالت مختلف و به حالت « بیحرکت شدن» چندین پروسه اسم دلالت در یک موقعیت میکند.(۸) اینگونه جهان او چند چشماندازی است و همزمان مانع از تفسیر خویش میگردد. اینجا ژوئیسانس و تمتع در پی بیمرزی و بیتفسیری خود به یک پدیده و توان پسامدرنی چندچشماندازی و غیرقابل تعبیر تعالی مییابد.
موضوع مثل همیشه نوع رابطه با «غیر»، چه با پدر و مادر خویش و یا با ماده مخدر و هنر است. هنرمندی که قادر به لمس بحران خویش درعارضههایی مثل افسردگی، پربشانحالی، حالات نارسیستی و یا اعتیاد باشد و تن به بحران خویش دهد و بتواند نوع رابطهاش با «غیر» را به یک رابطه نو و سبمولیک بلوغ و رشد بخشد، آنگاه این بلوغ تازه میتواند هنر و استیل هنری او را روایتی و خلاقیتی نو بخشد و همزمان او را از پریشانحالی و یا اعتیاد نجات بخشد. مهم اما این است که این بلوغ و تغییر نوع رابطه باعث شود، روابط بیرونی خویش و نیاز خویش به دیگری را نیز لمس کند و تن به عشق و دوستی و دیالوگ نو و پارادکس با «غیر» دهد و فانی بودن خویش، ناممکنی هنر کامل و در عین حال تلاش جاودانه برای دستیابی به این هنر و جهان کامل را در خویش لمس و به سان قدرتهای خویش جا و مکان بخشد.
از طرف دیگر هر هنرمند و یا روشنفکر بخشی از یک گفتمان و دیسکورس است. انسان ورای دیسکورس وجود ندارد و بیماری و بحران یک انسان بخشی از بحران و بیماری دیسکورس است که در او تبلور مییابد. از طرف دیگر دیسکورس و گفتمان مرتب اشکالی برای بازتولید خویش پیدا میکند. زیرا دیسکورس و گفتمان خلاق و استراتژیک است. همانطور که در نقدم بر «گفتمان فرهنگی و دیسکورس ایرانی» نشان دادهام، گفتمان ایرانی مرتب سه تیپ شخصیتی انسان مومن، روشنفکر و قهرمان خلق و روانپریش و معتاد را تولید میکند که هر سه گرفتار حالات مشابه نارسیستی و در پی معشوق مطلق و آرمان مطلقند. ازینرو نیز در بسیاری روابط ایرانی و سرگذشتهای ایرانی میتوان دید که چگونه مومن سابق به قهرمان خلق امروز و فردا به روانپریش و معتاد بعدی تبدیل میشود و در هر سه حالت اسیر ارتباط نارسیستی شیفتگانه/متنفرانه با غیر است. ازینرو هنرمند و روشنفکر بایستی بحران و بیماری خویش را به سان یک بحران عمومی و بخشی از تلاش دیسکورس برای بازتولید خویش ببیند و با گذار از بحران خویش و با ایجاد رابطه سمبولیک و پارادکس با «غیر» به تحول نو و خلاقیت نو دست یابد. (۹)
معضل اخلاقی و نارسیستی فرهنگ ایرانی در برخورد به پدیده اعتیاد و هنرمندان معتاد
مشکل فرهنگ ایرانی با معضل اعتیاد هنرمندان و در کل با اعتیاد به دو حالت برخورد افراطی « سرپوشی اخلاقی» بر معضلات از یکسو و از سوی دیگر « افشای مباحث خصوصی و سرکوفت اخلاقی» از سوی دیگر برمیگردد. انسان ایرانی و حتی نقاد ایرانی، به علت گرفتاریش در حالات نارسیستی شیفتگانه/متنفرانه و به علت عدم رشد رابطه پارادکس و سمبلیک همراه با احترام/نقد، قادر نیست از برخورد اخلاقی افراطی خودداری کند و به تفکیک حوزههای مدرن تن دهد. ازینرو یا او برای حفظ تصویر نارسیستی و شکوهمند هنرمندش چون هدایت، شاملو، نصرت رحمانی و غیره از دیدن این معضل آنها خودداری میکند و از طرف دیگر ناگهان بتشکن میشود و به قول معروف با رو کردن ضعف و معضل قهرمان و ایدهآلش حساب او را میرسد. او نه میتواند به این نقطه هنوز دست یابد که اعتیاد یک ضعف و یا علامت بیارادگی نیست و دلیلی برای شرمندگی انسان گرفتار به بحران اعتیاد وجود ندارد، هم نمیتواند به تفکیک میان عرصه خصوصی و عمومی تن دهد. او نمیتواند قبول کند که هنرمندش نیز مثل او موجودی فانی و زمینی است که همیشه یک جای زندگیش میلنگد و حق دارد به شیوه خویش و با حفظ جهان خصوصیش به معضلات عشقی، روانی و یا اعتیاد خویش رسیدگی کند. در این جهان خصوصی هنرمند نباید جایی برای «اغیار» و تماشاچیان هیز وجود داشته باشد. از طرف دیگر، از آنرو که نقاد اخلاقی ما گرفتار این حالت افراطی و نارسیستی، «حفظ حجاب قهرمان خویش و کشف حجاب اجباری قهرمان خویش» است، از آنرو نیز کمتر میتواند، با قبول تفکیک حوزهها، به نقد علمی و یا تخصصی یک معضل مانند اعتیاد هنرمندان و روشنفکران خویش بپردازد و راههایی برای عبور از آن پیشنهاد کند و یا سوال مطرح کند. کاری که برای مثال این مقاله در پی انجام آن و نشان دادن امکان این تحلیل با حفظ و تفکیک مرزهاست.

آخرین نمونه این حالات افراطی ایرانی را میتوانیم در نقد منتقد خوب و توانای ایرانی آقای جاهد در باب «خسرو شکبیایی» ببینیم(۹). به باور من اقای جاهد یکی از بهترین منتقدان سینمایی ما است و با اینحال این نقد او بیش از هر چیز گرفتار حالات نارسیستی افراطی و حالات اخلاقی ایرانی و بتشکنی جنجالگونه است، به جای آنکه به نقد یک معضل بپردازد، همانطور که بسیاری از کامنتگذاران نیز به او اعتراض کرده اند. آقای جاهد در این مقاله دچار سه اشتباه اساسی میشود. اولا او از یاد میبرد که در جامعهای مثل ما که مرتب حریم خصوصی انسانها توسط اخلاق، نیروی انتظامی شکسته میشود و از طرف دیگر همیشه از مباحث شخصی برای شکاندن و شانتاژ انسانها توسط رقیب و مخالف فکری و هنری استفاده میشود، در چنین جوی دقیقا وفاداری به جدایی عرصه خصوصی و عمومی یک اصل نبیادین و مهم مدرن است. دوما تلاش او برای نشان دادن مرگ شکیبابی به خاطر اعتیاد در شرایطی که هنوز همه دوستدارانش در عزاداری او بسر میبرند، بیش از همه از یک میل «جنجالگرایی» بیموقع حکایت میکند، تا تلاش و نقد مدرن برای بیان معضلات و تابوهای جامعه خویش باشد. سوما برخورد اخلاقی او به اعتیاد و ارزشگذاری اخلاقی نهفته در مقاله بار دیگر حکایت از معضل دیسکورس ایرانی میکند. دیسکورسی که موافق و مخالف و منتقد آن عمدتا هنوز تحت تاثیر حالت نارسیستی مشابه در برخورد به «غیر» هستند.
ازینرو برای مثال سایت زمانه به خویش اجازه نقد سانسور در ایران را میدهد، اما وقتی من به نقد همان شرایط در سایت زمانه میپردازم، خشم نارسیستی آقای جامی گل میکند و من در زمانه ممنوعالقلم میشوم و حتی منتقدان مدرنی چون جاهد و دیگران اعتراضی به این عمل نمیکنند. ازینرو بیدلیل نیست که این مقاله در سایت زمانه منتشر میشود و دیگر بار برخی ضعفهای عمیق این سایت و تکرار گفتمان سنت را نشان میدهد که در بالا به آن اشاره کردم. .همانطور که «کاشفان شوکران تراژیک» دیروز به «کاشفان فروتن زمانه» و کمدیوار امروز تبدیل میشوند. آقای جامی حتی نمیبیند که با بیان این اصطلاجات و هندوانه گذاشتن زیر بغل خویش و سایت زمانه دیگر بار درستی نقد من و گرفتاری خویش و سایت زمانه را در یک نگاه قهرمانانه نشان میدهد و مثل یک قهرمان نیز اکنون و فردا هر صدایی را که بر خلاف سایت و آرمانش باشد نفی میکند . اما ما میدانیم که قهرمانان امروز در واقع پریشانحالان فردا هستند و تکرارکننده بازی سنت و تراژدی بوف کور هستند. ازینرو نسل ما نسل ضدقهرمانان خندان و پارداکس است. با این حال برای من هم آقای جاهد و هم بخشهایی از سایت زمانه دارای قدرتهای مدرن و سمبولیک خوبی نیز هستند و نقد من هم جوانب قوی و نیز جوانب ضعیف کار آنها را میبیند.
طبیعتا در شرایطی بهتر آقای جاهد میتوانست به شیوهای مانند این نقد من و یا نقدهای مشابه به بیان چنین معضلاتی بپردارد و فاکتورهای مخلتف روانی، فرهنگی، سیاسی در ایجاد بحران اعتیاد و روانپریشی و یا رشد حالات نارسیستی و خودمداری در میان هنرمندان و روشنفکران را بررسی کند و در عین حال به حریم خصوصی آنها احترام بگذارد و گرفتار ارزشگذاریهای اخلاقی و از بالا به پایین نشود. ارزشگذاریهای اخلاقی که در مقالهاش متاسفانه وجود دارند. زیرا بحران اعتیاد هر هنرمند و در کل هر انسان حکایت از درگیری عمیق این انسان با جهان درون و برون خویش و جستجوی راه حلی برای عبور از بحران خویش میکند. ازینرو هر معتاد و یا انسان افسرده و روانپریشی آرزوی رهایی از بحران و وابستگی یا اعتیاد خویش را دارد. زیرا تمنای بشری صاحب اخلاق است و این اخلاق تمنا از او میخواهد که به جهان سبکبال و زمینی خویش دست یابد و به قدرتی نو دست یابد و دیگر نیازی به ماده مخدر برای سبکبال کردن جهان خویش نداشته باشد و یا کم داشته باشد.
این اخلاق تمنای انسانی با حالت سرکوفت اخلاقی «فرامن» که مرتب معتاد یا انسان معضلدار را سرکوفت میزند و از طرف دیگر وسوسه به تکرار اعتیاد میکند، بسیار تفاوت دارد. لکان در مقاله معروفش به نام «ساد با کانت» نشان میدهد که در واقع جهان بیمرز و اخلاق لذتطلب و بیمرز ساد در واقع روی دیگر «اخلاق کانتی» است. ساد در واقع یک «کانت پنهان» است. زیرا اگر اخلاق مطلق کانتی به سان یک ندای درونی به انسان میگوید که هیچگاه دروغ نگوید، ساد از طرف دیگر میگوید که برای دستیابی به خواستش حاضر به بیان هر دروغی و جنایتی هست. «فرامن» اخلاقی و «تمتع یا وسوسه بیمرز» دو روی یک سکه و اسیر یک چرخه متقابلند و همدیگر را بازتولید میکنند، در حالیکه تمنای انسانی یک قدرت سمبولیک و صاحب اخلاق است و این تمنای درونی است که مرتب به انسان معتاد، به انسان گرفتار بحران درونی نشان میدهد و از او توسط حوادث و پیغامهای خویش میطلبد که به جهان نو و سلامت نوی خویش دست یابد وگرنه اسیر تمتع و ژوئیسانس اعتیاد و یا افسردگی خویش میماند. زیرا عارضههای ما در واقع جهان ما و تمتع ما را سامان میدهند و یا انسان معتاد به یک سبکبالی و سلامت نو دست مییابد و یا مرتب محکوم است بدنبال دستیابی به تمتع سبکبالانه اعتیاد به سراغ او رود و همه جهانش را بدور «معشوقش ماده مخدر» بسازد. او یا میتواند اسیر تمتع و لذت درونی افسردگی خویش و درد خویش بماند و یا اینکه حقیقت نهفته در افسردگی خویش را به سان تمنای عشق و جهان خندان نو در روابط و جهانش وارد سازد و انطباق دهد و به سلامتی نو و رابطهای نو با «غیر» دست یابد.
راههای عبور جامعه ایرانی از برخورد اخلاقی به اعتیاد و ایجاد یک نگاه نو و بالغانه برای عبور از آن
باری راه عبور جامعه و هنرمند ما از بحران اعتیاد و بحرانهای روانی درون خویش به شرح ذیل است، اما مهمتر از همه یادگرفتن ارتباط سمبولیک و پارادوکس با خویش و زندگی و اعتماد به جسم و تمناهای خویش است. زیرا همیشه بحرانهایی نو و اعتیادهایی نو ممکن است به وجود آید. زیرا همه دانش ما نیز یک روایت ناتمام است و هر اندیشه بالغانه و سلامت بالغانه همیشه یک جایش میلنگد تا امکان پیشرفت و تحول جهان سمبولیک فردی و جمعی وجود داشته باشد. موضوع دستیابی توان ارتباط سمبولیک و اعتماد به جسم و تمنای خویش است تا آنگاه بحرانهای فردی و جمعی، اعتیاد و یا افسردگی بشری به یک « بحران شیرین» و پیششرط بلوغی نو و خلاقیتی نو تبدیل شوند و انسان به «جسم خندان نیچه»، به «سوزه منقسم لکانی، به «جسم هزار گستره دلوزی» و یا در نوع ایرانی آن به عارف و عاشق پارادکس و زمینی و خندان و به خردمند شاد تحول و دگردیسی یابد.
باری راههای اساسی روانی عبور جامعه و فرهنگ و یکایک ما از معضل نگاه اخلاقی و افراطی به پدیده اعتیاد و به معضلات روانی هنرمندان و در کل به «اعتیاد» به شرح ذیل هستند:
۱/ عبور از نگاه اخلاقی خیر/شری و دیدن اعتیاد و معضل روانی به سان یک بحران بلوغ و تحول فردی و بدون هیچ شرمساری فردی و جمعی. شرمساری و سرکوب اخلاقی همانقدر به رشد اعتیاد کمک میکند که روی دیگرش که همان حکومت وسوسه و جنگ وسوسه/اخلاق در هنرمند و یا انسان معتاد است.
۲/ رهایی از حالت اخلاقی «پوشاندن معضلات هنرمند خویش و از طرف دیگر کوبیدن آنها به شیوه افشای معضلات آنها»، تفکیک حوزهها در بحث و نقد و به ویژه تفکیک حوزههای خصوصی و عمومی. یک هنرمند یا روشنفکر به هیچ وجه لازم نیست و نمیتواند در همه مباحث زندگی یک انسان نمونه و موفق باشد. او حتی لازم نیست به حرف خویش نیز وفادار باشد. زیرا این وفاداری موضوع شخصی و خصوصی اوست و متن او موضوعی عمومی و در دسترس نقد و دیالوگ همگانی است. تصویر یک هنرمند کامل و موفق در همه زمینهها یک توهم نارسیستی است و اصولا بلوغ انسانی همیشه یک بخش بیماری و بحران در خویش و در روابط خویش دارد تا مرتب امکان تحول و خلاقیت نو ممکن باشد. همانطور که خلاقیت بشری هیچگاه پایان نمییابد و تفسیر بیانتهاست.
۳/ عبور از نگاههای اخلاقی در علوم روانپزشکی و روانکاوی ایرانی و درک اعتیاد به سان یک بحران بلوغ هنرمند و انسان، همانطور که من در این مقاله و در سه مقاله در باب دو فیلم «سنتوری» و « در مزر قدم بگذار» مطرح کردم. شیوههای امروزی «تنفر از اعتیاد» و یا فروش انواع و اشکال داروهای ترکیبی و گیاهی به سان بهترین راههای ترک اعتیاد به معتادان در واقع چیزی جز خالی کردن جیب این انسانهای در بحران و تشدید بیماری آنها نیست. اعتیاد یک بیماری روانی و یک بحران بلوغ است و همینگونه نیز بایستی با احترام به هر بیمار روانی و یا هنرمند گرفتار حالات مشابه نگریسته شود و بحث در باب بیماری او مختص چهارچوب قابل اطمینان اطاق روانکاوی باشد. موضوع آشنایی و کاربرد شیوههای نوین برخورد به اعتیاد و معضل اعتیاد در کار رواندرمانی خویش است. من در کار خویش از این شیوههای نوین استفاده میکنم و تا کنون نیز به برخی دوستان هنرمند در برخورد با معضلات و بحرانهای روانی خویش به کمک رواندرمانی اینترنتی و یا مستقیم کمک کردهام. حال نیز برای علاقهمندان در صدد رشد و عرضه این رواندرمانی در اینترنت و به طور مستقیم و به زودی در دفتر جدیدم در شهر فرانکفورت هستم و یا در باب این مباحث جلسات، گروهدرمانی و کارگاههایی برگزار خواهم کرد.
۴/ بحران اعتیاد میان هنرمندان در عین حال نمادی ار بحران هویت آنها و گرفتاری در حالت چندپارگی مدرن/سنتی آنهاست. همانطور که رشد عظیم اعتیاد در داخل کشور و خارج از کشور نمادی از رشد این حالت بحران هویت و نماد میل دستیابی به یک هویت نو و چندلایه است. حاصل این چندپارگی شخصیتی و گرفتاری در بحران مدرنیت در میان هنرمندان به طور عمده به این شکل است که یا گرفتار «خودمداری و بزرگبینی نارسیستی» شدید میشوند و هر کدام سایه دیگری و رقیب را با تیر میزند و ناتوان از دیالوگ و ایجاد رواداری مدرن و رقابت مدرن هستند. یا به خاطر هراس از شانتاژ و سوءاستفاده دشمنان خویش از جستجوی راهنمایی تخصصی در باب معضلات روانی و یا اعتیاد خویش هراس دارند. موضوع مهم جامعه هنری ما عبور از چندپارگی به یک چندلایگی مدرن و ایجاد نگاه متفاوت و خلاقیت متفاوت و فردی خویش است. روانکاوی به محدودیت خویش و مررهای نقد خویش در مباحث هنری باور دارد. با اینحال روانکاوی و مباحث روانشناختی میتواند به هنرمند کمک کند تا با تغییر رابطه خویش با «غیر»، با دیگری و با فرهنگ خویش و با ایجاد یک رابطه پارادوکس و سمبولیک هر چه بیشتر به خلاقیت فردی و متفاوت خویش و نیز به تبدیل بحرانهای خویش به قدرتهای نو دست یابند.
۵/ در نهایت ایجاد راه حل بالغانه برای معضل اعتیاد تنها با همکاری چندجانبه میان مسئولین دولتی و جامعه مدنی و افراد متخصص ممکن است. فقط برای نجات یک معتاد هم کلینیک ترک اعتیاد خوب لازم است و هم روانکاو توانای خوب. هم فرهنگی لازم است که به معتاد به سان انسان بیاراده ننگرد. هم بعد از رواندرمانی و ترک به مددکارانی احتیاج هست که بتوانند به شخص شفایافنه کمک کنند، از نو تن به کار و زندگی نو دهند و از روابط گذشته و دوستان قبلی دوری جویند و یا فاصلهشان را حفظ کنند. هم نیاز به آمورش و تبلیغ جمعی برای جلوگیری از رشد اعتیاد و توجه به خطر اعتیاد برای جوانان وجود دارد. هم نیاز به نیروی انتظامی و دولتی هست که بدون توهین با معتادان برخورد کند و هم بتواند مانع از پخش عظیم مواد مخدر میان جوانان و معتادان شود و جوابگوی نیازمندیهای سالم جوانان باشند. هم بتوانند به کشاورزان تولیدگر امکان تولیدی نو دهد، یا بتوانند برای معتادان سالخورده راهی برای کسب قانونی مواد مخدر بیابند تا نیازی به جرائم مختلف نباشد و افراد معتاد هم بتوانند راحتتر به زندگیشان و جسمشان برسند و هم راهی برای عبور از آن داشته باشند. زیرا هیچ معتادی نیست که نخواهد در نهایت ترک کند و یا نخواهد بدون وابستگی گاه به گاه تن به تمنایش دهد. ازینرو موضوع جامعه ما دستیابی به یک «وحدت در کثرت» و رهایی از« جستجوی مقصر» در دولت، در بیمار و یا در هنرمند است. مقصری در میان نیست و هیچکس مسئول بیمارشدن نیست اما مسئول جستجوی راههای سالم برای عبور از بیماری فردی و جمعی خویش است. با چنین نگاه و برخوردی است که میتوان هم چالش و دیالوگ مسئولانه میان همه بخشهای جامعه و دولت و جامعه مدنی ایجاد کرد و هم مسئولانه به علل رشد اعتیاد در سالهای بعد از انقلاب و علل روانی، فرهنگی، هویتی، اقتصادی و آموزشی آن پرداخت و راه حلهای مختلف یرای عبور از این بحران دست یافت. موضوع بار دیگر رهایی از برخورد اخلاقی و نارسیستی به یکدیگرو عدم جستجوی مقصر و تلاش مسئولانه برای رفع این بحرانها بر بستر رواداری و احترام متقابل میان معتاد، فرهنگ، دولت، متخصص و روشنفکر و هنرمند است .در یک کلام موضوع ضرورت دستیابی به یک «وحدت در کثرت» مدرن و بر بستر دوستی و احترام متقابل ایرانی است.
باری امیدوارم این مقاله و سه مقاله نقد فیلم به زبان آلمانی بتوانند چشماندازی نو به این مباحث را در میان جامعه روشنفکری و مدنی ایرانی ایجاد کنند و زمینهساز بحثهایی نو و همراه با تفکیک حوزهها در عرصههای مختلف گردند. (بخش اول نقد سه قسمتی فیلم که در باب فیلم «سنتوری» است، توسط خودم به فارسی ترجمه و منتشر شده است. برای دیگر بخشها متاسفانه وقتی برای ترجمه آنها فعلا ندارم. با اینکه دوست داشتم لااقل هم برای علاقه مندان به سینما و نقد نوی روانکاوانه سینما و هم برای درک بهتر این مباحث، آنها نیز ترجمه و منتشر شوند.)
ادبیات:
۱/ مبانی روانکاوی فروید/ لکان. دکتر موللی. ص. ۲۶۸/۲۶۹
۲/ http://www.mindmotor.com/mind/?p=321
3/ http://radiozamaaneh.com/idea/2007/09/post_158.html
4/ 5/ Zizek: Organ ohne Körper. Kapitel: Kognitivismus
6-8- Zizek: Liebe Dein Symptom wie Dich selbst. S. 26-27- 100
7- http://sateer.de/
8- http://sateer.de/books/bakhshe%20avale%20ketabe%20az%20bohran%202.pdf
. 59
http://radiozamaaneh.com/blog/2008/07/post_109.html9
منبع: عارفان زمینی- وبلاگ داریوش برادری
در یکی از روزهای سال ۱۹۵۶، آلن گینزبرگ طبق عادت آخرین شعرش را بدون نام برای دوست نزدیکش جک کرواک فرستاد و این پاسخ کوتاه را دریافت کرد: «الن زوزهات را خواندم. شاهکار بود.» این پیام نام شعر را پیش از آن که گینزبرگ انتخابی کند، پیشاپیش تعیین کرده بود. چرا شعر گینزبرگ در نظر جک کرواک، که خود نویسندهی بزرگی بود و رمان «در راه»ش را به حق یکی از مهمترین رمانهای قرن بیستم امریکا میدانند، به زوزه شبیه بود؟
تصور کنید نیمهشب در بیابانی راه میروید که تاریکی محض در آن حکمفرما است، هیچ صدایی به گوش نمیرسد و هیچ چیز به چشم نمیآید. ناگهان در وسط آن سکوت و ظلمات صدای زوزهی گرگی از فاصلهای نزدیک به گوش میرسد. چه اتفاقی میافتد؟ طبیعیترین واکنش هر انسان عادی توقف است، ترس وجودش را فرا میگیرد و عرق سردی بر پیشانیاش مینشیند. لحظهای تمام حواس مختل میشوند، و چند ثانیهای طول میکشد از آن حال خارج شوید، به دور و برتان نگاهی بیندازید و به فکر مبارزه با گرگ یا فرار بیفتید.
شعر گینزبرگ، مانند هر اثر هنری بزرگی، نقش زوزهی همان گرگ را بازی میکند. ناباکوف در مقالهاش دربارهی مسخ کافکا حرف تکاندهندهای میزند: «خوانندهی واقعی کتاب را نه با چشم، نه با قلب، که با ستون فقراتش میخواند.» تأثیر هر اثر هنری موفقی در همان جا است که مشخص میشود: برای خوانندهی شعر یا رمانی بزرگ، یا بینندهی نقاشی یا فیلمی تأثیرگذار، اولین جایی که به لرزه میافتد ستون فقرات است. اثر هنری موفق خواننده را وسط خلاء رها میکند، او را بلاتکلیف و سرگردان میگذارد و احساس آرامش و امنیت را از او میگیرد. نتیجهی چنین فرایندی، تأمل در نفس است. کسی که در چنین موقعیتی رها شده باشد، «دانش»اش از جهان و حقیقت بیفایده به نظر میرسد و باید تفکر را به نوعی از سر گیرد و در نفس خود تأمل کند تا برای رهایی از این اضطراب چارهای بیندیشد. شعر «زوزه»ی گینزبرگ چنین اثری است، و بیدلیل نیست که چنین نامی را به ذهن کرواک متبادر کرد.
ارائهی قرائتی از «زوزه» به هیچ وجه در فرصت این نوشته نیست. فقط یک نکته گفتنی است که «زوزه»، مانند بسیاری از آثار بزرگ ادبیات امریکا، برای خوانندهی فرهیختهی ایرانی که معمولاً کعبهی آمالش اروپای قارهای است و جز نویسندگان و شاعران این دیار کمتر کسی را به حساب میآورد، بیش از حد سرگرمی و حدیث نفس تعدادی آدم شکمسیر و بیخیال نیست.
مسأله شاید شیوهای است که در سنت ادبی امریکا در آثار بزرگ به نوعی تثبیت شده است. نویسندگانی نظیر بکت و مالارمه در امریکا بسیار اندکشمارند، کسانی که قدرتشان در روایت مبتنی بر «حذف» است و در آثارشان از طریق حملهای هستیشناختی به همه چیز و سست کردن بنیان چیزها، خواننده را با خلاء رو در رو میکنند و «ستون فقرات»ش را هدف قرار میدهند. در سنت ادبیات امریکا، از ویتمن و ملویل گرفته تا همینگوی و سلینجر و خود گینزبرگ، تکنیکی که به کار گفته میشود بمباران خواننده با تصاویر و موقعیتها و استعارهها است. این نویسندگان آن قدر اطلاعات بر سر خواننده خراب میکنند تا همه چیز به حد اشباع برسد و جهان موقعیت امنیتبخش خود را در برابر چشم خواننده از دست بدهد، و به این ترتیب اینان حمله به ستون فقرات خواننده را از طریقی دیگر پی میگیرند. «رگتایم» دکتروف، «وداع با اسلحه»ی همینگوی و همین «زوزه»ی گینزبرگ نمونههای موفق این سنتاند.
حرف آخر این که گینزبرگ سازماندهندهی مهمترین تظاهرات کالیفرنیا علیه جنگ ویتنام بود، مدتی به عضویت حزب کمونیست درآمد و در کشورهای بلوک شرق و چین در دفاع از مارکسیسم سخنرانی کرد، در کوبا در ستایش چهگوارا سخنانش را شروع کرد و بعد که به وضع وخیم همجنسگرایان در کوبا اعتراض کرد، دولت کاسترو او را بازداشت کرد و به دستور شخص کاسترو از کوبا اخراج شد، و تجربههای سیاسی بسیاری را از سر گذراند. چماق ساختن از گرایش سالهای آخر عمر به بودیسم و عرفان شرقی پس از سفر به هند، و کوبیدن آن بر سر کل آثار و زندگی او و نسل بیت، اگر مغرضانه نباشد، نهایت بیانصافی است.
——-
از سایت رخداد.
خانمها، آقایان
من سعى نکردم که ترتیبى براى حرفهاى امشبم یادداشت کنم. ریتم حرفها را، فکر کردم، خود حرفها تعیین مىکنند. حرفها در بداهه بودنشان بهتر جایشان را پیدا مىکنند تا اینکه از پیش اندیشیده شده باشند.
خود موضوع این سخنرانى هم بداهتاً و در خلال حرف پیش آمد. یعنى در مبادله حس و حرف…
مسئله اقبال عجیبى است که اخیراً مردم ما دارند از عرفان و به تبع آن ازصوفىگرى مىکنند.
یک نوع تربیت خانقاهى دارد مثل یک پدیده مسرى گسترش پیدا مىکند و همهگیر مىشود، در پاریس و تهران، درلندن و نیویورک، دربرلن، مادرید، و اکناف مرئى و نامرئى دیگر…
من شخصاً اشکالى در این قضیه نمىبینم. یعنى در خود این اقبال و این گرایش، چون هر کسى آزاد است که تمایلات عقیدتى و ارادتى خودش را خودش انتخاب کند. مشکل من از آنجایى شروع مىشود که نام این درویشمآبىها را «عرفانى» مىگذارند، و به آن تربیت ِخانقاهى و تظاهرهایش در زمینههاى مختلف، و در روزمرههاى ما، عنوان «عرفان» مىدهند: از موسیقى عرفانى، شب نشینی عرفانى، آواز عرفانى، نقّاشى عرفانى، ارکستر عرفانى، سفر عرفانى، شام عرفانى، خلسه عرفانى و انواع دیگر آن… به همان سادگى که مثلاً از افکار عرفانى حرف زده مىشود آنها از «دف عرفانى» و «دنبک عرفانى» حرف مىزنند. که انتخاب این صفت عرفانى هم خودش توجیهى است براى آن اقبال. چرا که کلمه عرفان به علّت جذبه و اعتبارى که در تاریخ ما و در فرهنگ ما دارد به دنبال هر حرکتى بیاید و هر فعالیتى را زیر پوشش خود بگیرد بلافاصله یک میدان مغناطیسى براى آن حرکت و آن فعالیت ایجاد مىکند. صوفیگرى که این روزها زیر نام «عرفان» دارد همهگیر مىشود از همین جذبه و مغناطیس براى طرحِ دام استفاده مىکند. متاسفانه بعضی از مظاهر لائیسیته هم برای گریز از «ممنوع» خود را به همین صفت آلوده می کنند
بنابراین صحبت امشب من اعتراض به کسى نیست، اعتراض به هیچکس نیست. قصد من فقط طرح یک سوء تفاهم است و اینکه ریشه این سوء تفاهم در کجا است. اندیشه از کجا درخشید و چاه و چاله از کجا آغاز شد. وگرنه هر کسى حق دارد طرحِ دام بکند و هر کس هم حق دارد جذبه ى دام و دانه داشته باشد و حتّا هر کسى حق دارد براى گسترش افکار خودش جاذبه هاى کاذب ایجاد کند و شاگردان و وفادارانى دست و پا کند. چه در خارج به وسیله اهل «طریقت»، و چه در داخل به اشارۀ صاحبان شریعت. حق من هم این میانه همین است که هشدار بدهم. و در این هشدار اوّل ترجیح مىدهم غزلى از دیوان شمس تبریزی برایتان بخوانم:
نگفتمت مرو آنجا که مبتلات کنند؟
که سخت دست درازند بسته پات کنند؟
نگفتمت که بدان سوى، دام در دام است
چو در فتادى در دام کى رهات کنند؟
نفگتمت به خرابات طرفه مستانند؟
که عقل را هدف تیر ترهات کنند؟
چو تو سلیم دلى را چو لقمه بربایند
به هر پیاده شهى را به طرح مات کنند؟
بسى مثال خمیرت دراز و گرد کنند
کَهت کنند و دو صد بار کهربات کنند
تو سرو دل تنکى پیش آن جگرخواران
اگر روى چو جگر بند شوربات کننند
تو اعتماد مکن بر کمال و دانش خویش
که کوه قاف شوى زود در هوات کنند
هزار مرغ ِ عجب از گِل تو برسازند
چو ز آب و گل گذرى تا دگر چهات کنند
برون کشندت از این تن چنان که پنبه ز پوست
مثال شخص خیالیت بىجهات کنند
چو در کشاکش احکام راضیت یابند
ز رنجها برهانند و مرتضات کنند
خموش باش که این کودکان پست سخن
حشیشىاند و همین لحظه ژاژخات کنند.
خوب، براى چاشنى حرف بود. البتّه غزل دیگرى هم دارد با همین وزن و همین قافیه ولى با ردیف «منم»(نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم) که لابد برای شرایطى گفته بوده نظیر آنچه ما در آنیم…
غرض، این توضیحها را به خاطر آن دادم که در عنوان سخنرانى من نوعى انکار دیده بودند و کسانى هم آن را تحریکآمیز یافته بودند.
پنهان نمىکنم که در عنوان این سخنرانى (سهم عرفان: گول و گودال) هم انکار هست و هم اذعان. من ترجیح مىدهم که از اذعانش شروع کنم، تا در مرحله انکار بیشتر با هم تفاهم پیدا کنیم. یعنى اوّل از سهم عرفان حرف مىزنم تا بعد به «گول و گودال»ش برسیم.و یعنى که اوّل از حرف حرف مى زنم و بعد از انحراف ِ حرف. و از این همه البته به اختصار. اینکه آب کجا بود و سراب کجا، و پشت سراب کجا؟ طرحِ ِفاصله ی بین عارف تا صوفى است، یعنى فاصلهى بین الوهیت انسان تا عبودیت انسان…
ما در فرهنگ عرفانىمان، به سه نوع طرز تفکّر و یا سه نوع مکتب مىرسیم که هر سه یک در ِ تنها را باز مىکنند. ومثل کلاف در هم مىتنند. و به عبارت دیگر هر یک لنگرگاهى در دیگرى دارد.
در قرن ششم ِ تقویم خودمان، یعنى در قرن دوازدهم تقویم میلادى، وقتى که مکتب اشراق سهروردى طلوع مىکند، به عنوان یک طرز تفکّر “ملّى - مذهبى”، که ریشه در دوردستهاى تاریخ ملل ایرانى قبل از اسلام و پیغمبرشان زرتشت دارد. ما در همان زمان و قبل از آن، از این عرفانِ ایرانى جریانهاى فکرى دیگرى را هم مىشناسیم که مهمترینشان یکى مکتب حلاج و طرز تفکّر “انسان - خدایى” است و دیگرى مکتب «انسان کامل» بایزید بسطامى که این هر دو مکتب با متفکّران بزرگ دیگرى که بعد از آنها آمدند غناء بیشترى پیدا کردند.
انسانِ سهروردى چه مکانیسم ذهنىاى را طى مىکند که به طلیعهى نور مىرسد؟ سلوکِ کمال چى هست و سلوک براى رسیدن به نور چى هست؟ و در سرِ او، مشرق روحانى او، این نور ناگهانى، آیا همان کمال نیروانا گونهاى است که انسانِ بایزید با تأنى به آن مىرسید؟
هر دو در راهپیمایىهاى مدیدِ خودشان، در نهایتِ خود و به خود مىرسند، یکى نور خودش را بر خودش مىتاباند و یکى از پلکان خودش بالا مىرود و پلّه آخر را در “خود” مىبیند.
انسان بایزید صعودِ در خود مىکند و انسان سهروردى طلوعِ در خود. و هر دو، آن یگانه مطلق را، از پس رنجى دراز، تمرینها و امتحانها، مىیابند، یکى در عمق خود به تأنى، و یکى در ارتفاع خود و ناگهانى: در یکى انسان کامل در مرز آخر متولّد مىشود، و در یکى نور رهنماى روحانى در شرق ذهن بیدار مىشود.
“انسان کامل” بسطامى و آن «خود نورانى» سهروردى هر دو همان خودى است که منِ حلاج را، و «انا»ى حلاج را مى سازد.همان ضمیر متّصلى است که در جبّه ى اوست و ما آن را به او، من، تو، سرایت مىدهیم. چرا که این «انا»ى اوست که در اوست، و این او همان هو است، «ها»ى نفسه و «یا»ى جبّتى است.(۱) یک «اوى دیگر» است. که تازه «دیگر»ى اگر در کار باشد. اى او!(۲)
با به میان کشیدن ضمایر سه گانه من، تو، او مىخواهد بگوید که این «من»ى که در جبّه حلاج است و حلاج نیست، یک من مشترک همگانى است، این همان Jeى رمبو است که شمس در هفت قرن پیش گفته بود که «بیکرانه است».
رمبو(۳) در قرن بیستم مىگوید Je est un autre (من دیگرى است). و عارفان ما گفته بودند هو دیگرى است. جمله مشهور رمبو عصاره پیامى است که در عرفان ایرانى قرن هشتم میلادى است. معذالک عارفى منکر و عاصى چون شمس تبریزی پیدا مىشود که هم «انا» را همگانى مىکند و هم جلوى حق اگر مىگذارد و وقتى که فقیهى در مناظره ای به او مى گوید که: - “ای شمس،در مفهوم خدا مپیچ،خدا مفهومى بیکرانه است”. واو بىدرنگ جواب مىدهد که:- «اى نادان، بیکرانه تویى»، که یعنى بیکرانه «تو»یى.
اینها است آنچه که عرفان پویا و عرفان متحرک ما را از صوفیسم، جهلِ ِ ایستا، جدا مىکند.
اینها است آنچه محور اندیشههاى ناب ما، و چهرههاى درخشان عرفان ما بودند. اینها است آن تعالى، نماى کوچکى از آن همه فراست و بیدارى، نه خلسه و عبادت و درویشى.
نکته مهمى که مىخواهم اشاره کنم این است که این فرزانگان ایرانى که روشنفکران عصر خودشان بودند، که چهرههاى متفکّر و چهرههاى مقاومت را در فرهنگ ما مىسازند، ناچار بودند زیر خفقان و سانسورى که از طرف حکومت خلیفه ها اعمال می شد، براى گریز از تکفیر به اندیشه هاى خود لباسى از روحانیت مذهبى بپوشانند.و عرفانشان را به آیه هایى از قرآن، با تعبیرها و تفسیرهاى زیرکانه نزدیک مىکردند و دلیلهایشان را از همان آیهها و احادیثى درمىآوردند که فقیهان و علماى علوم الهى توسّل مىکردند.
معذالک با همه این حیلههاى فرزانه و زیرکىهاى روشنفکرانه، عرفان ایرانى هزاران قربانى به دنبال داشت: قتل سهروردىها و عینالقضاتها و شمس تبریزىها و مرگهاى مرموز دیگر. چرا که این برداشتهاى کلامى، و این تعابیر زیرکانه از آیات، و توسّل به آن،که خود دستگیرهى علماى دین بود، خشم فقها را بیشتر برمىانگیخت و خصومت آشتىناپذیرى را بین این دو گروه بنیان مىگذاشت، که علاوه بر آن هزاران قتل و قربانى، این خسران بزرگ را هم به دنبال داشت که در قرنهاى بعد، در عصر کوچهاى شدن و تودهاى شدن ِآن اندیشهها، آن تعابیر و آن بدعتهاى کلامى هم در خدمت انحراف درآمد. یعنى آن اندیشههاى عرفانى که تا قرن ششم با ما مىآید و در مکتب اشراق و افکار سهروردى به اوج زایندهى خود مى رسد، از آن پس لباسى طلایى مى شود براى پوشاندن چهره مسین و مسکینى که از خود او ساخته بودند (و این همان غبنى است که ما بر سر آنیم) و این همان سهمى است که عرفان ما را حفار گودال و معمار فریب مىکند: یعنى تصوّف در روکش ِ طلایىِ ِ عرفان.
تا آنجا که طلوع غولهاى عظیمى چون شمس تبریزى در قرن هفتم و حافظ در قرن هشتم نتوانست آهنگ انحطاط را کوتاه کند. آنها فقط توانستند رسوا کنند، و قرن خودشان را با این فریب آشناکنند.و حتّا نامهایى مثل عطار نیشابورى و مولوى رومى بر سر این فریب مىروند. اگر “منطقالطیر” را از آن و “غزلیات شمس” را از این، بگیریم هر دو سهمى در این گول و گودال دارند…
قصد من تا اینجا فقط این بود که بگویم که در عرفان ایرانى که عکسالعمل زیرکانه ی روشنفکران ما بود در برابر فرهنگِ فاتح، آن هم در زیر هول مرگ و هراس جان، تمام مشربهاى فکرى در طى قرون در هم تنیده شدند. و از هم تغذیه کردهاند، و خط مقاومت در همه آنها محورى یگانه دارد: تصویر تازهاى از خدا که نه خداى اسلام باشد و نه خداى برآمده از مراتب مذهب و علوم الهى.
و عالمان الهى، فقها، خطر را دیده بودند و نمىخواستند که مردم تصویر خدا را جز از خلال فقیه ببینند. که تحقق این خطر، یعنى بستنِ همیشهى بازار شرع.
بىجهت نیست که در قونیه شمس را سر به نیست مىکنند. شهرى که پیشوا و صاحب فتوایش ولىّ ِکامل، مولانا است. که قصّههاى صوفیانه به نظم مىکشد و «فیه مافیه» مىنویسد. آیا این گفتههاى شمس تبریزى خطاب و عتاب به کى مىتواند باشد: «تو را عربى حجابى شده است. بگو در اوست آنچه در اوست،فارسى را چه شده است؟…»(۴) …
بایزید مىگوید: خدا در انتهاى رنج من ایستاده است، مثل کمال. و در جایى هم مىگوید: هیچکس به کمال نمىرسد جز به رنج مدام.
و مدام، اینجا یعنى بىتوقّف و همیشه، پس هیچوقت به کمال نمىرسد. در زمان حیات و در توقّف آخر، مرگ، فقط رنج است که توقّف مى گیرد نه کمال.او حیات انسان را مرحله جستوجو و انکار مىبیند. این نظریه را که «ما در مرگ به خدا مىرسیم» به زبان نمىآورد ولى شمس در پنج قرن بعد از او، جستوجو و انکار را یعنى نیافتن را در دیار مرگ هم ادامه مىدهد وقتى که مىگوید جان اینجا آمد تا خود را کامل کند. در مرگ هم باز حرف از «خود» و از «کمال» است و غرض زیر سؤال بردنِ ایمان است و طرح شرک.
سهروردى هم در یکى از رسالههاى فلسفى خود، پرتونامه، وقتى که مىگوید: «هر چه شاید که باشد شاید که نباشد.» او با این جملۀ عجیب چیزى جز عطش شناخت و جستوجوى کمال را نمىخواهد مطرح کند، و یا به زبان خودش: کشف نور را، نور رهنما را.
این طرز شک کردن و این جمله کوتاه سهروردى در قرن ششم، مىتواند چکیده تمام فنومنولوژى ِ هوسرلى(۵) در تفکر قرن بیستم ما باشد، با طلیعهى دکارتى ِ آن (و یا کارتزین، اگر دوست دارید).
او وقتى به مشرق موعود هم که مى رسد براى او رسیدن به اشراق، رسیدن به یک «من مضاعف»است و با همان منِ مضاعف است که اشراق مىکند. و به تعبیر هانرى کوربن(۶) یک double illuminé است که در شرق ذهن او طلوع کرده است. چرا که در انتهاى همه جستوجوهاى ما کسى جز خود ما ننشسته است. قصّه آن سى تا مرغ که به جستوجوى سیمرغ مىرفتند و بعد از آن همه راهپیمایىهاى دشوار به سیمرغِ خودشان (و یا سى مرغ خودشان) مىرسند. و این لبّ پیامى است که قصّه منطقالطیر دارد:
در تحیر جمله سرگردان شدند
باز از نوعى دگر حیران شدند
چون شدند از کل کل پاک آن همه
یافتند از نور حضرت جان همه
خویش را دیدند سیمرغ تمام
بود خود سیمرغ سى مرغ مدام
چون سوى سیمرغ کردندى نگاه
بود این سیمرغ این آن جایگاه
ور به سوى خویش کردندى نظر
بودى این سیمرغ ایشان آن دگر
ور نظر در هر دو کردندى به هم
هر دو یک سیمرغ بودى بیش و گم
بودى این یک آن و آن یک بود این
در همه عالم کسى نشنود این…
بى زمان آمد از آن حضرت خطاب
کآینه است این حضرتِ چون آفتاب
چون شما سى مرغ اینجا آمدید
سى در این آیینه پیدا آمدید…
عطار تمام دیدها و مکاتب عرفان ایرانى را در آخر همین قسمت فشرده و عصاره مىکند. مىگویم عرفان ایرانى و نه عرفان اسلامى، براى آنکه حرف عطار ،خواسته یا ناخواسته ،لنگر در فرهنگ ایرانِ قبل از اسلام دارد. تمام مفاهیم محورى قصّه: سیمرغ، نور، آیینه، حضرت (آستانه)، آفتاب، همه مفاهیم اساطیرى آریایى و مفاهیم محورى در ادبیات مزدیسنا و آموزشهاى زرتشتى دارد. که بیشترین تظاهرش را در کارهاى سهروردى مىبینیم.
کنایه دیگر این قصّه که من از آن به سود قصدم در اینجا استفاده مىکنم این است که در انتهاى جستوجو ، هدهد که نقش پیر و مرشد و قطب را دارد به کلّى حذف و بىرنگ مىشود و خودِ سالک است که مقصد و مقصود مىشود.
روزگارى شد و کس چهره مقصود ندید
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار!
آینه کردار؟ پس مقصد و مقصود در درون آیینه است! غیرمستقیم حرف مىزند، این طرز حرف زدن حافظ است. این طرز حرف زدن را قبل از او هم شناخته بودیم. کشف آیینه را: و یا باز به قول شمس عزیز من که گفت: «همه گفتِ انبیا این است که آینهاى حاصل کن!»
اینها دیگر آخرین مظاهر مقاومت فکرى اندیشمندان و روشنفکران ماست. شمس در قرن هفتم و حافظ در قرن هشتم، که اگر حافظ را هم مثل شمس سر به نیست نکردند شاید رندىهایش، به خصوص در کاربرد کلام، نجاتش داده است. کلام همیشه همانقدر که سر سبز را برباد مىدهد نجات هم مىدهد و این از معجزههاى هنر کلامى است که پیش حافظ در پرده مىماند و پیش شمس پرده برمىدارد. از این هر دو نمونههاى بسیارى از این مقاومتِ پنهان داریم. «تو خود حجاب خودى حافظ از میان برخیز.»
با این اشاره حافظ مىخواهد حذف واسطه کند در حالى که فقیه خود را در این میانه به نوعى واسطه مىخواهد، و پیر طریقت به نوعى، هر دو خود را حائل مىخواهند و حافظ مىگوید:
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودى حافظ از میان برخیز
که به راحتى مىتوان خواند: میان خالق و مخلوق هیچ حایل نیست.
که این خود، بیتى ازیکی از زیباترین غزلهاى حافظ است. هم از هنر شاعرى، و هم از طنز گزندهاى که در آن نثار مظاهر زهد و ریا مىشود:
دلم رمیدهى لولى وشى است شورانگیز
دروغ وعده و قتال وضع و رنگآمیز
فداى پیرهن چاک ماهرویان باد
هزار جامه تقوى و خرقه بپرهیز
خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد
که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز
چه طنینى از حرف خ در این بیت مىدهد و حافظ همیشه از زنگ حروف قصدى را تعقیب مىکند که به میخکوب کردن حرف مىماند و در اینجا خودش انگار مىداند که آتشافروزى مىکند که ادامه مىدهد:
غلام آن کلماتم که آتش افروزد
نه آب سرد زند از سخن بر آتش تیز
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
به مى ز دل ببرم هول روز رستاخیز الخ
و شمس همین مضمون «حذف واسطه» را به نوعى دیگر در گفتارش مىآورد:
«آنکه مرا شناخت، خداى مرا شناخت (اینجا دیگر من عرف نفسه نیست) آنکه مرا شناخت، اوی مرا شناخت»
و رندانهتر از این مفهومى است که از «هو»ى درویشان مىدهد و از بازى با «او»:
«با خود سخن توانم گفت یا هر که خود را دیدم در او با او سخن توانم گفت؟».
غیر از معانى پنهانى که در جملههاى کوتاه و قصارهاى شمس مىبینیم قصّههاى کوتاه او نیز کنائىترین ضربات را به طرز تفکّر فقیهان و صوفیان وارد مىکند. قصّههاى کوچک شمس با ساختمان هنرمندانه و موجزشان حرف بزرگى را با خود مىبرند:
«دو عارف با هم مفاخرت و مناظرت مىکردند در اسرار معرفت و مقامات عارفان. آن یکى مىگفت که آن شخص که بر خر نشسته و از دور مىآید به نزد من آن خدا است. و آن دیگرى مىگوید: به نزد من خر او خداست.»
این قصّهها غیر از طرح حرف گاه قضاوتى قاطع مىکنند چه در جهت فساد اندیشگى و چه در جهت تعابیر سمبولیسم عرفان اصیل:
«شخصى ده صوفى به شهادت پیش قاضى برد. قاضى گفت یک گواه دیگر بیار. گفت من ده آوردم. گفت صد تا صوفى هم بیاورى یکىاند. برو یک شاهد حسابى بیار. که مفتخر به “خود” ش باشد
این قصّهها و این کتابها را مقایسه کنید با آنچه مولوى رومى در مثنوى معنوى، مثلاً در قصّه «شاه یهود و عیسویان» مىگوید: مولوى مسئله احتیاج به پیشواى دینى و شیخ را مطرح مىکند و آشکارا مىگوید که میان خدا و ولى کامل و پیغمبر فرقى نیست! و صفحات بسیارى را دلیل مى آورد که شیخ همان خدا است.که اگر فرقى هست در ظاهر و صورت است.نباید حرف حسودان را گوش کرد… و فصلى در ذم حسد و اینکه دل به آن کس باید سپرد که نور ولایت در گفتارش نمایان باشد. حاجت انسان به نواب و خلفا و مشایخ را در آخر قصّه «پادشاه و کنیزک» هم مىآورد. و درآخرِ بسیارى از قصّهها ی دیگر به عنوان نتیجه اشاره ای به این “حاجت” مىکند. گاهى از خودم مىپرسم که پس چه بوده آنچه که از شمس مىگویند در مولوى در گرفته، که دستار گسیخته از حوزه و از مدرسه گریخته بوده؟!
مبارزه در عمل:
این بزرگان نه فقط در ارائه اندیشههاى عرفان پاى مىفشردند و نمىخواستند که انحراف و انحطاط، آخرین رمق این طرز تفکّر را بگیرد و ببلعد، بلکه از سوى دیگر با مظاهر این انحراف نیز ، که به صورت اقطاب طریقت تظاهر مىکرد، مبارزه مىکردند.
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمى به ما کنند
دردم نهفته به که طبیبان مدّعى
باشد که از خزانه غیبش دوا کنند
این طعن تیز پاسخى است که حافظ براى شاه نعمتاللَّه ولى، شیخ بزرگ طریقت، و صاحب کرامات آن روزها مىفرستد که سروده بود:
ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم
هر درد را به گوشه چشمى دوا کنیم…الخ…( که حدیث آشنائی ست)
و شمس که به یکى از همان شیوخ طریقت گفته بود:
«تو اگر شیخى و صدرنشینى، در من بنشین!»
بىشباهت به طعنه حافظ نیست. هر دو منِ خودشان را در برابر شیخ و کرامت و صدرنشینى مىگذارند. آنها با گروههایى، همه شاهى و یا الهى، مثل نور علیشاهى، محبّت علیشاهى، نعمت الهى و… که همه حاکم وقت بودند و قدرت تکفیر و تعزیر و تقتیل را در اختیار داشتند، در آن عصر سیاه و بى رحم مغول اینطور روشنگرى مىکردند و آن وقت ما، حالا در عصر ۲۰۰۰ در آخر قرن بیستم، در مهد لائیسیته، در مهد مدنیت، روشنفکرانى داریم که مىروند به حلقهی «عارفان» و به خانقاه، و مى نشیند.و سرتکان مى دهند و منِ ِخودشان را به منِ ِمرموزى مىدهند که گویا «نور مىبخشد» و نیرو مىدهد، از ژورنالیست و پزشک و مهندس بگیر تا شاعر و فیلسوف، و روایالیستهاى دیروز و مارکسیستهاى امروز، همه مىخواهند که آن منِ مرموز دستگیرهى نجاتى در سورناتورل برایشان دست و پا کند.دستگیره نجاتى در ماوراء، در حالى که به قول بایزید انسان کامل در «مالاوراء» است. ویا در «عقل تابان» سهروردى.
از قرن هشتم به بعد دیگر آن اندیشههاى ناب در قفسه مىمانند. و تفکّر عرفانى از آن سپس بایر مىماند. نه از کلام پرخاشجوى شمس و نه از نگاه نافذ حافظ نشانى نمىبینیم. عصر غروب اندیشههاى پاک آغاز مىشود. وقتى که حرف را به کوچه و بازار و خانقاه و مسجد و محراب مى برند دوران انحراف آغاز مىشود. فاصلهى از اندیشه تا عمل فاصلهى انحراف است. اندیشه در سر روشنفکران ماست و عمل در دست و دهان مردم. اندیشه تا وقتى در سر است سالم است. مثل عرفان، که وقتى به دست و دهان مىرسد بیمار مىشود . عرفان میشود تصوف.
کمتر اندیشهاى هست که تودهگیر شود و در میان توده سالم بماند. از محمّد تا مارکس همیشه همین بوده است.
دریچه که باز شد، عرفان تصوّف شد و بعد از آن تا عصر ما زمینهى حاکم ماند.
تلنگر این انحراف را قبلاً عطار و مولوى زده بودند. یعنى شناسنامهى این انحراف را در قرن پیشتر، در کشفالمحجوب، و تذکرةالاولیاء و مثنوى معنوى مىشناسیم.
مثنوى مولوى قرنها است که در خدمت صوفیسم، تفسیر الهیات مىکند و عرفان را به آنچه از آن مىگریخت یعنى مذهب پیوند مىزند. در مثنوى همه وراجىهاى بیمارگونه عرفانى، یعنى صوفیگرى، به خدمت منبر درمىآید. بىجهت نیست که واعظان قرنها است لاى عبا مىبرندش و زیر شولا پنهانش مىکنند. و منبرهایشان را تغذیه از آن مى کنند هر بار که مستعمانى متوقّع و «اهل حرف» پاى منبر خود مىبینند، آنها مثنوى خوانى را مطالعهى پنهان ِ خود مىدانند و دالان روشنفکرى، و دسترسى به آن را دسترسى داشتن به منابع پنهانِ سواد و فلسفه مىدانند. خواندنش همانقدر که در میان خانقاهیان سفارش مىشود در میان واعظان اغماض. در حقیقت قصّههاى مثنوى «صوفیانه»هایى هستند که در خدمت منبر و محراب درآمدهاند و نام معنوى گرفتهاند. «مثنوى معنوى» و یا که «مثنوى شریف»، که به نظر من این مثنوى نه شریف است و نه معنوى، چرا که در آن جهود سگ است و زن خر است.آن یکى لئیم است و این یکى همه جا موذى و مکار، براى او زن فقط موضوع جماع است. قصّههایى شبیه همخوابگى خاتون و خر، و جماع الاغ و کنیزک و تمام آن یاوهها و تفسیرهاى لاطائلى که ترجمه آنها در زبان انگلیسى، و اخیراً در فرانسه، شاعر فرزانه قرن سیزدهم ِ ما را در قرن بیستم مضحک مىکند.
برگردان فرانسه این اثر کار مشترک خانم اِوا دو ویتره میروویچ (EVA De Vitrey Meyerovitch) و آقاى جمشید مرتضوى، چهره تاریک و شرمآورى از مولوى به عنوان «شاعر - فیلسوف - صوفى - راوى - فقیه - فالگیر” مىسازد. و مولوى در آن واحد همهى اینها است! خواننده فرانسوى با خواندن این اثر آنچه را که ما فارسىزبانان از آن حیرت مىکنیم به ریشخند مىگیرد، که پس شاعر بزرگ شما این بود؟ و انگار خانم مترجم هم جا به جا در به سخره گرفتن شاعر شکى به خود راه نداده است.
با یک تورق سردستى از این کتاب ۱۷۰۵ صفحهاى، چند نمونه از این دست افکار «عارفانه»ى مولانا را دست چین مىکنیم:
L¨ennemi est la condition necessaire de la guerre sainte
دشمن شرط لازم جهاد است. (براى جهاد مقدّس احتیاج به دشمن داریم.)
چیزى شبیه فتواى معروف آن فقیه راحل که گفته بود (اسلام براى پیشرفت احتیاج به خون دارد!)
یک دو مصرع هم در زمینه خریّت زنان بشنوید:
Leur defaut comme dans le cas de I’ane provient de la sotise,
عیب و نقص زن هم مانند خر ناشى از حماقتِ اوست.
و این هم توصیهاى است که مولوى به مسلمانان مىکند. به مؤمنان:
Garde ta religion dissimule ton seCret à ces méchants juifs
مذهبت را حفظ کن و رازت را از این جهودهاى بدجنس پنهان کن.
از خانم میروویچ ترجمههاى دیگرى هم از مولوى به زبان فرانسه در دست است که از آن میان یکى با نام Livre du dedan (کتاب درون) عنوانى که در برابر «فیه مافیه» انتخاب کرده است. که نه نام کتاب و نه محتواى آن را توجیه مىکند. شاید یک حیله ى ویترینى، و یا خواسته است که به محتواى کتاب که در حواشى حوزه تدریس آمدهاند. جنبه فلسفى بدهد.
در اصل، خودِ عنوان «فیه مافیه» و به معرّب پناه بردن، از بیمارىهایى است که دیگر در قرن هفتم براى سعدى و شمس تبریزی و بسیاری دیگر مکروه شده بود. بى جهت نیست که شمس فریاد مى کند که «فارسى را چه شده است.تو را عربى حجابی شده است.» وگرنه در آن زمان سعدى هم مىتوانست نام «گلستان»ش را به رسم جامعه طلاب بگذارد مثلاً مروجالذهب و لوامعالروایات و مراتعالانوار و بحارالاسرار و از این متفاضل بازىهاى از سمت عرفان آمده.
مضحکه از آب در آمدن بعضى از متون مثنوى به زبان فرانسه (که تعدادشان هم کم نیست)ممکن است فکر کنیم که شاید از عوارض ترجمه باشد، (که در مورد شعرهاى روایى مصداق کمترى دارد) و عوارض و مشکلات ترجمه بیشتر در برگردان و آداپتاسیون شعرهایى پیش مى آید که بدعتهاى زبانى دارند و سهم شکل در آنها بیشتر از محتوا است. معذالک کمى حسن نیّت در مترجم کافى بود تا متنهاى مضحکه و ناموّفق را کنار بگذارد، و حتى با حسن نیتى بیشتر، مىشد قصّه ها و شعرهایى را که در آن راسیسم (نژادپرستى)، تعصّب مذهبى (intolérance) و xenophobie سر کشیدهاند کنار بگذارد. گو اینکه به هر حال اینى است که هست. و این همان سراب عرفان و گول و گودال آن است. *
پانویسها:
۱ - اشاره به «من عرف نفسه» و «اللَّه فى جبتى.»
۲ - اشاره به «یاهو» دارد.
۳ - Rimbaud.
۴ - به فارسى «فیه مافیه» اشاره دارد.
۵ - Edmond HUSSERL.
۶ - Henry CORBIN.
* متن سخنرانى یداللَّه رویایى در مرکز فرهنگى آندره مالرو، پاریس ۱۴ مارس ۱۹۹۴.(به دعوت انجمن فرهنگ ایران)
بخشی از کتاب « بر خاکسترِ ققنوس».
انتشارات مروارید. ( در حال انتظار مجوز)
محمدرضا رهبریان
کوشش چوبک برای توصیف زندگی و رنج حیوانات، یکی از جوانب کار او را شکل میدهد که تا کنون کسی بدان نپرداخته است. توصیفهای او در فضایی وحشتناک و تکاندهنده است که حیوانات مفلوک و گرسنه و تیپاخورده در اسارت و زنجیر و شوربختی گرفتارند و این در آثار چوبک چشمگیر و شاخص است.
حضور حیوانات در داستانهای چوبک به دو گونه دیده میشود. یک دسته داستانهایی است که محوریت با حیوان است و طرح قصه پیرامون یک حیوان جریان دارد. داستانهایی چون «عدل» که تصویر اسبِ دست و پا شکستهای است که با تمام درد و ناله در جوی آب افتاده. یا «انتری که لوطیش مرده بود» که سرگذشت میمون درمانده و آوارهای است که صاحبش لوطی جهان مرده و در بند زنجیر و جبر زندگی است. یا داستان «قفس» که حال و روز مرغ و خروسهایی است که در تنگنای قفس و در لجن و کثافت فرورفتهاند و همچنین داستان «بچه گربهای که چشمانش باز نشده بود» که محور داستان بر روی بچه گربهای است که در گودالی افتاده و پسر بچهای در فکر بیرون آوردن آن است و نیز داستان «پاچه خیزک» که بر محور موشی گرفتار در تله است و عدهای گرداگرد آن جمع شدهاند تا با کشتن موش، تفریحی برای خود بسازند.
دستهی دوم داستانهایی است که حیوان در کنار یک انسان ترسیم میشود و معمولاً در این داستانها یک عُلقه و وابستگی غریبانهای بین انسان و حیوان مشاهده میشود. آدمهایی که اغلب از همهجا مانده و از جامعه رانده شدهاند و در بدبختی و فلکزدگی زندگی میکنند، دلخوشی و وابستگی خود را در پناهِ حیوانی به مراتب بدتر و مفلوکتر از خود میبینند. در داستان «یک شب بیخوابی» مردی پریشانخواب و بیحال و بیمار در غم و فکر توله سگهایی است که مادرشان به زیر ماشین رفته و مرده. یا داستان «مردی در قفس» که تصویر روحیهی مردی است گوشهگیر و علیل که در غم تنهایی خود فرو رفته و تنها تعلّق خاطر و دلبستگیاش به ماده سگی است به نام «راسو». و نیز در رمان سنگ صبور احمد آقا، روشنفکرِ سرخورده و معلّمِ بیچیز و بیچارهای است که با عنکبوت گوشهی اطاقش درد دل میکند. در بخشهایی از رمان تنگسیر، زارمحمد با گاو یاغیِ سکینه و یا سگ تیپاخوردهی گرسنهای انس میگیرد و غصهها و دل پُریهایش را با این حیوانات واگو میکند و باز در داستان «آتما سگ من» مردی عزلتگزیده و بیزار از اطراف خود، به ناخواست صاحب سگی میشود که خلوتِ خاموش او را به درونی آشفته و خیال باف بدل میکند. یا در داستان «عمرکشون» مهدیگو که پسر خُل و سبکعقلی است و مدام مردم سربهسرش میگذارند، تنها یار و یاور بچهگربهها و تولهسگهای مردنی است. و در داستان «کفترباز» داییشکری حیواندوستی است که تمام دلخوشی و زندگیاش به انواع کبوترهای معیری، چتری، همدانی، یاهو و رسمی معطوف است.
در آثار چوبک حیوانات همچون آدمها و صاحبانشان گرفتار، مضطرب و بیتوانند که حتّی قادر نیستند از شهوتِ حیوانی و غریزهی طبیعی خود استفاده کنند. گویی حیوانات چنان ناقص و ناتوان زاده شدهاند که هرگز اجازه و اختیاری ندارند و در نهایت زیرِ دست و پای آدمهای ظالم و جلّاد جامعه لِه میشوند. وقتی در داستانهای چوبک همزیستی انسان را در کنار حیوان میبینیم و با زبونی محیط زندگی آنها آشنا میشویم، این حس و درنگ در ذهن خواننده تولید میشود که آدمها مثل حیوانات، زندگی سگی، پست و شهوانی دارند و چون حیوانات بیاختیار و اسیرِ جبر و رنجهای زندگی هستند و این سایهی شومِ فقر و گرسنگی، ستمگری و جهل و خرافات است که بر سرنوشت موجودات چه آدم و چه حیوان حکومت میکند.
آدمهای علیل و تنها، معمولاً اُنس و پیوند خود را با حیوانی کتکخورده و بیچارهتر از خود میبینند. حیوانی که در بلای آزار و اذیت و گرسنگی و سرما سرگردان است، اختیارش در دست انسانی است که خود مفلوک و بیاراده است. آن انسان، این حیوان را پناهگاه و مونس خود میشناسد و این نشانِ همرنگی و برابری انسان با حیوان در محیطهایی است که قانونهای ظالمانه و خرافات و خودکامگی بیداد میکند و از برخورداری و رفا خبری نیست و سراپای جامعه و جمعیت درونش، غرق در پلیدی و پلشتیاند. حتّی حیوانات که زبون و درماندهاند، وابسته به صاحبانی طرد شده و سیهروزند. از جمله مخمل در داستان «انتری که لوطیش مرده» و راسو در «مردی در قفس» که بدون صاحبانشان نمیتوانند زندگی کنند. به قول منتقدی «چوبک در داستانهایش وابستگی را به صورتهای مختلف نشان میدهد. نه تنها وابستگی به آدمها، به حیوانات، به اشیاء، بلکه وابستگی به تریاک را گاه چنان به دقّت تصویر میکند که گویی این آدمها نوزادان شیر خوارهاند…. لوطی جهان و سید حسنخان هم همینگونه رفتار میکنند و حتی «مخمل» و «راسو» را هم مبتلا کردهاند. طوری که مخمل بایستی ساعتها منتظر بماند و به هر ساز لوطی برقصد تا لوطی به او دودی بدهد. وضع و حال «راسو» نیز بهتر از این نیست.»[۱]
چوبک بیرحمانه چرکیها و زشتیها را نشان میدهد. آن هم با قلمی رکیک، دقیق و تصویرساز. او بیطرفانه، زندگیِ پست و شهوانی انسان و حیوان را نقاشی میکند و بیآنکه در آن مبالغهای کند چِندش خواننده را برمیانگیزد. البته چیرهدستی چوبک در همین نشان دادن حقایقِ تلخ و سیاه اجتماع است. حیرتآور اینکه خود چوبک از نظر روحی و عاطفی بسیار دلنازک بود و در زندگی واقعی خود سخت به طبیعت و حیوانات دلبستگی داشت. گفته میشود چوبک نیز مانند صادق هدایت به رنج حیوانات بسیار حساس بود و قریب سی سال گیاهخوار بود و در سال ۱۳۴۶ به سبب ابتلاء به بیماری از گیاهخواری دست کشید.[۲] و حتّی از کوچکترین رنجشی به گیاه یا حیوان، دلآزرده میشد. صدرالدین الهی دربارهی دلرحمی و نازکرفتاری چوبک نوشته است:
«کودکانه و بیغش متأثر میشود. شعرِ «بنی آدم اعضای یک پیکرند» را که میخواند اشک میریزد و بر جهانِ بیترحم نفرین میفرستد، از مرگ گیاهی در گلدان خانهاش مضطرب و غمگین میشود. حتّی دلش نمیآید که میوهی درختهای خانه را بچیند یا گلهای رازقی درشت و خوشبو را از شاخه جدا سازد و در گلدان خانه بگذارد. میگوید: خراب کردن طبیعت و دست زدن به زیباییهای آن وحشیگری است، خونریزی است. »[۳]
عجیب است که چوبک با این احساس و عاطفهای که دارد در نشان دادن زندگی نکبتبار و آلودهی آدمها و حیواناتی که حقیقت دارند و منکر بودنشان نمیتوان شد، سنگِ تمام میگذارد. البته او با این کار ترحّـم و دلسوزی خواننـده را برمیانگیزاند. اما گویا حـیوانات را بیشتر قـابلِ ترحّم میداند. چرا که خـود آدمهای داستانی چوبک با همهی دربهدری و فلاکتی که با آن دست به گریباناند باز برای حیوانات زبانبسته دل میسوزانند و برای رنج و گرسنگی آنها غم میخورند.
در داستان «یک شب بیخوابی» از مجموعهی روز اول قبر مردی میخواهد بخوابد اما وق وق شش تولهسگ که مادرشان در یک تصادف زیر ماشین رفته و مرده، خوابش را پریشان کرده و مدام به حال و روز آنها فکر میکند. در حالی که زندگی خودش چندان به نوا و به سامان نیست. هنگامی که فکرش را به توله سگها معطوف کرده با خود میگوید:
یک سگ و چند تا توله چه ارزشی دارن که من خوابمو براشون حروم کنم؟ مگه زندگی خودم از زندگی اینها بهتره.[۴]
ولی با وجود روزگار بیمصرف و بیهودهی خود، باز تلاش میکند برای تولهها غم بخورد و نگرانی و بیمناکی خود را از آیندهی تولههای بیمادر این چنین نشان دهد:
دیگه اینا چه جور زنده میمونن، گُنده نیسّن که آدم یه خرده لثه و آشغال از دَم دکون قصابی بخره، بندازه جلوشون. دو روزه هسّن و هنوز چشاشون واز نشده، شیر خوره هسّن. اگه آدم بخواد بزرگشون کنه، باید با پسّونک شیر دهنشون بذاره. من اگه این کارو بکنم تموم اهل محل تف و لعنتم میکنن .[۵]
از اینکه نمیتواند برای نجات تولههای گرسنه کاری انجام دهد، در خود احساس عذاب وجدان میکند. البته مرد، تنها در رختخوابی که خوابیده، به سرنوشت تولهها و زندگی تنهای خود میاندیشد و همچون سایر شخصیتهای داستانی چوبک هیچ تکان و حرکتی از خود نشان نمیدهد، فقط با خویشتن خود گفتوگو میکند. اما خواننده با روبرو شدن این داستان یعنی «یک شب بیخوابی» پیش از آنکه به روزگار نکبتزدهی شخصیت انسانی داستان تأسف بخورد، نسبت به حـال و روز توله سگهای مادرمرده احساس ترحّم میکند. اوجِ ترحّم و سرنوشت رقّتانگیز تولهها در پایان داستان است که ترسیم میشود:
لاشهی تکیده و خشکیدهی ماده سگ را دید که با سرِ خون آلودیی شکل، رو زمین به پهلو پهن شده بود و هر شش تا توله سگ پستانهایِ سرد او را به دهن گرفتهاند و با ولع تمام آنها را مُک میزدند و نوزگههای[۶] لرزان از دماغشان بیرون میزند.[۷]
مرد که پنجاه سال از سِنّش گذشته و هنوز زن نگرفته، زندگی و روزگار را چنان ظالم و بیرحم میبیند که تولید نسل و تشکیل زندگی برایش بسیار شوم و بیهوده است. در نظر او آدمها چنان نسبت به هم بیگانه و بیتفاوتاند که انتظار نمیرود کسی به داد کسی برسد. پس نگران و بیمناک از آن است که همان رفتاری که مردم جامعه با سگ ماده انجام دادهاند با خود و فرزندانش انجام دهند. مرد در توجیه این زندگی در ذهن خود میگوید:
زن بگیرم برای چی؟ تخم و ترکه راه بندازم برای چی؟ که فردا همین جوری مثه تولهها برای یه لقمه نون ونگ بزنن. گاسم تا بچهدار شدم و هنوز اون دندون در نیاورده من بمیرم. چه جوری بزرگ میشه؟ چرا این مردکه شوفر این بدبختو کشت و هیشکه هیچ نگفت و همهی مردم زیر بازارچه خندیدن و اونوخت اون پسره دمبشو گرفت و رو خاکا کشوندش و انداختش رو تل خاکروبهها؟ اگه آدم بود همین جور سرش میاوردن؟ بله، معلومه آدمم همین جوریه؟ چه فرقی میکنه میتپوننش زیر خاک.[۸]
چوبک در داستان «عمرکشون» از مجموعهی چراغ آخر[۹] بار دیگر به تجانس و پناه بردن انسان به حیوان میپردازد. شخصیّت اصلی داستان مهدیگو (یا مهدی گاو) مانند دیگر شخصیّتهای داستانی چوبک، روزگاری بختبرگشته دارد. پسری دیوانه و خُلوضع که فرزند یکی از تجّار بوشهر است. صبح تا شام تو کوچههای بوشهر لُختِ مادرزاد راه میرود، بیآنکه به کسی اذیتی برساند، مردم سر به سرش میگذارند و هر کسی انگشتی به او میرساند و مایهی تفریح مردم میشود. این پسر که در واقع حکم یک حیوانِ زبانبسته را دارد، تنها و بیآزار در کوچه و خیابان وِل میگردد، و هیچ پناه و خاطری ندارد جز این که تنها یار و یاور بچهگربهها و تولهسگهای مردنیِ سرِ تل خاکروبهها است و آنها را جمع و جور و تر و خشک میکند و خوراکشان میهد و همیشه یکی دو تا از این حیوانات به دنبالش هستند. انسانی که خود نیازمند رسیدگی و محبت است، پناهگاه بچه گربهها و توله سگها میشود.
جالبتر آنکه در داستان «عمرکشون»[۱۰] این حیوان است که دستمایهی بازیچهی مشتی مردم بیکار و متعصب میشود. جماعتی، مجسّمهای را که درونش انباشته از مواد منفجره است به اتفاق پسری دیوانه به نام مهدیگو که البته بیآزار است، سوار بر شتری میکنند تا به آتش کشیدن مجسّمه در محلّهی سنّیها، وسیلهای برای تفریح خود فراهم کرده باشند.
توصیفی که چوبک از حیوان این داستان به دست میدهد، نشان میدهد که حیوانی است پیر و مفلوک که برای صاحبش چندان قیمت و ارزشی نداشته که حاضر شده حیوانش را برای یک بازی خطرناک به امانت ببرند:
شتر را یک چاروادار «دوانی» داد که راستی همّت کرد. این حیوان زلول سفید نکرهای بود که پشم تنش مثل نمک سفید بود و با نگاه موقر و لب و لوچهی نجیب و خاموش و قد و قوارهی بلند و چشمان خمارش از آن بالا با چنان تحقیری به آدم نگاه میکرد که جا داشت برای آن هیکل فسقلی و چشمان ریز و زبان پرگوی خود از خجالت آب بشود و به زمین فرو رود .[۱۱]
از طرفی مهدیگو، شخصیت داستان «عمرکشون» شباهت نزدیکی با شخصیت داستان «داود گوژپشت» صادق هدایت دارد. «داود گوژپشت» داستان مرد مفلوکی است که به علّت قوز و چهرهی زشت، مورد تنفر و تمسخر مردم قرار میگیرد. هیچ زنی حاضر به ازدواج با او نیست. به یک نفر دل میبندد. اما او به داود گوژپشت بیتوجه است. پس با سگی مفلوکتر از خودش احساس تجانس و همدردی میکند. زیرا هر دو رانده و مطرود مردمند:
«از کنار جوی آهسته میگذشت و گاهی با ته عصایش روی آب را میشکافت، افکار او شوریده و پریشان بود. دید سگِ سفیدی با موهای بلند از صدای او که به سنگ خورد، سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد. مثل چیزی ناخوش یا در شرف مرگ بود، نتوانست از جایش تکان بخورد و دوباره سرش افتاد به زمین. او به زحمت خم شد، در روشنایی مهتاب نگاه آنها به هم تلاقی کرد. یک فکرهای غریبی برایش پیدا شد، حس کرد که این نخستین نگاه ساده و راست بود که او دیده، که هر دو آنها بدبخت و مانند یک چیز نخاله، وازده و بیخود از جامعهی آدمها رانده شده بودند. میخواست پهلوی این سگ که به بدبختی خودش را به بیرون شهر کشانیده و از چشم مردم پنهان کرده بود، بنشیند و او را در آغوش بکشد، سر او را به سینهی پیش آمدهی خود بفشارد. اما این فکر برایش آمد که اگر کسی از اینجا بگذرد و ببیند بیشتر او را ریشخند خواهند کرد …[۱۲]
داستان دیگری که چوبک زندگی حیوان و انسان را در کنار هم مینشاند «عروسک فروشی» از مجموعهی روز اول قبر است. پسرکی که در یک روز برفیِ زمستان از شدتِ گرسنگی و حدّتِ سرما، آوارهی کوچه و خیابان است و به همراه او توله سگ گرسنهتری دوان.
توله سگ دنبالش میدوید و کوشش داشت از پسرک عقب نماند. برگشت نگاهش کرد و گفت: «من تو رو نمیفروشمت، میخوان زهرت بدن بکشنت. تو از من گشنهتری. آخرش یه چیزی پیدا میکنم، هر دومون با هم میخوریم.»[۱۳]
ترحّم به حیوان وقتی احساس میشود که پسرک با تولهاش به دکان کلّهپزی میرسد و برای سیر کردن تولهاش از صاحب مغازه تقاضای استخوان میکند. در حالی که خودش گرسنهتر از حیوان است:
پسرک باز گفت: «یه تیکه استخون بدین به این سگم، خدا عمرتون بده، به خدا خیلی گشنشه». سر و کلّه توله میلرزید و بوی غلیظ کلّه پاچه را که دور و ورش تو هوا لنگر انداخته بود، میبلعید و زبانش پی در پی دور دهنش میچرخید.[۱۴]
اما رفتار آدمهای جامعه با حیوان خشن و بیرحم است. همانطور که نسبت به لاشهی پسر بچهای که از شدت گرسنگی و سرما تلف شده، بیتفاوتاند، نیز رفتارشان نسبت به حیوانات، تیره و سنگدلانه است. آدمهای خونسرد و راحتطلب هیچگونه احساس شفقت و ترحمی از خود نشان نمیدهند و تنها آدمهای زبون و ناتوان که خود بیش از هر کسی نیازمند ترحم و حمایتاند، برای حیوان دل میسوزانند. در ادامهی داستان «عروسک فروشی» پسرک به همراه تولهاش به میان مردمی میرسد که شاهد و ناظر پسرکی به سن و سال خودش هستند و در برف مچاله شده و زانوان و دستانش تو شکمش خشک شده. این جماعت خشک و خونسرد، نه تنها کاری برای پسرک یخزده انجام نمیدهند (مشابه این رفتار که آدمها هیچ بو و خاصیتی از خود نشان نمیدهند در داستانهای «عدل» و «بچه گربهای که چشمانش باز نشده بود» و «یک شب بیخوابی» نیز میبینیم) بلکه با لگدِ خشونت، توله سگ آواره را نوازش میکنند:
توله سگ رفت سر و صورت مُرده را بو کشید و او را لیسید. پاسبان لگد قایمی تو شکم توله زد و انداختش آن طرف. وق توله بلند شد و خودش را از میان جمعیت کنار کشید .[۱۵]
سرانجام پسرک پس از تلاشهای بیهوده و دزدیدن عروسکی سخنگو، از شدت گرسنگی میان برفها میمیرد و آدمهای بیاحساس و بیهودهگو، تنها برای نشان دادن شفقّت خود، چند سکّه روی جنازهاش میاندازند.
در داستان «مردی در قفس» از مجموعهی خیمه شب بازی، روزگار مردی به نام سید حسنخان را میبینیم که سرخورده، بدبین و علیل و مردمگریز است و از آنجا که از تنهایی وحشت دارد به تریاک روی میآورد و پیش از تریاک، پیوند و دلبستگی عجیبی به ماده سگی به نام «راسو» دارد و تمام دلخوشیاش در زندگی به همین سگ است:
فقط یک دلخوشی داشت و آن راسو بود. فکر راسو خاطرش را آسوده میکرد. راسو شبها بغل تختخوابش روی تشکچهاش بیصدا و بیخورخور، مثل یک حلزون دور خودش چنبر میزد و میخوابید. بودن یک موجود دیگر در اتاقش که به هیچوجه درصدد خردهگیری و کنجکاوی از کارهای او نبود باعث دلگرمی و آرامش خاطرش بود. پس اول به فکر راسو و بعد به امید و به دلخوشی تریاک چشمانش را بازمیکرد .[۱۶]
سید حسنخان به دلیل تجربهی تلخِ از دست دادن زنش (سودابه) که تنها به مدت سه ماه با او زندگی کرده بود و به دنبال آن بیماری و معلولیت جسمی، او را از دنیا و آدمیزاد و مذهب سرخورده و بیزار کرده بود. در نتیجه به چهار دیوار خانهاش پناه میبرد. این موجود در این دنیا، تنها برای سگ ماده و پرندههایش دل میسوزاند. چنان که وقتی سید حسنخان قناریهایش را در قفس داشت با تمام احساس برایشان غصه میخورد و هنگامی که تصمیم میگیرد آنها را از قفس آزاد کند، مشاهده میکند که پرندههایش توان پرواز ندارند و همگی آواره و بیخانمان و ترسخورده بر روی زمین ماندهاند، آنگاه دلش به درد میآید. در این صحنه میبینیم حتّی پرندگان هم چون خود سید حسنخان، شخصیت انسانی داستان، زبون و ناتواناند و این همزیستی و مشابهت بسیار معنیدار است. گویی راهی برای رهایی نیست و هرگونه تلاش و تقلایی بیهوده و کور است.
اما دلبستگی و تنها امید او به محبّت بیدریغ سگی است به نام «راسو» که از بچگی آن را پیدا کرده و با دستان خود به او شیر داده و بزرگش کرده و چنان با حیوان ایاق شده که دیگر نمیتواند از آن دل بِکَند. البته تصویری که چوبک از «راسو» و خُلق و خوی سگ میدهد، بیاختیار خواننده را به یاد «سگ ولگرد» صادق هدایت میاندازد.
سید حسنخان اغلب روزها با راسو درد دل میکند و سرگذشت زندگی دردآلود و نفرتبارش را که به احدی نگفته، با وسواس خاصی برای سگ نقل میکند. چه سید حسنخان در این دنیا آدمی را نمیشناسد که در تنهایی و رنجهای او شریک باشد. عُلقه و پیوند سید حسنخان به حیوان چنان است که حتی رازهای درونیاش را با سگ در میان میگذارد. هم چنانکه خیال لذت و حظ شهوانی را در وجود راسو جستوجو میکند. مثلاً سر و گوش سگ ماده را نوازش میکند و در خیال خود گویی سودابه ـ همسر جوانمرگش ـ در برابر چشمانش مجسّم شده و اغلب با سگ معاشقه میکند:
بدن نحیف و مهتابی سودابه پیشش مجسّم میشد. عیناً همانطور که او را در رختخواب دیده بود ولی دستش بیاراده مثل یک عادت، یا یک عکسالعمل با پوزهی راسو ور میرفت. آن را فشار میداد و انگشتانش را جلو سوراخهای بینی او میبرد و نفس گرم نمناکش را حس میکرد. موهای نرم مخملیش را نوازش میداد. راسو هم لبهای گوشتالودش را بیشرم و ناز به اختیار نوازش او گذاشته بود. بعد مثل اینکه قانع نشده باشد پوزهاش را ول داد و با حرکت سریعی گوشش را گرفت. زیر بناگوشش غضروف کوچک برآمدهای بود که زیر دستش لیز میخورد. همیشه از بازی کردن با این غضروف خوشش میآمد. همان دم آن را پیدا میکرد. راسو آب دهانش را قورت میداد و دمش را با کیف روی فرش میزد.[۱۷]
خلاصه اینکه راسو در نظر او همانند دختری باهوش و با عاطفه است:
به چشم او راسو سگ نبود که احتیاجات سگی داشته باشد. بلکه دخترکِ باهوش و باعاطفهای بود که خوشبختانه به صورت سگی در آمده بود و رفیق زندگی او شده بود. در دنیا دلش را فقط به راسو خوش کرده بود.[۱۸]
حتّی سید حسنخان سگش را از انسان بهتر و با گذشتتر و حتّی با احساستر میداند. چرا که:
راسو بهتر از یک آدم رنج و شادی و ترس را حس میکرد. او در برابر پیشآمدها بیاعتنا و با گذشت بود. هیچگاه عکس العملی شبیه به مال آدمها از خود نشان نمیداد. ادا و اصول آدمیزادها را نداشت. خودش بود، سگ بود، اگر گاهی سید حسنخان با او خشمگین میشد و او را از خودش میراند بعد که پشیمان میشد نازش را میکشید. او هم بیگله و کرشمه پیش او میرفت و دستش را میلیسید و خودش را برای او لوس میکرد.[۱۹]
این پیوند و همزیستی بین حیوان و انسان در این داستان پرمعنی و عمیق است. و این که چوبک میخواهد بگوید حیوانات، مهربانتر و قدرشناستر از آدمها هستند و این انسان است که خبیث و نامرد است نه حیوان.[۲۰] در جهانبینی و اندیشهی تاریک سیدحسنخان، همواره این بینش وجود دارد که شعور و شرف حیوان بر انسان پاکتر و برتر است. چنانکه وقتی سید حسنخان با سگش بازی میکند با او این چنین حرف میزند:
« لاسی جون، لوسی جون، شگ شگ من، تو شگی یا آدمی ؟ از آدم بهتری؟ بارک الله چه خوب شد که آدم نشدی، آگه آدم شده بودی، هرگز اینجا جات نبود. »[۲۱]
او چنان به آدمها و انسانها بدبین است که وقتی در ذهن خود با سگ گفتوگو میکند، آدم بودن را نشان بیوفایی و نامردی میداند. مثلاً وقتی سگ مادهاش به هوای رسیدن به سگهای نر، میخواهد خانه را ترک کند، سید حسنخان آهسته و سرزنشآمیز به سگ میگوید:
« راسوی من، دخترک خوشگل من، تو چقده بی وفا هستی؟ مگه تو آدمی؟ تو که آدم نبودی، از کی تا حالا آدم شدی. »[۲۲]
که بیوفایی حیوان را در این میداند که حیوان مثل آدم شده و برای اینکه شهوت غریزیاش را فروبنشاند خوی آدمی پیدا کرده.
سید حسنخان با وجود آنکه بدبختتر و بیکستر از خود کسی را در دنیا سراغ ندارد، باز نسبت به حیوان و همدم خود احساس ترحم میکند و سعی میکند فداکاری و گذشت نشان دهد تا دستکم سگ بـه آرزوی جنسی خود برسد.
من نباید حیوونو اذیتش کنم. اون هم مثه همهی آدما شهوت داره. اینم کمکم داره آدم میشه. اما دیگه به کار من نمیخوره. وختی که آلوده شده و لذت نر چشیده و شکمش بالا اومده دیگه نمیتونه منو مشغول کنه. اما این انصاف هم نیس که زبون بسّه رو حبسش کنم. تو خودت مگه یادت رفته برای خاطر سودابه چه زحمتها کشیدی و چه خون دلها که خوردی؟ تا تو باشی و دیگه به کسی دل نبندی تا چشمت کور شه.[۲۳]
معصومه میرابوطالبی
اورهان پاموک یک انسان را با تمام ابعادش درگیر میکند. ابعادی که میتواند هویت یک فرد را بسازد.
راوی با تمام چیزهایی که میتواند خود را به آن منسوب بداند درگیر میشود؛ با ملیت، دین، چهره، اراده و مهمتر از همه خاطره. وقتی راوی توسط ترکها اسیر میشود خود را پزشک جا میزند تا رهایی یابد؛ اما تا انتهای داستان با این دروغ و با علمی که دارد در استانبول میماند.
فراز و فرودهای اصلی داستان با حضور خواجه شروع میشود. خواجه، راوی را با خودش درگیر میکند. راوی و خواجه از دو ملیت، دو دین و با یک چهره کنار هم قرار میگیرند و درگیری “من و او” و “ما و آنها” از اینجا شروع میشود. از اینجا به بعد راوی در مقام مقایسه برمیآید، بین خودش و هموطنانش با خواجه و هموطنانش.
وقتی خواجه راوی را مجبور میکند تا خاطراتش را بنویسد، راوی سعی میکند خود و گذشتهاش را که فکر میکند باارزشترین چیزها برایش هستند را بیابد.
در انتهای داستان که خواننده هنوز درگیر است که خواجه مانده است یا راوی، به خوبی هویت یک فرد و اینکه میتواند با هر چیزی کنار بیاید را نشان میدهد.
راوی از دین خود، حتی با تهدید به مرگ هم برنمیگردد. اوایل داستان، با تکرار وجه تمایز ایتالیا و ترکیه سعی میکند ملیت خود را حفظ کند یا حتی آن را به رخ بکشد، اما همان هم، با همنشینی با خواجه کمرنگتر و کمرنگتر میشود. وقی راوی برده خواجه می شود، ارادهاش را از دست میدهد. هر وقت خواجه بگوید باید رو به رویش، آن طرف میز بنشیند و با او فکر کند؛ یا هر وقت خواجه بخواهد میتواند او را در اتاقی حبس کند.
و اما خاطره یا گناه ، راوی که به اجبار خواجه به یک نوع اعترافنویسی رو میآورد تمام ضعفهای جوانی و نوجوانی خود را رو میکند و همان باعث میشود که خواجه، راوی را بهتر بشناسد. شاید خواجه میخواهد ادعا کند که با دانستن گناههای یک شخص میتواند او را به خوبی بشناسد و برای پیگیری این نظریه، وقتی برای جنگ با آن سلاح عظیم همراه پادشاه به راه میافتد، سر راهش روستاییان را مجبور به اعتراف میکند.خواجه فکر میکند گناهان یک قوم میتواند بخشی از هویت آنها باشد.
اورهان پاموک در این رمان بدون ورود به هیچ ماجرای فرعی دیگری، راوی درگیر با خود و خواجه را نشان می دهد و این نقطه قوت بسیار خوبی است.
با سلام.
از این پس اطلاع رسانی جلسات هفتگی خانه داستان سرو و دیگر برنامه های این تشکل مردم نهاد، از طریق sms، یک روز پیش از هرجلسه، صورت می گیرد. این پیام ها با شماره ی ۹۸۲۰۰۰۹۱۲۸۰۱۸۲۸۴ ارسال می شوند. در صورتی که تمایل به دریافت کردن یا نکردن sms از این شماره دارید، درخواست خود را به وسیله sms به همین شماره ارسال کنید.
با احترام
یونس سادات فخر - دبیر خانه داستان سرو