رنه شار

در نیم روز جمعه ۱۹ فوریه ۱۹۸۸ رنه شار شاعر فرانسوی چشم از جهان فروبست . وی در ۱۴ ژوئن ۱۹۰۷ زاده شده بود .

کارنامه ی شعری او ، هم چون زندگی اش ، تصویرگر مسیری بی مثال و منحصر به فرد از زندگی انسان های قرن بیستم است . کوچ زودهنگام وی از خانه ( در نوجوانی ) ، مشارکت او با آندره برتون و پل الوار در آغازینه های شجاعانه سوررئالیسم ، و پس از آن مشارکت وی در نهضت مقاومت ـ که خود از فرماندهان آن در منطقه پرووانس (زادگاه وی) و یکی از طراحان هم کار با ارتش متفقین بود ـ از جمله این تجارب فرید و بی همتا بود ؛ و نیز عزلت پایان دهنده به حیات وی در زادگاهش که از ۱۹۴۶ آغاز گردیده و خود درباره ی آن گفته بود : « از آن هنگام دیگر وجود من تنها برای خودم ، معدودی از دوستان صمیمی و برای کارم اهمیت داشت . »

شار یک مرحله گذر در نگرش به جوهره ی تجارب شاعرانه به شمار می آید . بدان حد که کامو درباره ی وی می نویسد که آثار شاعرانه شار پس از” اشراق ها “ی رمبو و ” الکل “های آپولینر دست آورد جدیدی است که زبان فرانسه توانسته است محقق کند .

 

o رنـه شـــار

 

 

 

 

 

 

o ترجمه : فرزدق اسدی

 

“آرتـور رمـبــو”

چه نیک بود

کوچیدنت

آرتور رمبو !

سال های هجده گانه ات

تمردی بر دوستی

بر پلیدی

بر حماقت شاعران پاریسی

هم چنان که بر وزوز زنبورهای عقیم

در خانواده ی نیمه دیوانه ات در آردن .

چه کار نیکی کرده ای

که همه را به باد دادی

همه را به روی گیوتین بکرشان پرت کردی

چه کار خوبی کردی

که خیابان تنبل ها و کافه های گیتارهای وراج را ترک کردی

رو به سوی جهنم چارپایان

و تجارت فریب کاران

و « صبح به خیر» های ساده دلان

این خیز عبث جسم و جان

این شلیک توپ

ـ این که هدف خود را می ترکاند ـ

آری

این است حیات یک مرد

هنگام خروج از کودکی

نمی توان بی آن که مشخص کرد

کار همسایه را ساخت

اگر آتشفشان ها چندان خاموش نمی مانند

اما دهانه های شان

خلأ بزرگ جهان را در می نوردند

و فضایلی را برای جهان به ارمغان می آورند

که درون زخم آواز سر می دهند

چه کار نیکی کردی آرتور رمبو

که کوچیدی

ما انسان هایی هستیم ـ چون تو ـ

که بی دلیل و برهان

به سعادت ممکن

اعتقاد داریم . o

 

 

“زنده باد”

این کشور چیزی نیست جز آرزومندی ذهن

نقیضه ای برای گور

در کشور من دلایل شفاف بهار

و گنجشکان بال و پر ریخته را

بر اهداف دور و دراز ترجیح می دهند

حقیقت

در کنار یک شمع

سپیده را انتظار می کشد

شیشه ی پنجره متروک مانده است

بیداران را چه باک !

در کشور من

از مردان منفعل پرس و جو نمی کنند

بر قایق غریق

سایه ای دروغین نیفتاده است

در کشور من

سلام های عذاب آور را نمی شناسیم

چیزی را به امانت نمی دهیم

مگر آن که با زیادتی برگردد

برگ ها

برگ های زیادی بر درختان کشورم وجود دارند

شاخه ها آزادند

که میوه ای بار ندهند

ما به حسن نیت ظفرمندان ایمان نداریم

در کشورمان

مردم

فقط تشکر می کنند . o

 

 

“عناصر”

این زن دورشونده از شلوغی خیابان

کودکش را میان بازوهایش حمل می کرد

هم چون آتش فشان نیمه منفجر

آن گاه که دهانه اش را بغل می کند .

کلماتی که به وی می گفت

پیش از آن که خواب لبانش را بشکافند

طویل و ممتد

از سرش گذر می کرد

از این دو موجود

ـ که هیچ یک سبک تر از جسم یک ستاره نبود ـ

خستگی ای مبهم و روبه تشنج

می تراوید و در ذوبان

فرو می لغزید

این است پایان زودهنگام بینوایان

بر سطح زمین

شب

آهسته آهسته در اجسام تلوتلوخوران شان

نفوذ می کرد

در چشمان شان

جهان ها از به هم خوردن ها

دست کشیدند

اگر چه این

کار همیشگی شان بود .

لابد مردی وجود دارد

که در این زن ریشه هایی می جویَد

اما آن مرد

هم چنان

نامرئی ماند

چنان که گویی هراس

با شدیدترین قوای خویش

اینک این جا ایستاده است .

غبطه های خودخواهانه

ـ این فراغت خدایان و سرکشان ـ

که همواره

در گوشه های پرنور محله اش

چرخ می خورد

حالتی پسا مرگی نیست :

سرخوشی هایی که جرأت فاش می نمایند

به دقت

ما را ملزم کرده اند .

روزی را انتظار می کشم

که در آن مردانی

( که خود را شریف و بی گناه نمی دانند

تنها به خاطر آن که موفق شدند

رسوایی و تسلیم به شر را ـ بر خلاف همتایان شان ـ

طرد کنند ؛

و در عین حال قوای زیاده خواهی را

ـ که از چارسوی شان مبارز می طلبد ـ

بشناسند و شکست دهند ؛

روزی را انتظار می کشم

که در آن مردانی )

بی دلیل و بی انگیزه

سفری به نیروی هستی را بیاغازند .

و اینک که

انحصار و سرخوشی

از شعر تغذیه می کنند

از ان مسافران عظیم

بخواهند

ناخوانده ، مهمان شوند

و همه چیز را

به یاد بیاورند . o

 

 

“مـارتــا “

مارتا

ای آن که این دیوارهای قدیمی

قادر به بند کردنت نیستند

ای چشمه زلالی

که مملکت تنهای من را

در خود بازمی تابانی

چه گونه می توانم تو را فراموش کنم

در حالی که نمی توانم تو را به یاد بیاورم :

تو اکنون ِ متراکمی .

ما متحد خواهیم شد

بی آن که به یک دیگر نزدیک بشویم

بی آن که به یک دیگر دست بزنیم

چنان که گل های خشخاش

از عشق

شقایق های عظیم

شکوفه می دهند

به قلب تو نفوذ نخواهم کرد

تا حافظه آن را محدود سازم

قلبت را منع نخواهم کرد

که رو به آبی آسمان

و تشنگی رحیل

بشکفد

می خواهم برای تو

آزادی باشم ،

و رایحه ی زندگی

که از آستانه ابدیت

گذر می کند

پیش از آن که شب

مفقود گردد . o

یادداشتی بر رمان چرخ دنده ها / معصومه میر ابوطالبی

چرخ دنده ها
امیر احمدی اریان
چاپ دوم. ۱۳۸۹
نشر چشمه

رمان چرخ‌دنده‌ها نامگذاری مناسبی دارد. اتفاقات داستان همان طور که نویسنده از زبان آقای صاد بر روی آن تاکید دارد مانند دنده‌های چرخ دنده، در هم چفت شده‌اند و حرکت یکی از چرخ‌دنده‌ها باعث حرکت چرخ‌دنده دیگری خواهد شد. زندگی آقای صاد یکی از این چرخ‌دنده‌هاست و زندگی آقای سین چرخ‌دنده دیگری. حتی چرخ‌دنده‌های کوچکتری هم وجود دارند که چرخش آنها زندگی این دو مرد را به صورت غیر مستقیم می‌چرخاند: همسر آقای صاد، عشق جوانی آقای سین و آقای میم.

انتخاب اسامی داستان به صورت سین و میم و صاد به شخصیتهای داستان جامعیت می‌دهد. آقای صاد و سین می‌توانند نماینده طیف خاصی از انسانها باشند. نویسنده در جای جای داستان و به خصوص در ابتدای روایت، با دادن آدرسهای کاملا مستند بر دنیای ساخته شده برای آقای سین و صاد صحه می‌گذارد: روز ۱۸ خرداد سال ۱۳۸۰، سید محمد خاتمی برای دومین بار رییس جمهور ایران شد. این بار جمع آرای او حتی از دوره قبل هم بیشتر بود و برای کسانی که ‌آن روزها در ایران زندگی می‌کردند و تصوری از آینده نداشتند، این توهم پدید آمده بود که دوران خاتمی ابدی است، …(چرخ دنده ها، ص ۹)

آقای سین مطیع و شکست‌خورده‌ای ذاتی است. او ساکت و کم‌حرف است و در نهایت دومین مقتول آقای صاد می‌شود. اما آقای صاد… رفتارهای آقای صاد تا قسمتی از کار قابل درک است. او کسی است که می‌خواهد زندگی خود را دگرگون کند و همان ابتدای کار تصمیم خود را گرفته، خانه و بچه را رها کرده و به دخترهای خیابان پیشنهاد دوستی می‌دهد، اما چرا؟ این چرا، هنوز پاسخ نیافته، آقای صاد دختری را می‌کشد، آن هم چرا؟ پاسخ آن هم قابل درک نیست، که آقای صاد به تهران می‌گریزد و همان جا دو خط زندگی آقای صاد و آقای سین به هم برخورد می‌کند. اما آقای صاد بعد از پیدا کردن کار در تهران و زندگی در آنجا به صورت کاملا تصادفی با آقای سین تصادف می‌کند و بعد کارش به بیمارستان کشیده و آنجا قتل دیگری مرتکب می‌شود و در نهایت شروع به خوردن لامپ می‌کند تا شاید چرخ‌دنده‌ها از حرکت بایستند.

این حرکت چرخ‌دنده‌ها برای آقای صاد قابل درک است اما برای بقیه نه؛ و همین عدم درک متقابل از سوی دیگران آقای صاد را چنین خطرناک و در نهایت وحشی می‌کند.
صحنه‌های بیمارستان و عکس‌العملهای آقای صاد در آخر داستان بسیار اغراق‌آمیز است و گیج کننده.

هنر ـ سرگرمی ـ نخبه گرایی

حمیدرضا شریفی
سرگرمی در نوع حاد آن مربوط به اوقات فراغت است. اوقاتی که سوژه در پی فرحی و سبکبالی می‌گردد. می‌خواهد سطحی باشد، راحت. در پی تفرج است. در اینجا منظور افراد عادی‌اند. به طور اخص اذهان معمولی پسند. اما اگر در همین طیف شخص یا اشخاصی بنا به معجزتی قصد دست بردن به انتخابی دیگر داشته باشند چه؟ حال اگر این قصد باز هم از سرِ سرگرم کنندگی باشد، اما در پی انتخابی که در آن اندکی تفکر نیز لحاظ شده باشد. آیا آن اشخاص در این خیل عظیم بازار بلاهت، چیزی برای انتخاب می‌یابند؟ اگر آن شخص یا اشخاص که فرضا بر حسب معجزه تصمیم به دست بردن به قسمی دلمشغولی باشند که ذره¬ای اندیشه نیز در آن یافت شود با چه انتخاب‌هایی مواجه خواهند شد؟ جواب این سوال به دریافت نگارنده ساده است. به طور غالب یافت‌هایی سرشار سفاهت خواهند دید یا مطالبی که از فرط فضیلت کسل‌شان خواهد کرد و چیزی از آن دستگیرشان نخواهد شد.
این نوشته درباره سرگرمی در نوع هنری است، و به بحث انواع دیگر سرگرمی ورود نمی‌کند. دغدغه این نوشته پرداختن به چند دلیل بدیهی در مسدود شدن روند تولید فکر در علاقمندان به هنر است که این مهم را در نگاهی اجمالی بر هنر چه از نوع عامه پسندانه یا نخبه گرایانه‌اش پی می‌گیرد. با این پیش فرض که اگر مخاطب عام از تفکر تهی است بخشی از این خلاء را همان حامیان هنر نخبه گرایانه به وجود آورده‌اند. چرا که هنر به مثابه چیزی است که از تولید فکر جدایی ناپذیر است. جدایی ناپذیر می‌نماید و همچنین اینگونه و با این خصلت نمایانده شده.
در تریبون‌های تبلیغاتی از آگهی‌های روزنامه‌ای تا بیلبوردها و پوسترهای جشنواره‌ای گرفته تا پلاکاردها و تابلوی کلاسهای اوقات فراغت، هنر و سرگرمی یکی از موضوعات اصلی در کنار کلاسهای ورزش- خیاطی- گلدوزی و دیگر موضوع هاست، خصوصا در فصل تابستان در جای جای محله¬ها کارناولی راه می¬افتد با همین عناوین. در فضای مجازی نیز دو واژه هنر و سرگرمی بسیار مأنوس هستند. به همین منوال در کلوپهای اینترنتی و تالارهای گفتگو در لیست علاقمندان به ماشینهای قدمی- شیفتگان فلان بازیگر- چیستان و جوک، هنر و سرگرمی به طور حتم لحاظ شده است. افراد صفحات را نگاه می¬کنند و بر حسب علاقه- نوع گرایش و سلیقه، یا حتی از روی اتفاق روی گزینه مورد نظر کلیک می¬کنند؛ شبکه عوض می¬کنند، دکمه را فشار می¬دهند، دیسک¬ها عوض می¬شوند، اطلاعات فلش¬ها هر روز بنا بر تغییر ذائقه اشخاص تخلیه می¬شود و از نو پر می¬شود. در این بین سرگرمی کلیت و اساس این فعالیتها را شکل داده. در وبلاگ¬های خصوصی نیز نوعی خاطره نگاری و متن ادبی نویسی رواج یافته که اسباب سرگرمی نویسنده وبلاگ و چند دوست نزدیک او را فراهم می¬کند. این انواع سرگرمی با فتیر مایه هنری را شاید در یک قیاس بشود با یکی از مباحث اسلاوی ژیژک از فلسفه ژاک لاکان تشبیه کرد( امر واقعی واقعی). ژیژک در تفسیر خود از امر واقع لاکان دسته بندی سه گانه¬ای ارائه می¬دهد مبنی بر امر واقعی واقعی- امر واقعی نمادین- امر واقعی خیالی. قیاس مورد نظر با امر واقعی واقعی است. همان تجربه خرد کننده منفی یا امر منفی: شهاب سنگ¬ها، هیولاها، تروماها … حتی اگر نشود مبحث ژیژک را به وبلاگهای سرگرم کننده، کلوپ¬های گفتگو و تالارهای علاقمندان به شخصیتهای محبوب تشبیه کرد حداقل می¬توان بحث او را به شکلی تمثیلی در اینجا به کار گرفت. چرا که تروماها و گودزیلاها و شهاب سنگ¬ها تصوراتی¬اند که به طور ملموس و عینی وجود ندارند. دوره¬ای¬اند، لحظه¬ای¬اند و گذرا، انگار که از سر بلهوسی خلق شده باشند. آن انواع سرگرمی هنری نیز چنین¬اند. هیچ وقعی به تفکر نمی¬گذارند، خنثی و عقیم شده¬اند. حتی پنیر را هم نمی¬شود با آنها دو نیم کرد. بر همین منوال بخش وسیعی از دانشجویان و فارغ التحصیلان دانشگاهی و حتی دانش آموختگان رشته¬های هنری رشد کیفی-شان در حد اطلاعات دایرالتمعارفی خلاصه می¬شود. قدرت تحلیل به چیزی در حد صفر می-رسد: همین مقدار که بدانند فلان نقاش اهل کجا بوده و فلان نویسنده چه کتابی دارد کافی است، دیگر حوصله ندارند. نهایتا وبلاگی راه می¬اندازند و همچون اشخاص دیگر در کلوپ علاقمندان به فلان شاعر از میزان علاقه¬شان می¬گویند، یکی را تمجید می¬کنند و دیگران را به هیچ می¬انگارند. سرگرمی هنری تا به این حد موج می¬زند که به بگو مگوهایی در حد تیپ و قیافه یا تکرار کلمات قصار شخصیتهای هنری و ادبی و فلسفی تنزل کرده. در کلاسهای هنری نیز اوضاع چندان تفاوتی ندارد به طور مثال در کارگاه¬های نقاشی استفاده از رنگ روغن یا گواش به تفاخر و رقابت اعضاء تبدیل شده. در کارگاه¬های داستان نویسی شک بر سر تعداد زاویه دید بین ۱۲ یا ۱۳ تمامی ندارد و این بحث¬های سرگرم کننده¬ی سر درد آور، وقت کارگاه¬ها را به خود اختصاص می¬دهد. کارگاه¬های شعر نیز محل دید و بازدید¬اند تا مکانی برای طرح مسائل شعر. این سر گرمی¬های گودزیلا وار چیزی¬اند همچون همان امر واقعی واقعی، چیزی که نمی¬توانند بازنمایی شوند و صرفن این کارکرد را دارند که برسازنده¬ی عمل بازنمایی باشند. در بین همین تشبیه اگر یک پرانتز باز شود و گریزی به صنعت فرهنگ سازی از دیدگاه آدورنو زده شود مطلب از قبل هم بغرنج¬تر به نظر می¬رسد. نام¬گذاری آدورنو بر روی وسایل ارتباط جمعی در شرایط موجود مسمای عجیبی پیدا می¬کند.
“گذار از تلفن به رادیو به روشنی نقش¬ها را مشخص کرده است. تلفن هنوز به فرد مشترک اجازه می¬داد نقش سوژه را بازی کند، و ماهیتی لیبرال داشت. رادیو پدیده¬ای دمکراتیک است که همه کسان را به شنوندگان بدل می¬کند تا به شیوه¬ای اقتدارگرا آنان را در معرض برنامه-هایی قرار دهد که همگی دقیقا یکسان¬اند ولی از ایستگاه¬های مختلف پخش می¬شوند. هیچگونه دستگاهی برای پاسخگویی متقابل ابداع نشده است ” آدورنو تلفن را لیبرال، رادیو را دموکرات می¬خواند و تلوزیون را دیکتاتور جا می¬اندازد. حال با این وضعیت سرگرمی در شبکه¬های مجازی، آیا خطاب کردنشان با نام تروما و گودزیلا یا همان امر واقعی واقعی اسلاوی ژیژک خطاست؟ شبکه¬های سرگرمی و اوقات فراغت که مخاطبانشان را صرفا به بوزینه¬ای جلوی مونیتور تقلیل داده¬اند.
جدای از گرایشات به ظاهر کاملا عوامانه و احساسی و سطحی به هنر که با نام هنر و سرگرمی شناخته می¬شود آیا آن بخش از علاقمندان به هنر ناب یا نخبه گرا و یا حتی خود اهالی هنر که به طور خاص و حرفه¬ای به هنر مشغول¬اند و خالق آثار هنری خاص هستند کارشان از سرگرم کنندکی تهی است؟ دریافت نگارنده “نه” است. از این جهت که هنر خصوصیتی دارد مبنی بر سرگرم کنندگی. همیشه خلاقانه بودن، بدیع بودن، متفکرانه بودن، یا القاب دیگری از همین دست بر هنر اطلاق می¬شود که دیگر کلاسیک شده¬اند و در ضمن بسیار مناقشه آمیز بوده¬اند. در این خصوص کتاب¬های بسیاری از آرای بزرگان، زیبایی شناسان و فلاسفه به طبع رسیده. اما خصیصه سرگرم کنندگی هنر مهجور واقع شده و گاه از یاد رفته است. خصیصه سرگرم کنندگی همچون دیگر مباحثه مطروحه در نظریه¬ها و کتب¬ زیبایی شناسی بحثی قابل طرح است. به طور حتم اگر این خصیصه مانند دیگر خصایص اثر هنری همچون خلاقیت و تفکر از هنر جدا باشد چیزی از هنر باقی نخواهد ماند. حتی در نوع بسیار نخبه گرا و خاص هنر نیز سرگرمی امری جدا نشدنی است. با کمی اغماض در خود فلسفه یا مباحث نظری- زیبایی شناسی، سرگرم کنندگی جزئی ذاتی و تفکیک ناپذیر است. ریز بینی¬های علمی و کاوش¬های نظری در مقالات سرشار از خصلت سر گرم کنندگی¬اند و اگر جز این باشند رنج آورند و ملال برانگیز. از سوراخ¬های نظریه بیرون آمدن و در تو در توهای آن لمیدن و از روی سکوهای آگاهی پریدن از وجوه سرگرم کنندگی فلسفه است. گر چه در اثبات وجه سرگرم کنندگی فلسفه از وجه آگاهی وام گرفتن به نوعی نفی این خصیصه است اما به شیوه¬ای هگلی می¬بینیم که عکس این قضیه هم امکان پذیر است و هیچ یک را از دیگری نمی¬توان تهی کرد. وقتی سرگرم کنندگی حتی در فلسفه قابل رد گیری باشد در هنر امری می¬شود بدیهی. برای شروع، سرگرمی را در موسیقی خوب جستجو کنیم: وقتی غمزه¬های نوازنده پیر ویولون «استفان گراپلی» در کنسرت موسیقی جز با آن اغوا کنندگی و تسلط، هوش را قبضه می¬کند؛ وقتی رگهای گردن کرت کوبین هنگام عربده کشیدن ورم می¬کنند؛ و وقتی نگاه¬های پر از دلهره و ترس دیوید بووی به اطراف خیره می¬شود ناظر کلیپ¬ها چگونه می¬تواند زاویه نگاهش را تغییر دهد. بحث سرگرم کنندگی در موسیقی به ناچار به جنبه تصویری آن کشیده شد. چرا که ذات غیر مفهومی موسیقی اجازه بحث درباره خوب و بد را بسیار تخصصی می¬کند که در حوصله این مقاله و دایره معلومات مولف نیست. از سوی دیگر ذات انتزاعی بودن موسیقی بحث درباره تفکیک موسیقی خوب و آبکی را خیلی سخت می¬کند یا شاید غیر ممکن. همین عدم امکان بررسی در موسیقی برعکس در ادبیات کاری سهل الوصول است. اگر پیچ و تابهای روایی، شخصت¬پردازی¬های بدیع که همراه با دیدی روانشناسانه از شخصیت و اوضاع روز اجتماع است در رمانهای خیلی مرغوب از بین برود هیچ وقت تیراژشان به همان دوهزارتا هم نخواهد رسید. خواننده سختگیر امروز، رمانی را جذاب¬تر خواهد دید که طنز تراژیک زندگیش را در رمان بازخوانی کند. کما اینکه نویسندگانی که این خصیصه را از آثارشان حذف کردند و فقط به کار زبانی و دیگر فن پردازیهای ادبی در رمانشان پرداختند خوانندگان از اثر آنها ناراضی نبودند و کار را تا انتها مطالعه نکردند.
این نوع نگاه که به راحتی می¬توان به گرایشی عوامانه از هنر محکومش کرد، در نوع خود نخبه گرایانه است. از آنجایی که اگر بتوان برای طیف وسیعتری از مخاطبین، آثاری ارائه داد که هم سرگرم کننده باشد و هم آگاهی بخش تعداد علاقمندان به هنر اصیل نیز افزایش خواهدیافت. اما اگر فقط و فقط برای مخاطب خاص کار ارائه شود، مخاطبان متوسط نیز از هنر اصیل رویگردان خواهند شد. فی المثل کاری که دیوید لینچ در سینما می¬کند. تلفیقی از مفاهیم والا و جلوه¬های بصری ناب که مخاطب خاص را تا حد شیفتگی اثرش مجذوب می¬کند و از طرفی اگر مخاطب عامی به شکلی تصادفی یا از روی اجبار و همکناری با دیگران پای فیلم نشسته باشد و جزوی از بینندگان به حساب بیاید این امتیاز را به فیلم می¬دهد که بیننده آن باشد حتی به وجد بیاید و مدام درباره اتفاقات فیلم از دیگران پرسو جو کند. اما اگر همین موقعیت در مورد فیلمهای برگمان پیش بیاید آن مخاطب ترجیح می¬دهد که به کار دیگری بپردازد تا اینکه فیلم را تماشا کند.
با تمام این تفاصیل نخبه¬گرایی و عوام¬گرایی همیشه به عنوام دو مفهوم از پیش موجود، آشتی ناپذیرند. و اگر اثری خلق شود که مورد توجه هر دو طیف واقع گردد آنوقت است که می¬توان گفت کاری مردانه به وقوع پیوسته. کاری که با فرض اینکه اگر به اصالت هنر متعد باشد داعیه ماندگاری نیز خواهد داشت. اثری که بتواند مخاطبان متوسط را متاثر کند، وجه انتقادی درون خویش و همچنین دغدغه¬های روشنفکرانه خود را با بازتاب بیشتری هویدا کرده. در شرایط موجود این کار راحتی نیست، به علت آنکه از یک طرف چیزی از تربیت زیبایی شناسانه مخاطبین عام باقی نمانده و از طرفی دیگر دیو سانسور قد علم کرده است. مخاطبین عامی که فاقد دید زیبایی شناسانه باشند را حتی می¬شود جذب آثار خاص کرد به شرط آنکه دست مولف باز باشد تا آن مخاطب را با جذابتهای شکستن تابو به طرف هنر خاص بکشاند. تابو شکنی در لفاف نماد و تشبیه و استعاره جذابیتی برای آن گروه از مخاطبین ندارد. امید مهرگان در مقدمه کتاب “تفکر اضطراری” در باب تفکر، استعاره¬ا¬ی به کار برده است که ذکر آن خالی از لطف نیست. او می¬نویسد: «تند یا کند شدن حرکت تفکر را دقیقا مسیر خود واقعیت موجود تعیین می¬کند. به واقع حرکت تفکر عبور از عرض یک رودخانه از طریق پا گذاشتن بر روی تخته سنگ¬هاست، عبوری که ضرورتا گاهی نیازمند شتاب و جهیدن است و گاهی نیازمند توقف» اگر اینگونه بنگریم و نقش تفکر، در این استعاره را تکه سنگها بدانیم و جریان آب را جریان واقعیت موجود؛ چه افقی پیش روی گشوده خواهد شد؟ با توجه به اوضاع و احوالی که از بازار سرگرمی و هنر ذکر شد آیا واقعا تخته سنگ یا تکه سنگ یا حتی نیمه آجری برای آن قشر متوسط در نظر گرفته شده است که بازیگوشانه از روی آنها خیز بردارد؟ یا آنکه به محض وارد شدن به رودخانه در موج غوغا سالاری و سر و صداهای درهم و گزینه-های پوچ، زیر پایش خالی خواهد شد و غلت زنان در رودخانه غرق و سرگرم خواهد شد.

همش پرید

حامد جلالی

«تو ای ساغر هستی، به کامم ننشستی، ندانم که چه بودی، ندانم که چه هستی»

- حواست کجاست؟!

- دستم رو داشتم می چیدم ندیدم چی اومدی!

- آره جون خودت … حالا که می تونی ببینی؛ کف زمینه هنوز … دل؛ آسِ دل

-

- بیا دیگه، نکنه می خوای بِبُری دست اولی؟!

«دیشب زنگ زد و گفت تولدمه، فکر نمی کردم من رو دعوت کنه، آخه فقط تو کانون چند جلسه کلاس عکاسی با هم بودیم که اونم وسط کلاس ول کرد اما من چون طرح کادم بود تا آخر رفتم، دو سه بار هم تو حیاطِ کانون با هم فوتبال بازی کردیم، راستش خوش حال هم نشدم از این دعوت، پسرِ پولدار و از خود راضی ای به نظر می رسید، اما وقتی گفت برم خونشون واسه جشن تولدش نتونستم نه بگم پیش خودم فکر کردم چه تولدیه که دوستای دست چندمش رو هم خبر کرده، یه چرتی خریدم و رفتم به آدرسی که داده بود؛ خیابونِ دورشهر، پشت سینما تربیت «پیشاهنگی قدیم»، وارد شدم و از پله ها رفتیم بالا، هیچ کی نبود، من بودم و اون و صدای هایده ، اول فکر کردم زود رسیدم اما بعد که ازش سوال کردم گفت که فقط من دعوت بودم، نمی دونم چرا تو اون لحظه چیزی نتونستم بگم، خواست که بازی کنیم، ورق آورد، طبق معمول بچه قمی ها حکم بازی کردیم، اون شد حاکم، حکمش شد خشت، صدای هایده رو هم زیاد زیاد کرد، دندونام تق تق صدا می دادن، دستم می لرزید، دلم پرپرمی زد؛ انگاری داشتن توش رخت می شستن. ورق اول رو کوبید زمین. آس دل بود، من هم دیدم که آس دل اومد پایین، اما ترجیح دادم خودم رو به نفهمی بزنم، هیچی دل تو دستم نبود، اما دلم نمی خواست دلشو بِبُرم، اما رو دلش هم نمی خواستم رد بدم»

- می خوای هایده رو خاموش کنم حواست بیاد سر جاش

- نه ربطی به هایده نداره

- پس چی بابا؟ نمی خواستی بازی کنی می گفتی خوب،

- چرا، الان میام

با دوی خاج رد دادم.

-یعنی دل نداری؟!

-

-حکمم نداری؟!

-

- پس تا خرخره گیشنیز خوردی!

ورق بعدی رو انداخت زمین:« سرباز دل»

دستم بی اختیار لغزید روی شاه خاج. آروم انداختمش روی سرباز دل

-

- بعید می دونم بازی بلد باشی ها

- تا قبل از این که این جا بیام بلد بودم، اما …

- نکنه من رو دیدی پرید؟!

- آره … همش پرید!!

به دیوار برلن تکیه داده بودیم

کاملیا کاکی

سطل آب را که از دستم گرفت‌، ‌فکر کردم پریدن توی حوض کار احمقانه ای بوده است. لبه‌های فیروزه‌ای می گفت بیا.لجنهای ته حوض به هم ریختند و قاتی آب شدند.سطل پر از آب ولجن را از دستم گرفت. خندید وگفت: سیگار‌هات خیس نشه!

دوید تا سطل را برساند بهشان. با آن پلور نارنجی شبیه پرنده ای بود که در تاریکی شب راهش را گم کرده و خودش را به دیوار می‌کوبد. این پیدا و ناپیدا بودنش، همیشه عذابم می‌داد. مثل همین حالا که میان شاخه‌ها و تنه‌های سیاه شده از شب گم می شود  و بعد از جایی دیگر سر در می آورد.

دوید که سطل آب را برساند بهشان تا آنجا برسد نصفش را ریخته بود. لجنها آرام شده بودند‌،‌ کم‌کم کف حوض ته‌نشین می‌شدند. ترسیده بودند‌‌،‌ خودشان را می‌کشیدند عقب.‌‌ حلقه‌ای فیروزه‌ای دور پاهایم را گرفته بود. نمی‌دانستم کف حوض هم فیروزه‌ای است. دلم  می خواست بنشینم توی حوض‌،‌سیگاری روشن کنم و با دستم لجنها را به هم بریزم. نباید می گذاشتم برود تا همین جا هم با بدبختی کشیده بودمش.

گفت: هفت صبح تا شش عصر کلاس دارم.

گفتم :فقط دو ساعت.

گفت: شب نمی تونم زیاد بیرون بمونم.

گفتم: فقط دو ساعت.

گفت: چیه که پای تلفن نمی تونی بگی؟

گفتم: فقط دو ساعت.

فکر کردم در دو ساعت می شود‌. ‌بلاخره می توانم بگویم که دیگر تمام شده که نمی‌توانم. اما هی سیگار پشت سیگار. زبانم نمی چرخید به گفتن.‌چشم بیندازی در بی‌قراری چشمهایش و بگویی نمی توانی ؟

آب چنگ زده بود و از خیسی شروارم خودش را می‌کشید بالا. خیسی آب زانو‌هایم را به مور‌مور می انداخت. ترسیده ام‌‌،‌ترس شبیه همین بادی که می پیچد در تنم‌، ‌تا بیخ استخوان را می لرزاند.

کاش می شد بنشینم و خودم را فرو کنم بین این لجنها. لایه‌لایه لجن کشیده شود رویم، تا وقتی برگشت دو‌باره سطلش را پر کند. ببیند، جسدم مثل این ته سیگار‌ها پوسیده و قاتی لجنها شده.

قرارش را من گذاشته بودم، زور هم می زدم ،اما زبانم نمی چرخید که بگویم دیگر مثل سابق دست و دلم برایش نمی لرزد.‌ حتی فشار انگشتهایش روی بازویم هیچ حسی را زنده نمی کند.

گفت: منو کشیدی اینجا که نگات کنم؟

گفتم: دارم فکر می کنم.

گفت: فکر کردم، فکر‌هاتو کردی که زنگ زدی.

می خواستم بگویم. دقیقا همان موقع که باید میگفتم ، اتفاق افتاد. از جایش بلند شد.

گفت: اونجا یه چیزی داره می سوزه!

گفتم: حتما آشغال می سوزونن.

گفت: آشغال نیست… ببین انگار یه درخته. همون درخت بزرگه  پشت سفارت.

راست می گفت داشت می سوخت. مثل آدمی که بنزین روی خودش ریخته باشد. داشت می‌سوخت. بلاخره اتفاقی افتاد. حق با مرد بود. همیشه اتفاقی می‌افتد!

ویدیو کلوب خلوت بود. مرد برایم حرف می زد از اینکه همه دنبال فیلم هندی اند. مردم عاشق پایان های خوش هستند. رفته بودم فیلم بگیرم. فیلمی که بگوید چطور یک رابطه عاشقانه این طور ناگهانی در آدم تمام می شود؟خواستم اول برای خودم حلش کنم.

مرد گفت: اسم فیلم یادت نیست؟

گفتم: اسمش اصلا مهم نیست.

گفت: بازیگراش؟

گفتم: دوتا آدم که می خوان از هم جدا بشن.

گفت: خوب بعد؟

گفتم: همین دیگه خداحافظی می کنن و تموم می شه.

گفت: مگه می شه؟ حتما بعدش یه اتفاقی می افته!

دو روز تمام طول کشید تا همه فیلم ها را دیدم. مرد راست می گفت. درست در لحظه‌ای که باید تمام می شد،‌باید حرف آخر زده می شد،‌اتفاقی می افتاد. حالا هم اتفاق افتاده بود. کسی درختی را آتش زده بود و او رفت تا درختش را نجات بدهد.

گفتم: بشین به ما چه؟

گفت: اون درختس…اون درخت بزرگه که لونه کلاغها بود.

گفتم : که چی؟

گفت : یادت نیست؟

یادم بود. وقتی هوس میکردیم تنها باشیم‌،‌ می رفتیم ته باغ جایی که درخت چنار بلندی از وسط دیوار سفارت آلمان رشد کرده بود. می گفت: این درخته هم مثل همه اومده پناهنده شه!

دور و بر درخت می چرخیدیم و راجع به درخت و دیوار حرف می زدیم. اینکه چطور وسط دیوار رشد کرده یا اینکه اول درخت بوده بعد دورش دیوار کشیده اند!

درخت بزرگ بود‌،‌آنقدر بزرگ که اگر کنارش می ایستادیم .هیچکس ما را نمی دید.‌ همان جا در آغوشم می کشید.‌ حالا هم دلم می خواهد برگردد و در آغوشم بکشد.‌ سردم است.‌ گرمای تنش مثل گرمای تن پرنده هاست پرنده های کرکی تازه از تخم در آمده. می خواهم سرم را بگذارم زیر گوشش و بگویم از اول هم قرارمان همین بوده .کاش می شد ببوسمش و بگویم معذرت می خواهم‌، ‌اما کاری است که باید بشود.‌ اگر حالا از این حوض لجن بیرون نیایم، چیزی نمی کشد که من هم تبدیل می شوم به رشته های جلبک مثل همینها که ته این حوضند.

شعله ها کمتر شده اند. صدای فریاد نگهبان پارک می آید. همه جمع شده اند که نگذارند درخت بسوزد. که نگذارند اتفاق بیفتد. اما اتفاق افتاده است.

درخت سوخته و فقط هجم خالی اش میان دیوار مانده است. اگر بتوانم از میان این لجنها بیرون بیایم،‌ سراغش می روم.‌ همانجا ایستاده و درختش را در آغوش گرفته.‌ تن درخت هنوز از آتش گرم است.

اگربتوانم تا آنجا بروم به دیوار برلن تکیه می دهم  و او را نگاه می کنم که صورتش را در سیاهی درخت گم کرده. در آغوش هم فرو رفته‌اند. مثل پرنده‌های کرکی  که سر از تخم بیرون می آورند و در آغوش لانه شان فرو می روند.

فقط باید بلند شوم و تا آنجا بروم. باید مطمئن شوم که دیوار نریخته. همه دیوار‌ها یک روز می‌ریزند. اما امروز آن روز نیست.