مجموعه داستان “باج” اثر خداداد باپیرزاده با حضور نویسنده از اهواز، در جلسه این هفته خانه داستان سرو مورد نقد و بررسی قرار می گیرد. از علاقه مندان دعوت به عمل می آید تا در این جلسه شرکت نمایند.
زمان: جمعه ۱۴/۱۲/۱۳۸۸ ساعت ۱۷ الی ۱۹
مکان: قم / خیابان صفاییه / نبش کوچه ۲۱ / موسسه [...]
جمعه این هفته کتاب “وحالا عصر است” اثر خانم طیبه گوهری در جلسه عمومی خانه داستان سرو به صورت رایگان توزیع می شود تا در هفته های آتی با حضور نویسنده به نقد و بررسی اثر بپردازیم.
لازم به ذکر است که نویسنده از هنرجویان برجسته ابوتراب خسروی و مندنی پور بوده است.
خانه داستان سرو از کسانی که در خصوص ادبیات داستانی و مقولات مرتبط با آن، مطلبی از خود یا به نقل از دیگری دارند دعوت می کند تا با ارسال مطالب خود به پست الکترونیکی wick.wick.wick@gmail.com در فراخوان خانه داستان سرو شرکت کنند و مطالب خود را تحت سایت خانه داستان سرو به اشتراک بگذارند.
پلکان بلند نبود. من هزار بار پلههایش را شمرده بودم. چه هنگام بالا رفتن و چه هنگام پایین آمدن، اما رقم دیگر در حافظهام نیست. هیچوقت نفهمیدم که باید وقتی پایم روی پیادهروست بگویم یک و وقتی آن پایم روی اولین پله است بگویم دو و همینطور تا آخر، یا اصلاَ پیادهرو را به [...]
« توی خیابان که راه می روم »
توی خیابان که راه می روم
خودر ا می بینم که می خندم
به این فکر می کنم که مردم می پندارند دیوانه ام
و از این روست که می خندم .
اورهان ولی کانیک در سال ۱۹۱۴ در استانبول به دنیا آمد . یعنی در همان سالی که [...]
مارش عملیات جنگی از شیشههای تا آخر پائین کشیده تاکسی بیرون میزند. خش خش رادیو، پوسیدگی در و بدنه ماشین و جویدن چیزی مجهول بر لثههای بدون دندان، از راننده و خودرو، مجموعهی هماهنگی پدید آورده. پیر مرد، ملول از همچه ترکیب بی نظیری، انگشت اشاره دست راست را توی بینی تپانده، و وقتی از [...]
می ایستم جلوی شیشه مغازه ای که موج های طلایی و قرمز آب را رنگی کردند. دم سیاه ها با دم طلایی ها مهربان هستند و اصلاهم بدن همدیگر را دندان نمیگیرند و حتی قلپ قلپ آبی که میخورند انقدر قشنگ که آدم فکر میکنه آنها آب نمی خورند تا خونه شان همیشه تمییز باشد [...]
در جای جای جهان، این طرز تفکر وجود دارد که زن برای بقای نسل است. شاید کمی نخنما باشد، اما هنوز هم این فکر در جهان وجود دارد و هر از گاهی قربانی خود را میگیرد. نه تنها میان مردم عادی، حتی کسانی که فکر میکنند روشنفکر هستند، گاه مانند ابتلا به یک سرماخوردگی، به [...]
تقدیم به صادق چوبک
پسر پاهایش را توی شکم جمع کرد و پهلوی راستش از خون قرمز شد. مردی چند قدم آن طرفتر ایستاده بود، مردد بین رفتن و ماندن ناگهان داد زد: “زدنش. از بالای اون ساختمون زدنش.” و با انگشت ساختمان آجری دست راستش را نشان داد. رنگ و رویش پریده بود. چند نفر [...]
وقتی که زیب شلوارم را بالا کشیدم. یادم افتاد. ولی مدادی چیزی همراهم نبود. کمربندم را بستم و به فکر فرو رفتم. بعد یک بار دیگرجیب کاپشن و شلوارم را گشتم چیزی پیدا نکردم. تکیه دادم به دیوار تا اینکه فکری چیزی به ذهنم برسد. با آن که بوی دستشویی بدجوری توی مخم رسوخ کرده [...]