در نیم روز جمعه ۱۹ فوریه ۱۹۸۸ رنه شار شاعر فرانسوی چشم از جهان فروبست . وی در ۱۴ ژوئن ۱۹۰۷ زاده شده بود .
کارنامه ی شعری او ، هم چون زندگی اش ، تصویرگر مسیری بی مثال و منحصر به فرد از زندگی انسان های قرن بیستم است . کوچ زودهنگام وی از خانه ( در نوجوانی ) ، مشارکت او با آندره برتون و پل الوار در آغازینه های شجاعانه سوررئالیسم ، و پس از آن مشارکت وی در نهضت مقاومت ـ که خود از فرماندهان آن در منطقه پرووانس (زادگاه وی) و یکی از طراحان هم کار با ارتش متفقین بود ـ از جمله این تجارب فرید و بی همتا بود ؛ و نیز عزلت پایان دهنده به حیات وی در زادگاهش که از ۱۹۴۶ آغاز گردیده و خود درباره ی آن گفته بود : « از آن هنگام دیگر وجود من تنها برای خودم ، معدودی از دوستان صمیمی و برای کارم اهمیت داشت . »
شار یک مرحله گذر در نگرش به جوهره ی تجارب شاعرانه به شمار می آید . بدان حد که کامو درباره ی وی می نویسد که آثار شاعرانه شار پس از” اشراق ها “ی رمبو و ” الکل “های آپولینر دست آورد جدیدی است که زبان فرانسه توانسته است محقق کند .
o رنـه شـــار
o ترجمه : فرزدق اسدی
“آرتـور رمـبــو”
چه نیک بود
کوچیدنت
آرتور رمبو !
سال های هجده گانه ات
تمردی بر دوستی
بر پلیدی
بر حماقت شاعران پاریسی
هم چنان که بر وزوز زنبورهای عقیم
در خانواده ی نیمه دیوانه ات در آردن .
چه کار نیکی کرده ای
که همه را به باد دادی
همه را به روی گیوتین بکرشان پرت کردی
چه کار خوبی کردی
که خیابان تنبل ها و کافه های گیتارهای وراج را ترک کردی
رو به سوی جهنم چارپایان
و تجارت فریب کاران
و « صبح به خیر» های ساده دلان
این خیز عبث جسم و جان
این شلیک توپ
ـ این که هدف خود را می ترکاند ـ
آری
این است حیات یک مرد
هنگام خروج از کودکی
نمی توان بی آن که مشخص کرد
کار همسایه را ساخت
اگر آتشفشان ها چندان خاموش نمی مانند
اما دهانه های شان
خلأ بزرگ جهان را در می نوردند
و فضایلی را برای جهان به ارمغان می آورند
که درون زخم آواز سر می دهند
چه کار نیکی کردی آرتور رمبو
که کوچیدی
ما انسان هایی هستیم ـ چون تو ـ
که بی دلیل و برهان
به سعادت ممکن
اعتقاد داریم . o
“زنده باد”
این کشور چیزی نیست جز آرزومندی ذهن
نقیضه ای برای گور
در کشور من دلایل شفاف بهار
و گنجشکان بال و پر ریخته را
بر اهداف دور و دراز ترجیح می دهند
حقیقت
در کنار یک شمع
سپیده را انتظار می کشد
شیشه ی پنجره متروک مانده است
بیداران را چه باک !
در کشور من
از مردان منفعل پرس و جو نمی کنند
بر قایق غریق
سایه ای دروغین نیفتاده است
در کشور من
سلام های عذاب آور را نمی شناسیم
چیزی را به امانت نمی دهیم
مگر آن که با زیادتی برگردد
برگ ها
برگ های زیادی بر درختان کشورم وجود دارند
شاخه ها آزادند
که میوه ای بار ندهند
ما به حسن نیت ظفرمندان ایمان نداریم
در کشورمان
مردم
فقط تشکر می کنند . o
“عناصر”
این زن دورشونده از شلوغی خیابان
کودکش را میان بازوهایش حمل می کرد
هم چون آتش فشان نیمه منفجر
آن گاه که دهانه اش را بغل می کند .
کلماتی که به وی می گفت
پیش از آن که خواب لبانش را بشکافند
طویل و ممتد
از سرش گذر می کرد
از این دو موجود
ـ که هیچ یک سبک تر از جسم یک ستاره نبود ـ
خستگی ای مبهم و روبه تشنج
می تراوید و در ذوبان
فرو می لغزید
این است پایان زودهنگام بینوایان
بر سطح زمین
شب
آهسته آهسته در اجسام تلوتلوخوران شان
نفوذ می کرد
در چشمان شان
جهان ها از به هم خوردن ها
دست کشیدند
اگر چه این
کار همیشگی شان بود .
لابد مردی وجود دارد
که در این زن ریشه هایی می جویَد
اما آن مرد
هم چنان
نامرئی ماند
چنان که گویی هراس
با شدیدترین قوای خویش
اینک این جا ایستاده است .
غبطه های خودخواهانه
ـ این فراغت خدایان و سرکشان ـ
که همواره
در گوشه های پرنور محله اش
چرخ می خورد
حالتی پسا مرگی نیست :
سرخوشی هایی که جرأت فاش می نمایند
به دقت
ما را ملزم کرده اند .
روزی را انتظار می کشم
که در آن مردانی
( که خود را شریف و بی گناه نمی دانند
تنها به خاطر آن که موفق شدند
رسوایی و تسلیم به شر را ـ بر خلاف همتایان شان ـ
طرد کنند ؛
و در عین حال قوای زیاده خواهی را
ـ که از چارسوی شان مبارز می طلبد ـ
بشناسند و شکست دهند ؛
روزی را انتظار می کشم
که در آن مردانی )
بی دلیل و بی انگیزه
سفری به نیروی هستی را بیاغازند .
و اینک که
انحصار و سرخوشی
از شعر تغذیه می کنند
از ان مسافران عظیم
بخواهند
ناخوانده ، مهمان شوند
و همه چیز را
به یاد بیاورند . o
“مـارتــا “
مارتا
ای آن که این دیوارهای قدیمی
قادر به بند کردنت نیستند
ای چشمه زلالی
که مملکت تنهای من را
در خود بازمی تابانی
چه گونه می توانم تو را فراموش کنم
در حالی که نمی توانم تو را به یاد بیاورم :
تو اکنون ِ متراکمی .
ما متحد خواهیم شد
بی آن که به یک دیگر نزدیک بشویم
بی آن که به یک دیگر دست بزنیم
چنان که گل های خشخاش
از عشق
شقایق های عظیم
شکوفه می دهند
به قلب تو نفوذ نخواهم کرد
تا حافظه آن را محدود سازم
قلبت را منع نخواهم کرد
که رو به آبی آسمان
و تشنگی رحیل
بشکفد
می خواهم برای تو
آزادی باشم ،
و رایحه ی زندگی
که از آستانه ابدیت
گذر می کند
پیش از آن که شب
مفقود گردد . o
